♥♥♥♥♥
تـو را هـرگز..
"آرزو" نـخواهم کـرد..
هـیچوقـت..!!
چـون مـحال مـیشـوی..
مـثل تـمام آرزوهـایـم..
خـستـه شـدم..
از بـس آرزو کردم..
و دیـگران بـه آن رسیدنـد

تـو را هـرگز..
"آرزو" نـخواهم کـرد..
هـیچوقـت..!!
چـون مـحال مـیشـوی..
مـثل تـمام آرزوهـایـم..
خـستـه شـدم..
از بـس آرزو کردم..
و دیـگران بـه آن رسیدنـد

هر جمعه به جاده آبي نگاه مي كنم
و در انتظار قاصدكي مي نشينم كه قرار است خبر گامهاي تو را براي من بياورد،
گامهاي استوار و دستهاي سبزت را.
اگر بيايي، چشمهايم را سنگفرش راهت خواهم كرد.
تو مي آيي و در هر قدم، شاخه اي از عاطفه خواهي كاشت
و قاصدكي را آزاد خواهي كرد.
تو مي آيي و روي هر درخت پر شكوه لانه اي از اميد
براي كبوتران غريب خواهي ساخت.
صداي تو، بغض فضا را مي شكافد.
فضاي مه آلودي كه قلب چكاوكها را از هر شاخه درختش آويزان كرده اند.
تو با دستهايت بر قلبهاي شقايق ها رنگ سبز اميد خواهي زد
و با رنگ پر معناي دريا خواهي نوشت:" به نام خداي اميدها"!
تو مي آيي در حالي كه دستهايت پر از گلهاي نرگس است.
تو دل سرد يكايك ما را با نواهاي گرمت آفتابي مي كني
و كعبه عشق را در آنها بنا خواهي كرد.
دست نوازش بر سر ميخك هايي خواهي كشيد كه باد كمرشان را خم كرده است.
تو حتي بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهرباني خواهي زد
. تو مي آيي و با آمدنت خون طراوت و زندگي در رگهاي صبح جريان پيدا خواهد كرد...
تو مي آيي اي پسر فاطمه ،
يوسف زهرا يا مهدي.
به اميد آن روز!
[❤ الــلــهم عجــل لولیکــــــ الــفــــرج ❤]
**عید میلاد مهدی موعود (عج) مبارک![]()
![]()
**التماس دعا![]()
![]()

لازم است ....
گاهــــی لازم اســت كــــوتـاه بیــــایــــی
گاهــــی نـمـــیتـوان بـخشیـــــد و گـــذشــــت...
امــــا مــــیتـوان چشمــــان را بســــت و عبــــــور کـــــرد
گاهــــی مـجبـــــور مــــیشــی نـادیــــده بـگیـــــری ..
گاهــــی نگـــاهـت را بـه ســــمت دیگـــــر بـدوز که نبینـــی ...

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
ــ از تو چه پنهان ــ
با سنگ ها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدن بیشتر هستم
حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.....
فرشته پری به شاعر داد و شاعر،شعری به فرشته...
شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت....
فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت...
خدا گفت:دیگر تمام شد....
دیگر زندگی برای هر دو دشوار می شود....
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک است.....
و فرشته ای که مزه عشق را بچشد،آسمان برایش کوچک...!!

هیچ بارانی نمی بارد مگر صفا دهد.
هیچ گلی جوانه نمی زند مگر هدیه شود.
هیچ خاطره ای زنده نمی ماند مگر شیرین باشد.
هیچ لبخندی نیست مگر شادی بیاورد.
وهیچ بهاری نمی اید مگر سال دیگری در پیش باشد.
پس بگذار باران شوق بر زندگی ات ببارد تا روحت را صفا دهد.
گل های عشق در دلت جوانه زنند تا انهارا به دیگران هدیه کنی .
خاطراتت قشنگ باشند تا همواره بیادشان بیاوری.
لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادی را بیفشانی.
و بهار بیاید تا بدانی باز هم فر صت بودن هست……
**امسال واقعا خیلی زود گذشت..من یکی که اصلا نفهمیدم از کجا اومد که حالا داره میره!!روزای اخره سال دل گیره ه ه ه....
**ایشالا که سال ۹۱ سال خیلییییییییی خوبی برا همه باشه...عیدتون مبارک
الهی به امید تو....![]()
**بعدا نوشت:
لیست خانه تكانی و كارهای منزل برای سال نو :
1_ پاك كردن گذشته
٢_ دور ریختن كینه
٣_ شستن منفی های ذهن
٤_ جمع كردن تمركز
... 5_ كاشتن تعادل و پاكی كه خوشبوترین و زیباترین گل دنیاست
٦_ سبز كردن مهر و شفقت
٧_ خریدن شادی .....

