بهشت...

"بهشت" هم خشکسالیست،
این را دیشب از کف پای" مادرم" که "ترک" خورده بود فهمیدم...!

"بهشت" هم خشکسالیست،
این را دیشب از کف پای" مادرم" که "ترک" خورده بود فهمیدم...!

نمـی دانـــــــــم...!
کجــــــای بــــازیـه مـا اشتبــــــاه بـود ،
که تـــــو دیگـــر همبـــــازیـه من نیستــــی..؟!
و مـــــــن ...
هنــــوز هـــم گرگــــم به "هـــــوای تــو"...!
سلام دوستان عزیز من واقعا شرمنده دوستانی هستم که به سراغم اومدن اما من نتونستم جوابشون رو بدم خیلی درگیر بودم اول از همه خودم میخوام به خودم تبریک بگم چون دانشگاه قبول شدم
خیلی خوشحالم مزد تمام تلاش هام رو گرفتم
روز 6 تیر ماه سال1392 کنکور ریاضی دادم.روز 10
مرداد ماه نتیجه اولیه رو که گرفتم خودم راضی بودم شاید بقیه ازم توقع بیشتری داشتن،ولی خوب
جواب نهایی مهمه که به نظر خودم عـــــــــــــالی بود.روز 20 شهریور روز 4شنبه دیدم که مهندسی
برق مخابرات دانشگاه اراک-روزانه قبول شدم
خیلی خوشحالم دوستم مبینا هم با من قبول شده
ولی رضوان عمران قبول شده،اما دانشگاه هامون یکیه
اینم مدرک قبولیمه 




یکـــــی بـــود یکــــی....
"مـَـــن" !!!
میــروم تا داستـــان شـروع شـود..!

تودت مبارک
امروز تولد یک سالگیه وبمه
وبی که برای گرفتن نمره ی کار عملی از درس مبانی ساخته شد و تا حالا پایدار و پا بر جا مونده و کلی فرق
کرده. وبم رو خیلی دوست دارم برام عزیزه.
امسال به خاطر سنگینی درس هام نتونستم زیاد بهش سر بزنم و به نظرم کلی شرمنده اش شدم که تابستون
حتما از خجالتش در میام
دلم میخوادحالا حالا ها بمونه.دوست دارم ببینم تا چند سالگیش رو قراره جشن بگیرم
میخواستم خیلی بیشتر از این بنیویسم ولی نتونستم شاید بعدا به متن این پست اضافه کنم .
حسن ختام برنامه هم میخوام تولد وبم رو به خودش تبریک بگم

زووووووووووووووووو
تمریـن این روزهای "نــــفس گیـــر" بود...

مدام می گفت خیـــالت تخت
"من وفــــــا دارم"
و من چه ساده لوحانـــه
خیــــــالم را تختی کردم برای عشق بازیه او با دیــگری...!

اولیـن حســــــی که مــــادرم به من داشـت:
حـس "تهـــــــــــوع" بـود
پـس از دیگـران انتـظــــــــاری نـدارم...!

در مقابل هیچ پسری زانو نمی زنم
مگر برای بستن بند کفش های پسرم
دیـگــر پیــــــــــــــام هایــــــــت نمی رســنـــد
سـیـــــــمبـــــانـان را خبـــــر کن
شــــــــایــــد کاجــــــــــی افتـــــــــاده باشــــــد

فدای صداقت بیسوادی که
وقتی ازش پرسیدند عشق چند حرفه؟
گفت چهار حرف!
همه بهش خندیدند اما زیر لب زمزمه میکرد:
"حسین حسین حسین"
تـو را من تـو کـرده ام
وگـرنـه تـو او هـم نبـودی
پس انقـدر برایـم شمـا شمـا نکـن...

