

♥ روی گونه های من... ♥
♥ لذتی انکار ناپذیر است ... ♥
♥ دلم می خواهد صورتت ته ریش داشته باشد ♥
♥ تا من بهانه ایی داشته باشم ♥
♥ برای دوباره بوسیدنت ♥
با زنت شوخی کن
سر به سرش بذار
از غذاش بچش
از دست پختش تعریف کن و بدون گاهی هم ظرف هارو تو
بشوری آسمون به زمین نمیاد...
آخه میدونی؟؟؟
اون همون دختر رویاهای دیروزته که به آشپزخونه ی زندگی
امروزت اومده...
آدم باس یکیو داشته باشه آخر شب بش اس بده بگه:تو مال کی هستی؟
اونم بگه:مال تو روانی بگیر بخواب
پسر:سلام عزیزم کجایی؟
دختر:واااای همین الان رسیدم خونه دارم از خستگی میمیرم
تو کجایی؟
پسر:من تو پارکم پشت سرت نمیخوای دستشو ول کنی؟
چرا همه میگن لعنت به نفر سوم؟اون که تقصیری نداره...
لعنت به اونی که به نفر سوم چراغ سبز نشون داد...
دوست داشتم که می فهمیدی
فقط معرفتت
مهربونی چشات
قلب مهربونت
شب به خیر گفتنای هر شبت
لبخندای دلنشینت
باعث این همه عشق شده ♥
کاش می فهمیدی قهر میکنم تا دستم را محکم تر بگیری
و بلندتر بگویی بمان
نه اینکه شانه بالا بیندازی و آرام بگویی هر طور راحتی...
چقدر خوشحــ ــال بود شیطــ ــان وقتے سیبــ را چیدم …
گمان مے کرد فریب داده استــ مرا
نمے دانستــ تو پرسیده بودے :
مرا بیشتر دوستــ دارے یا ماندن در بهشــ ــتــ را`
زیاد که باشی میره به حساب آویزون بودنت...

متنفر نبود و در دفتر خاطراتش این چنین نمی نوشت:
اشک های من هم به زمین می افتاد
ولی تو سیب را ترجیح دادی...

- یه لیوان ازتو اون کابینته بردار
+ خب
- پرتش کن زمین
+ خب
- شکست؟
+ آره
- حالاازش عذرخواهی کن
+ ببخشیدلیوان منظوری نداشتم
- دوباره درست شد؟
+ نه.....
- متوجه میشی؟؟؟
نه!!!!!خوشم اومد!!!!!!!
آشغال تر از اونی هستی که فکر می کردم...!!!

دراغوش خداگریستم تانوازشم کند...
پرسید:
فرزندم پس آدمت کو؟
اشک هایم راپاک کردم وگفتم :
درآغوش حوای دیگری...

یوسف یازده برادر داشت و حسین تنهاعباس را...

عاشق تو باشم
یا عاشق رنگین کمان
وقتی هردو هفت خطید!!
خیلی دلم میخواست...
که می دونستی...
یه نفر از عشق تو هر شب آرزو میکنه
که خواب تو رو ببینه...
می فهمی فقط خوابتو

یه نفر تنها نشسته توی تنهاییش یه درده جای پای قلبی سرده
گل سرخی بوده اما دیگه پژمرده و زرده فارغ از دیروز و فرداش
غرقه تو دریای درداش حسرتش یه عشق نابه که وفاکنه به عهداش...

بایه نگاه مهربون
همون نگاهی که سالهاآرزوشوداشتم گریه کردی و
گفتی دلت برام تنگ شده...
ولی من فقط نگات میکردم وقتی رفتی...
سنگ قبرم ازاشکت خیس شده بود...

یا نمی خواهی ام،
یا...
یا خدا!
یعنی نمی خواهی ام؟!

گرگ انداخت وپوزخندی زد...!
گرگ زیرلب گفت:بخند...
اینست عاقبت گرگی که عاشق گوسفندی شده باشد...
.jpg)