می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد میزد کهنه قالی میخرم
دسته دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت اهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگی است؟
بوی نون تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت اقا سفره خالی میخرید؟؟؟

خدایا کفر نمیگویم
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم؟مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا!!!
اگر روزی ز عرش خود به زیر ایی
زمین واسمان را کفر می گویی
نمی گویی؟؟؟
خداوندا!!!
اگر در روز گرماخیز تابستان
تنت بر سایه دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری ان طرف تر
عمارت های مرمری بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و ان سو در روان باشد
زمین و اسمان را کفر می گویی
نمی گویی؟؟؟
خداوندا!!!
خداوندا تو مسئولی اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی
که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سر شار است...
دوستون دارم
گذشت.تولد وبم مبارک.خیلی دوستون دارم


معرفی یک دوست
tiiam.blogfa.com
tiiam.blogfa.com
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفری صدا کردم.
تمام شب برای با طراوت ماندن گل های زیبایی باغ ارزوهایت دعا کردم.
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس تو را از بین گل هایی که در حسرت تنهاییم روییده با حسرت جدا کردم.
نمیدانم چرا رفتی؟نمیدانم کجا؟شاید خطا کردم
و تو.......
بی ان که فکر غربت چشمان من باشی.نمیدانم کجا؟تا کی؟برای چه؟
ولی رفتی!
و بعد از رفتنت باران چشمانم چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی داشت
هنوز اشفته چشمان توام برگرد
که بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو
هزاران باردر لحظه خواهم مرد.
ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جشن بغض کوچک یک ابر می بارم.
نمیدانم چرا رفتی؟
نمیدانم کجا؟
شاید خطا کردم........!