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
پشت سر هر آنچه که دوستش می داری
و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی
بهتر است بالاتر را نگاه نکنی
زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد
و او آنقدر بزرگ است
که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند
پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی
اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح
خدا چندان کاری به کارَت ندارد
اجازه می دهد که عاشقی کنی
تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی
خدا با تو سختگیرتر می شود
هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر
و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر
بیشتر باید از خدا بترسی
زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد
مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند
پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است
و هر گامی که تو در عشق برمی داری
خدا هم گامی در غیرت برمی دارد
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است
و وصل چه ممکن و عشق چه آسان
خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد
و معشوقت را درهم می کوبد
معشوقت ، هر کس که باشد
و هر جا که باشد و هر قدر که باشد
خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی
و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است
ناامیدی از اینجا و آنجا
ناامیدی از این کس و آن کس
ناامیدی از این چیز و آن چیز
تو ناامید می شوی و گمان می کنی
که عشق بیهوده ترین کارهاست
و بر آنی که شکست خورده ای
و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق
و آن همه عشق را تلف کرده ای
اما خوب که نگاه کنی
می بینی حتی قطره ای از عشقت
حتی قطره ای هم هدر نرفته است
خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته
و به حساب خود گذاشته است
خدا به تو می گوید:
مگر نمی دانستی
که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای
و برای من بود که این همه رنج برده ای
و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای
پس به پاس این ؛ قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم
و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد
تا به تو ارزانی اش کند
فردا اما تو باز عاشق می شوی
تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر
تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر
راستی :
اما چه زیباست
و چه باشکوه و چه شورانگیز
که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

**این متن زیبا از خانم عرفان نظر اهاریه خیلییی به دلم نشست امیدوارم شما هم خوشتون بیاد![]()
بعدا نوشت:
می گن با هرکی دوست بشی شکل و فرم اونو می گیری .... فکرشو بکن اگه با خدا دوست بشی ؛ چه زیبا شکل می گیری ... !!!


پروردگارا
زمانیکه روی قله کوه ایستاده ام
به افراد کنار دریا غبطه می خورم
و زمانیکه در کنار دریا ایستاده ام
آرزوی بودن در قله کوه را میکنم


کمکم کن تا به جایگاهم راضی باشم


سلام سلااااااااااام صد تا نهههه هزارتا سلاااااااااام به همه دوست جونیااااااااام
بالاخره من اووووووووومددددددددددددددددددددم
به دلایلی نمیتونستم اپ بکنم
ایشالا از شرمندگی همتون در میام واقعا ممنونم که تو این مدت منو فراموش نکردین و بهم سر زدین یه دنیاااا ممنووووووون
حتما به همتون سر میزنم
خیلیییییییی دوستون دارم


ولادت حضرت معصومه (ع)و روز دخترو به همه دوستای گلم
مخصوصا دخترای پاک و گل و دوستداشتنی تبریک میگم


میشــــه اسم پاکتو/ رو دل خـــــدا نوشت
میشه با تو پر کشید / تــــوی راه سرنوشت
میشـــه با عطـر تنت / تا خــــود خـدا رسید
میشــه چشــم نازتو / رو تن گلهــــا کـشید
روز دختر مبارک

ما آدما هميشه صداهاي بلند و مي شنويم
پررنگها رو مي بينيم
و کارهاي سختو دوست داريم
غافل از اينکه خوبی ها آسون ميان
بي رنگ مي مونن
و بي صدا مي رن 
یکم بار که عاشق شد،
قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ
اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد.
و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند
پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.
*
دوم بار که عاشق شد،
قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم.
اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند،
پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛
که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.
*
سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو.
اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.
*
و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد،
قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند.
پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر
آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت.
و آن روز، روز نخست عاشقی بود.
**بعد از مدتها بالاخره اپ کردم
از همه دوس جونای گلم که به یادم بودن یه دنیا ممنون![]()
الهی
از سرگشتگی های دنیا و روز گار
خسته و دل نگرانم
می خواهم دیوار های فاصله را کنار بزنم
چرا که به این ایمان و باور رسیده ام که هیچ کس
جز تو فریاد رسم نیست
و نزدیکتر از تو به من وجود ندارد
پس جوانه های یادت را
با اشک ندامت چشمانم
دوباره شکوفا میکنم
**امید که پذیرا باشی**
***خدایا کمکم کن![]()