![]()
چـشـــم هـایـم را بـه بیـمــارستــان می بــرم
نمــی دانم چه مرگـشــان شـده
هر شــب جایـشــان را خــیس می کـنـند

گفـتی بــرو گـورِت رو گـُـم کـن . . .
.
.
.
حالا هـر روز
و زیرِ زبانـی می گفتـی . . .
.
.
.
زبـانـــــم لال!
لامصب از سگ وفادار تره این تنهایی
تنهاش که میذاری میری تو جمع
کلی میگی میخندی
بعد که از همه جدا شدی
از کنج تاریکی میاد بیرون
وا میسه بغل دستت دست گرمشو میذاره رو شونت
بر میگرده در گوشت میگه
خوبی رفیق؟
بازم خودمم و خودت

نترس حـــــوا
سیب را با عشق گاز بزن
آدم لیاقت بهشت ندارد
عاشق ترین مرد آدم بود آدم و حوا به خدا خیانت کردند
که بهشت را به لبخند حــــوا فروخت خدا غم آفرید...تنهایی آفرید...بغض آفرید
باز هم سیب بچین حـــوا اما راضی نشد کمی تامل کرد...
من خسته ام و بعد عشق آفرید
بگذار از این جا هم بیرونمان کنند خیالش راحت شده بود انتقامش را گرفته بود
به گوش خـ ـدا برسانید
آدم این حـ ـ ــوا سـ ـالهاستـــــ که رفـ ـتـه است!
این حوای تنـ ـها را برگرداند پیــ ـش خودش
بهشـ ـتش را نمیخواهم
به جهـ ـنـ ـمش هم راضی ام!
هرجـ ـایی باشد به جز این دنیا
این دنیا زیادی بـ ـوی آدمـــــــ گرفـ ـته است
مـــــن "حـــــوآے" کـســـے نــمے شومـــــ
.... در آغــــوش خـدا گــریــستم
... تـا نـوازشــم کـــند
پرســــید: فـرزنـدم پـــس آدمـت کـــــــــو؟؟؟
:اشـکهایـــم را پـــــاک کـــــردم و گــفــتـم
... در آغـــوش حـــوای دیـــگریــســـت
لب هایت بوی سیگار می داد ..!!
و من.. میدانستم که تو سیگاری نیستی!!!
خدایا... پرسیدند
بیا قدم بزنیم چرا سیگار میکشی؟؟؟
سیگار از من گفتم:چون اولین بار
باران از تو... او را در مه دیده بودم!
سیگارم چه خوب درک می کند مرا
وای که چه زیبا کام می دهد...
این نو عروس هر شب تنهاییم
لباس سپیدش را تا صبح برایم آتش میزند
و من تا صبح بر لبانش بوسه میزنم
چه لذتی می بریم از این همخوابگی
او از جان مایه می گذارد
ومن از عمر
و در آغوش هم دود می شویم...
"سین"سیگار را با"ت"تنهایی از من پرسید
ست کرده ام می بینی؟؟؟ سیگار را ترک کردی؟؟؟
اگه من بیخیال شوم این گفتم:نه!!!!
کلمات هستند که به من می آیند کبریت را ترک کرده ام
تنها تن پوشی که این روز ها دارم... سیگار با سیگار روشن می کنم...
کودک التماس کرد ومن به التماس او اهمیت ندادم
کودک بغض کرد و من دو هزار تومان از کیف بیرون کشیدم
کودک گریه کرد و من بی توجه به گریه او رو به من فروشنده گفتم:
آقا یه بسته سیگار بدید و کودک مثل همیشه شکست خورد می دانید...
کودک درون من بستنی و پاستیل می خواهد اما من میل عجیبی به سیگار دارم
ای کافـــــــه چــی ...!
تـمـام مـیز هـــایــت را تــک نـفــــره کــــن
نمــــی بــیـنــی هـــمــه تــنـهـایــند...
ای کافــــــه چـی...!
دستــور بــده سیـــگـار بیــاورنـد
مشـــروب و پاســور هــم...
وزنــان هــرزه را دور یـک میــز جــمع کــن...!
بگــو بنـوازنـد...
شـایـد حسـادت کـرد و برگـشـت...
کافــــــــه چـی ...!
قــهــوه بیـــاور
تلـخه تلـــخ
دروغ هـایـش آنقدر" شــیرین" بـود
که:
هنـــوز هـم دلـــــم را میــزنـد...!
باز دوستت دارمه من
تو را یک قدم به عقب راند
ولی ای مهربان
پشتت دیوار است
جایی برای قدم بعدی نیست
پس دوستت دارم . . .




تـولـدم مبـارک
سلام دوستای عزیزم
امروز تولدمه
۱۷ سالم تموم میشه
و
فردا من ۱۷ سال و یک روز دارم
باورم نمیشه خیـــــــــلی زود گذشت
دلم میخواد بچه بمونم
دوست ندارم وارد دنیای آدم بزرگ ها بشم
دنیاشونو دوست ندارم
امروز تولد داداش جونیمم هست
حتما الآن فکر می کنین دو قلوییم
خب یه جورایی آره...
تولد دوتامون توی یه روزه
ولی هفت سال تفاوت سنی داریم
من: ۱۰/۴/۷۴
حسین: ۱۰/۴/۸۱
یه جورایی دو قلو افسانه ای هستیم
هه
هه
هه ![]()



فوووووووووت
فووووووووووووووووووت
فوووووووووووووووووووووووووووت


اینم از کـــادو هـــا 

می ریم سراغ رقص پایانی
حـــالا یه عکــس یــادگـــاری


خیـــلی خــــوش آمـــدیــد![]()

اول: نــــگاه دوم: لــــبخند سوم: ســــلام
چهارم: کــــلام پنجم: وعــــده
شش: دیـــدار هفتم: راز و نــــیاز هشتم: آشـــنایی
نهم: مــــهر و محبت دهم: بــــوسه
یازدهم: رســــوایی دوازدهم: جـــدایی
سیزدهم: بس نــــفرین و غــــم و انـــــدوه


در زمستانی سرد با دلی رفته زدست
زیر لب می خوانم که تو تنها سخن شعر منی
تو نرو دور نشو از بر من
تو نرو تا که نمیرد دل من
کارگر خسته ای سکه از جلیقه ی کهنه اش در آورد
تا صدفه بدهد...
ناگهان جمله ای روی صندوق دید و منصرف شد
صدقه عمر را زیاد می کند...

ضربه آخر راخدایم زد
آن زمان که برای رفتنت استخاره کردم
و خوب آمد...

سرم را روی شانه ات بگذار
تا همه بدانند که همه چیز زیر سر من است...

حاصل عشق مترسک به کلاغ
نابودی یک مزرعه است...
ای مترسک انقدر دست هایت را باز نکن
کسی تو را در آغوش نمی گیرد
ایستادگی همیشه تنهایی دارد...
مترسک به کلاغ گفت:
ای گندم تو گواه باش مرا برای ترسان آفریدند
ومن عاشق پرنده ای شدم که از ترس من
از گرسنگی مرد...

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قــطـره قــطــره ات طــلـاســت
یه کم از طلای خود حراج می کنی؟
عــــــــاشــــــــــــــقـــــــــم...
بــــامــن ازدواج مـی کــنــی؟
اشـــک گـــفـــت:
ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟
تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی
تـوی ازدواج مـا تـو مـچـاله می شـوی
چــرک و تــکـه ای زبـالــه مـی شـوی
پـس بــرو و بـی خـیـال عـشـق بـاش
تــــــو فـــقـــط دسـتــمــال بــاش...
دسـتـمال کـاغـذی دلـش شکست
گـوشه ای کنار جـعبـه اش تشست
گـریـه کـرد و گریـه کـرد و گـریـه کـرد
در تن سفید و نازکش دوید خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مــثـــل تـــکـــه ای زبـــالـــه شـــد
او ولــی شــبــیــه دیـگران نــشــد
چرک و زشت و مثل این و آن نشد
رفـت اگـر چـه تـوی سـطـل آشـغال
پـــاک بــود و عاشــق و زلـال
او با تمام دستمال کاغذی ها فرق داشت
چـــون کـــه در مــیــان فــلــب خــود
دانـــه هـــای اشــک داشــت...