شعر بسار کوتاه ب زبان کردی

سر بنه و بان برزی شانم

 

 

تا بلکم در چو شکتی گیانم

 

 

سربنه وبان سینه چو سنگم

 

 

تا بزانی ارات فره دل تنگم

 

ترجمه

سرت را بر روی بلندای شانه ام بگذار

 

شاید ی کم احساس ارامش کنم

 

سرت را بر روی سینه ی همچون سنگم بگذار

 

تا شاید درک کنی ک چقدر دلتنگت هستم 

هیچگاه نفهمیدم ...  

هیچگاه نفهمیدم ...

 


چه رازیست بین دست و دلم...

 

                                       
به هر چه دل می بندم باید از ان دست بکشم...

دلتنگم  .....


دلتنگم

 

 

مثل مادر بی سوادی که

 

 

دلش هوای بچه اش را کرده

 

 

ولی بلد نیست شماره اش را بگیرد...

 

ببین چه زیـــــباست ....

بی تو مهتاب شــــبـــــی.....

زندگی…

دلــــت که گرفته باشد صدای ترانه ک هیچ،

 

 

با صدای دست فروش دوره گرد هم گریه میکنی

 

 

پس دوست بدار انهایی را که در زندگیت نفش داشته اند ،

 

 

نه انهایی را که برایت نقش بازی کرده اند

شب هجر...


ب سراغ من اگر می ایید....

غم تنهایی....

در حسرت.....

 

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام

 

در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام
 


کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست


کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام
 


مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام


در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق


فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام

 
فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل


وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام

خوب می دانم قماری بیش این دنیا نـبود


من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام

سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز


از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام