دیدی اونم رفت؟؟؟

                              ديدي اونم رفت

 

 

 اين روزها به لحظه اي رسيده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهايم مي خواهم که يادت را از ذهن من بشويد... يادت را بشويد تا ديگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فرياد ها را بر سر خود مي کشم چرا مي دانستم که در اين وادي ،عشق و صداقت مدتهاست که پر کشيده اند اما با اين همه تمام بدبيني ها و نفرتها را به تاريک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودي ديگر گونه اغاز کردم و تو... چه بي رحمانه اولين تپش هاي عاشقانه قلب مرا در هم کوبيدي ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهيت فروختي ، اولين مهمان تنهايي هايم بودي...
روزي را که قايقي ساختيم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به درياي حوادث رهسپارکرديم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهايم را مرهم شدي و شدي پاروزن قايق تنهايي هايم... به تو تکيه کردم...
هيچ گاه از زخمهاي روحم چيزي نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفي کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمي کني بر زخمهاي دلم اما لياقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه هاي رفته... به گذشته هاي دور خيره شده بودي ...من تک و تنها پارو مي زدم و دستهايم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هيچ نگفتم چون زندگي به من اموخته بود صبورانه بايد جنگيد ...

به من اموخته بود که در سرزميني که تنها اشک ها يخ نبسته اند بايد زندگي کرد...
اماامروز دريافتم که حجمي که در قايق من نشسته بود جز مشتي هيچ چيز ديگري نبود...
و اي کاش زود تر قايقم را سبکتر کرده بودم...

با اين همه...

هيچ کس اين چنين سحر اميز نمي توانست مرا ببرد آنجايي که مردمانش به هيچ دل مي بندند با هيچ زندگي مي کنند به هيچ اعتقاد دارند و با هيچ مي ميرند!

قرآن وشیطان

یه جایی خوندم دلم نیومد نزارم تو وبم و هرکی اینو خوند موظف که بزاره البته این اعتقاد منه

بخونینش

آیا می دانید که اگر شما در حال حمل قرآن باشید ،

شیطان دچار درد شدید در سر میشود

و باز کردن قرآن ، شیطان را تجزیه می کند

و با خواندن قرآن ، به حالت غش فرو میرود..

و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود؟؟؟؟

و آیا شما می دانید که هنگامی که می خواهید

این پیام را به دیگران ارسال کنید ،

شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منصرف کند؟؟؟؟

فریب شیطان را نخور!!!!!

پس این حق را دارید که این پست رو کپی کنید

و توی وبهاتون بذارید....

دلـت را بتـکان ...

 دلـت را بتـکان ...

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین


بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...


دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...


باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!


حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...


کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟


حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا


و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...

 

خـانه تـکانی دلـت مبـارک

نمیدونی

                    قطعات عاشقانه(14)

 

 

 

 

نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری
بزار باور کنم امشب تو هم حال منو داری

نمـیدونـی چـه آشـوبـم ... از این آرامـش خونــــه
از ایـن رویــای شیرینی ... که میدونم نمی مـونــه

چقدر این حس من خوبه ... همین که از تو میمیرم
همین که هر نفس امشب ... هوامو از تو میگیرم



نیمــه ی گـمشــده ام نیستـی که بـا نیمـه ی دیگــر به جستجویت بر خیزم...

تـــو... تمـام گمشـده ی منــی ! تمــام گـمـشــده ی من ... !



فرارم از تو است

و قرارم در تو

برانی ام به که رو کنم؟!

نخوانی ام به که خو کنم؟!



ميگويند از تو ننويسم

در خون من گردهمايی لبخندهای تو برپاست

اين را چه کسی ميتواند بفهمد؟!



ديگـــر دلـَــــــم در تن ــَم بنــــــد نمی شــــود

به دادَمــــــــــــــــ بــــرس . . . !



خیلیـ سخته اون كسیـــــــــــ كه گفتــــ

واسه چشاتــــــــــــــــ میمیره

بره و دیگه سراغیـــــــ از تو و نگات نگیرهــــــ

 

کسی خواهد آمد

                                              یک داستان عاشقانه و غم انگیز

 

 

کسی ، کسی خواهد آمد

به دست خودم خواهدم داد

کسی مثل خودم غم

کسی مثل خودم شاد

کسی مثل پرستو

در اندیشه پرواز

  کسی بسته وآزاد

  اسیر قفسی باز

 کسی خنده کسی غم

کسی شادی وماتم

  کسی ساده کسی صاف

کسی درهم وبرهم

کسی پرزترانه

 کسی مثل خودم لال

کسی سرخ و رسیده

کسی سبزوکسی کال

کسی مثل تو ای دوست

مرا یک شبه رویاند

کسی مرثیه آورد

برای دل من خواند

من از خواب پریدم

شدم یک غزل زرد

ویک شاعر غمگین

مرا زمزمه می کرد

 

