شیر خر!
شنیدم خری بود اندر دهی
که بودش ورا صاحب فربهی
بسی بار بردی به رنج و تعب
شبش تار بود و روزش چوشب
نه خواب و نه آرامش و نی غذا
تمام جهان با وی اندر در غزا
خرک بس غمین و دلش پر فگار
خوشی را ندید ه دراین روزگار
به راهی گذر کرد یک روز ظهر
تنش بود خسته لبش بود مهر
به یک باره جلدی ز شیری بدید
ز رخسار او رنگ زودی پرید!
به خود گفت باید که این جلد را
به سر بر کشم تا شوم من رها
چنین کرد و شد به ظاهر چو شیر
دلش قرص گشت و شد بس دلیر!
به ده آمد و پنجه ای برکشید
ز ترسش به سویی هر آنکس دوید
بسی غره گشت و غرورش گرفت
ز ترس کسان هم سرورش گرفت
بگفتا به خود تا زنم نعره ای
شگفتی فزایم ز هر چهره ای
چو زد نعره آن باطنش شد عیان
عیان شد خریت که کردش نهان!
کنون بشنو اینک ز من پند را
ز من بشنو این جمله ی چند را
به ظاهر نبین جلد شیران مست
درون را نگر چون خری چند هست
به حیلت خری رفت در جلد شیر
به ظاهر ببینی شود بس دلیر
خران چونکه در جلد شیر اندرند
نشاید که ما را ز هم بردرند
صمد آقا