آموخته ام که خدا عشق
و تنها عشق خداست
آموخته ام وقتی ناامید میشوم
خدا با تمام عظمتش
عاشقانه انتظار میکشد تا دوباره به رحمتش امیدوار شوم
آموخته ام اگر تا کنون به آنچه که میخواستم نرسیدم
خدا برایم بهترش رو اماده کرده
آموخته ام که زندگی سخت است
ولی من از او سخت ترم
چون خدا را دارم....
پشتش رو به همه میکنه و با تمام وجودش کارشو انجام میده …
یه وقتایی تو زندگی،
باید پشتتو به همه کنی و با تمام وجودت، کاری که درسته رو انجام بدی..
وساز زندگیت رو بنوازی
« مطمئن باش آخرش همه به احترامت بلند میشن و تشویقت میکنن ......
فصل قلبم پاییزیست!
آسمان قلبم ابری است ،
دلم گرفته ، این چه دردیست ؟
برایم مهم نیست از بیرون چگونه به نظر می آیم...
کسانی که درونم را می بینند برایم کافیند...
برای آن هایی که از روی ظاهرم قضاوت میکنند حرفی ندارم...
با خود می گویم بگذار همان بیرون بمانند...
اما من قلبهایی را دیده ام که به اندازه دنیایی از محبت عمیقند.
دلهای بزرگی که هیچگاه در مشتهای بسته جای نمی گیرند ؛ مثل غنچه ای با هر تپش شکفته می شوند.
دلهای بزرگی که مانند کویر نامحدودند و تشنه اند تا اینکه ابر محبت ببارد.
در عوض دلهایی هم هستند که حتی از یک مشت بسته کوچک هم کوچکترند ؛ دلهایی که شاید وسیع هم بتوانند باشند اما بیش از یک بند انگشت هم عمق ندارند و تو هرگاه خواستی بدانی قلبت چقدر بزرگ است به دستت نگاه کن وقتی که “مهربانی” را به دیگران تعارف می کنی
تردید و ترس سبب می شود که تعادل و توازن را از دست بدهید و به ورطه تنگدستی و محدودیت بیفتید .
البته اشکالی ندارد چون توکل به خدا نیز مانند سیرک بازی تمرین می خواهد .
مهم نیست که چند بار شکست بخورید ، دیگر بار برخیزید و از نو آغاز کنید .
چندی نخواهد گذشت که توازن و تعادل برایتان به صورت عادت در خواهد آمد
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست؟
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال دار برای من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست
به چشم تنگی نا مردم زوال پرست
کم کم ياد خواهی گرفت
تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست
و زنجير کردن يک روح را
...اينکه عشق تکيه کردن نيست
و رفاقت، اطمينان خاطر
و ياد می گيری که بوسهها قرارداد نيستند
و هديهها، معني عهد و پيمان نمی دهند ...
کم کم ياد مي گيری
که حتی نور خورشيد هم می سوزاند
اگر زياد آفتاب بگيری
بايد باغ ِ خودت را پرورش دهی
به جای اينکه منتظر کسی باشی
تا برايت گل بياورد ...
ياد ميگيری که ميتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
ياد می گيری که خيلی می ارزی ...
تا بخوانی و بدانی جایت چقدر خالیست
تا بدانی نبودنت آزارم میدهد!
لمس کن نوشته هایی را که لمس نشدنیست و عریان
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد !
لمس کن لحظه هایم را
تویی که میدانی چگونه عاشقت هستم !
لمس کن این با تو نبودن ها را ...
لمس کن
که خودت انگشت به دهان می مانی...!!
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید
فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی..!! پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت
نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای
فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت
میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری وگوشه ای
گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط"
نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت
تنگ می شود...



