گذشت

همانند امواج که به شنزار ساحل راه می جویند،دقیقه ها به یکدیگر جای می سپارند و در کشاکشی پیاپی از هم پشی پیشی می جویند..

ولادت که روزی از گوهر نور بودبه سوی بلوغ می خزد و آنگاه که تاج برسرش نهادند،خسوف های کژخیم شکوهش را به ستیز برمی خیزند..

زمان که بخشنده بود موهبت هتی خویش را تباه می سازد.

آری زمان فره جوانی را می پژمرد و بر ابروان زیبا شیارهای موازی می افکند و گوهرهای نادر طبیعت را در کام میکشد...

 

(ویلیام شکسپیر)

عشق می آفریند..

سلام بچه ها..ممنون از اینکه دوباره بهم سر زدین..واقعا خوشحال شدم..

برید ادامه مطلب و بخونید..یه شعر از احمد شاملو..

منکه خوشم اومد.

ادامه نوشته

شروع دوباره..

سلام..

دوباره میخوام شروع کنم..من و نوشته هام..خیلی حس خوبیه.

منتظرتونم..

 

ادامه نوشته

جام تهی

پرکن پیاله کاین آب آـشین دیریست که ره به حال خرابم نمیبرد..

این جام ها که درپی هم میشوند تهی،دریای آتش است که ریزم به کام خویش..

گردآب میرباید و آبم نمیبرد..

من یا سمند سرکش و جادویی شراب تا بیکران عالم پندار رفته ام،تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم،تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی،تاکوچه باغ خاطره های گریزپا،تا شهر یادها..

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد..

هان ای عقاب عشق!!از اوج قله های مه آلود دور دست پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من..

آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد،آن بی ستاره ام که عقابم نمیبرد..

در این راه زندگی با این همه تلاش و تمنا و تشنگی با اینکه ناله میکشم از دل که :آب..آب..

دیگر فریب هم به سرابم نمیبرد.....

پر کن پیاله را..

کوچه رندان

حسب حالی ننوشتی و شد ايامی چند                

محرمی كو كه فرستم به تو پيغامی چند

ما بدان مقصد عالی نتوانيم رسيد                                                                                          هم مگر پيش نهد لطف شما گامی چند

چون می از خم به سبو رفت و گل انداخت نقاب     

   فرصت عيش نگهدار و بزن جامی چند

قند آميخته با گل نه علاج دل ماست                    

بوسه چند برآميز به دشنامی چند

زاهد از كوچه رندان به سلامت بگذر                    

تا خرابت نكند صحبت بدنامی چند

عيب می جمله چو گفتی هنرش نيز بگو             

نفی حكمت مكن از بهر دل عامی چند

ای گدايان خرابات خدا يار شماست                

چشم انعام مداريد ز انعامی چند

پير ميخانه چه خوش گفت به دردی كش خويش  

كه مگو حال دل سوخته با خامی چند

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت            

  كامكارا نظری كن سوی انعامی چند

 

دنیای این روزای من...

دنیا این روزای من..اولش میخاستم درباره یه چیز دیگه بنویسم...اما ذهنم رفت تو یه مسایل دیگه که قاطی کردم...اونیم که میخاستم بنویسم از یادم رفت..مهم نیست...خیلی چیزا و افراد هستن که از یادشون میبریم یا از یادشون میریم...چه فرقی داره برای بقیه که از یادشون رفتیم یا از یادشون بردیم...

میدونید این اتفاق کی میافته؟؟همین که ما فراموش میکنیم یا فراموش میشیم؟؟؟

خدا نکنه یه اشتباه ازمون سر بزنه..اشتباهی که شاید خیلی ازار دهنده باشه.... برای من که پیش اومده...

یه اشتباه و حالام لابه لای خاطرات قدیمی یه دوخطیم درباره ما نوشتن....

شایدم حرف و حدیثای بقیه ،یا تفکراتی که دربارمون داشتن ما رو به این روز انداخته...

حرفام خیلی گنگه..خودم میدونم..ولی منظور دام..شاید کسی از حرفام چیزی نفهمه و یه پیام بذاره مطلبت قشنگ بود و همین....

باید اونجور که میخایم باشیم...درسته.شاید کسایی که دوسشون اریم تو زندگیمون خیلی تاثیر بذارن.. دوست داشته باشیم که شبیهشون باشم..ولی فایده نداره...لااقل به من اینجوری نشون دادن.....اینج.ری نشون دادن تا الان با رفتاراشون......

من که خودم خیلی دوست دارم مثله کسی که دوسش دارم باشم..ولی چیزی از خودشون بهم نشون نمیدن.....

 

 

 

ادامه نوشته

غمناکم...چه کنم که چاره ای ندارم...

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد


از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد


غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد


هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد


جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد


در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد


آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

بی معرفتا..

چرا هیچ کس حواسش نیست؟؟؟ نا سلامتی وبلاگم دوسالش شده...الهی قربونش برم...

بعدشم مصادفه با یه زادروز.....تفلده اجیمه.......

اونم دوسالش شده.......جاتون خالی خوش گذشت بهمون....

 

خیلی بی معرفتید ولی...

ادامه نوشته

از این دنیا رهایم کن...

نماز و روزه هاتون قبول...

 

نمیدونم چی بنویسم....از درد ودم..از درد دوستام....از دردای کسی ک برام م مادر میمون؟؟؟!!!!!! واا نمیدونم...گیج شدم...از دست اینهمه ادم فریبی..از دست اینهمه ساده فریبی...منظورمو میفهمید دیگه.....اره/؟؟؟؟

شاید نتونم اونقد قشنگ بنویسم که اشک تو چشاتون جمع بشه...ولی برای دله خودم مینویسم.... برای خودم که این روزا کمتر کسی ازم خبر داره...خبر از درونم... حتی اونی که حداقل روزی یه بار ژیام میداد بخاطر چیزای الکی دیگه حوصلمو نداره... ولی چند روزه پشیمونم...از اینکه چرا بقیه رو از دست خودم رنجوندم... حتی خواستم ازشون معذرت خواهی کنم ولی نمیدونستم که چی بگم....

...........................................................................................................................................

ادامه نوشته

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام

این زندگیه؟؟؟؟؟؟؟!!!!

زندگیمون پر شده از سوال.....از سوال های بی جواب......پ.جوابایی که شاید دوست داری از یه نفر بشنوی...اما....!!!!!!!!!!!!!!

وقتی تنهایی و بغض داره گلوت و درد میاره،وقتی که چشمات تر شدن،وتی که دلت میخاد گریه کنی،وقتی که میخای پیشه کسی که دوسش داری گریه کنی...اما...اما اون حتی به تو بی توجهه....

وقتی به اینا فک میکنم خشم وجودمو پر میکنه.... همه کارام با خشم و عصبانیت میشه.....

همه کارایی که دارم برای آیندم میکنم...همه با نفرت میشن...چون دوست دارم ب اون چیزی ک میام برسم تا ی چیزایی به بقیهه ثابت بشه....

وقتی فک کردن به اتفاقایی که باعث ناراحتی و دلتنگی عزیزانت میشه و دوست داری گریه کنی،پاکترین حسیه که تا این چند وقت حس کردم....ولی....حیف که نمیتوونن این و درک کنن....چون نمیبینن..چون دوست ندارن که ببینن...چون فک میکنن کارم اشتباه بوده....اما نمیگن کدوم...کجای کارم اشتباه بوده....... .

دیگه نمیدونم چیکار کنم تا باهام حرف بزنن......

ادامه نوشته

احساس بارانی

امشب،هوای دریای دلم،خیال ساحل تو را دارد

امشب بهار احساسم،رنگ دیگری دارد،آه

بی تو مگر میشد،به کوچه احساس رسید..!!

عزیزم:ای که عبور آبیت را روی سطح نوشته ام

از همین فاصله هم می بینم،ببین؛فریاد انتظار

چگونه گلویم را می فشارد...

ببین فریاد انتظار چگونه گلویم را می فشارد

ببین گلبوته های یاد تو،چگونه مرا

تا دور دست نگاهت،می کشاند...

اینها که می نویسم قصه نیست،

عطشی است،پر از جستجوی تو

باران من...
ادامه نوشته

عشق پاک من

گاهی مثل باران ،،

باید بارید ..

گاهی نرم و گاهی تند .. !

و گاهی ،،

خیس باید کرد ،،

گلبرگ های زیبای برون را ..

وگاهی باید شکست ،،

شاخه های زاید خشکیده را ..

تا سبز شوند جوانه ها ،،

و بخوانند ،،

ترانه عاشقی را ،،

زیر قطرات نم نم باران ... !

و گاهی مثل باران ،،

باید بخشید ترانه زندگی را ،،

تا عاشقی کنند ،،

پروانه ها

زهره

یاد از آن روزی که بودی زهره یار من
دور از چشم رقیبان در کنار من
حالیا خالیست جایت ای نگار من
در شام تار من آخر کجای زهره

یاد داری زهره آن روزی که در صحرا
دست اندر دست هم گردش کنان تنها
راه می رفتیم و در بین شقایقها
بود عالم ما را لطف و صفایی زهره

بود هنگام غروب آن روز پر زیبا
ایستادیم از برای دیدنش آنجا
تکیه تو بر سینه ام دادی سر خود را
گفتیم و ما تنها بس رازهایی زهره

چون یقین کردی که از عشقت گرفتارم
سرد گشتی و نمودی اینچنین خارم
خود نکردی فکر، آخر نازنین یارم
من هم چو تو دارم، آخر خدایی زهره


ای باد صبا بهر خدا بوی که داری؟
عزیزم بوی که داری؟

این بوی خوش از سلسله ی موی که داری؟
جانم جانم موی که داری؟ حبیبم موی که داری؟

خرم شده بستان زتو ای باد بهاری
این خرمی از روی که وموی که داری؟
موی که داری ؟
ای عزیز موی که داری؟

آی ، ای کاش بداند همه ی آرزوی دل
تا خود تو به دل آرزوی روی که داری ؟
تا خود، تو به دل آرزوی روی که داری ؟

جانم، جانم روی که داری ؟ عزیزم روی که داری ؟


آی یار  دل زارم

ما روی دل    از جمله جهان سوی تو داریم
تو  روی،  تو روی  دل   قبله جان سوی که داری ؟
عزیزم سوی که داری ؟   عزیزم سوی که داری؟  



گردیده مویّد ، گردیده مویّد ز چه فکر تو پریشان
در سر مگر اندیشه ی گیسوی که داری ؟

ای عزیز ، ای ، در سر مگر اندیشه ی
گیسوی که داری ؟ که داری ؟

سلام به همه....

بعد از مدتی که نبودم دوباره اومدم یه سر بزنم به بلاگ ببینم چه خبره.....

نظراتو خوندم...داغون شدم....یه نفر که خیلی ازش ناراحت بودم و یه زمانی دلمو شکونده بود پیام گذاشته....

چند وقت بود که یه احساسی داشتم...مثه قدیما...فک میکردم الکیه و همش میخاستم این احساسو از خودم دور کنم....ولی الان فهمیدم که دوباره اشتباه کردم...

دوباره یادم رفته بود که باید به حرف دلم گوش کنم....ولی این بار دلم چیزی نمیگفت...انگار فقط داره اشاره مییکنه..انگار باهام قهر کرده...

خدااااااااااااااااااااا....چرا دلم حرفشو نزد؟ یعنی اینقد کثیف شدم که حتی دلمم بام حرف نمیزنه؟؟؟؟؟؟

تو که میگی نه دلت میریزه نه داغون میشی از چیزی خبر داری که این حرفا رو میزنی؟؟؟؟؟

یادته چجوری تنهام گذاشتی و رفتی؟؟؟؟یادته با چه غروری رفتی؟؟؟؟؟؟؟ یادته؟؟؟؟

حالا.............

نه ازت تلفنی دارم نه چیزی به جز یه شماره.....که اونم جرات میخاد تا بهش زنگ بزنم....

 

امروز وقتی پیامتو دیدم دلم ریخت...یه قرآن قسم.....اما حیف...حیف که از اون اول این احساسارو نفهمیدی...فهمیدی که چقد دوست دارم.....

چند روزه دارم دست نوشته هامو میخونم...میخاستم همشونو بریزم دور....خداروشکر که هنوز این کارو نکردم..........اگه بازم اومدی اینجا و دیدی این نوشته رو بهم زنگ بزن....دیگه خوشی هامو فراموش میکنم................................................................................

