رستم و دخت سمنگان

هم آغوشي براي دلداران
ميكند آنان را يك عمر جاويدان

ندانست رستم اين را و صد افسوس
كه نماند به نزد تهمينه آن پهلوان

تنها شبي نزد او بود و با خود گفت
چون گفته ام به او نياز نيست بمانم چو همسران

از نزد او برفت و كرد فراموش ساليان سال
رستم آن دخت دلداده و زيباي سمنگان

اين چنين كرد كه سهراب را به دست خويش بكشت
چون ديد و نشناختش سالهاي بعد از آن

اكنون ميدانم اين را كه عشق مقدس است
هرچند كه ناديده ام آموزش عشق از بزرگان

به هرحال من دانم و تو و اندكي از ديگران
كه دلدادگي بهتر است
از پوشيدن لباس بندگان

ولي صد حيف كه بسيارند در اين ايران
مردان و زناني كه با انديشه هاي خام
تن داده اند بر خون آشاميدنهاي خفاشان

در آرزوي جاودانه شدن  پس از مرگ فرو رفته اند
اي كاش بدانند كه دنيا براي دلداران
از ابتدا بوده است نيك جاويدان

چی بخوریم؟ چی نخوریم؟

چیزهایی خوردنی هستند که از دل طبیعت پاک و زنده برای ما تهیه شده باشند،

بدون مواد سمی و بدون مواد نگهدارنده.

هرچی دادند دستت که نباید بخوری!

اول ببین از چه مسیری عبور کرده و بعد اون رو بگذار توی دهنت.

فروشنده ها که به تو نمیگن که چیزی که داری بابت اون پول میدی چقدر برای تو ضرر داره.

توی یه بسته بندی شیک و پیک میگذارند و میگذارند جلوی دستت،

توی فروشگاه یا سوپر مارکت،

که خیال کنی چیز خوشمزه و سالمی هست و

کلی هم پول بابت اون بدی.

اونها رو نخور!

اگه دوست داری تو هم همیشه یک جوون باقی بمونی و

صد سال بدون دوا و دکتر و درد مریضی عمر کنی و

همیشه شاد باشی و تندرست،

چیزهایی رو بخور که از دل طبیعت سبز و زنده بیرون اومده باشند.

استاد منوچهر ستوده تنها از خوراکیها کاملن طبیعی استفاده می کنند،

و همین باعث شده که چنین بدن سالمی داشته باشند

اون هم توی سن صدسالگی!

 

ما یک روز با ایشون هم غذا بودیم

و از نزدیک دیدیم که چه دقتی در این زمینه داشتند.

ایشون توی خونه ویلایی خوشون درختهای زیادی داشتند

که بین اونها درخت آلبالو هم بود و اون روزی که ما مهمون ایشون بودیم

دیدیم که آلبالوی سم نخورده و طبیعی چه مزه خوبی داره!

با اون آلبالوها یک دمنوش آلبالویی هم درست کردیم و جای شما خالی!

استاد یک تنور هم داشتند که در اون تنور ما مقداری نون پختیم.

 

 

غذاهای اون روز ما آبگوشت و میرزاقاسمی بود که دقت کرده بودیم

با همون کیفیتی تهیه کنیم که مورد تایید استاد قرار داشته باشند.

خوشبختانه همین طور هم بود و اون روز برای ما روز بسیار خاطره انگیزی شد.

 این عکسها همه کار خانوم شادی گنجی هستند که اون روز همراه ما بودند و

تصاویر خوبی از این ناهار خاطره انگیز برای ما به یادگار گذاشتند.

...

..

.

خلاصه این که حواستون باشه دیگه...

چیزهایی رو بخورید که از دل طبیعت پاک و زنده بیرون اومده باشه.

اما پرسشی که باقی میمونه اینه که

این چیزهایی که از دل طبیعت پاک و زنده بیرون اومده رو

از کجا گیر بیاریم؟!

این دیگه سووال سختی و جواب اون الان توی مطلب این وبلاگ جا نمیشه!

شرمنده!!!

زادروز جوون صدساله!

استاد منوچهر ستوده امروز صدساله شدند!

امروز برای من که خیلی روز خوبی هست.

مردی که هشتاد سال پیش تصمیم گرفت

به سمت زندگی در دل فرهنگ و طبیعت بره

و صرف نظر بکنه از مدرنیته و هیولاشهری به اسم تهران،

امروز به صدسالگی رسید!

در حالی که لبخندهای ایشون به من میگه که

دل ایشون جوونه،

خیلی جوونتر از دل من!

استاد منوچهر ستوده امروز صدساله شد!

اگه مویز بخوریم باهوش میشیم؟

مویز آدم رو باهوش میکنه؟

یا شاید هم

اونهایی که باهوش هستند مویز میخورند؟

 کدومش درسته؟

من میدونم که اونهایی که باهوش هستند لب به شکر و قند و نبات و شکلات و باقی چیزهای صنعتی نمیزنند.

آدمهای باهوش برای این که شیرین کام باشند نیازی به خوراکیهای غیرطبیعی ندارند

اونها میوه و خشکبار طبیعی که شیرین ترین اونها خرما و کشمش و مویز هستند رو میخورند.

آدمهای باهوش چیزی که توی یک کارخونه درست شده باشه رو نمی خورند

چون میدونند که درسته که لحظه ای شیرین برای اونها رقم میخوره اما باید عمری ناخوشی رو هم تحمل کنند!

شما که آدم باهوشی هستید،

مویز بخورید و مویز بخورید و مویز!

آیینه ای در دل یار

ظاهر بيني هم بد عادتيه ها!

توي اين روزگاری که ما هستیم، بيشتر مردم عادت دارند که فقط ظاهر همه چیز رو ببینند، همه چيز حتي خودشون!

من توي مطلب قبلي گفتم كه از پاي كامپيوتر بلند شو و برو خودت رو از زاويه اي ببين كه تا حالا نديدي،

اون وقت تو رفتي خودت رو توي آيينه ورانداز مي كني و سعي مي كني كه پشت گوشت رو ببيني.

البته ديدن پشت گوش ميتونه خاطره جالبي باشه اما منظور من به هيچ عنوان اين نبود كه

ظاهر خودت رو توي آيينه ورانداز بكني.

من منظورم اين بود كه چشم دلت رو باز كني و از چشم دل به خودت نگاهي بندازي.

مهم نيست كه چشمهاي تو باز باشند يا بسته، انديشه تو هست كه بايد درش باز باشه.

براي اين كه در انديشه به روي خود آدم باز بشه آدم بايد چند تا كار انجام بده.

يك اين كه آدم بايد به نظر ديگران احترام بگذاره،

نه به اين معنا كه حرف اونها رو هر طور كه هست قبول بكنه يا دستورهاي اونها رو اجرا بكنه،

نه بابا آدم ديوونه كه نيست...

...

.

منظور اينه كه آدم بايد حرفهايي كه ديگران در موردش مي  زنند رو از اونها بشنوه  

تا بدونه كه در چشم اونها چه تصويري داره و با اين كار هست كه آدم ميتونه

مشكلاتي رو كه درون خودش داره شناسايي بكنه.

همه چيزهايي كه ديگران در مورد من ميگن درست نيست

اما بالاخره يه چيزي به نظر اونها اومده كه پشت من حرف زدند ديگه

از قديم و نديم معروفه كه

تا نباشد چيزكي مردم نگويند چيزها!

در واقع در دل یاران ما آیینه هایي هست که ما رو کمک می کنه تا

سرشت خودمون رو ببینیم و بتونیم خودمون رو بهتر بشناسیم.

حالا یه پرسش: اگه كسي تنها باشه چطور ميشه؟ اون خودش رو از چشمهای چه کسی ببینه؟

هان! اين رو ديگه من نميدونم. درسته که زیاد تنهایی کشیدم اما

در این زمینه تخصصی ندارم.

اگه جواب درستی لازم داری برو از جناب رابينسون كروزوئه بپرس،

فکر کنم که اون بدونه!

