دلم تنگه خدااااا
خداروشکر بلاگفا صفحمو نبست
چقد دلم تنگه واسه اون روزایی که گوشی نبود اینستا نبود تلگرام نبود
کارت اینترنت میخریدیم میومدیم اینجا
کلی پست میذاشتیم
بااحساسات پاک و صادقانه
بچه بودیم
دلم بچگی میخواد خداااااا
خداروشکر بلاگفا صفحمو نبست
چقد دلم تنگه واسه اون روزایی که گوشی نبود اینستا نبود تلگرام نبود
کارت اینترنت میخریدیم میومدیم اینجا
کلی پست میذاشتیم
بااحساسات پاک و صادقانه
بچه بودیم
دلم بچگی میخواد خداااااا
خداروشکر بلاگفا صفحمو نبست
چقد دلم تنگه واسه اون روزایی که گوشی نبود اینستا نبود تلگرام نبود
کارت اینترنت میخریدیم میومدیم اینجا
کلی پست میذاشتیم
بااحساسات پاک و صادقانه
بچه بودیم
دلم بچگی میخواد خداااااا
خداروشکر بلاگفا صفحمو نبست
چقد دلم تنگه واسه اون روزایی که گوشی نبود اینستا نبود تلگرام نبود
کارت اینترنت میخریدیم میومدیم اینجا
کلی پست میذاشتیم
بااحساسات پاک و صادقانه
بچه بودیم
دلم بچگی میخواد خداااااا
خداروشکر بلاگفا صفحمو نبست
چقد دلم تنگه واسه اون روزایی که گوشی نبود اینستا نبود تلگرام نبود
کارت اینترنت میخریدیم میومدیم اینجا
کلی پست میذاشتیم
بااحساسات پاک و صادقانه
بچه بودیم
دلم بچگی میخواد خداااااا
خداروشکر بلاگفا صفحمو نبست
چقد دلم تنگه واسه اون روزایی که گوشی نبود اینستا نبود تلگرام نبود
کارت اینترنت میخریدیم میومدیم اینجا
کلی پست میذاشتیم
بااحساسات پاک و صادقانه
بچه بودیم
دلم بچگی میخواد خداااااا
وای تو لینکام هیشکی نیست
همه وبلاگا به فنا رفته
آخه چرا نیستین
همتونو میخوام دیوونه هااا
من چیکار کنم پیداتون کنم آخه
خب تااینجا گفته بودیم که دختر کولی پررو پشت درایستاده بود و دعا رو از برکرد........
روز چهلم وقتی فاطمه هنوز خواب بود رفت در اتاقو باز کرد نشست بالای سر جوون دعا خوند بهش فوت کرد و همینکه سوزن آخری رو در آورد جوون یه عطسه ای کرد وبلند شد ونشست نگاهی انداخت به دختر کولی و گفت ((توکی هستی؟جنی یا آدمیزاد؟))
دخترکولی گفت((آدمیزادم))
جوون پرسید((چوری اومدی اینجا؟))
دخترکولی خودشو جای فاطمه زد وسرگذشت اونو از اول تا آخر به اسم خودش واسه پسره گفت
جوون گفت((به غیر من وتو کسی دیگم اینجاهست))
دخترکولی گفت((نه!فقط یه کنیز دارم که خوابیده))
جوون گفت((میخوای زنم بشی؟))
دختر کولی ناز و غمزه ای اومدوگفت((چرا نخوام چی ازاین بهتر))
جوون نشست کنار دختر کولی وشروع کرد باهاش صحبت و ماچ وبوسه(((خدا جواب این پسرا رو بده)))
فاطمه بیدار شد ودید هرچی رشته بود پنبه شد.جوون صحیح وسالم پاشده نشسته بغل دست دخترکولی ودارن به هم دل میدن و قلوه میگیرن
آه از نهادش بلند شد دستاشو به طرف آسمون گرفت وگفت((خدایا!خداوندگارا!جواب اونهمه زحمتایی که کشیدم این بود؟پس اون صدایی که تو گوشم میگفت نصیب مَرده فاطمه چی بود؟))
خلاصه!دخترکولی شد خاتون خونه وفاطمه رو کرد کلفت خودش وفرستادش تو آشپزخونه
از قضای روزگار جوونی که طلسمش شکسته شده بود پسرپادشاهی بود وبابیدارشدن اون پدرومادرش وشهرودیارشم ظاهرشدن
پادشاه ازدیدن پسرش خوشحال شد وفرمان داد ۷شب و۷روز شهرو آذین بستن ودخترکولی رو به عقد پسرش درآورد
چندروز گذشتکه پسر خواست بره سفر.قبل ازحرکت به زنش گفت((دلت میخواد چی برات بیارم))
زنش گفت((برام یه دست لباس اطلس بیار))
ازفاطمه پرسید((واسه تو چی بیارم))
فاطمه هم گفت((آقاجان!من چیزی نمیخوام جونتون سلامت))
جوون اصرار کرد که یه چیزی ازم بخواه
بالاخره فاطمه گفت پس برای من یه سنگ صبور بیار
سفرجوون ۶ماه طول کشید وقت برگشتن برای زنش سوغاتی خریدورا افتاد طرف شهرودیارش تو راه پاش به تخته سنگی میخوره ویادش میاد کلفتشون گفته واسش سنگ صبور بخره باخودش گفت اگه نخرم دلخور میشه
برگشت رفت بازار وبعد از پرس وجوی زیاد رفت سراغ دکانداری وازش سنگ صبور خواست
دکاندار پرسید((این سنگ صبور رو واسه کی میخوای))
جوون گفت واسه کلفتمون
دکاندار گفت((گمون نکنم کسی که خواسته واسش سنگ صبور بخری کلفت باشه))
جوون گفت((انگارحواست سرجاش نیستا پرت و پلا میگی من میدونم که این سنگ صبورو واسه کی میخوام یاتو؟))
دکاندار گفت((هرکس سنگ صبور میخواد دل پردردی داره وقتی سنگ صبور رو دادی به دختر شب بعد بعد از تموم کردن کارای خونه میره یه گوشه دنج میشینه و همه سرگذشتشو واسه سنگ صبور تعریف میکنه وآخر سر میگه
سنگ صبور!سنگ صبور
توصبوری ! من صبور!
یاتوبترک یامن میترکم
دراین موقع باید تند بپری تو اتاق وکمر دختر رو محکم بگیری اگه این کار رو نکنی دلش از غصه میترکه و میمیره
جوون سنگ صبور رو خرید وبرگشت به شهر خودش.پیرهن اطلسو داد به زنش وسنگ صبور رو به فاطمه
همونطور که دکاندار گفته بود فاطمه شب رفت نشست کنج آشپزخونه شمع روشن کرد وسنگ صبورو گذاشت جلوش وشروع کرد سرگذشتشو مو به مو واسه سنگ صبور تعریف کردن وآخر سرم گفت
((سنگ صبور!سنگ صبور!
توصبوری! من صبور!
یاتو بترک یا من میترکم))
در این موقع جوون که پشت درآشپزخونه گوش واستاده بود تند پرید تو و کمر دختر رومحکم گرفت به سنگ صبورگفت(( تو بترک))
سنگ صبور ترکید و یه چکه خون ازش زد بیرون و دخترم از شدت هیجان غش کرد
جوون بغلش کرد برد خوابوندش تو اتاق خودش و نازو نوازشش کرد صبح فرمان داد گیس دختر کولیو بستن به دم قاطر و قاطرو راهی صحرا کردن
بعد شهرو از نو آذین بستن و چراغونی کردن و۷ شب ۷روز جشن گرفتن و بافاطمه عروسی کرد
تمممممممممممممممممممممممووووووووووومممممممممم
ولی خداییش بیکار بودن ۷ شبو۷ روز جشن میگرفتناااا.....حالا الان همه تو یه شبش موندن...
دوسش داشتم قشنگ بود شاید یکمی تخیلی بود اما داستانای قدیمی همیشه ی چیزی توشون داره بی حکمت نیس
مثلا همین داستان شاید بخواد بگه با صبر کردن به خیلی چیزا میشه رسید یا هیچوقت ماه پشت ابر نمیمونه کسی با دغل به جایی نمیرسه..........
شایدم خیلیا مسخرم کنن که این داستانو نوشتم اما وبلاگ خودمه دوش داشتم نبشتم هر کی دوش نداله نخوووووونه.......
نمیدونم چرا ولی چندوقتیه خیلی دوس دارم چندتا از داستانای قدیمیو اصیل ایرانی رو بذارم مثل سنگ صبور....ماه پیشونی....دختران انار.....کچل مم سیاه......
ازبین اینا خودم عاشق سنگ صبورو ماه پیشونیم......
ماه پیشونی خیلی زیاده پس اول سنگ صبورو میذارم اگه خوب پیش رفت بعدش ماه پیشونیو میذارم......شاید از نظر شمابچگونه باشه اما بنظر من این داستانا با پیامایی که دارن بیشتر به درد بزرگترا میخورن....ی جورایی به در میگن تا دیوار بشنوه....امیدوارم خوشتون بیاد...
سنگ صبور
زن ومردی بودندو دختری داشتند به اسم فاطمه
فاطمه هروقت میرفت مکتب پیش ملاباجی درس بخونه توی راه ی صدایی میشنید که میگفت نصیب مرده فاطمه...
اما هرقدر فکرمیکردعقلش به جایی نمیکشید وترس تو دلش میفتاد
ی روز قضیه رو به پدرومادرش میگه . اونام هرچی فکر کردن نتونستن از ته و توی قضیه سردر بیارن آخرشم گفتن تا ی بلایی سرمون نیومده بهتره بذاریمو از این شهر بریم
بعد هرچی داشتن فروختنو راهشونو گرفتن و از اون شهر رفتن
رفتن و رفتن تا همه نون وآبی که همراشون بو ته کشید وتشنه و گشنه رسیدن به در باغی گفتن بریم در بزنیم لابد یکی میاد در رو واکنه و به ما نون وآبی بده
فاطمه در زد در به سرعت وا شدوهمینکه فاطمه قدم گذاشت تو باغ وخواست ببینه کسی اونجا هست یانه ی مرتبه در ناپدید شدو دیوار جاشو گرفتو فاطمه اینور موندو مادرو پدرش اونور
پدرومادر فاطمه شروع کردن به شیون و زاری وهرچی صداش زدن جواب نشنیدنآخر سر که دیدن گریه وزاری فایده ای نداره گفتن شاید قسمت فاطمه همین بوده وصدایی که درگوشش میگفته نصیب مرده فاطمه میخواسته همینو بگه حالا بهتره تا هوا تاریک نشده و جک وجونوری نیومده سراغمون راه بیفتیمو خودمونو برسونیم ی جای امن...
فاطمه هم اونطرف دیواراونقدر گریه کرد که بیشتر گشنه و تشنش شد وعاقبتم باخودش گفت برم تو این باغ بگردم بلکه چیزی گیر بیارمو بخورم
پا شدو یه گشتی تو باغ زد دید باغ درندشتیه با درختای جورو واجور میوه و عمارت بزرگیم وسط اون باغه
از درختا میوه چید و رفت تو عمارت هرچی اینطرفو اونطرف سرک کشید وصدا زد کسی جوابشو نداد آخرسر شروع کرد به وارسی عمارت دید کف همه اتاقا باقالی ابریشم فرش شده و هرچی بخوای اونجا هست....
فاطمه از ۶اتاق تو درتو که پر از جواهرات قیمتی وغذاهای رنگارنگ بود گذشت همین که به اتاق ۷ رسید دید ی نفر رو تختخواب خوابیده و پارچه ای کشیده رو خودش...
آروم رفت جلو پارچه رو از رو صورتش زد کنار دید ی جووونه مثل پنجه آفتاب(خدا یکی از این پنجه آفتابا به ما نمیده)
فاطمه ۳ ۴ بار جوونو صدا زد وقتی دید ازجاش جم نمیخوره یواش یواش پارچه رو پس زد ودید گله گله به بدن جوون سوزن فرو کردن
فاطمه ترسید وماتو مبهوت نگاه به دورو برش کرد تیکه کاغذی بالاسرش بود کاغذوبرداشت وخوند
نوشته بود هرکس۴۰ شبو ۴۰ روز بالای سر این جوون بمونه وروزی فقط ی بادوم و ی انگشتدونه آب بخوره و این دعا رو بخونه و بهش فوت کنه و روزی یکی از این سوزنا رو دربیاره روز چهلم جوون عطسه میکنه و ازخواب بیدار میشه
چه دردسرتون بدم...
دختر۳۵ شبانه روز نشست بالا سر این جوون(خدا جواب شما پسرا روبده که چقد عذابمون میدین)
روزی ی بادوم و ی انگشتدونه آب خورد و روزی یکی از این سوزنا رو بیرون کشید اما ازبس بیخواب مونده بودوتشنگی وگشنگی کشیده بود دیگه رمقی واسش نمونده بود
مرتب باخودش میگفت خدایا خداوندگارا دیگه دارم از پا درمیام و چیزی نمونده که دلم از تنهایی بترکه.....دراین موقع از پشت دیوار صدای ساز بلند شد رفت رو پشت بوم دید یه دسته کولی نشستن دارن میزننو میرقصن
فاطمه صدا زد آهای باجی آهای ننه آهای بابا شما رو به خدا یکی از دختراتونو بدین من که دارم از تنهایی دق میکنم در عوض هرچی بخواید بهتون میدم
سردسته کولیا گفت چه بهتر از این ازکجا بفرستیمش تو؟
فاطمه رفت ی طناب آورد و مقداری طلا جواهر آورد طلاها رو انداخت پایینو کولیا هم سر طناب و بستن به کمر دخترو فاطمه کشیدش بالا
فاطمه دختر کولی رو برد حموم لباساشو عوض کرد غذای خوب براش آورد وبهش گفت تو از این به بعد مونس و همدم منی..
بعد سرگذشتشو واسه دخترکولی تعریف کرد ولی از اون جوون که تو اتاق ۷ بود چیزی نگفت هروقتم میرفت بالاسرش درو رو خودش میبست دختر کولیم بو برد که تو اون اتاق ی خبراییه......-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بقیش باشه واسه فردا دستام درد گرفت دیگه..........
وقتی پر از دردم.....
خدا بیاد پایین.....
اشکامو پاک کنه......
دستمو بگیره......
و بگه...
آدما اذیتت میکنن؟؟؟!!!
بیا بریم پیش خودم........!!!
آره خداجون خیلی وقته آدما اذیتم میکنن پس چرا نمیای پایین؟؟؟
چرا نمیای اشکامو پاک کنی؟؟؟
چرا دستامو نمیگیری؟؟؟
خیلی وقته بغض کردمااااااااا
بعضی آدماتو دوس ندارم خداجونم.......
کاش زودتر بیای....
این روزا یه منبع آرامش میخوام یه شونه...........یه کوه دلخوشی........ یه تو
دلم میخواست واسه یه بارم که شده دستای مهربونتو روی شونه هام بذاری تا گرمی داشتن یه تکیه گاهو حس کنم
این روزا تموم کلماتم تموم حرفام تموم کارام تموم نگاهام بهونتو میگیرن....
نمیدونم از چی بگم از کی بگم به کی شکایت کنم.......
نمیدونم کجا دنبالت بگردم
تو کدوم نگاه........کدوم سلام........کدوم لبخند.....
نمیدونم خواباتو با کی شریک میشی اما هنوزم شریک تموم بی خوابیام تویی........
آخه چطور از بی خوابیام بگم وقتی هرشب یادت هر لحظه از سقف دلم چیکه میکنه.......
تازگیا جای خالیتو با یه عروسک پر میکنم........
درست مثل خودته
احساس نداره
دوسم نداره
اما مثل تو دلمو نمیشکونه.......
روزی هزار بار منو ازرفتنش نمیترسونه......
میدونی چیه؟؟؟
دیگه نمیتونم متنای طولانیو بخونم تا آخرش......
تقصیر خودته
اومدی رفتی
به هر چی کوتاهتر عادتم دادی.....
بقول خودت
خوش گذشت ولی حیف زود گذشت
امروز بعد مدتها زد بسرم که بیام اینجا.......
میدونم خیلی چیزا تغییرکرده و مثل سابق نیست........ مثل من............
منم خیلی تغییرکردمو مثل سابق نیستم........ دوست دارم بازم بنویسم........
از همه چی........ از زندگی از سختیاش.....مهربونیاش.........بد قلقیاش........
مینویسم از همین حالا.......
زمستان نبودن زمستان امسال حسابی ریخته روی کلافگی هام.....
از آوار خودم که خلاص میشم ....اسفند هم دود شده و واژه هام یه سال دیگه رو کنار مهربونی هات سر کردن...
تا به خودت میای می بینی روزهات رنگ گذشته شدن و سیصدو شصت و پنج روز جاری شدنت رو که جمع میزنی میشه یه پارسال.....و چشم که رو هم میذاری رسیدی به دو پارسال......سه پارسال....و..
من پارسال های زیادی رو به خاطر ندارم به جز پارسال بچگی هام رو.....
پارسال دیکته های بی غلط.......پارسال هزارآفرین های خانوم معلمم.......پارسال نوشتن انشا های بچه های سرکلاس و پارسال سررفتن من از....
نمیدونم که چقدر پارسال هات شبیه منند.....
همین قدر میدونم که فصل مشترک هممون شروعش با بهاره...
بهار که بیاد پارسال هامون شروع میشه....
بهار که بیاد دوباره های ما میون جادوی رنگ های فروردین و اردیبهشت امسال تاب میخورن......
همین روزا عطر بهار رو میپاشن توی کوچه ها و چشم که بذاری روی هم خونه های اون روزای ما پر از بوی یاس میشه.....
همین روزها کلافگی ها رو دست به سر میکنم و دوباره سر به هوایی های بچگیام رو لی لی میرم..
همین روزها.................!!!!!!
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت مثل خزون سرده...
تویی که با تصور حضورت عشق کاغذ بی رنگ قلبمو رنگ سرخ میکنه...
توی کویر قلبم از تو برای تو مینویسم
ایکاش توی طلوع چشمای تو زندگی میکردم...
تا مثل بارون هرصبح برات یه شعری میگفتم...