 

 

 

 

 

آتش

 کاروان رفته بود و دیده من

همچنان خیره مانده بود به راه

خنده میزد به درد و رنجم , اشک

شعله میزد به تار و پودم , آه

 

رفته بودی و رفته بود از دست

عشق و امید زندگانی من .

رفته بودی و مانده بود به جا ,

شمع افسرده جوانی من !

 

شعله ی سینه سوز تنهایی

باز چنگال جانخراش گشود

دل من در لهیب این آتش

تا رمق داشت دست و پا زده بود !

 

چه وداعی , چه درد جانکاهی !

چه سفر کردن غم انگیزی .

نه نگاهی چنان که دل می خواست

نه کلام محبت آمیزی !

 

گر در آنجا نمیشدم مدهوش

دامنت را رها نمیکردم .

وه چه خوش بود , کاندر آن حالت

تا ابد چشم وا نمیکردم .

 

چون به هوش آمدم نبود کسی

هستی ام سوخت اندر آن تب و تاب

هر طرف جلوه کرد در نظرم

برگ ریزان باغ عشق و شباب

 

وای بر من , نداد گریه مجال

که زنم بوسه ای به رخسارت

چه بگویم , فشار غم نگذاشت

که بگویم : (( خدا نگهدارت ! ))

 

کاروان رفته بود و پیکر من

در سکوتی سیاه میلرزید

روح من تازیانه ها میخورد

به گناهی که : عشق می ورزید .

 

او سفر کرد و کس نمیداند

من درین خاکدان چرا ماندم .

آتشی بعد کاروان ماند .

من همان آتشم که جا ماندم .

دردم را بشنو....

بگذار سر به سينه ي من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي درد مند را
شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده ي سر در كمند را
بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت
اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمريست در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم، آنچنان كه اگر بينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرامو روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند  صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب
بيمار خنده هاي توام ، بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب

روزی می آیم..

به سراغ تو شبی می آيم می آيم
با دو صد بوسه نو با دو صد راز و نياز

با دلی خسته ز درد با غم و غصه زياد

مثل شبنم که نشيند بر گل
چو حبابی که نشيند بر آب
مثل بارون روی گلبرگ درخت
همچو ديدار تو با من در خواب
با نسيمی آروم پر از عطر بهار
با دلی خسته ز درد
دور از اين رنگ و ريا
ميدهم دل به دل قصه تو
قصه غصه تنهايي تو
ميکشم بار غمای تو به دوش
خسته از دوری و تنهايي تو
به سراغ تو شبی می آيم

ای کاش نمیشدم.........

عاشق شدم من در زندگانی
بر جان زد آتش عشق نهانی
يک سو غم او يک سو دل من در تار مويي
در اين ميانه دل ميکشاند ما را به سويي


زين عشق سوزان بی عقل و هوشم
ميسوزم از عشق اما خموشم
ای گرمی جان هر جا که بودی بی ما نبودی
هر جا که رفتی من با تو بودم تنها نبودی
يک سو غم او يک سو دل من در تار مويي
در اين ميانه دل ميکشاند ما را به سويي

جانم از اين عشق بر لب رسيده
اشک نيازم بر رخ چکيده

هرچی میخاین اسمشو بذارین...من نمیدونم

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.

“ثروت، مرا هم با خود می بری؟

 ثروت جواب داد:

“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:

” چه کسی به من کمک کرد؟

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

“چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”

 

یاران کجایند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آن چه میپنداشتیم

تا درخت دوستی بر کی دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

ور نه با تو ماجراها داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت

ما ندانستیم و صلح انگاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز

ما دم همت بر او بگماشتیم

نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد

جانب حرمت فرونگذاشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتیم

یادم تو را فراموش...