 

                                                                                             دکترسید محمود انوشه

 

باز هم پائیز

                          

 

بازهم پائیز، قلب مرا به یغما برد
 بازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم...
 شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگهای بی جان ...
 هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما را به خاطر دارند....
 قدمهای به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهایی به همنوازی همه درختان و
 شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی
 سردم...
 آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و کوچه های
  دلتنگی آن عبور میکنم...
 اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده است ..

عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ،شاید
 عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...
 پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی و فصل خیانت
 است ....
 در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم ... بیشتر از همیشه خیانت
 میکنیم و از همیشه بیشتر دوست میداریم....

روزگارا…. تو اگر سخت به من میگیری، باخبر باش که پژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیرتر از دیروزم، گرچه فردایی غم انگیز مرا میخواند

اما باور دارم…. دلخوشیها کم نیست…. زندگی باید کرد

 

مرا به یاد بیاور

                                      مرا به یاد بیاور

مرا به یاد بیاور,وقتی كه رفته ام !
و رهسپارسرزمین سكوت شده ام!

وقتی كه دیگر نمی توانی دستم را در دست بگیری
ومن نمی توانم میان ماندن و رفتن, دودل باشم.
به یاد بیاور مرا وقتی كه  دیگر نمی توانی
برنامه ی روزهای آینده را برایم بگویی,
تنها مرا به یاد بیاور
دیگر برای هر حرف یا نیایشی دیر است
و اگر زمانی مرا از یاد بردی
و سپس باز به یاد آوردی
اندوهگین نباش ....
درمسیر راه من امروز                                                                                 
کسی پیدا شد
کسی که حرفی زد!
کسی که رازی داشت!
کسی که نامش را آهسته سرداد!
وچشمش از هزار قصه خبر میداد
کسی که خواست قسمت کند با من درونش را
به نظر کمی شاد می نمود
و شاید غمهایش را زیر چهره اش می سوزاند
نه عبوس بود و نه زیبا                                                                                 
تنها یک لحظه از زندگی بود
لحظه ای همچون یک اتفاق
لحظه ای که می گذشت و اتفاقی که می افتاد
نه خوشحال بودم از این حادثه
نه اندوهگین از سرنوشتی که رقم می خورد
مانده بودم میان راه
که چه می شود                                                                                           
آیا!؟؟؟
می خواستم رها شوم!
رها از همه چیز!
رها از همه کس!
راه درست را نمی دانستم!!!
و پشیمانی فردا را به یاد می آوردم
چقدر سخت طی می شود این روزها
روزهای تنهایی من
روزهایی که در هیچ جمله و کتاب و خیالی نمی گنجد
تنها من می دانم و بس
و تو هرگز ، هرگز، هرگز
می روی به ره خویش و من گم می شوم
و باز هم روزهای سخت و طولانی گم شدن
می خواهم خلاص شوم از این فکر آشفته
می خواهم دوباره رازی دیگر را تجربه کنم
و باز قصه تکراری همیشگی
هر کس به سوی مقصد خویش
تنها می مانم و زخم خورده و شکسته
باید بدانم که راز تمنای عشق
چیست؟
چیست این تکرار که من مدام می خواهمش
من مدام می روم راهی را تا نیمه هایش
به مقصد نمی رسم هرگز
و باز راهی تا نیمه و برگشتی دوباره
نمی دانم مقصدم چیست؟
و نمی دانم راز این تکرار چیست؟
راهی که من مدام تکرار می کنم
این مسیر را شاید هزار بار رفته ام
چه می شود مرا
انتهای این قصه چیست؟
قصه گم شدن من در بی راه های مسیری برای عشق                                             
معنی عشق را هم حتی نمی فهمم
می خواهم این بار بایستم
می خواهم ایستادن را برای اولین بار تجربه کنم
شاید بشکنم
شاید بخشکم
اما برای همیشه می خواهم که بایستم                                                                برای همیشه............

قسمت

                                قسمت

  

نمي دانم دلم گم شده يا اوني که دل به او سپردم!


نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.


نمي دانم اعتماد بي جا کردم يا بي جا به من اعتماد کردند.


نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود.


