مرگ...!!!

با عرض سلام خدمت همه دوستان عزیزم که همیشه بیاد حقیر هستن ...

روزگار غرییبست...شاید این روزها بیش از همیشه دل و دماغ شعر را ندارم.و فقط دوست دارم بشنوم.چندین ماهست...و چندین ماه پیش هم که مادرم بار سفر بست و کوچ کرد...گاهی فکر میکنم وقتی انسان یک چیز مهم از دست داد دیگر بقیه چیز ها رنگ خود را پیش او میبازند....اما این زندگیست و میگذرد...

غزلی که هیچوقت فکر نمیکردم قرار باشد برای شما بخوانم/این غزل برایم مثل فرزند ناخلفست...به هرحال با تمام نواقصش ببخشید.


پاییز آمده ست که سرما بیاورد!

بی تو هر آنچه خواست سر ما بیاورد

بی تو کسی گمان نکنم ماهی مرا

یک لحظه هم به دیدن دریا بیاورد

اصلا کدام منظره ای پای پنجره

دیگر مرا برای تماشا بیاورد؟

حال دلم خراب شده... خاطرات را

وقتش رسیده است که بالا بیاورد

ای کاش این که  قابله ی پیر زندگی

مرگ مرا  سریع به دنیا بیاورد

ای کاش این غزل،غزل آخرم شود

ای کاش .مرگ حال مرا جا بیاورد

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی/که هنوز من نبودم که تو دردلم نشستی

با سلام

عمر پاییز داره به پایان میرسه و کم کم باید قید بارون هاشو بزنیم.خبر خوب از اصفهان این که ۱۹ام همین ماه بالاخره آب در رگهاش جاری میشه و زیباییش دو چندان خواهد شد...

این روزها درگیر کارهای خوبی برای کاشمر عزیزم هستیم با چندی از دوستان که به زودی خبرهاش به گوشتون خواهد رسید.

این لینک :

http://www.facebook.com/milad.tayerani.5#!/MnZndhAmHnwzWGhzlFkrMyknm?fref=ts

صفحه :(من زنده ام هنوز وغزل فکر میکنم )که توی فیسبوک ایجاد کردم وبنا براین شده نمونه های عالی غزل معاصر رو اینجا بزاریم.اگر عضو این شبکه اجتماعی هستید لایک کردن این صفحه رو یادتون نره.

و اما غزل....

به خاطر تو نبودن، به خاطرت: بودن!

همیشه در وسط جمع ناظرت بودن

میان مان پره مین است وگرچه نزدیکیم

ولی چه سود ازاین درمجاورت بودن؟

مرا برای عبور از تو ساختند اینجا

مرا برای همین لحظه عابرت بودن

اذانم اشهد ان لا اله الا توست

و خورده است به من انگ کافرت بودن

اگرچه کشتی نوحی برای خیلیها

نبوده سهم من اصلا مسافرت بودن

#

تو رفته ای و ببین تلخ تر از این هم هست

به شوق دیدن تو باز  حاضرت بودن؟

غزل غزل شدم و بیت بیت میمیرم!

چه  سرنوشت غریبی ست شاعرت بودن

 بدرود

جان سپرده!

سلام

با عرض معذرت از دوستان عزیز مطالب پیشین این پست حذف شد.

وبلاگ شعر کاشمر با سومین چکامه ترشیزیان  وبررسی فضای کنونی شعر کاشمر به روز شد حتما سر بزنید.

این مقاله حاصل زحمات چندین ماهه ی دوست عزیزم سعید تاج محمدی است.و جای بسی درنگ دارد.

shabgardeasemani.blogfa.com

 

همین که رفتی دلمو به انتظار میکِشی

میاد یه روزی که منو از انتظار میکُشی

تو اضطراب رفتنت دلم چه بی صبر شده!

دوباره تا گفتی برم چشام فقط ابر شده

غزل غزل سکوتمو برات گریه میکنم

تو میری و دوبار باز به باد تکیه میکنم

همیشه هرکی توو دلش حس دوباره دیدنه

لحظه ی رفتن که بشه منتظره رسیدنه!

گاهی برای باد هم ،راه، در اندشت نیست

گرچه نشستم که بیای،امید برگشت نیست

فقط بزار دل بکنم،میخوام که از دنیات برم

میخوام که مثل همه از کنارت ساده    بگذرم

 

درپناه حق!

فقط بزار دل بکنم،میخوام که از دنیات برم//میخوام که مثل همه از کنارت ساده بگذرم

سلام .....

خوبید؟چندوقته حالم گرفته.