یادته می گفتی فقط تویی که دوسش دارم؟

یادته  دستامون تو دست هم بود؟

یادته اون شب بارونی یادته؟

یادته چقدر دوسم داشتی؟

یادته چقدر بهم محبت کردی؟

یادته چه جوری عاشقت شدم؟

یادته چه جوری بهت وابسته شدم؟

قهر و آشتیمون یادته؟

خاطرات توی دفتر یادته؟

دستاتو می خوام بگیرم یادته؟

یه شاخه گل رز یادته؟

پیش هم بودیم یادته؟

کیا نذاشتن یادته؟

گفتی باید جداشیم یادته؟

گفتی باید برم یادته؟

چشممون زدن حسودا یادته؟

اشکام موقع رفتن یادته؟

نگام موندش به جاده یادته؟

یادته تنها نشستی؟

یادته تنگ شد دلت واسم؟

یادته یادته یادته با همه ی این خاطرات تنهام گذاشتی؟

حالا من می خوام جوابت و بدم

دفترو همونجا, جا گذاشتم

اما قول دادم به قلبم

دیگه جز تو به هیچکس دل ندم

 

پنج وارونه

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!

خواهر کوچکم از من پرسيد

 من به او خنديدم

کمي آزرده و حيرت زده گفت :

روي ديوار و درختان ديدم !

باز هم خنديدم

گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه

پنج وارونه به مينو ميداد

آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد

بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم

بعدها وقتي غم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بي گمان مي فهمي

که پنج وارونه

چه معنا دارد!

 

شک داری؟

این بار دیگه ۱۰۰درصد اومدم و دیگه نمیرم..

 

 

البته با کمی تدید نظر...

منتظرم ببینم ی میشه بعد شروع کنم...

منتظر پیاماتونم..

 

اومدم

سلام..

بازم رفتم ولی دوباره اومدم..

توی این مدت که نبودم خیلی چیزا برام روشن شد.

واستون تعریف میکنم..

دوستون دارم.

دیگه رفتم..بای بای

سلام اخر به همه...

خوبید خوشید؟

بچه ها ۳۱شهریور وبلاگ حذف مشه..

کار ندارید دیگه؟؟

ببخشید که مزاحم بودم..

با..

 

چه بگویم؟؟؟؟؟؟؟

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

 ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

 در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

 هل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

 آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت ،از نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

 

خدایا

در اين دنيا تك و تنها شدم من
گياهي در دل صحرا شدم من
چو مجنوني كه از مردم گريزد
شتابان در پي ليلا شدم من
چه بي اثر مي خندم !
چه بي ثمر مي گريم !
به ناكامي چرا رسوا شدم من !
چرا عاشق چرا شيدا شدم من !
من آن دير آشنا را ميشناسم
من آن شيرين ادا را ميشناسم
محبت بين ما كار خدا بود
از اينجا من خدا را مي شناسم
چه بي اثر مي خندم !
چه بي ثمر مي گريم !
به ناكامي چرا رسوا شدم من ؟!
چرا عاشق چرا شيدا شدم من ؟!
خوش آنروزي كه اين دنيا سر آيد
قيامت با قيام محشر آيد
بگيرم دامن عدل الهي
بپرسم كام عاشق كي برآيد
چه بي اثر مي خندم ! ؟
چه بي ثمر مي گريم !
به ناكامي چرا رسوا شدم من ؟!
چرا عاشق چرا شيدا شدم من ؟!

روز جدایی

روز جدایـــــــــــــــــی آمد دگربــــــــــــــــــار

ای آشنایــــــــــــــــــان!خدانگهـــــــــــــــدار

به سوی سرنوشت خـودروانــــــــــــــــــــم

چه خواهد شد سرانجـامم؟ ندانــــــــــــم!

خداوندا ! به جز غمها ، ندارم زاد راهـــــی

ره آوردم خدا خواهد، بود شادی الهـــــی!

مپـــــــــــــــــــرس از مـــــــــن تـــــــو دردم

سفر بهر چـــــــــــــــه کـــــــــــــــــــــــردم؟

ولـــی شیطون گوشـــــش کــــــــــــــــــر!

میـــــــــــرم ؛ زود بـــــرمــــــــــــــــــــیگردم

خداحافظ ؛خداحــــــافظ خــــــــــــــــــــدارا!

نخواهم برد من از خــــــاطر، شمـــــــــا را

قاصدک

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا و از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما                                     

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نيست مرا

نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گويند ،

که دروغی تو دروغ

که فريبی تو فريب

قاصدک هان ، ولی آخر ايوای

راستی آيا رفتی با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتی آی ،

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟

طمع شعله نمی بندم

خردک شوری هست هنوز ؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند