در مورد من

گفتم یکم در مورد الان خودم بگم

بنده ، آرنیکا پورآقایی ، کلاس پنجم هستم .

الان ۱۱ سالمه 

رنگ مورد علاقه ام : بنفش.          سلیقه هام : کتاب خواندن ، نقاشی کشیدن ، بازی با هم سن و سالام و ...            خیلی خودخواه نیستم ولی نقاشی هام خیلی خوبن حیف که آپلود نمیشن 

و تازه ، یه نفر دیگه هم به جمع ما اضافه شد ! 

الان ۳ سال و ۱۰ کاهش است ...

ارغوان ! 

خواهر کوچولو ی من ، ارغوان ، متولد ۱۳۹۷/۰۳/۱۲ است 

دو ماه دیگه میشه ۴ ساله 

اینقدر شیطونه 😐 دیوونه ام کرد ! هی وسایلم رو برمی داره ! البته نگم خودمم هنوز شیطونم وسایل اونو برمیدارم 😆

۶ سال و خورده ایه که اومدیم به یه خونه ی جدید . مامان و بابا اتاقشون باهمه و اتاق من و ارغوان هم متاسفانه باهمه 😭 دیوونه ام کردددددددددد 

بزار یه بار دیگه امتحان کنم ببینم عکسم آپلود میشه یا نه . 

امیدوارم بشه 

تا یه روز دیگه فعلا بابای ببینیم آپلود میشه یا نه ​​​​​​​

دوباره بزرگ شدن

من خیلی هیجان زده شدم که قراره خودم تو وبلاگم بنویسم ، تقریبا دو ساله میخواهم توش چیز میز بنویسم اما مامان رمز عبورش رو یادش نمی آمد . بالاخره بابا پیداش کرد و اینقدر هیجان زده شدم بدون اینکه صبر کنم کسی بهم یاد بده فوری رفتم توش تا توش چیز میز بنویسم . نگو که اصلا بلد نیستم 😐

حالا قراره مامان بهم یاد بده تا بتونم عکس بزارم توش ، اندازه ی نوشته ها رو عوض کنم و کلی چیز های دیگه . ولی من که خیلی جوگیرم . پس اومدم یه نوشته ای توش بزارم ( دور از چشم مامان ) 

حالا از چند روز دیگه قراره کلی چیز میز باحال بزارم توش 😆😆😆😆😆

بزرگ شدن

سلام سلاااااااام

منم آرنیکا 😆

آره بابا الان دیگه حسااااااابی بزرگ شدم و ناسلامتی الان ۱۱ سالمه 😲

و کلاس پنجمم 😁

اول یه عکس بزارم از خودم که الان چجوری شدم

 

اولين روز كاري مامان

2/5 سال از خونه موندن و سر كار نرفتن مامان محبوبه گذشته و حالا كه من بزرگ و خانم شدم ،قراره مامان از فردا بره سر كار.پس من از 7 صبح تا 5/5 بعدازظهر به مهدكودك مهر نرگس افتخار حضور ميدم.

از اونجايي كه من عاشق دوستاي مهدكودك و خاله مريمم هستم،بعيد ميدونم دلم واسه مامانم تنگ بشه.اما اين دوري باعث نميشه كه مامانمو دوست نداشته باشم.

مامانم هميشه برام عزيز و دوست داشتنيه و ازش ممنونم كه  تا حالا براي نگهداري و مراقبت از من وقت گذاشته .

شن بازي

توي اين روزهاي تابستون شن بازي روي ماسه هاي گرم كنار دريا حسابي مي چسبه.بخصوص اگه كلي آدم بزرگ دور و برم باشن و با ديدن شيرين كاري هاي من شاد شن.

روز پدر

هه هه.چه جالب.امروز روز پدره و همه به باباهاشون کادو میدن.اما داستان تو قصر کوچیک ما یه ذره فرق میکنه.چون من از بابا حسین کادو گرفتم.البته دیشب با مامان محبوبه رفتیم که یه چیز بخریم اما نمیدونم چی شد که یهو بابا حسین برام جایزه خرید.البته کاری به اونش ندارم که چی شد که اینجوری شد.فقط میخواستم بگم که بابا حسین من بهترین بابای دنیاست و منم سعی میکنم بهترین دختر دنیا برای بابام باشم.

 

تولد 2 سالگیم

روز تولدم مثل خیلی از روزهای دیگه تو قصر کوچیکمون سه نفری و با کلی شادی گذشت و تنها فرقش با روزهای دیگه کیک و شمع و چیزهای قشنگ رو دیوار بود.

البته ناگفته نمونه که ۲ هفته پیش هم بابا علی و اهل و عیالش یه تولد کوچیک بامزه تو بام سبز لاهیجان برام گرفتن که اونم قشنگی خودشو داشت.

راستی شما میدونید دو سال چقدره؟

اگه اشتباه نکنم انقدری هست که خودم بتونم کادوهامو باز کنم ، شمعو فوت کنم ، کیکو ببرم و از همه مهمتر برای مامان و بابا برقصم.

 

1 روز قبل از شروع جشن تولد

چقدر خوبه که وقتی من به دنیا اومدم همه شاد شدن و هر سال تو همون تاریخ دوباره شاد میشن.

شادی من که بخاطر کیک و شمع و بادکنک و کادوهای قشنگشه .اما شادی بابا حسین و مامان محبوبه واسه چیه ،نمیدونم.

از اونجایی که بابا و مامان ۱ روز قبل از تولدم در حال تدارک جشن تولدم هستند، منم ۱ روز قبل از شروع جشن تولد کوچیک ۳ نفرمون میگم:

من آدِدا (آرنیکا) پورآقایی خوشحالم که عضوی از این خونواده خوشبختم و ازتون بابت همه لحظه های خوشی که برام محیا میکنید ممنونم.

 

 

هم پله برقی هم قطار

َدنیای قشنگیه دنیای آدم بزرگها.هم پله برقی داره هم قطار که من عاشق جفتشونم و خیلی خوشحالم که نزدیک خونمون پله برقی داره که هرچقدر دلم بخواد ازش بالا و پایین برم.

امروز مامان محبوبه بهم قول داده بود اگه دختر خوبی باشم منو ببره مترو تا هم پله برقی سوار شم هم قطار.اما بخاطر هوای آلوده نظرش عوض شد و برای اینکه زیر قولش نزده باشه منو برد به پله برقی کنار خونمون.

۴ بار ازش بالا و پایین رفتم و به شرط بستنی رضایت دادم که برگردیم خونه.خیلی خوشحال شدم و قول میدم که دختر خوبی باشم تا بازم مامان منو سوار پله برقی کنه.

لب تاپ

یه چیزی بگم؟

من که نمیدونستم اگه رو لب تاپ وایسم میشکنه و دیگه نمیشه ازش استفاده کرد.اما شما بابا جون و مامان جون چرا تنبلی کردین و بعد از گذشت چند ماه ندادین تعمیرش کنن.

آخه حیف وبلاگ قشنگم نیست که به روز نباشه و خالی از عکسهای قشنگمو شیطونیهام باشه؟

نمیتونم قول بدم که دیگه دست گل به آب ندم اما میتونم قول بدم که بزرگ شدم جبران کنم و اگه رو لب تاپم وایسادین و شکوندینش از برگ گل نازک تر بهتون نگم و فوری ببرم تعمیرش کنم تا وبلاگ خاطرات سالمندیتون به روز باشه.

اینم چند تا عکس از روزهای دور از دنیای سایبری من:

 

 

 

روزهای گرم تابستون

توی این روزهای گرم تابستون بابا و مامان تمام سعیشونو میکنند تا حسابی به من خوش بگذره.واسه خاطر همین جمعه ها بارو بندیلمونو جمع میکنیم و میریم توی طبیعت تا من حسابی بدو م و خوش بگذرونم.

خوش به حال خودم که هنوز نی نی ام و هیچ محدودیتی برای خوش گذرونی ندارم.

البته هنوز نفهمیدم که چرا آدم بزرگها هرجا و هرموقع که بخوان نمیتونند بازی کنند یا چرا این روزها بعضی از اونها از صبح تا شب هیچی نمیخورند در عوض نصف شب بیدار میشن نهار میخورن.

اینها سوالهاییه که امیدوارم به زودی جوابشونو پیدا کنم.

در هر صورت از بابا جون و مامان جونم تشکر میکنم که انقدر به من اهمیت میدن و برام وقت میذارن.

 

 

 

 

دریا

۱۷ ماه از عمرم گذشته تازه فهمیدم یه وان بزرگ  تو شماله که نیاز نیست کسی توش آب بریزه ،خودش یه عالمه آب داره و همه میتونند توش آب بازی کنند (البته زنها اینور ، مردها اونور)

ولی هنوز درست نفهمیدم که چرا بهش میگن دریا.اما حدس میزنم چون برای آب بازی کردن توش نیاز نیست از در حموم یا هیچ در دیگه ای رد بشیم اسمشو گذاشتن در،یا .