نمي دانم من در حق عشقمان خيانت کردم يا او.


او قدر ندانست يا من, نمي دانم.....


نمي دانم خدا اين را قسمت ما کرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.


نمي دانم چرا وقتيکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نيست.


نمي دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنيا ببريم يا دنيا رو داد تا دل بکنيم


نمي دانم خدا اين را قسمت ما کرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.

 

خداحافظ

                                             خداحافظ من رفتم ( حمید )

 

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها

بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ

همین حالا

خداحافظ

ستاره........

                                         ستاره

 

 

به نام ستاره ی شب تاریکم…یک شب خوب تو آسمون…یک ستاره چشمک زنون…خندیدو گفت کنارتم تا اخرش تاپای جون…ستاره ی قشنگی بود.اروم و نازو مهربون…ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون…اما زیادطول نکشیدعشق منو ستاره جون…ماهه اومدستاره رو دزدیدو برد نامهربون… ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی هم زبون… حالا شبا به یاد اون چشم میدوزم به آسمون

 

هر وقت خواستی تو آسمون یه ستاره واسه خودت انتخاب کنی همیشه اون کم رنگه رو انتخاب کن. چون همه به پر رنگه نگاه می کنن اونم به همه نگاه می کنه

خیلی ها نفرین میکنن … تلافی میکنن… اما نه … نفرین من … الهی اونی که دوستش داری تنهات نذاره … تلافی من …. میرم تا به اون برسی … سره راهت نباشم … راستی …................. قد من دوست داره

 

 

چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر که از یاد یاران فراموش باشم

 

کسي چه مي داند شايد، اين قدر همديگر را دوست نمي داشتيم اگر از دور به تماشاي روح هم نمي نشستيم . کسي چه مي داند اگر آسمان ما را جدا نمي کرد شايد، اين قدر به هم نزديک نبوديم

نمی بخشمت...........

                                  نمي بخشمت

 

 

 

وقتي که عاشقم شدي پاييز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود
تنگ بلوري دلت درست مثل دل من
کلي لبش پريده بود همش پره ترک بود
وقتي که عاشقم شدي چيزي ازم نخواستي
توقعت فقط يه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم ديگه مسابقه مي ذاشتيم
که رو گل کدوممون قايق شاپرک بود ؟
تقويم که از روزا گذشت دلم يه جوري لرزيد
راستش دلم خونه ي ترديد و هراس و شک بود
ديگه نه از تو خبري بود ،‌ نه از آرزوهات
قحطي مژده و روزاي خوش و قاصدک بود
يادم مياد روزي رو که هوا گرفته بود و
اشکاي سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همينو گفتي
عاشقيمون يه بازي شايد ،‌ يه الک دولک بود
نه باورم نمي شه که تو اينو گفته باشي
کسي که تا ديروز برام تو کل دنيا تک بود
قصه ي با تو بودن و مي شه فقط يه جور گفت
کسي که رو زخماي قلب من مثل نمک بود................


نمي بخشمت............................

به یادروز...........آشنایی

                یاد اون روزا که شروع آشنایی بود"شروع آشنایی جالبه ولی زود گذره.... 

 

                                                                          گفتمش دل می خری ؟

                                                   برسید چند؟

                                      گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !

                                         خنده کرد و دل زدستانم ربود

                                        تا به خود باز آمدم او رفته بود

                                     دل ز دستش روی خاک افتاده بود

                                       جای پایش روی دل جا مانده بود

                                    اما همیشه هر شروعی پابانی هم داره ......

پایان تلخی که هر روزش بد تر از مرگه ولی با گذشت زمان اون تلخی

                                هم برات طعم شیرینی داره

                                                 می روم خسته و افسرده وزار                           

                                        سوی منزل گاه ویرانه خویش

                                         بخدا می برم از شهر شما

                                         دل شوریده و دیوانه خویش

                                        می برم، تا كه در آن نقطه دور

                                       شستشویش دهم از رنگ گناه

                                      شستشویش دهم از لكه عشق

                                         زینهمه خواهش بیجا و تباه

                          همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه

                              تجربه  و  خاطره  و  گذر عمر

وقتی به گذر عمرم نگاه میکنم می بینم که ..... کاش هنوز 1۸ سالم بود تا اشتباهاتم رو تکرار نمی کردم

               ولی اینم می دونم چند ساله دیگه هم  میگم کاش 25 سالم بود تا اشتباه......