با ارزش ترين هديه!


می دونی باارزش ترین هدیه ای که ما گرفتیم چی هست؟ چه کسی اون رو به ما داده؟ چرا به ما داده؟

من خوب که فکر می کنم می بینم که باارزش ترین هدیه اي كه من گرفتم همون چيزي هست که پدر و مادرم به من دادند، يعني همون سرشت من که شامل كروموزومهاي من با تمام ژنهايي هست كه توي اونها وجود داره. ژنها چیزهاي بسیار پیچیده و زیبایی هستند که هيچ کسي به جز پدر و مادر نمی تونه اونها رو به آدم بده. نتيجه ي اون ژنها هم خود ما هستيم. حالا تو اگه دوست داري اون هدیه رو بهتر بشناسی يه نگاهی به خودت بنداز. برو از اون زاويه هايي به خودت نگاه بكن كه تا حالا نگاه نكردي. این کار خیلی خوبه. بلند شو! دیگه پاي این كامپيوتر لعنتی ننشين. برو دیگه!

جوون صد ساله!

گفتم که جوونی به دله نه به سن!

این هم از جوون صد ساله:

جناب استاد منوچهر ستوده!

 

البته ناگفته نماند که ما این عکس رو توی جشن تولد نود و هشت سالگی از ایشون گرفتیم.

گزارش این جشن رو میتونید توی وبلاگ پرسه بر زمین خانوم شادی گنجی بخونید و من هم سعی میکنم توی برنامه جشن تولد صد سالگی ایشون که به زودی برگزار میشه شرکت کنم.

به امید روزی که همه جوون باشند توی هر سن و سالگی!

 

منابع طبیعی یا ویران گران طبیعت؟!

ماموران منابع طبیعی درختهای دارآباد را انداختند!!!

خبر دردناکی هست اما این هم مثل چیزهای دردناک دیگه شوربختانه حقیقت داره. من از چند ماه پیش شنیده بودم که مامورانی از منابع طبیعی به کافه آقای قیدی توی دارآباد رفتند و تمام درختهایی که او ظرف پونزده سال توی اون منطقه کاشته بوده رو بریدند. من خیلی شگفتزده شده بودم که یعنی ممکنه چنین کاری رو ماموران منابع طبیعی انجام داده باشند! با وجود مشکلات شدیدی که برای راه رفتن دارم، تصور این هم که بتونم خودم رو از دارآباد بالا بکشونم برای من سخت بود اما به هر زحمتی که شد برای این که ببینم این موضوع چی هست و چطوری اتفاق افتاده، به کمک چند نفر از دوستانم خودم رو به اونجا رسوندم و شوربختانه تعداد زیادی از تنه های خشک شده درختهایی که از بیخ بریده شده بودند و اونجا رها شده بودند رو دیدم. خیلی خبر دردناکی هست اما کاملن درسته: منابع طبیعی هم درخت بر شده!

فرامرزخان قیدی از اون آدمهای بسیار نیکو و بسیار شناخته شده ای هست که اجداد اون پدر در پدر همه در  روستای دارآباد متولد شده اند و زندگی کرده اند. فرامرز خان توی موقعیتی به اسم سربند غلاک یک کافه کوهستانی دارند و همون جا هم کار می کنند و هم زندگی می کنند. زمینهای ایشون از املاک آبا و اجدادی ایشون هست که متاسفانه مثل خیلی از زمینهای روستایی فاقد سند هست. از این که میگم زمینهای روستایی خیلی تعجب نکنید چون امروز هست که دارآباد جزو تهران شده، ولی در زمانهای که تهران به مراتب کوچکتر از اونی بوده که امروز هست، دارآباد یک روستای کاملن جدا از تهران بوده. امروز هست که دارآباد دیگه چسبیده به تهران و قیمت زمین های اون خدا تومن شده. در گذشته ها دارآباد روستا بوده و حتا همین امروز هم هنوز بسیاری از مردمی که اونجا زندگی میکنند هنوز فرهنگ روستایی خاص خودشون رو دارند. فرامرزخان قیدی هم یکی از همون مردم نیکوسرشت روستای دارآباد هست.