اون موقع زمان رو یه گوشه ای جا میذاشتم و باشوق تو مثل اشک میشدم
و به روی صورت مه آلودت میلغزیدم..
ایکاش مثل باد بودم و تمام عمر رو توی کوچه های انتظار میگذروندم....
تاشاید یه جاده ی دور هنوز بوی پیراهنت رو
وقتی که ازاونجا میگذشتی داشته باشه....
که یه مرهمی بشه واسه دلتنگیام....
یه سوال میپرسم دوست دارم همتون جواب بدید هر چند منو ندیدید...
اگه دزد بودید اولین چیزی که ازم می دزدیدید چی بود....؟؟؟
خواهش میکنم جواب بدید از خیلیا که پرسیدم جوابای جالبی تحویل گرفتم....
امیدوارم در مورد جوابای شما هم همینطور باشه.....
منتظرماااااااا
شب بود و هوا تاریک . شب اول ماه . ماه بعد از چند وقت میخواست بخوابه ولی صدای گریه کسی مانع میشد ماه خوب حواسشو جمع کرد تا ببینه صدا از کجا میاد . تا خواست از رخت خوابش بلند بشه صدا قطع شد . اون شب ماه خوابش نبرد . هرچند که تنها شب استراحتش بود . شب بعد ماه باز هم صدای گریه رو شنید . توی شهر رو نگاه میکرد تا ببینه صدا از کجاست . نگاه کردو نگاه کردو نگاه کرد تا دید یه دختر زیبا پشت پنجره ی اتاقش نشسته و داره گریه میکنه . تا نگاه ماه به صورت دختر افتاد دختر هم ماه رو دید . دختر به ماه سلام کرد ولی ماه اجازه نداشت با کسی حرف بزنه . دختر گفت : اسم من ماهک هست . بعد رو به ماه گفت : من خیلی شبیه به تو هستم زیبا ولی تنها . بعد ماهک رو به ماه گفت : میخوای از این به بعد شب ها بیای پیش من که با هم باشیم ؟ ماه باز هم چیزی نگفت ولی دیگه از تنهایی خسته شده بود .
شب بعد ماه با نوری بیشتر به دیدن ماهک رفت . ماهک پشت پنجره منتظرش بود . با هم شروع کردن به حرف زدن البته ماهک حرف میزد و ماه فقط گوش میکرد . انقدر حرف زدند تا یک دفعه ماه یادش افتاد که دیگه نوبت خورشید شده تا بیاد توی آسمون . ماه دیگه باید میرفت خونشون تا خورشید بیاد . ماهک خیلی ناراحت بود ماه هم همینطور ولی چاره ای نبود . ماه حتی اجازه نداشت حرف بزنه و یا اشک بریزه ولی ماهک با یک قطره اشک ماه رو بدرقه کرد و با ماه خداحافظی کرد .
شب بعد ماه به خاطر عشقش به دختر باز هم پرنورتر و بزرگتر شده بود . باز هم ماهک پشت پنجره منتظرش بود باز با هم حرف زدند و بازهم ماه یادش رفت که نوبت به خورشیده که بیاد توی آسمون و ماه باید بره خونشون . باز نوبت به جدایی رسید . بازماه اجازه نداشت حرف بزنه و یا اشک بریزه ولی باز ماهک با یک قطره اشک ماه رو بدرقه کرد و با ماه خداحافظی کرد .
شب چهارم ماه باز به خاطر عشقش به دختر پرنورتر و بزرگتر شده بود . باز هم مثل شب های قبل با هم حرف زدند . بازهم ماه یادش رفت که نوبت به خورشید شده تا بیاد توی آسمون و ماه باید بره خونشون . باز باید ماه و ماهک از هم جدا میشدند. بازماه اجازه نداشت حرف بزنه و یا اشک بریزه و باز ماهک یک قطره اشک ریخت ولی به ماه گفت چند لحظه صبر کن میخوام چیزی بهت بگم !!! ماه صبر کرد . ماهک بهش گفت : من عاشقت شدم . ماه از خوشحالی خشکش زد اصلا حواسش نبود که دیرش شده . ماه به خودش اومد و دید که جلوی خورشید ایستاده و داره به ماهک نگاه میکنه . ماهک هم غرق در نگاه کردن به ماه بود . ولی ماه دید که همه ی مردم دارن به اون نگاه میکنن . تا اینو متوجه شد سریع برگشت به خونه .
ماه و ماهک هر شب عاشق تر از شب قبل میشدند . ماهک تمام عشق و احساسش رو بیان میکرد ولی ماه چون اجازه نداشت حرف بزنه هرشب پر نور تر و بزرگتر از شب قبل میشد . و ماهک میفهمید که هر شب عشق ماه نسبت به اون بیشتر میشه .
بعد از چهارده شب ماه به یک دایره ی کامل و پر نور تبدیل شده بود و تصمیم گرفته بود با ماهک حرف بزنه و از عشقش به اون بگه وقتی رسید به بالای خونه ی ماهک و از پنجره اتاق ماهک رو نگاه کرد داشت از تعجب میمرد . ماهک با یه پسر دیگه پشت پنجره ایستاده بود و همدیگرو بغل کرده بودند . ماه قلبش شکست
که یک دفعه ماهک ماه رو دید . با خنده به ماه نگاه کرد و گفت سلام ! ماه طبق معمول جوابش رو نداد هرچند که قبلش تصمیم دیگه ای داشت . ماهک گفت ماه اینم عشقم !!!!! پسر خیلی خوبیه . ماه قلبش شکست و بدون خداحافظی رفت و البته خیلی زود ولی خونشون نرفت اقدر دور شد که با نورش خلوت عاشقانه ی عشقش رو با کسی دیگه روشن بکنه .
ماه از اون شب به بعد از غصه کوچکتر و کمرنگ تر میشد و کمتر توی آسمون میموند ولی هر شب یک نگاه سریع به خونه ی ماهک میکرد و میدید که اون با عشقش توی اتاق ماهک نشستن و با هم حرف میزنند و گاهی همدیگرو بغل کردند ....... ماه با شادی ماهک شاد بود تا اینکه یک شب از اتاق ماهک صدای موزیک میامد . ماه گوش کرد و شنید :
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
عجب حکایتی شده
فکر تو عادتی شده
که از سرم نمیره
که از سرم نمیره
عجب روایتی شده
عشقت عبادتی شده
خدا ازم نگیره
خدا ازم نگیره
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
یه ماه می خواستم که دارم
ای ماه شام تارم
تویی رفیق راه من
ای غنچه ی بهارم
یه ماه می خواستم که دارم
ای ماه شام تارم
تویی رفیق راه من
ای غنچه ی بهارم
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
عجب حکایتی شده
فکر تو عادتی شده
که از سرم نمیره
که از سرم نمیره
عجب روایتی شده
عشقت عبادتی شده
خدا ازم نگیره
خدا ازم نگیره
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
این دفعه قلبش شکست . چشماشو بست و رفت خونشون . فردا شبم نیومد توی آسمون . شب بعد که اومد همه دیدند که لکه های سیاهی روی صورت ماه افتاده . از اون به بعد ماه قسم خورد که دیگه نه عاشق کسی بشه و نه تصمیم بگیره که با کسی حرف بزنه .
اگر به ماه نگاه کنید قلب شکستشو میبینید . دیگه کسی نباید انتظار شنیدن صدای ماه رو داشته باشه .......
تمام زندگيم رو دلتنگي پر كرده
دلتنگي از كسي كه دوسش داشتم .....
اما اون بدترين دردا و رنجا رو به جونم انداخت و رفت
دردايي كه حالا كابوس شبام شدن
دلتنگي از كسي كه فرصت كمي واسه خواستنش..................داشتنش داشتم
دلتنگي از آدمايي كه دور قلبم حصار كشيدن و منو مجبور كردن با دستاي خودم از كسي كه دوسش داشتم دل بكنم
ميدوني چيه.........
حق من نيست كه با آتيش گناهي كه عشق هم يه سهمي توش داشت بسوزم
يه رنجي همچين زندگي منو پر كرده...........همچين دستاي منو از پشت بسته..............همچين دو تا پاهام رو بهم زنجير كرده كه شايد نفسام هم نتونن از لاي زنجيرا رد بشن
دوست داشتن تو اونقدر تاوان سنگيني واسم داشت كه بايد تا آخر عمرم بپردازمش
ولي من اين تاوان سنگين رو با جون و دلم قبول ميكنم
تمام عمرم داغ تو رو پيشوني و دلم مونده و داره ذره ذره منوميسوزونه
اونقدر دلتنگ دوريت هستم......
اونقدر دلتنگ سرنوشتم هستم..........
اونقدر دلم از عشقت گرفته كه تمام وجودم رو خوره ي تنهايي و بي كسي داره از بين ميبره
تو خيالم نگاش ميكنم.......
