خودت باش....
خودت باش..
محکم و قوی .. فرقی نمیکند چند سال داری و در کجا زندگی می کنی...
مهم این است که بهتر از خودت فقط خودت هستی...
خودت باش..
محکم و قوی .. فرقی نمیکند چند سال داری و در کجا زندگی می کنی...
مهم این است که بهتر از خودت فقط خودت هستی...
هرکسی نقش خود ایفا کند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
مردم بسپارند بیاد آنکه پرنقشتر است.....
2-هر کی این معما رو حل کرد پیش من یه جایزه داره
کوچه تنگه بله
عروس قشنگه بله
دقیقا چه ربطی به هم دارن؟!
3-زنه شوهرش
رو می بره دکتر...
دکتر به زنه می گه: خانم نباید
هیچ استرسی به شوهرتون وارد بشه، باید خوب غذا بخوره، هر چی که
می خواهد براش فراهم بشه و برای یک سال هیچ بحث و دعوایی سر هیچ
موضوعی حتی سر طلا و ماشین و خونه هم نباید با هم داشته باشن.
توی راه برگشت مرده می پرسه: دکتر چی گفت؟
زنه می گه: هیچی، گفت تو هیچ شانسی برای زنده موندن
نداری!
4-شما یادتون نمیاد. یه زمانی می رفتی مهمونی، برای اینکه نشون بدی باشخصیتی نباید موز برمی داشتی!
5-زن به شوهر: اگه من ازت
جدا شم چی میشه؟
مرد: دیوونه میشم.
زن: نمی ری دوباره زن بگیری؟
مرد: والا
به دیوونه اعتباری نیست.
6-اگه بگی بی سوادی می گن بدبخت هیچی نشد ولی اگه بگی فوق لیسانس داری می گن خاک تو سرش با فوق لیسانس هیچی نشد!
7-یکی از لوازم تحریرهای لوکس زمان ما از این پاک کن هایی بود که یه سرش پاک می کرد اون یکی سرش جارو! حکم تبلت الان رو داشت!
8-اینقدر که دختر پسرا همدیگر رو امتحان می کنن خدا بنده هاشو امتحان نمی کنه!
9-به نظرم اینا همش بازیه که به ما نشون بده اوضاع داره خوب میشه؛ حتی ممکنه واسه اینکه بازیشون طبیعی به نظر برسه واقعا اوضاع عالی بشه اما ما همچنان گول این بازی ها رو نمی خوریم. آخه ما خیلی روشنفکریم! والا!
10-واقع گراترین آدمی دیدم اون آقایی بود که امروز توی ایستگاه کلاه گیسش رو برداشت، سرشو با لذت خاروند بعدم گذاشت سر جاش!
شیوانا با کاروانی در راهی طولانی همراه بود. هر روز غروب کاروان به منزلی میرسید و مسافرین به استراحت میپرداختند و هرروز پس از صرف شام، مسافرین برای ساعتی گرد هم جمع میشدند و از خاطرات خود و دانستهها و تجربیاتشان چیزی نقل میکردند و بقیه را سرگرم میساختند. در بین مسافرین مرد موسفید قدبلندی بود که هر وقت نوبت او میشد در مورد بدپوشش بودن زنان کاروانهایی که با آنها همسفر بوده و فساد مردمان شهرهای سرراه صحبت میکرد و عده زیادی را نیز مجذوب کلام خویش میساخت.
ده روزی که از سفر گذشت، یکی از مردان عیالوار کاروان نزد شیوانا و کاروانسالار آمد و گفت: «شب گذشته با زن و بچه در چادر متعلق به خودمان خواب بودیم که ناگهان دختر کوچکم با ترس مرا بیدار کرد و گفت فردی از لابهلای چادر دارد درون آن را نگاه میکند. به سمتی که دخترم اشاره کرد خیره شدم و دیدم درست میگوید و مردی که فقط چشمانش معلوم بود، داشت درون چادر ما را وارسی میکرد. تا من و پسرانم خودمان را جمعوجور کردیم او فرار کرد. میترسم نکند راهزنان دارند ما را تعقیب میکنند تا در فرصتی مناسب ما را غارت کنند.
شیوانا با تعجب گفت: «آنها میتوانستند از غفلت ما استفاده کنند و همان شبانه به ما حمله کنند، چرا باید اینقدر ناشیانه ما را متوجه حضور خود کنند؟»
دوباره شب شد و کاروان به استراحت پرداخت. همگی دور آتش جمع شدند و موضوع شب قبل را برای هم تعریف کردند. مرد موسفید قدبلند هم با هیجان گفت: «شنیدهام که در این منطقه راهزنانی هستند که در کمین زنان و دختران بدلباس و سبکسر میگردند. آنها آدمهایی تیز و هشیارند و خوب بلدند شکار خود را انتخاب کنند!»
شیوانا که این را شنید، کاروانسالار را به گوشهای کشید و آرام به او گفت: «مواظب این همسفر قدبلند ما باشید. به نظر میرسد کسی که دنبالش هستیم همین فرد باشد.»
چند شب بعد نگهبانان در تاریکی مرد قدبلند را که صورت خود را پوشانده بود در حال دیدزنی خیمههای مردم دستگیر کردند. او را نزد شیوانا آوردند. مرد قدبلند با تعجب از شیوانا پرسید: «شما از کجا فهمیدید که راهزن ناموس مردم من هستم؟»
شیوانا با تبسم گفت: «خودت در داستانهایی که تعریف میکردی، این موضوع را برملا ساختی. تو دائم دنبال موضوعات فساد بودی و رد رفتارهای ناشایست در تمام قصههای تو بهروشنی دیده میشد. تو آنقدر در یافتن و پرداختن حکایات خیانت و روابط نادرست با شوق و هیجان غرق شده بودی که فراموش کردی خودت هم در طول این جستوجوهای پر هیجان به یکی از آنها تبدیل شدهای. هر کسی در درازمدت به همان چیزی تبدیل میشود که جستوجو میکند. تو جوینده باطن خودت در دنیای بیرون شدی. با همه دانش و قصههایی که بلدی، دیگر به درد این جمع سالم نمیخوری. به اولین آبادی که رسیدیم تو را از کاروان جدا میکنیم و دیگر اجازه نداری همراه ما بیایی. نگران قصههای شبانه ما هم نباش. تو که نباشی قصهگوهای سالمتر خودشان را نشان میدهند.»