                           سالهای که سنگینی گذر ثانیه ها روی دوشم حس میکنم

             وقتی به خودم فکر میکنم می بینم این ترانه ابی چقدر باهام صادقه

                                              

                                                 مثل پروانه ای در مشت


                                     چه آسون میشه ما رو کشت

                       اما خیلی وقته تصمیم گرفتم که به راحتی کشته نشم .

               به خاطر همین دیگه تموم خاطراتم رو  روبروی نقاش نمی گذارم

                                     تا به آرامی آغاز به مردنم کند .

جواب

 جواب سلام را با عليک بده ،
 جواب تشکر را با تواضع،
        جواب کينه را با گذشت،
           جواب بي مهري را با محبت،
                         جواب ترس را با جرأت،
                                جواب دروغ را با راستي،
                                        جواب دشمني را با دوستي،
                                                جواب زشتي را به زيبايي،
                                                        جواب توهم را به روشني،
                                                                جواب خشم را به صبوري،
                                                                         جواب سرد را به گرمي،
                                                                               جواب نامردي را با مردانگي،
                                                                                        جواب همدلي را با رازداري،
                                                                                                جواب پشتکار را با تشويق،
                                                                                                      جواب اعتماد را بي ريا،
                                                                                               جواب بي تفاوت را با التفات،
                                                                                       جواب يکرنگي را با اطمينان،
                                                                               جواب مسئوليت را با وجدان،
                                                                       جواب حسادت را با اغماض،
                                                              جواب خواهش را بي غرور،
                                                        جواب دورنگي را با خلوص،
                                                 جواب بي ادب را با سکوت،
                                         جواب نگاه مهربان را با لبخند،
                                  جواب لبخند را با خنده،
                           جواب دلمرده را با اميد،
                   جواب منتظر را با نويد،
           جواب گناه را با بخشش،
 
 
 
هيچ وقت هيچ چيز و هيچ کس را بي جواب نگذار، مطمئن باش هر جوابي بدهي ،يک روزي ، يک جوري ، يک جايي به تو باز مي گردد

عشقبازی زیر باران!!

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
 
 
<a href="http://tehrankids.com/index.php?do=cat&category=poem" title="اشعار و مطالب عاشقانه">عشق</a>بازی زیر باران!!

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.

و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو....

دکتر علی شریعتی

این روزا از دل...........

این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه 
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو اینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا کار آدما دلهای پک رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه

ادامه نوشته

سرنوشت

                       سرنوشت

 

 

 

 

هميشه به درد دل اين آن گوش مي دهم، ولي هيچ كس به دردهاي دل من توجهي ندارد
هميشه سنگ صبور ديگران بودم، اما هيچ كس سنگ صبور من نشد
همشيه ديگران را مي خندانم، ولي هيچ كس از گريه هاي پنهاني من خبر ندارد
هرگز نخواستم بگذارم كسي گريه كند، ولي هيچ كس حتي از من نپرسيد چرا گريه مي كنم
هميشه ديگران را به زندگي اميدوار كرده ام، هميشه گل اميد را به اين و آن هديه كرده ام، اما كسي نفهميد كه من خود به زندگي اميدي ندارم
هرگز نگذاشتم كه دوستانم در كنار من احساس تنهايي كنند، اما هيچ كس ندانست كه من چقدر تنهايم
براي صداي دل عزيزانم احترام خاصي قائل بودم، اما كسي صداي بلند شكستن دل مرا نشنيد
هرگز نخواستم از غصه هايم برايشان بگويم، اما هميشه گوش شنواي غمهاي ديگران بودم
دل پر درد من ديگر به اين چيزها عادت كرده، به فريادهاي خاموش ، به آرام آرام شكستن، به گريه هاي شب هنگام
در زير نور ماه، به تنها رفتن در راه
مي گويند خرافات است اينكه هر كس طالعي دارد، ولي چه خرافات قشنگي است من خرافات را دوست دارم، چون زندگي ام با آن گره خورده
طالع من همين است كه تنها بيايم و تنها بمانم و تنها بميرم
من اين طالع را دوست دارم چون منحصرد به فرد است، اين طالع در انحصار من است از آن من است
اگر سرنوشت هر انساني در دستان خودش است اين من هستم كه اسير دستان سرنوشتم هستم، من اين سرنوشت را دوست دارم
كاش ديگران بدانند....؟

ته خط مسیر رفاقت

           

 

 

                          ته خط، مسير رفاقت...  

