باورم شد..!
پر از حرفهایی که کنج دلم زنده به گور شدند...
سرشار از فریاد هایی که سکوت شدند...
پر از ...
پر از داشته هایی که مفقود شدند...
و نداشتن هایی که کمبود شدند...
چند برگی از روزگار ورق کنیم...
همه اش پنج شش سالم بود... از توجه همه به کوچک تازه به دنیا آمده ی عمو بیزار بودم..
گفتند از بچه ها بدش می آید...
باورم شد...
بدم آمد...
و من شدم بی عاطفه...
به جرم ( بچه ) بودن...
و کمی توجه خواستن... شاید هم کمی آغوش..!
بزرگ تر شدم...
عاشق تر شدم...
احساسی داشتم آبی تر از دریا...
عشقی بزرگ تر از دنیا
اما...
گویا...
ممنوع بود
دل من از این حس مملو بود!
گفتند بی حیاست
هم آغوشی در خور فاحشه هاست
باورم شد !
عشق را در دلم به جرم هرزگی سنگسار کردم
و این گونه نجابت را باورم شد !!!
یادم نمی آید کسی با موفقیت هایم احساس غرور کند...
اما...
با...
با کوچک ترین ناموفقیتی ام...
با کوچک ترین زمین خوردنم ...
در اولین شکستم,
گفتند نا توانی !
باورم شد..!
و اکنون
پس از سالها
در قلک دل
چند قلمی برای خود کنار گذاشته ام...
کمی احساس... کمی عشق... کمی باور!
باور به اینکه کم است احساسم...
کم است عشقم..
کم است توانم...
آنقدر گفتند تا باورم شد
من ِ بی احساسِ یس عاطفه ِ بی عشق...
(هیچ چیز ندارم)
جز غرور
جز خود بزرگ پنداری...
جز تخیل...
جز توهم...
آنقدر از نبودن ها و نداشته هایم گفتند
که من بودن و داشته ها را فراموش کردم
نداشته ها باورم شد !
درد و دل خودم... شادان









ﻫﻤﻪ ﺍﺧﻄﺎﺭ ﻫﺎ ” ﺯﻧﮓ ” ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ !