چــــرا دلت گرفته؟
او هم آدمـ هستـ..اگر دوستتـ دارمــ هایتــ را نشنیدهــ گرفتـ...غصــــــه نخور...اگـــه رفتـــ گریـــه نکنـــ...یه روز چشمای یه نفـــــــر عاشقش میکنــــهـــ...یه روز معنای کم محــــــــلی را میفهمه...یه روز شکستن رو درکــــــــــــــــــــــــــــ میکنه!!
مــرسی کـه هستـی
مــرسی کـه هستـی و هستی را رنگ میزنــی.هیچ چیـز از تـو نمیخـواهــم
فقط بـاش.. فقــط بخــــند
فقط راه بــــرو
نـه. راه نــرو
میتــرسـم پلک بــزنم
دیگــر نبـاشـی
گـــــریـــــه
بــــــهــــــــانــــــــه بـــــرای گـــــریـــــه زیـــــاد اســت
امـــــــــــا…
امـــــــــــان از گـــــــــریـــــــــه هـــــــای بــــــی بـــــــــهـــــــانـــــــه…
در آن هنگام که بوته ي خار برروي زمين تنهابود
در آن هنگام که بوته ي خار برروي زمين تنهابود
خداوند گل سرخي را در کنارش رويانید
آن گل در کنار ان بوته ي خار شکفت
خداوند بر گشت و آن گل را از روي زمين با خود به آسمان برد
اما........
آن گل ديگر هرگزنشکفت
نشکفت!
آري ان گل ريشه اش رادرکناران بوته ي خار جا گذاشته بود
در آن هنگام خداوند گريست
گريست و عشق را آفريد

دختری از مردی پرسید
چرا تا مرز دیوانگی عاشق کسی میشوم
در حالی که میدانم در نهایت به اون نمیرسم ؟
مرد جواب داد:
به من بگو چرا زندگی میکنیم
در حالی که میدانیم در آخر می میریم !؟
هیچی دیگه
دختره هم زد تو دهنش
گفت سوال منو با سوال جواب نده !
گاهی گم میشوم
گاهی گم میشوم
در میان آنچه که هست...و آنچه که باید
دنیایم را گاه گاه گم میکنم
نمیدانم دقیقا به کجا تعلق دارم.
دنیای من...بی جهت این سو و آن سو کشیده میشود...
و من سر درگمی را تجربه میکنم
نمیدانم که کوتاهی از من است
یا از زندگی
که در برابر همه هجمه افکار منفی بی خاصیت
به یک دهم مثبت اندیشی نمیرسم...
(دلم براي تك تكتون تنگ شده بود....خيلي....)
هرگز نمی بخشمت...
گمانم این بود که اگر به دستانت تکیه کنم پشتم به کوه است
چه تصور ابلهانه ای،باورم نمیشد که روزی با دست تو بشکنم
میگفتی توی این دنیا هر چیز محالی ممکن است...باورم نمیشد
اما دیگر برایم باور شد
که بهترین آدمها میتوانند بدترین شوند
و تو که روزی بهترین بودی...ناگهان بدترین شدی...
چه چیز را میخواهی به رخم بکشی؟
سادگیم را ؟
اما بدان...سادگیم را ساده نگیر
باورت کردم...به خیال خامم که تو هم باورم کردی...
با تو دنیایی نقره ای ساختم
با تو نفس کشیدم...
به تو امید بستم...
چه راحت شکستی و رفتی...
چه بی خیال آتش زدی...این دل بی درمان را...
چه دیر شناختمت،افسوس میخورم که چرا اینقدر بدبخت وساده بودم...
تو زلالیم را ندیدی، به بازیم گرفتی حداقل برای بار آخر منو به بدترین شکل
بازی دادی.....
مرا،احساسم را به بازی گرفتی...
من بازیچه نیستم...عروسک هم نیستم،تو به من دروغ گفتی...
دروغی بزرگ که منو دوست داشتی ...
...هرگز نمی بخشمت...
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمندمعنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند
با درخت های بی ریشه پیمان بسته ام
با درخت های بی ریشه پیمان بسته ام که
تا آخرین قطره ی باران برایشان دعا کنم که سبز بمانند
ابر می شوم تا باران ببارد
آسمان میشوم تا باران ببارد
خدا بشوم تا باران ببارد؟
خدا هم که بشوم باران نمی بارد!...
ماه من غصه چرا ؟
ماه من غصه چرا ؟آسمان را بنگر كه هنوز بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبي و پر از مهر به ما مي خندد
يا زميني را كه دلش از سردي شبهاي خزان
نه شكست و نه گرفت
بلكه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد كشيد
و در آغاز بهار دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت
تا بگويد كه هنوز پر امنيت احساس خداست
ماه من غصه چرا ؟
تو مرا داري و من
هر شب و روز
آرزويم همه خوشبختي توست
ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
كار آنهايي نيست كه خدا را دارند ...
ماه من غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد
يا دل شيشه ايت از لب پنجره عشق زمين خورد و شكست
با نگاهت به خدا چتر شادي وا كن
و بگو با دل خود كه خدا هست خدا هست
او هماني است كه در تاريك ترين لحظه ي شب راه نوراني اميد نشانم مي داد
او هماني است كه هر لحظه دلش مي خواهد همه زندگي ام غرق شادي باشد
ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد
معني خوشبختي بودن اندوه است
اين همه غصه و غم اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه ميوه يك باغند
همه را با هم و با عشق بچين
ولي از ياد مبر
پشت هر كوه بلند سبزه زاريست پر از ياد خدا
و در آن باز كسي مي خواند
كه خدا هست خدا هست
و چرا غصه جرا غصه ؟
آنگاه كه غرور كسي را له مي كني
آنگاه كه غرور كسي را له مي كني ......
آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني .........
آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني .......
آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري .......
آنگاه كه حتي گوش خود را مي بندي ..........
تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي .........
آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده ي خدا را ناديده مي انگاري ........
مي خواهم بدانم
دستانت را به سوي كدام آسمان دراز مي كني
تا براي خوشبختي خودت دعا كني ؟؟؟
به سوي كدام قبله نماز مي گذاري
كه ديگران نگذارده اند ؟؟؟
ترنم باران
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
(سهراب سپهری)
بگذاريد و بگذريد ، ببينيد و دل مبنديد ، چشم بيندازيد و دل مبازيد
كه دير يا زود بايد گذاشت و گذشت...
امام على (ع)
غزل11
نگاه كن كه دلم باز زيرو رو بشود
بخند تاكه لبت غنچه ي هلو بشود
تفالي به لب تلخ من بزن شايد
كه در زلالى لبهات شست و شو بشود
بپوش صورت بى بىِّ قصه را نكند
دوباره دست دل تو برام رو بشود
هراس دارم از اين كه نباشى وآخر
مسير گونه ي من چشمه چشمه جو بشود
بخوان همين غزل عاشقانه را بامن
بخوان كه بر سر اين شعر هاى و هو بشود
..........
هنوز مثل گذشته درآخر غزلم
كسي نشسته كه تا با تو روبه رو بشود.
................
راستى:
چه جای رنجش اگر از ازل قرار این بود
که سهم رنج جهان را به عاشقان بدهند
ازمن فرار کردی و حالا بدون من
ازمن فرار کردی و حالا بدون من
گیرم که زندگی کنی اما،بدون من!
گفتی که بی تو زندگی از مرگ بدتر است
بدتر شده ست زندگی آیا بدون من؟
من آرزو نمی کنم اصلن که بد شود
یک لحظه در نگاه تو دنیا بدون من
نگذار تا که سوژه ی یک طرح بد شویم
من بی تو آس و پاس و تو تنها بدون من
این سوژه جالب است ولی وحشت آور است
می ترسم از روایت فردا بدون من
یک لحظه فکر کن چه غم انگیز می شود
تنگ غروب و ساحل دریا بدون من
....
ما هر دو زخم خورده ی شعریم...شعرمن!
این زخم ها چگونه مداوا بدون تو؟!
« به نام خدا هستم،...