به هموني كه چشاش تو اوج سياهي ميخنديدن و دنيام رو ستاره بارون ميكردن
به هموني كه باورش كرده بودم و دل بهش باخته بودم
به هموني كه دلم ميخواست حالا پيشم بود تا تو آغوشش چشام رو رو هم ميذاشتم و هيچوقت...............هيچوقت..................هيچوقت روي دنيا بازشون نميكردم
به هموني كه تيكه اي از قلب منو با خودش برد و حسرت اون تيكه هنوزم كه هنوزه رو دلم مونده
به هموني كه از همون موقعي كه چشامو رو دنيا باز كردم سرنوشت و تقدير دوريش رو برام نوشته بودن
تمام زندگيم رو يه غمي...........يه حسرتي پر كرده كه روزا و ماه ها از اين سال به اون سال با خودم ميكشمشون و اينو ميدونم كه زمان ......شايد زمان.........اين حسرت و غم رو از دفتر زندگيم پاك كنه
ولي هيچوقت ............تا آخر عمرم............يادم نميره كه چجوري از پشت اون ديوار شيشه اي نگاش تا عمق وجودم لرزيد
به کعبه گفتم تو از خاکی من خاک چرا باید به دور تو بگردم؟؟؟
بگفتا تو با پا ِآمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم!!!
آره من همونیم که از خاکم و رفتم دور یه چیزی از جنس خودم گشتم
ولی من با پا رفته بودم نه با دل.......با دل رفتن سعادت میخواد
من اونقدر پستم .......اونقدر کوچیکم ..........اونقدر غرق گناهم ......که هیچوقت نمیتونم با دل دور یه چیز به این بزرگی بگردم
وقتی دیدمش زبونم بند اومد............اشکام بدون معطلی همینطور میومدن........اون لحظه تنها کاری که از دستم بر اومد این بود که جلوش به سجده بیفتم و ازش به خاطر اینکه نهایت لطفش رو تو حق من با این سن کمم به جا آورد به اندازه ی تمام عمرم تشکر کنم
اونقدر بزرگ بود که واقعا برای وصفش چیزی که مثلش باشه نمیتونم پیدا کنم......واسه معنی کردنش جمله ای به ذهنم نمیرسه..........توضیح دادن اون همه عظمت واسم مشکلترین کار میتونه باشه
همین حالا که نزدیک عید قربانه و هر روز از تلویزیون نشونش میدن اشک تو چشام جمع میشه و کلی حسرت میخورم........از اینکه ای کاش بیشتر نگاش میکردم........ای کاش بیشتر قدرشو میدونستم......ای کاش.........ای کاش........ای کاش ..............حسرت خیلی ای کاش ها مونده به دلم
ولی حیف دیگه نمیتونم رو به روش وایستم و نگاش کنم........دیگه نمیتونم با تمام وجود دورش بگردم
شاید چرخیدن دور یه چیز به این بزرگی ۷دور اونم توی تابستون سخت به نظر برسه ولی فقط کافیه احساس کنی و بفهمی که تو به آرزویی که همه و از جمله خودت داشتی رسیدی.......اون موقع دیگه نه گرما حس میکنی نه سرما............اون موقع هر هفت دور واست به اندازه یک دور میگذره و دلت میخواد هفت تا هفت دور دیگه دورش بچرخی.......اون لحظه تمام غم ها و حرفایی که رو دلت سنگینی میکرد خودشون بدون اینکه بخوای دلت رو ترک میکنن و جاشون رو میدن به شادی رسیدن به آرزو
حالا وقتی میشینم و به عکسایی که گرفته بودم نگاه میکنم..........خاطراتی رو که نوشته بودم رو میخونم دلم واسه لحظه به لحظه ی پارسال میگیره...
دلم میخواد یک سال کوچیکتر میشدم و دوباره اون انتظار میومد سراغم.......
اون انتظاری که توی چهار مرحله قرعه کشی تجربه میکردم و با گذشتن هر مرحله بیشتر و بیشتر میشد و بالاخره با گذشتن آخرین مرحله شد شیرینترین انتظار زندگیم
اون دلواپسی هایی که واسه دیدنش داشتم شیرینترین دلواپسی های زندگیم بود...
اون گریه ای که کردم واشکی که وقتی بهم خبر دادن واقعا میخوام برم ریختم شیرینترین گریه و اشک زندگیم بود
اصلا بهتره بگم از همون موقعی که اسمم رو نوشتم تا موقع برگشت شیرینترین لحظه های زندگیم بودن
گاهی وقتا به خودم میگم یعنی من لیاقت این همه محبت رو داشتم............که گذاشت بشم مهمون نا خونده ی خودش و بهترین و عزیزترین بندش..........گذاشت ۱۵ روز پیشش باشم و تحملم کرد
این۱۵ روز بهترین روزایی بود که توی این۱۷ سال از خدا گرفتم
با همه ی شیطنتایی که من و دوستام داشتیم
با همه تنبلی هایی که واسه رفتن به حرم و گذشتن از خواب صبح داشتیم
با همه ی جا موندنایی که واسه رفتن به حرم و جاهای دیدنی مکه و مدینه داشتیم مخصوصا مدینه
من لحظه به لحظه ی خاطرات اونجا رو نوشتم که شاید یه دفتر رو پر کرده باشه
ولی حیف که نمیشه نوشت چون شاید بعضیا خوششون نیاد و ایراد بگیرن
ولی من با هر بار خوندنشون اشتیاقم واسه دوباره خوندنش بیشتر میشه
آخه هر دفعه یه لذتی داره
من به هیچ وجه حاضر به از دست این لذت نیستم...
ای کاش بودی تا اشکام از شوق دیدارت سرازیر میشد........
کاش بودی تا دستای مهربونت مرهم همه ی دلتنگی ها و نبودنات میشد.......
کاش بودی تا سرمو روی شونه های مهربونت میذاشتم و دردام رو به گوشت میرسوندم
بدون تو عاشقی واسم عذابه.......
میدونم که نمیدونی بعد از تو دیگه قلبی واسه عاشق شدن ندارم........
کاش میدونستی که چقدر دوست دارم و بشتر از عشق عاشقتم........
میدونی که اگه از کنارم بری لحظه های زندگی برام پر از دردو عذابه.........
میدونم که نمیدونی بدون تو دیگه بهونه ای نیست واسه ادامه ی زندگی جز انتظار اومدنت
انتظار
شش حرف و چهار نقطه!
کلمه ی کوتاهیه،اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی!!!
تو این کلمه ی کوچیک ده ها کلمه ی دیگه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر میخواد!!!!
تنهایی..............چشم به راه بودن...........غم............غصه.............ناامیدی..............دلتنگی.............هق هق شبونه..........پشیمونی................افسردگی.............بی خبری.............دلواپسی...........
برای هر کدوم از این کلمه های چند حرفی که خیلی راحت نوشته میشه و به زبون میاد باید خیلی سختی ها رو چشید تا بفهمی تحمل کردن اینا کار هر کسی نیست....
متنفرم از هر چیزی که منو یاد گذر زمان میندازه............و قبل از همه ی اینا متنفرم از انتظار
...................................از انتظار متنفرم........................
یکی بود که به صدای خستم بگه هنوز امیدی هست.....
یکی که واسم از فردا بگه......
از اون نگاهی بگه که چشام همیشه دنبالش بود....
نگاهی که زندگیم رو با خودش برد....
نگاهی که شاید اگه بود مهر و وفا هم بود..نگاهی که همیشه تو شبای تنهایی زندگیم دنبالش میگشتم
شاید اگه اون نگاه بود دل خسته ی منم شکسته نبود و قلبم پر از حسرت نبود
ای خداجونم توی این زندگی که تقدیمم کردی چیزی نصیب دل خستم نشد
چیزی سهم چشای من توی این شبا به جز اشک و انتظار نبود....
توی این شبا اگه اشکا نبودن من تو تنهایی دق میکردم
اونا بودن که هر شب واسه شنیدن حرفای دلم لحظه شماری میکردن و هنوز حرفامو شروع نکردم یه دونه یه دونه از چشام سر میخوردن پایین
فقط اونا بودن که میفهمیدن من چی میگم....
بعضی شبا اونقدر مشتاق شنیدن حرفام بودن که تا صبح میومدن و تمومی نداشتن...
من دوسشون دارم........بدون اونا دووم نمیارم........
اگه اونا نباشن کی میخواد بیاد و بشه سنگ صبور حرفام.......سنگ صبور غم هام
بعضی شبا هم انتظار میاد سراغم......
نمیدونم منتظر کیم........منتظر چیم
نمیدونم اونی که انتظارشو میکشم مرد یا زن.......جسم یا روجه............مردست یا زنده
فقط تنها چیزی که توی این شبا فهمیدم اینه که این انتظار واسم شیرینه......دوسش دارم.....دوست دارم همیشه........همه جا..............هرلحظه باهام باشه
اونه که بهم امید میده........
بهم امید میده که بالاخره......یه روزی.........یه کسی................یه زمانی.........یه جایی .......قراره بیاد و بشه چراغ زندگیم...........بشه امیدم............بشه آرزوم
ولی نمیدونم کی میاد.....
ولی من میدونم میاد و این لحظه هایی که چیزی جز سکوت توشون پیدا نمیکنم رو به یه فریاد بلند تبدیل میکنه و داد میزنه....
من اومدم.......................
من عاشق اون لحظه ام.......
يه بار يه مردي خواب ميبينه كه مرده و بعد از گذشتن از پلي رسيده به بهشت
دربان بهشت بهش ميگه.....اگه ميخواي بياي بهشت بايد100امتياز داشته باشي
كارهاي خوبي كه تو دنيا انجام دادي بگو تا من بهت امتياز بدم
مرد ميگه....من با همسرم ازدواج كردم و 50 سال به مهربوني باهاش رفتار كردم . هيچوقت بهش خيانت نكردم
فرشته گفت.....خب اين 3 امتياز
مرد دوباره ادامه داد......توي شهر يتيم خونه اي ساختم و بچه هاي بي خانمان رو اونجا جمع و بهشون كمك كردم
فرشته گفت ...اين هم 2 امتياز
مرد در حالي كه گريه ميكرد گفت....
من با اين وضع امتيازام هيچوقت نميتونم داخل بهشت بشم
اون دنيا فكر ميكردم100% بهشتي هستم اما حالا...فقط بايد خدا لطفش رو شامل حالم بكنه
فرشته يه لبخندي ميزنه و ميگه...آره.....تنها راه ورود به بهشت لطف و محبت خداست حالا اين لطف شامل حال تو هم شده و اجازه ورود به بهشت واست صادر شده
حالا اگه تو هم ميخواي لطف خدا شامل حالت بشه بايد نظر بدي ...
يكي يكي نظراتو بنويس من بهت امتياز ميدم
اگه امتيازات به اين عدد 1000000000000000 رسيد كه هيچي
ميدونم نميتوني بشماري چنده.....
ولي اگه امتيازات به اون عددي كه خودمم نميدونم چنده نرسيد
برو خدا روزيتو جاي ديگه حواله كنه
خدا لطفش رو كه كيلويي نميده
نظراتو بگي من خودم سفارشتو امشب ساعت 6 به خدا ميكنم
باور كن كلكي تو كار نيست
باور نداري امتحان كن![]()
فكر ميكني اگه كسي بفهمه و تو رو ببينه آبروت ميره و خجالت ميكشي دلت واسه جوجه هايي كه چشم به راه مامانشون هستن شور بزنه
ولي اگه يه روز مردم همونايي كه دلت شورشون رو ميزد و حالا مثل تو بزرگ شدن دل شوره هاي تو رو ببينن ديگه از اين نميترسي كه شايد ديگه فردايي.......خورشيدي در كار نباشه
ديگه واسه آسمون كه دلش مثل خودت گرفته دعا نميكني و حتي آرزو هم نميكني كاش قدت ميرسيد و ميتونستي اشكاي زلال تر از آبشون رو پاك كني
وقتي بزرگ ميشي قدت كوتاه ميشه و دستات به ابرا نميرسه
همون ابرايي كه يه روزي كه هنوز بزرگ نشده بودي بزرگترين آرزوت اين بود كه ابرا رو بگير
ي تو دستات و لمسشون كني
ديگه برات مهم نيست كه اون بالا.........تو آسمون خدا ............تو كوچه پس كوچه هاي شهرش.............ابرا و ستاره ها چجوري بازي ميكنن
هم بازي هاي قديمي تو............ماه...........ستاره...........تو شبايي كه بزرگ شدي اونقدر كمرنگ ميشن...............اونقدر ازت دور ميشن..............كه حتي اگه تمام شب دنبالشون بگردي نميتوني يه لبخند كوچيكشون رو هم ببيني
وقتي كه بزرگ ميشي دور تا دور قلبت سيم خاردار ميكشي و اجازه ورود هيچ صدايي..........حتي صداي پرنده ها........هيچ قشنگي ...........حتي قشنگي درختا........رو نميدي
وقتي بزرگ ميشي پاييز برات بي معنا ميشه
انگار نه انگار درختا دارن ازت خداحافظي ميكنن
انگار نه انگار دارن با ريختن برگاشون خودشونو واسه چشاي تو فدا ميكنن
واسه چشايي كه توي بهار شايد ببينشون.....
وقتي بزرگ ميشي اونقدر بي رحم ميشي كه حتي توي تشييع جنازه درختا و پرنده ها هم شركت ميكني و يه فاتحه هم واسشون ميفرستي
اما يه روز توي همون روزايي كه بزرگ شدي ميفهمي توي اين سالها چشماتو گم كرده بودي و دستاتو...........تمام وجودتو تو بچگيت جا گذاشتي
اون روز همون روزيه كه ميخوان به خاك تحويلت بدن.......
اون موقع درختا و پرنده ها ميان واسه تشييع جنازت.......
پرنده ها با خوندنشون واست فاتحه ميفرستن........
دلشون شور تو رو ميزنه كه داري تنها ميشي و ديگه ماماني در كار نيست كه پيشت برگرده
اما اونا خجالت نميكشن كه كسي دل شوره هاشون رو ببينه............
اون روز تو رو جلوي چشم اونايي كه يه روزي از رفتن آبروت پيششون ازشون ميترسيدي و خجالت ميكشيدي دو دستي تقديم خاك ميكنن و......
بهت ميگن حالا خيلي بزرگ شدي!!!!
اما اون روز خيلي دير شده.........
میخواد حرصمو در بیاره..........
همیشه فکر میکردم منو نمیبینه..........من واسش مهم نیستم.......به حرفام اهمیت نمیده
آخه هر وقت ازش هر چی میخواستم برعکسشو انجام میداد
بعضی وقتا با خودم میگفم حتما سرش شلوغه.....آخه همه دوسش داشتن....واسه همین وقتی واسه من که یه نفرم نداره
رفتم یه دفتر خریدم و هر چی حرف داشتم حتی رازایی که به هیچکس نگفتم رو توش نوشتم آخه مطمئن بودم که میخونه.....یه روز چشم باز کردم دیدم دو تا دفتر۱۰۰برگ پر شده از گله و شکایت......آرزو......راز......ولی دریغ از اینکه حتی به یه دونه از حرفام گوش کرده باشه
خیلی از دستش ناراحت شدم.....
یه روز زدم به سیم آخر هر چی تو دلم بود گفتم......حرفایی که حالا از گفتنش خجالت میکشم
بهش گفتم دیگه دوست ندارم.......دیگه واسم مهم نیستی.......دیگه نمیخوام بهت فکر کنم....دیگه بهت احتیاج ندارم.......دیگه حرفامو بهت نمیگم..
اونشب فقط میگفتم و اشک میریختم.........تو عمرم اونقدر گریه نکرده بودم
یه چند شبی گذشت.......
تمام فکر و خیالم شده بود اون......بیشتر از قبل بهش فکر میکردم.....با خودم میگفتم با اون حرفایی که من نثارش کردم دیگه حتی بهم نگاه هم نمیکنه
حالم خرابتر شده بود......هیچی نمیتونست آرومم کنه.....هیچی واسم معنی نداشت....
آسمون.......خورشید......درختا.......بارون.......گلا......جنگل.......حتی ستاره ی کوچولوی دلم که اینقدر دوسش داشتم.......همشون چیزایی بودن که هرچی میگشتم یه معنی واسشون پیدا کنم نمیتونستم.....مغزم هم باهام قهر کرده بود
یه روز که داشتم به گذشته فکر میکردم دیدم من واسه هیچکدوم از حرفاش ارزشی قائل نشدم......هر چی که اون میگفت دقیقا بر عکسشو انجام میدادم....یه بار از دهنم چشم در نیومد
باخودم گفتم واسه یه بار هم که شده به حرفش گوش بدم ببینم چی میشه
یه چند روزی هر چی گفت گفتم چشم.....از اون روز به بعد من میگفتم چشم وبیشتر بودنشو حس میکردم.....بیشتر بهش وابسته تر میشدم......
کم کم دیدم اون که نباشه هیچی نمیتونه آرومم کنه.....با اونه که آسمون....خورشید....ماه....جنگلا....بارون...گلا......ستاره کوچولوی دلم که واسم عزیزترینه....همشون معنی پیدا میکنن......
حالا اونقدر دوسش دارم که اگه یه دنیا هم حرف داشته باشم صبر میکنم تا به خودش بگم.....این روزا دلم لک میزنه تا چند دقیقه باهاش صحبت کنم.......هر چند اون هیچی نمیگه ولی من عاشق سکوتشم.......تا بخوام باهاش حرف بزنم واسم به اندازه یک عمر میگذره
حالا با اینکه وجودش واسم یه نعمته یه لطف بزرگتر کرده و یه هدیه بهم داده
تا حالا تو عمرم کسی هدیه به این قشنگی بهم نداده بود
باوجود این لطف بزرگش دیگه چشمام همه چی رو قشنگ میبینه......زندگی کردن واسم قشنگترین چیزه
خداجونم ممنون که توی این دنیا امید رو بهم هدیه دادی تا همه چی رو از قشنگتر،قشنگتر ببینم...
شباي آسمون دلم يه ماه داره كه خيلي ماهه......حمل بر خودستايي نباشه عين صاحبشه
تا بخواي بچه هاي قد ونيم قد دور و برش رو پر كردن
اون شبايي كه هواي دلم ابري نيست هميشه با بچه هاش مياد و ميشه چراغ خونه ي دلم
بين اون شبايي كه اومده يكي از بچه هاش از خودش ماه تره
آخه ميدوني با همه ي ستاره ها فرق داره.......يه جور ديگه نگات ميكنه........يه جور ديگه نور ميده........يه جور ديگه قشنگه......