 

 گفتي مثل يه كوه پشت سرتم،بهم تكيه كن

تكيه كردم،اما افتادم،آخه فقط غبار بودي



گفتي زمين زير پاتم،محكم قدم بردار

محكم برداشتم،اما خوردم زمين،آخه تو يخ بودي



گفتي چترتم،برو زير بارون

رفتم،اما خيس شدم،آخه تو بسته بودي



گفتي خودكارتم،بنويس هرچه دل تنگت مي خواهد

نوشتم،اما ننوشت،آخه تو تموم شده بودي



گفتي سنگ صبورتم،باهام حرف بزن

حرف زدم،اما خورد شدم،آخه تو كلوخ بودي



گفتي جا سويچيتم،كليدت رو بده به من

دادم،اما خسته شدم،آخه تو دل و واسه همه باز كردي



گفتي قاب عكستم،عكست رو بده من

دادم،اما شکستم،آخه وقتي قاب افتاد شكست

زير عكسم،عكس يكي ديگه بود



گفتي رفيقتم،بزن قدش

زدم،اما تو محو شدي،آخه تو حباب بودي



حالا من ميگم:هي رفيق پاشو از خواب،سرتو از رو شونم بردار...

چيه ؟فكر كردي خواستم با بهم زدن خوابت تلافي كنم ؟

نه ! خواستم بگم رسيديم ته خط، كل مسير خواب بودي

مسير رفاقت....

راهمان اينجا از هم جدا مي شود

راهمان اينجا از هم جدا مي شود  

 

راهمان اينجا از هم جدا مي شود
ديگر براي هم دو بيگانه ايم
هرقدر تلخ باشد و هرقدر دشوار
همه چيز را، آري همه چيز را بايد فراموش کنيم ...

اندوهگين مباش، هر غمي را تسلايي است
انسانها هرقدر هم که دوست داشته باشند، ميتوانند فراموش کنند
فصلها مي آيند و ميروند، سالها مي گذرند
روزي مي آيد که تو هم فراموش کني ...

روزها و شبهايمان را فراموش خواهي کرد
روزها و شبهاي عاشقي را...
گويي آنها را نزيسته اي، انگار عاشق نبوده اي

همه چيز را، آري همه چيز را مي تواني فراموش کني
حتي تمام نوشته هايم را، سطر به سطر
چيزي اگر بماند، حرفي عميق در وجودت خواهد بود ...

۱۳۹۰

     

         (( سال نومبارک )) 

ادامه نوشته

قلم!!!!!!!!

                             عشقولانه8

 

با تو هستم ای قلم!


با تو ای همراه و ای همزاد من ...


سرنوشت هر دومان حیران بازی های زشت سرنوشت


شعرهایم را نوشتی دستخوش!


اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟

می
توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس


این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!


راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...


پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!


می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...


می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!


من دگر خسته شدم
..
راست
گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!


اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی آبیست؟


می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ


بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس


بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!


ازمن! "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"


هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..


صحنه ی پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!


حمله ی خفاشان !!


جرأتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟


کاغذت می سوزد؟


من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا


این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب


من دگر خسته ام از این تب و تاب .


تو بیا و بنویس

 

***********************************

 

عشقولانه8

گفتي که بيا و از وفايت بگذر


از لهجه بي وفاييت رنجيدم


گفتم که بهانه ات برايم کافيست


معناي لطيف عشق را فهميدم

 

 

 ******************************

عشقولانه8

شبي گفتي نداري دوست من را


نمي داني که من شب چه کردم


خوشا بر حال آن چشمي که آن را


به زيبايي پسنديدي و رفتي

 

?................؟

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي
تو بمان و دگران واي بحال دگران
مي روم تا كه به صاحبنظري باز رسم
محرم ما نبود ديدة كوته نظران
دلِ چون آينة اهل صفا مي شكنند
كه ز خود بي خبرند اين زخدا بي خبران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
كاين بود عاقبت كار جهان گذران
شهريارا غم آوراگي و در بدري
شورها در دلم انگيخته چون نوسفران

تست هوش

جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد (آساني سوالات شما را گول نزند !!!).

1- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟
2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟
3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟
4- عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟
5- مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
6- اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟
7- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟
8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟
9- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟
10- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟


    جوابها در ادامه مطلب

ادامه نوشته

پیرمرد عاشق

سلام به همه ی دوستان گلم قبل از اینکه داستان رو بخونید

باید بگم که من این داستانو توی یک سایتی خوندم که به نظرم

داستان قشنگی بود و گفتم که اینو تویه وبم بذارم شاید کسانی باشن که

عادت به فراموش کردن دوستان و عزیزانشان دارن

شاید این داستان واسه این دوستان یه تلنگری پندی یا هرچی که دوست دارید

اسم شو بذارین باشه

 

اینم داستان امروز من

 

                                   داستان زیبای پیرمرد عاشق!

