خدایا امروز که پنجره ای برای تماشا و حنجره ای
برای صدا زدن فرشتگانت ندارم
امیدم به توست.........
پس بی آنکه نامم را بپرسی و دفتر های دیروزم را
ورق بزنی دوستم داشته باش.




دانستم که دست روزگار دست مهربان مادر نیست که بر سرم کشیده میشد.
چهره دنیا همان صورت خندان و پر مهر و محبت پدرم نیست که در پیش رویم بود.
چرخ گردون آن بازیچه ای نبود که در تصورم بود.
بازیچه ای که چون بخواهیم آن را به زور تصاحب کنیم و هر زمان از آن خسته شدیم با نوک پایی از خود دورش کنیم.
حقیقت همین بود که در برابر خود میدیدم و بسیار تلخ تر از آن بود که به بیان درآید!...
دوباره چرخیدیم و اینجاییم.عجیبه ولی شدنی.
چه دنیایی.چه مسیری.چه ذهنی.
هیچ کس نمی داند در پس این هیاهو چیست؟
بماند به یادگار شبهای تلخ......
اگه بهم بگن چند تا درس مهمی که تو زندگیت تا این سن یاد گرفتی رو تو چند تا جمله بگو، قطعا میگم:
لیاقت رو نمیشه تزریق کرد.
ذات رو نمیشه تغییر داد.
وجدان رو نمیشه بیدار کرد.
چشمِ ناپاک، مطیع نمیشه.
آدم نمک نشناس رو نمیشه قدردان کرد.
آدم بی اصل و نسب رو نمیشه اصیل کرد.
دوست داشتن یک طرفه بی نتیجه اس.
سن و سال، ملاکِ سن عقلی و رفتاری هر انسانی نیست.
و در نهایت آدمی که خوابه رو میشه بیدار کرد ولی اونی که خودشو به خواب زده رو نمیتونی بیدار کنی.
من خود بلای خویشم،از خود کجا گریزم!
شاید کم رنگ بشوند
اما پاک نمی شوند
گوشه ای گم می شوند
گوشه ای از ذهنت را می گیرند…
و ناگهان
یک روز، یکجا
وسط خنده های مستانه
تورا به فکر فرو می برند
خاطره ها هیچ وقت پاک نمی شوند…
صلاح مملکت خویش خسروان دانند.....
صدالبته گناهه.....
باید تقاص پس داد
این جرم سنگینیست
در دادگاه روزگار
من بسیار گریسته ام
هنگام که آسمان ابری است
مرا نیت آن است
که ازخانه بدون چتر بیرون باشم
من بسیار زیسته ام
اما اکنون مراد من است
که ازاین پنجره برای باری
جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس
بی هراس بی محابا ببینم.
۱۳سال........
ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در
چشم را حلقهصفت دوخته بر در کردم
جای می خون جگر ریخت به کامم ساقی
گر هوای طرب و ساقی و ساغر کردم
شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال
آن که من خاک رهش را به سر افسر
این نیز بگذرد ؟
مهم نیست!
من مانده ام و نامهربانی دست ها
من مانده ام و مشتی آرزوی سوخته
من مانده ام و آوارگی دیروزها
من مانده ام و پریشانی بی پایان
تو" کجا" و من "کجا"
................
تمام دنیا رو هم بگردی باز زیباترین بندر جهان
قلب کسی است که برای دوست داشتنت دل به دریا زده است
طوفان حادثه بسیار است.
لنگر تسکین باش اگر میتوانی.........
گاهی سکوت می کنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرف بزنی
گاهی سکوت میکنی چون واقعا حرفی برای گفتن نداری
سکوت گاهی یک اعتراضه و گاهی هم انتظار اما بیشتر وقتها سکوت برای اینه که هیچ کلمه ای نمیتونه غمی رو که تو وجودت داری توصیف کنه
و این یعنی همون حس تنهایی…
خیلی دلم گرفته......
کاش میتونستم یه جوری عقده های اون سالها رو خالی کنم.
کاش میشد از اول همه چیو درست کرد.
کاش میشد یه تغییری ایجاد کرد.
کاش بعضی ها اونقد بی رحم نبودن.
کاش و ای کاش..........
خدا باعث و بانیشو................
قلب من
جایی دارد به اسم باور....
که دیگر هیچ وقت.....به هیچ کس حسی ندارد!
در پی یک اعتماد نافرجام.
او برای همیشه در قرنطینه شک و تردید ماند و برنگشت!
دلم برای حماقتهای هفده هجده سالگیم تنگ شده!!
برای وقتهایی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و معین و منصور بودن و بهترین رمان بامداد خمار.
دلم برای وقتهایی که فکر میکردم هزار سال دیگر فرصت دارم تا صاحب رویایی ترین عشق دنیا باشم.
دلم برای وقتهایی که بی دغدغه ساعتها میخوابیدیم و جز خواب خوش هیچ خوابی نمیدیدیم تنگ شده.
دلم برای روزهایی که تا سی سالگی قرن ها راه بود
وبه نظرم سی ساله ها خیلی گنده بودند تنگ شده.
دلم برای دغدغه ها و دلخوشی های کوچک و آرزوهای بزرگ تنگ شده.
چقدر زود گذشت...
هیچ وقت نمی بینی.
یادم نمیاد چیزی پیشم مونده باشه.
خوش باش.
از این حرفا خیلی وقته گذشته بابا.دیگه نقل این چیزا نیست.
سهم و این چیزا حرف الکیه.
ولی شک نکن که مقصرش تو بودی.و هستی.و خواهی بود.
من صادقانه و عاشقانه دوست داشتم.ولی تو....من برای تو فقط یه سرگرمی بودم.این شد که نا امیدم کردی.
الانم همه چی تموم شده.خوب و خوش داریم زندگیمونو میکنیم.
من لذت میبرم از زندگیم.اونقدم ناامید نیستم.
ولی ولی گفتمکه اینجا واسه دل خودمه.واسه خاطراتیه که خیلی برام عزیزن.اینجا اومدن اروووووومم میکنه.
همین.