منم عاشق همين يه جور ديگه بودنش شدم
اونقدر واسم عزيز شده كه تا اونجايي كه جا داشته باشه به كسي اجازه نميدم بياد و هواي دلم رو ابري كنه
تا فقط اون بياد.......تا فقط اون باشه....تافقط ببينمش
ولي واي بر اون روزي كه آسمون دلم ابري باشه.........ماه كوچولوي دلم مثل آدمايي كه از يه چيزي ترسيده باشن وجرات بيرون اومدن رو ندارن دونه دونه بچه هاش رو پشت لكه هاي ابركوچيك و سياه دلم قايم ميكنه و خودشم يواشكي ميره پشت يكي از اون لكه هاي ابر بزرگ دلم تا من نبينمشون
اون شبا بدترين شباي عمرمه........چون ستارم رو نميبينم......چون مامان جونش كه خيلي ماهه بهش اجازه نميده بياد
اصلا شايد خودش دوست نداشته باشه كه بياد.....
اصلا شايد ندونه كه يكي روي زمين منتظرشه.......
شايد اگه ميدونست ميومد........حتي شبايي كه آسمون ابري بود.....شايد اگه ميدونست هيچوقت واسه نيومدنش باريد بارون رو بهونه نميكرد.......
ولي اگه هم ميدونست يه موجود آسموني چجوري ميتونه بياد و با يه زميني زندگي كنه......
با يه زميني كه هيچي از عشق نميفهمه......يه رو زبه يكي با هزار سلام صلوات بفرما ميگن
يه روز ديگه كه چشاي قشنگشون به يكي ديگه افتاد اون بدبخت رو ميندازن بيرون كه اينكه چجوري بيرونت كنن بستگي به معرفت اون زميني داره
اگه آخر معرفت باشه بدون اينكه چيزي بهت بگه يكي ديگه رو مياره كه تو رو از تنهايي در بياره و بهت پيشنهاد ميكنه كه به نفعته كه يه زندگي مسالمت آميز داشته باشي
اگه كه هم از معرفت هيچي حاليش نشه بهت ميگه يا خودت با زبون خوش ميري يا اينكه يه روزي ناگهاني با يه لگد محكم ميندازت بيرون
چجوري يه آسموني حاضر ميشه بياد پيش زمينيايي كه عشق واسشون توي اين خلاصه شده كه اگه يه روزي با اوني كه مثلا دوسش داشتي توي هواي باروني رفتي بيرون و تو چتر داشتي و اون به اميد اينكه تو چتر داري چترش رو نياورد و از طرفي هم داشت از سرما ميلرزيد تو واسه چند لحظه ي كوتاه چترت رو ميدي دستش و بعد يكي ميزني پس گردنش و ميگي ميخواستي چترتو بياري هركي خربزه ميخوره پاي لرزش هم ميشينه بعد هم وسط بارون ولش ميكني و ميري......حالا اگه اون مريض شد......سرما خورد....آنفولانزاي خوكي گرفت.....دزدينش.......و اصلا مرد واست مهم نيست
قديم نديما ميگفتن مرگ يه بار شيون يه بار.....ولي جديدا ميگن مرگ يه بار شيون هر چه قدر خدا خواست
يعني اينكه ما زمينيا عشق رو يه بار ولي با هر چندتايي كه دوست داريم تجربه ميكنيم......واسمون مهم نيست يكيه يا صدتاست مهم تجربه عشقه كه خداروشكر كم نمياريم
حالا با اين اوصاف زمينيا من چجوري از يه آسموني انتظار داشته باشم دوسم داشته باشه...
اون پرنوره.......قشنگه.........اون بالا سرو كارش با خداست
ولي من چي؟؟؟
نوري ندارم........در برابر قشنگي اون يه صفر تو خاليه بزرگم.......اين پايين سرو كارم با ابليسه
نه......من نميخوام اون دوسم داشته باشه
من فقط ميخوام توي شبايي مهتابي دلم باشه
فقط ميخوام سايش رو بالاي سرم احساس كنم
فقط ميخوام حداقل دلم خوش باشه كه يكي رو تو آسمون هفت طبقه دارم....
فقط همين..........
بعضي وقتا كه تنهايي...............سرگردوني.........نميدوني چيكار كني
از همه چي سير شدي................حتي از خودت.........حتي از اوني كه دوسش داري
بشين رو به روي ساعت........به تيك تيكش گوش كن
اونقرر بشين و گوش كن تا بفهمي درد ثانيه ها چيه
واسه چي اينقدر بي قراري ميكنن.........؟؟؟؟
شايد باهات حرف داشته باشن..........
شايد اونا دلشون ميخواد با يكي حرف بزنن ولي ميبينن همه همينطور دارن ميرن كسي نيست يه لحظه بشينه و به درد دلشون گوش كنه.......
شايد اونا هم مثل تو از رفتن و رفتن و به جايي نرسيدن خسته شدن !!!!
شايد اونا هم مثل تو دلشون ميخواد برن ولي نميدونن كجا...............خسته شدن از رفتني كه هيچ انتهايي نداره
شايد اونا هم مثل تو دلشون ميخواد بمونن ولي نميدونن واسه چي..........هيچ دلخوشي واسه موندن ندارن
اگه تونستي با گوش كردن به تيك تيكشون آرومشون كني
اون موقع بلند شو و باتري هاشون رو در بيار
اونا به استراحت نياز دارن............با نگات اذيتشون نكن............اينقدر بهشون نگو زودتر برين...........تندتر برين
ديگه رمقي واسشون نمونده..........راحتشون بذار.........پاهاشون تاول زده.............بذار يه ذره بخوابن.......
تو هم مثل اونايي.............تو هم خسته شدي ..............ديگه رمقي واست نمونده
تو هم برو بخواب........واسه چند دقيقه باتري هات رو در بيار.......چشاتو ببند
ميدونم پاهات درد ميگيره.............ميدونم اين درد لعنتي نميذاره بخوابي
ولي توي اون لحظه به اين فكر كن تويي كه داري اينقدر تند و بي هدف ميري حتي تندتر از ثانيه ها ديگه پايي واسه رفتن تاآخر خط واست مي مونه.....؟؟؟
اون موقعه كه از همه عقب مي موني.................اون موقعه كه ثانيه ها تند تند ميرن و ازت جلو ميزنن ................اون موقعه كه ثانيه ها با نيشخند بهت ميگن وقتت داره تموم ميشه
ولي تو هنوز كلي كار با زندگي داري...............كلي حرف نگفته داري
اون موقع قبل ازاينكه به خط پايان برسي ثانيه ها با صدايي كه گرفته............صدايي كه به خاطر داد زدن و حرص خوردن واسه تو گرفته
آروم و بي صدا ميگن وقت تمومه.......تو شدي نفر آخر........تو باختي.........
به خودت........به زندگي.............به عشقت...........به چيزايي كه دوسشون داشتي.......به ثانيه ها........به دقيقه ها.........به همه چي باختي
پس اگه دوست نداري آخر بشي ........اگه دوست نداري به هيچي ببازي
اون لحظه كه باتري هاتو در آوردي.........چشاتو بستي.........
به اين فكر كن واسه چي ميخواي بري.......؟؟؟.........ميخواي بري كه به كي برسي........؟؟؟كجا ميخواي بري.............؟؟؟
اگه دوست داري يه گام بلند به آسمون برداري و پشت سرش صدها گام بلند ديگه........
به پاهاي تاول زدت فكر كن.........به درد پاهات فكر كن..........چون اگه ميخواي گام به گام به آسمون برسي راه درازي در پيش داري
تازه اون موقع ميشي مثل ساعت خونتون............
اونم مثل تو خسته شده.........ثانيه هاش.........عقربه هاش خسته شدن
شايد تو با در آوردن باتري هاش بتوني مرهم درد ثانيه هاش بشي....!!!!!!!
هميشه فكر ميكردم بايد بزرگ بشي......قدت بلند بشه....بتوني اونا رو با دستات بگيري
يا اينكه فكر ميكردم آرزوها خريدني هستن.....حتما بايد كلي پول داشته باشي
خب من هميشه دو تا آرزو داشتم.....خيلي كوچيك بودن
اون موقع ها بزرگترين آرزوم اين بود كه يه اتاق داشته باشم پر از عروسكاي رنگ و وارنگ
همشون رو وصل كنم به ديوار اتاقم......اونقدر زياد باشن كه تا جايي كه چشاي كوچيكم كار ميكنه فقط عروسك ببينم
كوچيكترين آرزويي هم كه داشتم اين بود كه هيچوقت دوست نداشتم تنهايي با عروسكام بازي كنم......همش دلم ميخواست حتي اگه يه دونه عروسك واسه بازي داشته باشم يكي ديگه هم كنارم باشه كه باهام بازي كنه
چون توي اون زمان خيلي عجله داشتم تا زودتر به آرزوهام برسم توي كله ي كوچيكم همش اين فكر بود كه.....
من تا كي صبر كنم تا بزرگ بشم.....قدم بلند بشه......تا دستام به آرزوهام برسه....
من تا كي صبر كنم پولدار بشم ......تا بتونم آرزوهام رو بخرم
چي ميشد يه صندلي يا چارپايه ميتونستم بذازم زير پاهام تا قدم بلند بشه
تاوقتي كه بزرگ شدم اين فكر هميشه مغز كوچولوم رو قلقلك ميداد
اما حالا كه بزرگ شدم وقتي ياد روياهام مي افتم دلم تنگ ميشه...........دلم واسه حالام ميگيره
اما حالا كه قدم بلند شده .....حالا كه پول دارم
ميبينم فقط تونستم توي قلبم يه اتاق داشته باشم پر از عروسكاي بزرگ و كوچيك كه اونقدر زيادن همشون رو با ميخ چسبوندم به ديوار اتاق كوچيك قلبم
توي اون مدتي كه داشتم اتاقم رو درست ميكردم يه همبازي هم پيدا كرده بودم....
تا چند وقت پيش هر وقت ميخواستم با عروسكاي اتاق قلبم بازي كنم تنها نبودم
يكي هميشه كنارم بود..........همدمم بود
هيچوقت بازي رو كه شروع ميكرد وسط بازي خراب نميكرد..........هميشه تا آخرخط باهام بود
گاهي وقتا از صبح تا شب سرمون با عروسكا گرم بود بدون اينكه خودمون بخوايم
اما نميدونم چي شد يه روز وسط بازي زد همه عروسكا رو خراب كرد ......همون عروسكايي كه يه عمر آرزوي داشتنشون رو داشتم
همون عروسكايي رو كه خودم با ميخ چسبونده بودم به ديوار اتاق قلبم
تا چشم كار ميكرد توي اتاقم پر بود از عروسكايي كه نه چشم دارن نه دست ونه پا
تا چشم كار ميكرد روي ديوار اتاقم پر بود از ميخ و جاي ميخ
ديوار قلبم سوراخ سوراخ شده بود..........خيلي درد ميكرد.....هنوزم كه هنوزه درد ميكنه
يه روز نشستم دست و پاهاي عروسكام رو به هم چسبوندم و به چند تا ميخي كه روي ديوار بود زدم
ياد اون موقعي افتادم كه وسط بازي رفت.............
ياد اون موقعي افتادم كه اون يكي يكي عروسكا رو از روي ديوار ميكند و من درد ميكشيدم
ياد اون موقعي افتادم كه لگد به من و عروسكا و بازيمون زد و رفت
از اون موقع تا حالا با خودم عهد بستم كه تا هميشه فقط خودم با عروسكام بازي كنم...
ديگه نميذارم كسي قدماي شيطونيش رو توي اتاق كوچيك و پاك قلبم بذاره و با دستاي شيطونيش عروسكام رو خراب كنه
از حالا تا هميشه فقط خودم و خودم با عروسكام بازي ميكنيم
حالا بعد از رفتنش با خودم ميگم اي كاش بزرگ نميشدم........
اي كاش واسه هميشه قدم اونقدر كوتاه ميموند كه با وجود گذاشتن صندلي هم دستام به آرزوهام نميرسيد
ديگه حتي اگه بلندقدترين آدم دنيا هم بشم دستم رو واسه گرفتن آرزوهام بلند نميكنم.
یه دلی بود که خیلی کوچیک وتنها بود. نه همسایه ای، نه هم صحبتی، نه یه مستاجری
همش فکر میکرد تقصیر صاحبشه که اون همیشه تنهاست واسه همین صاحبشو کلافه میکنه اونقدر بهش میگه تنهام و صاحبش هم میره و یه همسایه واسش میاره
همسایه دل ما خیلی بزرگ بود پر رفت و آمد . معلوم نبود کی میره و کی میاد
چون همش تنها بود فکر میکرد توی یه دل فقط جای یه نفره حتی دلای بزرگ
اما دل همسایه برعکس تصور اون بود
قفلش هرز شده بود و طوری شده بود که اگه درشو هل میدادی خیلی راحت میتونستی بری توش
واسه همین هز کی سرشو مینداخت پایین و میرفت ساکن میشد و هر وقت دلش خواست میرفت سروقته یه دل دیگه
به خاطر همین رفت و آمدها دل همسایه پر شده بود از ردپاهای کوچیک و بزرگ
شیشه ی پنجره هاش شکسته بود و ریخته بود رو زمین و پای هر کسی رو که از اونجا رد میشد رو پر از خراش میکرد
دل کوچولوی داستان مابا خودش میگه وقتی یه دل میتونه اینقدر بزرگ باشه که این همه آدم توش جا میشن پس حتما صاحبش خیلی بزرگتر از خودشه
واسه همین به صاحبش میگه و صاحبش هم قبول میکنه و صاحب دل همسایه میشه اولین و عزیزترین مستاجر دل کوچولوی ما
مستاجر دل کوچولو وقتی میبینه که دل همسایه خیلی پر سر و صداست از همون روز اول پافشاری میکرد بره بیرون و آدمای اونجا رو بیرون کنه
دل ما هم از اون همه پافشاری خسته میشه و درشو وا میکنه و اون میره بیرون و برای چند مدتی پیداش نمیشه
بعد از مدتی دل کوچولو میبینه که چند نفر دارن با زور میان داخل و پشت سرشون هم مستاجر قبلیه
دل ما تا میفهمه قضیه از این قراره که مستاجر قبلی آدمای اضافی دل همسایه رو آورده اونجا و خودش رفته یه دل دیگه و صاحب دیگه پیدا کرده درشو قفل میکنه
اما قبل از رفتن اون بهش میگه این در فقط به روی تو بازه و از همین حالا تا موقعی که برگردی من نمیذارم حتی یه نفر پاشو اینجا بذاره مطمئن باش
اولین و عزیزترین آدم دل کوچولو و تنهای ما میره و هنوزم که هنوزه برنگشته
خب دل کوچولوی ما خیلی صاحبشو دوست داشت
نمیخواست اونم مثل دل همسایه پر باشه از آدمایی که نه اسم دارن نه رسم
نمیخواست اونم مثل دل همسایه پر باشه از رد پاهایی که حالا حالاها از بین نمیرن
نمیخواست شیشه ی پنجره هاش بشکنه و اگه عزیزش برگشت خرده شیشه ها بره تو پاهاش
واسه همین همیشه به صاحبش میگفت اگه تو هم میخوای بری و مستاجر دل کسی واسه همیشه بشی اول کلیدش رو با محبت و مهربونی کردن و به دست آوردن اعتماد صاحب اون دل ازش بگیر
بعد با اجازه اون میری و آروم قفل رو وا میکنی
اگه کسی نبود .....اگه ردپایی به چشات نخورد.......اگه شیشه ی پنجره هاش شکسته نبود میتونی بری و یادت باشه پشت سرت درش رو هم قفل کن
ولی اگه دیدی یه نفر حتی یه نفر توش نشسته بود آروم بدون اینکه اون بفهمه دوباره در دل رو قفل میکنی تا هر کسی به خودش اجازه نده بره داخل
اگه حتی جای یه ردپا دیدی حق نداری پاتو بذاری داخلش تا دوتا ردپا بشه
ولی اگه دیدی شیشه پنجره هاش شکسته و خرده هاش ریخته میتونی آروم بری داخلش و آروم قدم برداری وخرده هاش رو جمع کنی
اگه تونستی همه رو جمع کنی و اونجا رو مثل اولش کنی میتونی تا هر وقت که خواستی اونجا بمونی.........ولی اگه نتونستی جای تو اونجا نیست
خلاصه صاحب دل کوچولوی داستان ما هنوز نتونسته یه دل مثل دل خودش که جای ردپایی نباشه.......کسی داخلش نباشه......و خرده شیشه نریخته باشه پیدا کنه
البته یه بار تونست کلید دل یه نفر رو بگیره.....قفل دلش رو هم باز کرد........نه کسی بود نه ردپایی
ولی خرده شیشه ریخته بود تصمیم گرفت به حرف دلش گوش کنه......اما تا رفت اولین خرده شیشه رو جمع کنه میره تو دستش و خراش بر میداره.......با خودش میگه من اگه بخوام تا آخر همه ی اینا رو جمع کنم و همه ی اینه بره تو دستام......در آخر کی میخواد این همه رو از دستام در بیاره......کی دلش واسم میسوزه.......واسه همین از اونجا با دست زخمی میاد بیرون و درش رو هم قفل میکنه و کلیدش رو هم به صاحش پس میده تا فقط کسی بره اون خرده ها رو جمع کنه که طاقت زخمی شدن رو داشته باشه.....تا هر کسی که دلش خواست نره داخلش و اونجا هم مثل همسایه ی دل خودش پر از ردپا نشه
و اما دل کوچولوی داستان ما هنوز درش قفله......
اون هنوز منتظر عزیزشه......آخه اون فقط کلید درش رو داره
تا حالا خیلی ها اومدن ......اما با کلیدای قلابی که نمیشه در جایی رو وا کرد.......همشون هم ناامید برگشتن
شاه کلید این دل فقط و فقط دست یه نفره........
امیدوارم یه روزی اون یه نفر برگرده و با دستای مهربونش قفل طلسم شده ی این دل رو با شاه کلیدش وا کنه
باز دوباره داره اون روز میرسه
همیشه دو سه روز مونده به تولدم یه حسی دارم نمیدونم خوبه یا بد...؟؟؟
نمیدونم این حس گنگ ازم چی میخواد؟؟؟ چرا دست از سرم بر نمیداره؟؟؟
از یه طرف خوشحالم........خوشحالم از اینکه دارم بزرگتر میشم.......خانوم تر میشم......
دارم یه قدم دیگه........یه گام دیگه..........تا آسمون بر میدارم
دارم بهش نزدیکتر میشم.......میتونم بهتر بشناسمش.......بیشتر وجودش رو احساس کنم
بیشتر دوسش داشته باشم
ولی از یه طرف دیگه دلم پر از التهابه از اینکه یه سال دیگه از عمرم بیهوده تلف شد
بدون اینکه بخوام بدون اینکه بفهمم چجوری بدون اینکه حداقل خودم......خودم رو قبول داشته باشم
هر چی به پنج شنبه۲۲مرداد نزدیکتر میشم دلهرم بیشتر میشه
از اینکه با اومدن یه بهار دیگه از زندگیم دردسرام.......دل مشغولی هام........سردرگمی هام......
زیاد وزیادتر میشه
دیگه کمتر میتونم دیگه کمتر وقت میکنم به خودم...........به گذشتم.........به حالاو.........به آیندم فکر کنم
وقتی به یک سال گذشته بر میگردم خودمو میبینم که دارم در جا میزنم نمیدونم واسه چی؟
حتما واسه آب و هوای کویری شهرمونه
اینجا بارون نمیاد اگر هم بیاد چند قطره درشت اونم واسه دلخوش کردن مردم
اینجا فقط بادهای تندی داره
همین بادها نمیذاره من برم فرار کنم خودمو نجات بدم
اونقدر شدیده اونقدر خشکه اونقدر بی روحه
که کاری میکنه آدم سر جاش خشکش بزنه و تنها کاری که واسه نجات خودش از دستش بر بیاد اینه که چشاشو ببنده تا گرد و غباری که با زور گویی تمام از روی زمین بلند میکنه توی چشاش نره
شاید من حواسم نبود چشامو نبستم و گرد وغبار وارد چشام شد و نتونستم حقیقت رو ببینم
شاید اون باد اونقدر شدید بود که من شوکه شده بودم و توان حرکت و بستن چشامو نداشتم
ولی نمیدونم چرا ما آدما از جمله خودم حاضریم صدها دلیل بیاریم تا گناه خودمون رو به گردن سرنوشت و تقدیر و زندگی و ماه و ستاره و خورشید و بارون بندازیم
چرا به خودمون نمیایم...؟؟؟؟
چرا به خودم نمیام؟؟؟؟
چرا همش دارم زندگی رو صدا میزنم.......؟؟؟؟
چرا همش با زندگی دعوا دارم.......؟؟؟؟؟
چرا همش سر زندگی داد و بیداد میکنم..........بهش میگم وایستا من جا موندم......من نمیتونم تند بیام
مگه زندگی چه گناهی کرده که باید جور ما رو بکشه.............؟؟؟؟
لابد اونم فهمیده من کسی هستم که حاضرم به هر قیمتی شده فقط و فقط عمرم رو بگذرونم
واسه همین داره به سرعت باد میره و من جا موندم
اون داره صدام میزنه......داره ازم درخواست میکنه خودمو بهش برسونم
منم میخوام این چند روزی که تا تولدم مونده خودمو آماده کنم و روز تولدم با صدایی بلندتر از صدای خودش جوابشو بدم
از این به بعد میخوام جلوی طوفان شهرمون وایستم و مثل خودش زورگویی کنم
دیگه نمیخوام سر زندگی داد و هوار بکشم
روز تولدم میخوام از راه دور بهش بگم منتظرم نمون.... برو من خودمو بهت میرسونم
تا سال دیگه روز تولدم بهش بتونم بگم من اومدم با هم بریم...............!!!!!
یکی عزیزش یکی عشقش یکی دوستش
یکی همین که نفس می کشه......همین که زندگی میکنه .......... واسش یه دلخوشیه بزرگه که به هیچ عنوان حاضر به از دست دادنش نیست
اما از یه طرف همه آدما نگرانن
نگرانن یه وقتی اون عزیز اون عشق اون دوست اون زندگی رو از دست ندن
ولی بالاخره یه روزی به خاطر دلخوشی های خودشون هم که شده باید از همه چی دست بکشن و دل رو بزنن به دریا و برن وسطش
بعضی ها همون وسط دریا زندگیشون رو که تنها بهونه و دلخوشی واسشون بود رو از دست میدن
اما آدمای دیگه وقتی بر میگردن میبینن هیچی واسشون نمونده
اون عزیز اون عشق اون دوست رو از دست دادن
اونا رفتن با یه دنیا خاطره
اونا رفتن و یه دنیا دلتنگی جا گذاشتن
اونا رفتن و تنهایی رو واسه ما جا گذاشتن
اونا رفتن اما نمیدونستن دل آدما کوچیکه و طاقت ..........تنهایی.................دلتنگی رو نداره
اونا رفتن اما نمیدونستن با رفتنشون یه آدم تنها رو تنها تر کردن
یه لحظه یاد خودم افتادم
خب منم دوسش داشتم بدون هیچ دلیلی.........
نه به خاطر صداش............ نه به خاطر نگاش.............نه به خاطر پولش...................نه به خاطر حرفای عاشقونه که واسم مینوشت.............نه به خطر تیپش.............نه به خاطر قیافش..............
من اونو به خاطر هیچی میخواستم
من فقط اونو به خاطر خودش میخواستم
همیشه هر وقت ازش میپرسیدم واسه چی منو میخوای........؟؟؟
واسه چی منو دوسم داری....................؟؟؟
صد تا دلیل می آورد تا قانعم کنه که .........بابا.................دوست دارم
منم باور میکردم چون فقط دلم میخواست دوسم داشته باشه حالا چه با دلیل چه بی دلیل
تا رسید به روزی که زد زیر همه چی............!!!!
تا رسید به روزی که میخواست بره...............!!!!
قبل از رفتنش ازش پرسیدم...........واسه چی زدی زیر همه حرفات؟؟؟؟
مگه از من چیزی دیدی........مگه کاری کردم؟؟؟؟
گفت:یادته یه بار ازت پرسیدم تو واسه چی دوسم داری؟
منم گفتم آره ،خب گفتم هر چی فکر میکنم هیچ دلیلی واسه دوست داشتنت پیدا نمیکنم
بدون هیچ معطلی تو جوابم گفت:منم دارم میرم با کسی که منو به خاطر هیچی نخواد
تا هر وقت ازش پرسیدم واسه چی دوسم داری......... واسم دلیل بیاره
اینو گفت و رفت..................دیگه حتی پشت سرش رو هم نگاه نکرد
بعد از رفتنش واسه سادگیم غصه خوردم..........
آخه اون دلش میخواست من با دلیل و مدرک بخوامش..............
اما وقتی من هیچ چیزی واسه دوست داشتنش پیدا نمیکنم
جز خودش................جز وجود داشتنش.......
وقتی من فقط حضورشو میخواستم
چیز زیادی بود؟؟؟
گناه خیلی بزرگی بود؟؟؟
این باید حقم باشه؟؟؟
حالا که مدتیه از رفتنش میگذره با خودم فکر میکنم خوب شد رفت و نموند
اون لیاقت عشقی که من با تمام وجودم نثارش میکردم رو نداشت
کار خوبی کرد رفت و پشت سرشو نگاه نکرد.........................
هردوستیسوره ایست که با این حروف آغاز میشود:سین،لام،الف،میم
دوستی مثل گل می مونه......................این روزا گلای مصنوعی چقدر زیاد شدن
دوستی که با سرعت باد کردن یک باد کنک شکل بگیره به سرعت وزش یک باد تند هم از بین می ره
گل دوستی.........................آب محبت میخواد
تار و پود دوستی وقتی با صداقت و مهر در طول زمان بافته میشه تو ارزش زیبایی به پارچه زری می مونه و تو استقامت به زره
تو دوستی های عمیق آتیشی روشنه تا در اون کدورت ها و دروغ ها رو بسوزونه
عشق در لحظه ای پدید میاد و دوست داشتن در امتداد زمان و این است تفاوت عشق و دوست داشتن
عشق ناگهان و ناخواسته شعله میکشه دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه میگیره
تو مدتی که قصد داشتم اینا رو بنویسم یه اتفاقی واسم افتاد که ممکنه واسه هر دختر دیگه ای بیفته
اون اتفاق باعث شد که به درستی و حقیقت همه ی اینا شک کردم............
شک کردم یعنی واقعا ممکنه حالا هم توی این زمونه ...........با این همه دروغ ..........با این دخترا ..........با این پسرا........توی قرن۲۱ .............عشق و دوست داشتن به معنی واقعی وجود داشته باشه
گسی هست که بتونه.................توان اینو داشته باشه که به اینا عمل کنه......
فهمیدم اینا همش یه مشت حرف بیخوده که الان تو زمان ما خریدار نداره
شاید حقیقت داشته باشه...........
ولی کدوم دختر و پسری ....................با این وضع زمونه...............
با این عشقای دروغی ...............با این دوست داشتن های اینترنتی .............
میان و این حرفا رو با جون ودل میخونن و ..............
با جون ودل ،بدون هیچ دروغی واسه کسی که ارزش داشته باشه عمل میکنن