به هر حال هر چی که هست و هر اسمی که داره برای من یه دنیا هیجان و شادی میاره.

البته به وان کوچولوی آبی من برنخوره.اونم برای من پر از هیجان و شادیه.

آب بازی

قصر کوچیک ما یه جای بامزه داره به نام حموم.از این جهت بامزست که توش حسابی بهم خوش میگذره.

من هر روز با جوجو و خرگوش تو حموم قرار دارم و کلی گل میگیم و گل میشنویم.البته آخرش مامان ضد حال میزنه و  سرمو پر از کف میکنه و داد منو در میاره و بعد از اینکه کلی روم آب میریزه،میگه با جوجو و خرگوش بای بای کن.

غافل از اینکه من هنوز از آب بازی سیر نشدم.بنابراین تو اتاق به شکل دیگه ای آب بازی میکنم و اینجوریه که داد مامان رو درمیارم و با هم بی حساب میشیم.

اینم از عکساش:

 

 

دلم میخواد

دلم میخواد: هر طور که راحتم شکلات بخورم.

 

دلم میخواد: باقالی پلو با ژله بخورم تا همه بهم بخندند.

 

دلم میخواد: هرجا کبوتر دیدم دنبالش بدوم.

 

دلم میخواد: با عروسکهام برم تو قصر پارچه ایم بازی کنم.

 

دلم میخواد: نصف روز رو روی میز عسلی سپری کنم.

 

دلم میخواد: یه وقتهایی بدون لباس روی فرش دراز بکشم.

 

دلم میخواد: به شیوه خودم نماز بخونم.

 

دلم میخواد: بدونم پیاز چه طعمی داره.

 

دلم میخواد: لقمه بزرگتر از دهنم بردارم.

 

دلم میخواد: وقتی مامانم دعوام میکنه برم زیر میز قایم شم.

 

دلم میخواد: موقع عکس گرفتن عشوه بیام.

 

و خلاصه اینکه دلم میخواد: از همه سرتر باشم.

سالروز ازدواج مامان و بابا

امروز برای مامان و بابا یه روز خاص و پر از خاطرست.به گفته خودشون ۲۸ اردیبهشت سالروز ازدواجشونه.

 

به طور دقیق نمیدونم ازدواج یعنی چی.ولی از عکسها و فیلمهایی که دیدم فکر میکنم روزیه که مامانها لباس عروس میپوشن و باباها کت و شلوار و کل فامیل دور هم جمع میشن و نینای نای میکنن.بعدش شام و کیک میخورن و هر کی میره خونه خودش.

فکرشو که میکنم واقعا روز قشنگیه.بخاطر نینای نای و شام و کیکش نمیگم.بلکه بخاطر اون حس قشنگی میگم که هر سال تو این روز به همون قشنگی تو دل مامان و بابا زنده میشه.

منم به افتخار این روز قشنگ یه سری عکس که همراه بابا جون و مامان جونم تو ۱۵ ماه عمرم گرفتم رو اینجا میذارم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز مامانا مبارك

من و مکاشفاتم

از اونجایی که مامان و بابا معتقدند خونه نقلیمون مثل یه قصر کوچیکه،باید بگم جاهای کشف نشده زیادی توی این قصر برای من وجود داره.

اما نمیدونم چرا وقتی میخوام کشفشون کنم مامان و بابا چشم ازم بر نمیدارن و هی میگن مواظب باش بوف نشی.

ناگفته نمونه که چند باری بوف شدم و اشکم دراومد.البته نیست که نازم خریدار داره یه وقتهایی زورزورکی با کلی تقلا اشکمو درمیارم تا خودمو برای مامان بابای مهربونم لوس کنم.

یکی یدونم دیگه.چه میشه کرد.

گزارش یک جشن

چند روز پیش که تولدم بود بابا جون و مامان جونم زحمت کشیدند و یه جشن کوچولو تو یه قصر کوچولو برای دختر کوچولوشون گرفتند.

توی این جشن معنی تولد رو یاد گرفتم.یاد گرفتم تولد یعنی یه عالمه بادکنک رنگی،یه کیک خوشمزه٬کلاههای مقوایی رنگی و به تعداد آدمهایی که هستند هدیه های دوست داشتنی.

درسته اون شب نتونستم شمع تولدمو خاموش کنم اما خودم تنهایی کیک رو بریدمو یه مشت انداختم پای چشمش و البته بعدش با اجازه مامان و بابا نشستم پای کیک تا هر بلایی که میخوام سرش بیارم.

شب خوبی بود.میدونم بزرگ بشم چیزی از این تولد یادم نمیاد.اما وجود کلی عکس و فیلم باعث میشه که فراموش نکنم بابا و مامانی دارم که همیشه عاشقونه دوستم دارند و من هم به داشتنشون افتخار میکنم.

 

تولد تولد تولدم مبارک ...

 امروز ۳۰ بهمن ساعت ۹:۰۵ صبح یک ساله شدم.یعنی ۳۶۵ روزه که  قصر کوچیک مامان و بابا رو پر از عطر خودم کردم.توی این یه سال خیلی چیزها یاد گرفتم و حتی میتونم به زبونشون بیارم.مثل:

دَدَ:هر جایی غیر از خونه           دا:دالی             دَ:دست     

آبوم:می خوام                        آم:آب               تاتا:تاب تاب

قاقا:صدای قورباغه                 ماما:مامان         بَ بَ:بابا

اَیو اَیو:الو الو

 

برای امشب مامان و بابا خونه رو تزیین کردن و میخوان برام تولد بگیرن.مطمئنم که حسابی خوش میگذره

 

بدون شرح


تاب تاب عباسی ...

یکی از بازیهای مورد علاقه من تاب بازیه.نمیدونید که چه لذتی داره وقتی با تاب اینور و اونور میرم و مامان و بابا نازم میدن.

انقدر تابمو دوست دارم که یه وقتهایی همونجا خوابم میبره.باور نمیکنید؟اینم عکسش:

آخرین روزهای تابستون

آخرین روزهای تابستون برای من و بابا و مامان پر شده بود از گردش و تفریح و مهمونی.خیلی خیلی خوش گذشت.

 

البته ناگفته نمونه که بعدش دور از جون شما مریض شدم و حسابی بابا و مامان غصه خوردن.

اما مهم نیست.پیش میاد دیگه.مهم اینه که لحظه های شادی رو با هم گذروندیم و الان سالم و سلامتم و قصر کوچیک بابا و مامان رو شادتر از همیشه کردم.

 

 

اولین غذا

وقتی برای اولین بار لبم به غذای آدم بزرگها باز شد بی اختیار زدم زیر گریه.اینم عکسش:

من بجاي بابام

دوست دارم وقتي بزرگ شدم بابامو اينجوري ببرم بگردونم.


آب تنی

اگه میدونستم دنیای آدم بزرگها یه وقتهایی انقدر گرمه،همونجا تو دل مامان میموندم.

اما یه چیزی تو این هوای گرم خیلی میچسبه.اونم آب تنیه که من عاشقشم.

از شما چه پنهون که وقتی از حموم بیرون میام حس خوبی بهم دست میده و احساس میکنم که تازه متولد شدم.

حالا آب تنیه به کنار.ناز و نوازشهای بابا و مامان وقت حموم کردنم و داستان لباس پوشیدنم که همراه با چپ و راست عکس گرفتنم با فیگورهای مختلفه،لذت آب تنی رو برام چندین برابر میکنه.

تپلي لالا

هيسسسسسسسسسسسس

ني ني لالا كرده

روز مادر

مامان جونم خيلي خيلي دوستت دارم




عکس

5 روز دیگه سه ماهه میشم






 

اولین سفر

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

اینو بابام میگه و منم سفرهای زیاد زیاد زندگیم رو با سفر به گیلان و شهر پدریم رشت و شهر مادریم لاهیجان شروع کردم. روز ۱۰ فروردین درست زمانی که سوت بازی پرسپولیس و استقلال رو زدن من از کنار استادیوم آزادی رد شدم تا برم سفر.

اول رفتم خونه مامان و بابای بابام و سه تا عموهام بعد هم رفتیم خونه مامان بابای مامانم و دو تا خاله هام

 

به من که خیلی خوش گذشت فقط دلم واسه بابام تنگ شده چون اون برگشت تهران تا یکی دو هفته دیگه برگرده و ما رو با خودش ببره خونه.

پستونک

آخه شما به مامان و بابام یه چیز بگین.حتما باید اخم کنم تا متوجه بشن که از پستونک خوشم نمیاد؟درسته که دوست دارم همش چونم بجنبه اما نه با پستونک. 

راستی مشکل آپلود عکسهام فعلا با راهنمایی دوستان برطرف شد.