امروز براتون یه ترانه آوردم از کارهای خودم که انشالله قراره در آلبوم موسیقی یکی از دوستانم اجرا بشه.البته به دلایل مختلف معذورم از آوردن اسم آلبوم.اما حتما بعد از عرضه ی بازار واسه دانلود براتون میزارمش.امیدوارم ازاین آلبوم که به همت محمد مطهری وبا حمایت رضاصادقی تدوین شده خوشتون بیاد.

تقدیم به کاکتوسی که جای خالی منو پرکرده!!!!!

 

همین گلدون که حالا پیش پاته

یه روزی توی دستای تو گل داد

نزاشتی هیچکسی بشکنه اونو

ولی حالا با دستای تو افتاد

 

اسیر کوچه ی بن بسته چشمات

من این عشقو چه پوچ از دست دادم

میخواستم کل دنیا مال ما شه

رضایت به همین که هست دادم

 

تو تشویش شبای بی ستاره

به دنبال یه فردای غریبم

مثه  اون آدمم که واسه حوام

فقط  به  فکر چیدن یه سیبم

 

 

چه آسون رد شدی از روزگارم

ندیدی آسمونم بی ستاره است

همین گلدون که الان پیش پاته

بقایای یه قلب تیکه پاره است

خوش باشید

هزار پرنده مثل تو عاشق...گذشتن از شب به نیت روز...


سلام دوستان عزیزم

اردیبهشت گذشت...ایام سخت وجان کاه امتحانات هم به خیروخوشی تمام شد...

تصمیم گرفتم از این به بعد بیشتر بیام پیشتون:)

غزلی خوندم از مرحوم نجمه زارع (خدا بیامرزشون).کوچ کردنشون واقعا تاسف برانگیز بود.

غم که می آید در و دیوار، شاعر می شود
در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود

می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط کش و نقاله و پرگار، شاعر می شود

تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می شود

باز می پرسی: چه طور این گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می شود

گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم
از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود

راستی این دم آخریا بالاخره منم با همکلاسیام یه عکس گرفتم!منو محسن وحسین ...اینجوری نبینیدشون اینا نخبه های این کشورن.

خب من باید برم دیگه امیدوارم از این پستم   بهره برده باشید.

اکسیر من!نه اینکه مرا شعر تازه نیست/من از تو مینویسم واین کیمیا کم است

روی تقویم دلم دست بهاران مینوشت:

حال دی دارد هوای بی تو در اردیبهشت

سلام دوستان،بالاخره اردیبهشت تموم شد...وخرداد، ماه دوست داشتنی من رسید!

واما غزل:

غزل بخوان!

برای این شکسته تن...برای من...غزل بخوان!

سپید را ورق بزن  برای من غزل بخوان

رها شو از قیود وزن!عروض را به هم بریز

بدون هرچه فوت و فن ...برای من غزل بخوان

در این هبوط هرکسی به سینه ام کشیده چنگ

تو هم بیا و یک دهن برای من غزل بخوان

برای من که سالها شبیه بید عاشقم

شبیه باد در چمن برای من غزل بخوان

نخواستم نه شانه ای...نه حرف عاشقانه ای

فقط بیا برای من برای من غزل بخوان

در مورد قالب وبلاگمم  باید بگم برای این بود که بعضیها بدونند تا کجا اجازه ی پیش رفتن دارند...چون بحثها این روزها دراین مورد که زیاده من دیگه  به حرفای دوست عزیزم محسن خیابانی قناعت میکنم واین که بهتره بیش از این راجع بهش صحبت نشه چون همون بعضیا احیانا پیش خودشون فکر کنن که خیلی مهم هستن:

در مورد شاهین نجفی  نمی دونم چی میشه گفت. کسایی که هنر بخشی از زندگیشونه یا می خوان هنرمند باشن میتونن موجودات وحشتناکی باشن. اغلب هنرمندا فکر میکنن باید احساسات خودشون رو بدون هیچ پرده پوشی بیان کنن. بسیاری از چهره های شاخص سینما و ادبیات معاصر در آثار خودشون عریان گرایی، خشونت کلامی و فیزیکی و توهین به مقدسات رو وارد کردن و وقتی هم طرفدارای خودشون رو دارن فکر میکنن کار درستی میکنن. وقتی در بعضی از جشنواره های مشهور فیلم دنیا به فیلم هایی با موضوع همجنس بازی جایزه میدن و وقتی اغلب شخصیت های اصلی داستان های کوتاه معاصر فحش میدن و اعمال جنسیشون با ظرافت تمام توصیف میشه چی میشه گفت. توهین به حضرت مسیح در آثار هنری غرب به خصوص قشر روشنفکر خیلی عادیه.