فرامرز خان سالهاست توی کوه دارآباد برای آسایش کوهنوردان و تمام کسانی که پا به کوهستان دارآباد می گذارند زحمتهای زیادی کشیده. وقتی در مورد ایشون با جوونهای قدیمی کوهستان صحبت کردم، همه اونها از فرامرز خان قیدی به نیکی یاد میکردند و ایشون رو از بیست سی سال پیش میشناختندکه توی منطقه سربندغلاک کافه کوهستانی داشته و برای ساخت مسیر کوهپیمایی دارآباد زحمتهای فراوانی کشیده.

راستی گفتم جوونهای قدیم و ممکنه شما از خودتون بپرسید که جوون قدیم دیگه یعنی چی؟! ممکنه که با خودتون فکر کنید که کسی که قدیمها جوون بوده که دیگه الان جوون نیست و پیر شده، اما فکر می کنید که این طرز فکر درست باشه؟ من که به هیچ عنوان اینجوری فکر نمی کنم و برای افرادی که سن زیادی دارند اما دل اونها شاد و سرزنده هست ترجیح میدم که از همون اصطلاح جوون قدیم استفاده بکنم. یادتون باشه که جوونی به سن نیست، جوونی به دله! توی کوهستان جوونهای قدیم فراوون هستند!

بگذریم...

چیزی که خیلی من رو ناراحت کرد این بود اداره ای به اسم منابع طبیعی چند ماه پیش مامورانی رو به کافه سربند غلاک فرستاده که تمام درختهای اون ناحیه رو قطع بکنند و از بین ببرند. اون هم درختهایی که پونزده سال برای آبیاری اونها توی کوهستان زحمت کشیده شده بوده. یک اصله و دو اصله درخت هم که نبود! بیشتر از چهارصد اصله درخت رو بریده بودند و همون جا ره کرده بودند. دیدن این صحنه برای من واقعن مایه تاسف بود! دیگه نباید به اونجا بگم اداره منابع طبیعی، چون همونها افرادی هستند که به آسونی آب خوردن طبیعت رو ویران میکنند. از این به بعد اونها رو باید با اسم دیگه ای صدا کرد.

شام عروسی یا شوره یا بی نمک!

به نظر شما برای ما مردم ایران عروسی کردن نیاز به جشن گرفتن داره؟

مگه ما با عروسی کردن چه گلی به سر خودمون میزنیم که بخواهیم اون رو جشن بگیریم؟ عروس و دوماد بعد از عروسی تازه بدبختیشون شروع میشه! این که جشن گرفتن نداره!  عروسی برای ما یک جور امر ناشناخته است که از نتیجه اون هیچ خبری نداریم و اصلن نمیتونیم اون رو پیش بینی بکنیم. اون هم توی این دوره و زمونه که حتی این که فردا بارون میاد یا بارون نمیاد رو میشه با دقت خیلی زیاد پیش بینی کرد. اون وقت عروسی رو نمیشه پیش بینی کرد. اینجوری دیگه معلومه که عروسی کردن نیازی به شادی کردن نداره!

چی؟ میپرسی که من چرا این حرفها رو میزنم؟ فکر می کنی که اینجوری نیست؟ آهان دختر خاله و پسر خاله ات دیشب نامزدی داشتند و خیلی شاد بودند! عجب!!! فکر می کنی شادی برای یک شب کافی باشه برای این که بزرگترین جشنها رو برگزار بکنیم؟ فردای اونها رو نمیبینی که با همدیگه دچار اختلاف میشند و با همدیگه دعوا میکنند و یکی قهر میکنه و میره خونه باباش و اون یکی خیانت میکنه البته به صورت شرعی و قانونی با جاری شدن صیغه! تو اینها رو نمی بینی و فکر می کنی که یک شب شادی مهمونها کافیه. تازه از شادی هم خبری نیست! خیلی از عروسیها هستند که توی اونها از بزن و برقص هم خبری نیست و اگر هم بزن و برقصی باشه چیز خیلی مهمی نیست و فقط عده خیلی کمی از مهمونها بلند میشوند و دو تا قر میدند و مینشینند. توی همه عروسیها اون چیز اصلی که همه برای اون زحمت میکشند و به سالن تشریف میاورند چیزی نیست به جز غذا!

علت اون خیلی مشخصه دیگه! وقتق نمیدونیم که دو نفر قراره چند شب با همدیگه خوب و خوش باشند دیگه دلیلی هم برای شادی کردن نداریم. وقتی عشقی در کار نیست و دو نفر فقط بر اساس این که پدرهاشون چی کاره هستند و چقدر پول دارند و چقدر درس خوندند و چه مبالغی برای مهریه و خرید هدیه ها در نظر گرفتند با همدیگه ازدواج می کنند دیگه این ازدواج شادی نداره. ازدواج قراره که یک عشق باشه برای یک عمر! کو؟؟؟ کجاست این عشق؟ اصلن ما این عشق رو برای یک شب می بینیم بین عروس و دومادهای خودمون که حالا بخوایم این عشق رو برای یک عمر ببینیم؟ معلومه که این ازدواج که توی اون عشقی وجود نداره نیاز به چیزی به جز شام هم نداره!

چی شد؟ میگی دختر عموی تو ده ساله که ازدواج کرده و خیلی خوشبخته؟ خوب خوش به حالش! امیدوارم که شوهر اون هم از ازدواجش راضی باشه. امیدوارم!!! حالا فرض هم میکنیم که همین طوره و دخترعموی تو و شوهرش بعد از ده سال زندگی با همدیگه احساس خوشبختی داشته باشند و عشق اونها نه تنها کمتر نشده باشه بلکه حتی بیشتر و بیشتر هم شده باشه. امیدوارم که اونها دچار زندگی اجباری نشده باشند! شاید باشند کسانی که توی همین شرایط هم تونسته باشند با کسی ازدواج کنند که واقعن اون رو دوست داشتند و عشقشون برای یک عمر ادامه پیدا بکنه اما این جور آدمها خیلی کمیاب و حتی یه جورهایی نایاب هستند. زندگیهای مشترک پشت درهای بسته هست که مشکلات اونها به چشم ما نمیاند ولی مشکلات اونها بسیار زیاد و بسیار شدید هست. همین الان که دارم این مطلب رو می نویسم صدای یک زن خونه دار رو میشنوم که داره به شوهرش و خواهر و مادر اون فحش میده. میخوای مشکلات مردم توی زمینه ازدواج رو ببینی؟ یه سر به دادگاه خانواده بزن! آخ یادم نبود! هیچ کسی تا قبل از این که پرونده توی دادگاه خانواده داشته باشه حق ورود به اونجا رو نداره! مشکلات زناشویی هم پشت درهای بسته هستند!

با دونستن این چیزها برای جشن عروسی غیر از اینی که هست هم دیگه انتظاری نمیره! آخه وقتی که دو نفر همدیگه رو نمیشناسند و یهو توی یه مراسم خواستگاری با همدیگه برای اولین بار ملاقات می کنند و آشنا میشند، مگه میشه که عاشق همدیگه هم باشند و توی شب عروسی این عشق رو با شادی جشن بگیرند؟ وقتی پای پول بیاد وسط و مسائل مادی و اقتصادی حرف اول رو بزنه مگه دیگه عشق حرفی برای گفتن داره؟ مگه بعد از ازدواجشون قراره که چی بشه غیر از این که توی یک خونه زندگی کنند اما جدای از همدیگه؟ جالا اینها جشن عروسی با یک عالمه شادی و خوشی بگیرند که مثلن چی بشه؟ اول و آخرش غیر از این نمیشه که دیگران میان شام می خورند و یکی میگه شور بود و یکی میگه بی نمک بود! برای عروسی چنین آدمهایی مهم نیست که به مهمونها خوش بگذره و اونها شادی بکنند یا نکنند. چیزی که برای اونها مهمه اینه که محل تالار عروسی یک جای مخصوص آدمهای پولدار و قدرتمند باشه و اونها بتونند با لباسها و غذاهاشون ثروت و قدرت خودشون رو به نمایش بگذارند. اینجاست که شام عروسی تبدیل به وسیله ای میشه که با اون به مهمونها میفهونند که ما آدمهای پولداری هستیم! کاملن طبیعی هست که چنین شامی برای یکی از مهمونها شور هست و برای یکی دیگه بی نمک!

راستی شام خوردن هم انگار نیاز چندانی به دور هم جمه شدن نداره ها! به جای این که دوماد تالار کرایه بکنه میتونه پول غذای مهمونها رو براشون بفرسته که هر کی توی هر رستورانی که دوست داره بره غذا بخوره! اصلن چه نیازی به شام دادن برای عروسی هست؟ وقتی که نه توی آشنایی دو نفر با همدیگه اثری از عشق وجود داشته باشه و نه توی مراسم عروسی اونها برای دیگران عشقی به وجود بیاد پس دیگه این جشن عروسی به چه معنی هست؟ همون پول غذا برای مهمونهامون بفرستیم انگار بهتره. دیگه حرفی از شوری و بی نمکی شام عروسیمون هم نمی شنویم.

زنده است سکوت!

براي كسي كه مرده يك دقيقه بايد سكوت كنم اما براي كسي كه يار من هست هر شب بايد سكوت كنم. چه شاد باشه و چه غمگين، بايد توي سكوت اون رو توي آغوش خودم بگيرم، چون كه نشون زنده بودنه اين سكوت! اينجا رو ببين که چه خوشگله این سکوت...
.........................
........
...
.
...
.......
........................
.....................................................
..........................................................................................................
............................................................................................................................

عیدی های امسال من بهترین عیدیهای عمرم بود!

زیباترین هدیه همون چیزی هست که آدم از کسی بگیره که خودش اون رو درست کرده باشه.

من امسال عیدیهایی گرفتم که واقعن معرکه بود!

یکی از دوستانم که جای استاد من هم هست

برای من معجونی از عسل و ژل زنبور عیدی آورد که

حاصل کار خودش بود و درباره عسل

به من چیزهای خیلی خوبی یاد داد که معرکه بود.

این بهترین عسل دنیاست و من خیالم راحته که

این همون عسلی هست که مردم قدیم می خوردند

و هیچ شباهتی نداره به اون عسلهایی که توی بازار هست،

می دونید که عسلهایی که توی بازار هست،

 هم به خاطر غذاهای مصنوعی که به زنبورها می دند،

و هم به خاطر حرارتی که برای برداشت اون بهش اعمال می کنند،

پر از مواد سرطان زا هست.

عسلهای بازاری رو نخورید بهتره!

فقط دنبال عسل طبیعی باشید،

مخصوصن عسلی که رس شده باشه!

وای! دهنم آب افتاد!

بگذریم از این عیدی خوشمزه...

عیدی دیگه ای که توی همون روز گرفتم

تعداد زیادی گیاه بود که یه دوست خیلی خوب

از خونه خودش توی گلدون گذاشته بود

و اونها رو برای من آورد و

اونها رو توی باغچه آشیون من کاشت!

این هم معرکه بود و چیزی ورای تصور من بود.

این دوستم چندین ساله که حسابی باغبونی کرده

و خودش باغچه ای توی تهران داره در حد خدا!

من باغچه او رو دیده بودم و

چون خیلی مجذوب زیبایی های اون شده بودم،

بهش گفته بودم که آرزو دارم که

یک روزی من هم از این زیباییها داشته باشم.

وقتی فهمیدم که خودش بلند شده و

اون گیاهان رو توی گلدون گذاشته و برای من آورده

عرق شرم بود که روی پیشونی من نشست!

وقتی دیدم که خودش بیل و بیلچه از توی ماشینش در آورد

و گفت که میخاد اونها رو توی باعچه من بکاره که

دیگه داشتم از خجالت دیوونه میشدم!

اما اون این کار رو انجام داد و من بهش گفتم که

این زیباترین عیدی ای بوده که من تا به امروز گرفتم.

واقعن هم همین طور بود!

امیدوارم بتونم از این گل و گیاه درست نگهداری بکنم

و من هم یک روزی قلمه هایی از اون بگیرم و به دوستانم هدیه بدم.

هدیه سبز خوبیش به همینه که خودش زیاد میشه و

میشه از اون به دیگران هم هدیه داد.

عیدی دیگه ای که گرفتم واقعن در حد مرگ من رو ذوق زده کرد!

از دست یک خاننده ای که خیلی دوستش دارم

یکی از سی دی های کار خودش رو به عنوان عیدی به من داد.

ذوق من اونقدر زیاد بود که داشت دیگه اشکم در میومد!

نپرسید کی بود که نمی تونم بگم،

فقط این رو بگم که خیلی از شعرهایی که اون مرد بزرگ خونده

حرف دل خودمه!

امیدوارم که باز هم بتونم ببینمش!

آخه خیلی مرد خوبیه!

 

چه خاطره خوبی توی یاد من میمونه از عید امسال!

دید و بازدیدهای برای من بهتر از هر سال دیگه ای بود،

عیدیها بهترین بودند،

و دوستها هم بهترین!

من امسال رو با بیشترین نیرو و بهترین انگیزه آغاز میکنم.

امیدوارم که به همین زودیهای زود

 من هم بتونم به دوستانم هدیه هایی بدم

که کاری از خودم باشه! 

همدوش با يك يوز و يارش چه سپندارمذگاني دارند امسال...

همدوش با يك دوز يار خودش رو پيدا كرد.

بله،

درست حدس زديد، 

محمد گاييني دوماد شده!

...

..

.

حتمن مي پرسيد كه:

خوب خانومش كيه؟

ولي براي اون بايد صبر كنيد،

چون من فقط يك بار ايشون رو ديدم.

اما قراره كه،

به همين زوديهاي زود،

برم خدمتشون و

اونها رو ببينم و

اين تصميم فرخنده و اين روزهاي سپندارمذگاني رو بهشون تبريك بگم.

پس تا اون موقع!

نگاهی که دوست دارم...

 

 

کسی که نگاه اين بچه اوران گوتان رو بفهمه و

احساس عميق اون رو درك بكنه،

دیگه به انسان بودن خودش افتخار نمي كنه!

گزارش صعود به قله ی امیرآباد!

به به!

چه صعودی کردم به قله ی امیرآباد!

چی؟

قله ای به این اسم نمی شناسی؟

فکر می کنی قله ای به اسم امیر آباد نداریم؟

اما داااریم!

خوب هم داریم!

تو هم احتمالا بارها از جلوی این قله رد شدی اما اون رو به صورت قله ندیدی.

قله ی امیرآباد توی خیابون امیرآباده دیگه!

همون خیابونی که از میدون انقلاب شروع می شه و میره بالا تا برسه به بزرگراه حکیم!

وسط راهش هم یه چیزهایی هستند مثل

پارک لاله و 

موزه ی هنرهای معاصر و

دانشکده های دانشگاه تهران و

کوی دانشگاه و

خیلی جاهای دیگه که برای من کلی خاطره هستند از روزهای دانشجوییم و

تو هم شاید اونها رو دیده باشی.

اما تو تا حالا قله ای توی امیرآباد ندیدی.

می دونی چرا؟

چون قله ی امیرآباد گم شده.

اما من قله ی امیرآباد رو پیدا کردم.

من روز دوشنبه یازدهم دی ماه قله ی امیرآباد رو توی چهارراه امیرآباد پیدا کردم.

باور نداری؟

اگه باور نداری برو ادامه ی مطلب رو بخون!

ادامه نوشته

اوبانتو

این اوبانتو هم سیستم عامل خوبیه ها!

دیگه ویندوز می خوام چی کار؟!

با اون همه ویروس!!!