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد.
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:
اما من که می‌دانم او چه کسی است
ادامه نوشته

دلم تنگه

 

 

 

 

                                            

 

 

 

 

                  

 

ادامه نوشته

دل سوخته

 

 

دل سوخته از همه سوختگانم

از جمع پراکنده رندان جهانم

                                              در دهنه بازیگری کهنه دنیا

                                      عشق است قمار و من بازیگر آنم

با آنکه همه باخته در بازی عشقم

بازنده ترین هست در این جمع نشانم

                                      ای عشق از تو زهر است به کامم

                               دل سوخت ،تن سوخت ،من مانم ونامم

عمریست که می بازم ویک برد ندارم

اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

                                 ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت

                                        بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت

من زنده از این جرمم وبگذشته مجازات

مرگست مرا گر بزنم حرف ندامت

                                                  باید که ببازم ،با درد بسازم

                                          در مذهب رندان این است نمازم

من در بدر عشقم ورسوای جهانم

چون سایه به دنبال سر عشق روانم

                                         دل سوخته تر از همه سوختگانم

                                               از جمع پراکنده رندان جهانم

قاصدک

 

قاصدک غم دارم

 

            غم آوارگی و در به دری

 

                        غم تنهایی و خونین جگری .

 

قاصدک وای به من همه از خویش مرا می رانند

 

همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند

 

مادر من غم هاست

 

برای خواندن بقیه بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

زندگی

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال وپری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من وتو بود

                         زندگی جذبه دستی است که میچیند

                         زندگی بعد درخت است به چشم حشره

                         زندگی تجربه شبپره در تاریکی است

                         زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

                         زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

                         زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست

                         لمس تنهایی ماه

                         فکر  بوییدن گل در کره ای دیگر

                         زندگی شستن یک بشقاب است .

به سبکی بال فرشتگان

 

روزی مردی خواب عجیبی دیداودید که پیش فرشته هاست

وبه کارهای آنها نگاه می کند هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان

را دید که سخت مشغول کارند و تندتند نامه هایی را که توسط پیک ها

از زمین می رسد باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید:شما چیکار می کنید؟!

-فرشته درحالی که داشت نامه ها را باز می کرد جواب داد:

- این جا بخش دریافت است و ما دعاهاوتقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم .

مردکمی جلو تر رفت باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل

پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک ها به زمین می فرستند.

مرد پرسید:شماهاچکار می کنید؟!

-یکی از فرشتگان با عجله گفت:

-این جابخش ارسال است ما الطاف ورحمت های خداوندی را برای بندگان

می فرستیم.

     مرد کمی جلوتر رفت ودیدیک فرشته بیکار نشسته است 

با تعجب از فرشته پرسید :شما چرا بیکارید؟!

فرشته جواب داد:

     -این جا بخش تصدیق جواب است.

  مردمی که دعا هایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند

ولی فقط عده ای بسیار کمی جواب می دهند.

   مرد از فرشته پرسید:مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

  فرشته پاسخ داد:

-بسیار ساده فقط کافیست بگویند

 

 

         ((خدایا شکر))

یک روز زندگی

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده

بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد

 و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت

كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد،

مابقی رو در اداده مطالب نمائید....

 

ادامه نوشته

همراه

 

تنهادربی چراغی شب ها می رفتم .

دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.

همه ستاره هایم به تاریکی رفته بودند.

مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد.

لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود.

تنها می رفتم ،می شنوی؟ تنها .

من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.

آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند،

درها عبور غمناک مرا می جستند.

ومن می رفتم ،می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم.

نا گهان

ناگهان،تو از بیراهه لحظه ها،میان دو تاریکی ،به من

                                                          پیوستی.

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:

     همه تپش هایماز آن تو باد ،چهره ام به شب پیوست!

                                                         همه تپش هایم.

من از برگ ریز ستاره ها گذشته ام

تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را

                                                                     بر بایم.

دستم را به سراسر شب کشیدم ،

زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.

خوشه فضارا فشردم،

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.

                                                                  وسر انجام

در آهنگ مه آلود نیایش تراگم کردم.

 

   میان ما سر گردانی بیابان هاست .

بی چراغی شب ها ،بستر خاکی غربت ها،

                                                   فراموشی آتش هاست.

میان ما{هزارو یک شب}جست وجو هاست.