خودم:من کاری ندارم به شاهین نجفی شاهین برای من در برخی کارهاش بسیارمحترم و ستودنیه اما چیزی که بالاتر از هنر و ادبیات برای من مهمه ارزشهامونه.

اما برای منه دور ز خونه..........بهارا هم مثل خزون میمونه..

سلام دوستان عزيزم

جمله اي مشهور هست كه ميگه عيدتون مبارك!خلاصه من هم به شما تبريك ميگم واميدوارم سال جديدتون مثل سال جديد من شروع نشده باشه و هميشه خوش باشد....

در اولين پست وبلاگ در سال 91 يه غزل براتون آوردم!اميدوارم خوشتون بياد:

سرسپرده

وقتي كه نيست غير ِخبر احتياج نيست

چيزي به جز دعاي سحر احتياج نيست

فرهاد  گريه ميكند و قهوه  ميخورد

شيرين كه هست پس به شكر احتياج نيست!

من سر سپردمو به تمسخر گرفت ورفت

ميگفت جان بده كه به سر احتياج نيست

عمریست میخورند مرا موريانه ها

من خود شكسسته ام به تبر احتياج نيست

وقتي زمان مجال رسيدن نميدهد

ديگر به كوله بار سفر احتياج نيست

بي بال و پر بپر!!!!كه چنان باد  صبحدم

در آسمان عشق به پر احتياج نيست

سلام بر همه عزیزان
 در مورد این عکس توی وبلاگ بچه های حقوق اصفهان که توی لینکام هست یه مطلب
نوشتم.بخونید.


یک متن شاعرانه ی حقوقی:


آنها از قتل میگویند


من از چشمهای تو


از شروط ضمن عقد میگویند


و من از شروط عقدت


از مجازات خیانت در امانت که سخن میگویند


میگویم:


پس پاداش وفاداری من چیست؟


آه ه ه ه ه ه!


من به درد حقوق نمیخورم!


زیرا حقوق هیچ دردی از من را دوا نیست...



و یک غزل برای کسیکه اسمش توی شعر اومده:



غیرت شدست بازی دست کلاج ها*!



مبهوتم از سکوت همه هاج و واج ها



من تشنه ام به تو! آزادی ای عزیز
!


ای بهترین علاج میان علاج ها



من تشنه ام هنوز به تاریکی زمین



من تشنه ام بخون تمام «سراج» هآ!



قدری غزل بخوانم وبا عشق سر کنم



یک ذره فکر کن تو به این احتیاج ها!



از غصه ی خزان تو چنان سروها بمیر*!



بی مهریست سبز شدن مثل کاج ها



بسیار داده اند برای دولقمه نان



عزت!شرف!غرورو از این دسته باج ها



(بیت آخر شعر حذف شده،شاید بعد از صد سال بنویسمش)!


*کلاج:کسی که چشم او به علت منحرف بودن درست نمیبیند.

کس ندارد خبر از دل زارم


فرقی نمیکنند  نباشی  بهار ها

بی تو زمین پرست پراز شوره زارها

شب نیز یاد گار من از چشمهای توست!

در شب گدشته است به من روزگارها

گویا قرار نیست قراری بگیری و

آرامشی دهی تو به این بی قرارها

منصورمو به دار تو زیرا برای عشق

باید فدا شود همه دار و ندار ها

موسیقی غمست در آن موی دل پریش

بنواز شانه را تو بر امواج تارها

نقش جهان!ظرافت تاریخ در تنت!

ای من فدای آن همه نقش ونگار ها!

آیا دوباره میرسد آن روز ناب که

پایان دهی عزیز به این انتظارها؟

 

به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

سلام وعذر خواهی بابت دیر آمدنم::::::

غزلی دور از خودم:

من تشنه ی مهربانی صیادم

لطفا نکنید ازاین قفس آزادم

من را به اسیری بپذیرو مگذار

آواره شود از این قفس فریادم

کابوس من اینست که میپندارم

چون سیب رسیدم به تو و افتادم

موهات رها و همچنان منتظره

پرواز کلاغهای تو در بادم

هر قدر که تلخی بکنی شیرینی

هرچند که سختی بکشم فرهادم

حوای من ای هوای عشقت در من!!

اینجا خفه میشود نباشی،آدم

برام دعا کنیداین روزها بدون خدا پیرتر شدم.

به قول شاعر:

این عکس ترک خورده دراین قاب گواهست

برعکس غزلهام خریدار ندارم...