لیاقت نداشتی...

این تو نیستی که مرا از یاد برده ای

این منم که به یادم اجازه نمیدهم حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند

صحبت از فراموشی نیست ، صحبت از لیاقت است !.....

خدایا کاری بکن

برای تو...

برای دل سنگیهایت!


برای من...

برای دردهایم!


برای ما...

برای این همه تنهایی...


ای کاش خدا کاری بکند.

بغض هایم را به آسمان سپردم

 خدا به خیر کند باران

امشب را....

حرفی برای خودم

حرف دارم ولی برای خودم

حرفی از جنس غصه های خودم

حرفهایی که مال من هستند

حرفهایی فقط برای خودم

حرفهایی که برنخواهد خورد

به کسی جز من و قبای خودم

از کجا می توان به خویش رسید؟

من به دنبال رد پای خودم

همه شب یک غریبه می خواند

در خم کوچه با صدای خودم

این غریبه غریبه است اما

غیر او نیست آشنای خودم

باز امشب قدم زدن دارد

با خیال تو در هوای خودم

خداوندا...

خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

بی تو

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم
 

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
 

یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن
لحظه ای چند بر این آب نظر كن
آب ، آیینه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن
 

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
 

تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
 

یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم
نگسستم ، نرمیدم
 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كنی از آن كوچه گذر هم
 

 بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم

دخترم را دوست دارم

چند روزی بود به طلاق فکر میکردم ولی :

کودکانی که والدینشان از ازدواج خود راضی نیستند اما با هم زندگی می‌کنند،

ممکن است تحت‌تأثیر تنش ناشی از روابط آن‌ها به اضطراب یا افسردگی مبتلا شوند.

با کودکم چه کنم ؟!!!!!! 

 

احساسم را به دار آویختم...

منطقم را به گلوله بستم...

لعنت به هر دو که عمری بازی ام دادند...

دیگر بس است،

می خواهم کمی به عقلم اعتماد کنم...

 

یادت رفت...

نازنـیـن! چشم تـمـنـاي مرا يادت هست؟

 روز تشييع دلم حال وهوا يادت هست؟

 

بـدتـرين حادثه ي قـرن ِ دلم رفـتـن توست

تـو كه تاريخ هميـن واقعه را يادت هست؟

 
بعد تـو چهره ي من آگهي ترحيم است

بعد تو مرده ام اما تو كجا يادت هست؟

 
روح آواره ي من در به در خاطره هاست

 راستي ذره اي ازخاطره ها يادت هست؟

 
روزگاري است كه من رفته ام از ياد خودم

تـو بـگـو هيچ مـرا، اسـم مـرا يـادت هسـت؟

 
رفـتـه بودي كه بيايي نـكـند يادت رفت؟

 حاضرم شرط ببندم به خدا يادت رفت...

تنها دلم

خودم تنها تنها دلم  

چو شام بي فردا دلم     

چوكشتي بي ناخدا  

به سينه دريا دلم

تو اي خداي مهربان  

تو اي پناه بي كسان  

به سنگ غم مشكن دگر

چو شيشه مينا دلم

می رسد روزی که بی هم میشویم 

 یک به یک از جمع هم کم میشویم

می رسد روزی که ما در خاطرات 

 موجب خندیدن و غم میشویم

گاه گاهی یاد من باش ای رفیق

 می رسد روزی که بی من میشوی


زنی را می شناسم من ...

زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی  با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد

زنی را می شناسم من
...


این روزا بدجور هواشو کردم...

همه شب نالم چون نی که غمی دارم

دل و جان بردی اما نشدی یارم

با ما بودی بی ما رفتی

چو بوی گل به کجا رفتی؟

تنها ماندم، تنها رفتی ......

کاش بودی

تقدیم به یادش ...

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله

دل اسیر آرزوهای محاله

غبار پشت شیشه میگه رفتی

ولی هنوز دلم باور نداره

حالا راه تو دوره

دل من چه صبوره

کاشکی بودی و می دیدی

زندگیم چه سوت و کوره

آسمون از غم دوریت

دیگه روز و شب می باره

حالا تو ذهن خیابون

منو تنها جا میذاره

خاطره مثل یه پیچک

می پیچه رو تن خستم

دیگه حرفی که ندارم

دل به خلوت تو بستم

.................................................. روحت شاد باد .............................

مگذاریم...

مــگذار که عشــق بـه عـادت دوست داشتن تبدیــل شود

مگذار که حتی آب دادن گل های باغچه,

به عادت آب دادن گل های باغچه بدل شود.

عشق عادت به دوست داشتن دیگری نیست

پیوسته نو کردن خواستنی ست

که خود پیوسته خواهان نو شدن است

و دگرگون شدن تازگی ,

ذات عشق است و طراوت بافت عشق

چگونه می شود تازگی و طروات را از عشق گرفت

و عشق همچنان عشق بماند؟

عشق تن به فراموشی نمی سپارد,مگر یک بار برای همیشه

جام بلور تنها یک بار می شکند.

می توان شکسته را, تکه هایش را نگه داشت

اما شکسته های جام,

آن تکه های تیز و برنده دیگر جام نیست

احتیاط باید کرد , همه چیز کهنه می شود

و اگر کمی کوتاهی کنیم عشق نیز به بهانه ای

 جای حس عاشقانه را خوب می گیرد...

 

شب یلداست؛

شبى که در آن انار محبت دانه مى شود و سرخى عشق و عاطفه،

نثار کاسه هاى لبریز از شوق ما؛

شبى که داغى نگاه هاى زیباى بزرگ ترها

در چشمان کودکان اوج مى گیرد و بالا مى رود.

همه لحظه های پایانی پاییزتان ، پر از خش خش آرزوهای قشنگتان …

« یلدا تان مبارک »


دلم خیلی گرفته ...

اینجا به کسی نمی توان نزدیک شد

آدمها از دور دوست داشتنی ترند...

مینویسم ولی چه سود...

می نویسم مینویسم از تو تا جسم کاغذ من جان دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد

گریه این گریه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت

فتح معراج غزل کافی نیست باتو از اوج غزل خواهم گفت

مینوسم همه ی هق هق تنهایی را

تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی

تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی

به حریم خلوت عشق تو تنها برسی

می نویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد

مینویسم همه ی با تو نبودن ها را

تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری

تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی

تا مرا باز به دیدار خود من ببری

من میروم,خداحافظ

اي تکيه گاه ناتوان از نااميدي خسته ام

از بيم فرداهاي دور بار سفر را بسته ام

گفتي که در سختي و غم پشتو پناه من شوي

در کوره راه زندگي فانوس راه من شوي

حالا که پشت پا زدن براي تو آسان شده

حالا که لحظه هاي تو از آن اينو آن شده

خداحافظ خداحافظ

زندگی زیباست...

زندگی زیباست

زشتیهای آن تقصیر ماست ،

در مسیرش هرچه نازیباست

 آن تقدیر ماست...

زندگی آب روانیست، روان میگذرد ،

آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد...

خسته ام

خسته ام از زندگی از سوز و ساز

 خسته ام از سوز درد انتظار

 و چه دنیای پر از شور و شریست

 مردمانش را نقاب دیگریست

 عشق می دزدی خرابت می کنند

 دوست می داری جوابت می کنند...

بارانیم...

 

 

باز باران بارید خیس شد خاطره ها

مرحبا بر دل ابری هوا

هرکجا هستی باش

آسمانت آبی

با تو هستم

چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم کرد.


تقدیم به همسرم

مهربانم

ای فرشته قشگ آسمان

از کدام قصه آمدی که لای لای عاشقانه ات هنوز

مرا به خواب سرزمین دور می برد

دستهای گرم تو مرا به شهر شادی و سرور میبرد

به سوی نور می برد

مهربان قصه گو از کدام قصه آمدی بگو

که پیش از این چشمهای من میزبان قطره های سرد اشک بود

قطره قطره شعرهای آه و غصه می سرود

پیش از این چه دور بود آسمان به چشمهای من

این ستاره ها به دستهای من

آشنای من نگاه کن

دلم با دلت چگونه خو گرفت

این تن غریب و بی پناه من چگونه عاشقانه از تن تو رنگ و بو گرفت

مهربانم

ای پرنده قشنگ آرزو

از کدام قصه آمدی بگو

باز هم برای من شعرهای عاشقانه را بخوان

مهربانم باز هم کنار من بمان

لبخند تو

 زیباترین خط منحنی دنیا :

 لبخندی که بی اراده روی لبهای یک عاشق نقش بسته

تا در نهایت سکوت فریاد زند :

دوستت دارم 

تبریک

بر منتظران این خبر خوش برسانید

کامشب شب قدر است همه قدر بدانید

با نور نوشتند به پیشانی خورشید

ماهی که جهان منتظـرش بود درخشید . . .

"میلاد دوازدهمین گل بوستان امامت و ولایت ،

امام عصر و الزمان بر عموم شیعیان مبارک باد"

شعری برای تو...

ای آنکه زنده از نفس توست جان من

آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب

می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها

سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم

زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟

خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

برای تو نوشتم

در خلوت من جز تو کسی راه ندارد

رخسار فریبای تو را ماه ندارد

غمنامه ی من غصه ی چشمان تو باشد

غیر از تو دلم دلبر دلخواه ندارد

امشب...

امشب سرآن دارم . تا با تو سخن گویم راه تو بپویم من . اسرار تو راجویم

امشب به درت خواهم . تاصبح همی کوبم تا خود به درآئی زان . عطرت به صفا بویم

امشب زغمم تاصبح . حرف دل خود گویم پیمانه به پیش آری . تا باز کنی رویم

امشب زمیت نوشم . تا مست کند آن می، من را که گنه کردم . بسیار مدد جویم

امشب به سرم می زن . بی خود ز خودم گردان زیرا که ز رویت من . بسیار شرم رویم

امشب به درت کوبم . تا بازکنی در را می کوبم و می خواهم . دست از گنهم شویم

امشب در لطفت را . بگشا زبرم جانا مردانه تو را گویم . راهت به لقا پویم

امشب زمیت ساقی . مستم توچنان گردان تا بازشوم عبدت . کفران نشودخویم

امشب که نهم برسر. قرآن تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت . آشفته کنم مویم

امشب ز تو می خواهم . تاعفوکنی من را زین رو به درت تا صبح . خاک ازتوبه می سویم

امشب بپوشم جوشن . با خواندن نامت من یارب زبلاهایت . ایمن بنما کویم!

برای همسر عزیزم

نمی دانستم در پس کوچه باغ های چشمانت

مرا گرفتار عشق چیدن یک بوسه از لبهایت می کنی

نمی دانستم که پس از بوسه از زلال لبهایت

مرا در آغوش خود غرق می کنی

نمی دانستم در حرارت آغوشت قلب مرا آرام می کنی

ولی این را می دانستم که اگر بی تو بمانم خواهم مرد

عزيزم

با تو الفباي عشق را آموختم!

نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم

به تو و كلبه عشقمان باليدم

و تو گمشده ام شدي

اينك در كنارت به آرامش رسيدم

و تو را عاشقانه دوست مي دارم

زندگی از نظر من یعنی پنج چیز

تو ، خدای تو، من، خدای من ، عشق من و تو

کدام را قبول داری ؟

من كه همه را