زمين سردش بود، زيرا ايمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه اي
از دلش سر در ميآورد و نه پرنده هاي روي شانه هايش آواز
ميخواند. قلبش از نااميدي يخ زده بود و دستهايش در انجماد
ترديد مانده بود.
خدا به زمين گفت: عزيزم ايمان بياور تا دوباره
گرم شوي. اما زمين شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به
درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به ياد
ميآوري ايمان سال پيشت چگونه به پختگي رسيد؟ تو داغ و پر
شور بودي و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم
از آن شوق و بلوغ به معرفت رسيدي، نام آن معرفت را پاييز
گذاشتيم. اما... من به تو گفتم که از پس هر معرفتي، معرفت ديگري است، و پرسيدمت که آيا ميخواهي تا ابد به اين معرفت بسنده
کني؟ تو اما بي قرار معرفتي ديگر بودي. و آنگاه به يادت آوردم که
هر معرفت ديگر در پي هزار رنج ديگر است. و تو براي معرفتي نو
به ايماني نو محتاجي. اما ميان معرفت نو و ايمان نو، فاصلهاي تلخ
و سرد است که نامش زمستان است. فاصلهاي که در آن بايد خلوت
و تأمل و تدبير را به تجربه بنشيني، صبوري و سکوت و سنگيني
را.
و تو پذيرفتي. اما حال وقت آن است که از زمستان خود به درآيي و دوباره ايمان بياوري و آنچه را از زمستان آموختي در ايمان
تازهات به کار بري. زيرا که ماندن در اين سکوت و سنگيني رسم
ايمان نيست، ايمان شکفتگي و شور و شادماني است. ايمان زندگي
است پس ايمان بياور، اي زمين عزيز! و زمين ايمان آورد و جهان
گرم شد. زمين ايمان آورد و جهان سبز شد. زمين ايمان آورد و
جهان به شور و شکفتگي و شادماني رسيد.
از سر خط نام ايمان تازه زمين، بهار بود.
سلام.....سلام.....سلام...به همه دوس جوناي گلم![]()
باروزاي اخره سالي چطورين؟با خونه تكوني
...

*********************************
بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی
بوی تندماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانمازترمه ی مادربزرگ
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم
فکرقاشق زدن دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلنداز روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عیدمدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم
بوی باغچه بوی حوض عطرخوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم

قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا
اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود
پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان نا امیدی را دور زندگی
دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی
خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.
دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
شیطان می خندید ودور کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند
پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.
اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند
خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را
دختر نخستین گره را باز کرد .......
و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی
هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
من
زمین و آسمان را کهکشان را دوست دارم
من پل رنگین کمان را آفتاب مهربان رادوست دارم
ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران
من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم
من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم
دوستی های نهان را خنده های ناگهان را
بوسه های صادق و سرشارمان را
من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم
مادران را قلبهای پاکشان را
اشکهای نابشان را دستهای گرمشان را
حرفهای از صمیم قلبشان را شوروشوق چشمشان را
من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم
من دروغ بچگان را شیطنتهای همیشه بکرشان را
رازشان را پاکی احساسشان را خنده های شادشان را
بادبادکهای قشنگ و نازشان را دستهای کوچک وپربارشان را
هر نگاه خالی از نیرنگشان را اعتماد خالی از تردیدشان را
من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم
سایه های کاج های مهربان را بید مجنون ها و برگ نازشان را
سروها و قامت رعنایشان را نخلها و ارتفاع نابشان را
تاکها و مستی انگورشان را سر کشی های شراب و ...
راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم
یادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
می پرستم.....


گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا .
ما همه آفتاب گردانیم . اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ؛ دیگر آفتاب گردان نیست
آفتاب گردان کاشف معدن صبح است وبا سیاهی نسبت ندارد .
این ها را گل آفتابگردان به من گفت ومن تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود
در زمین و هر گلبرگش شعله بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت .
آفتابگردان به من گفت : "وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد مطمئن است که او خورشید را
پیداخواهد کرد" .
آفتابگردان هیچ چیز را با خورشید اشتباه نمی گیرد ؛ اما انسان همه چیز را با خدا
اشتباه می گیرد .
آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند او جز دوست داشتن آفتاب و
فهمیدن خورشید کاری ندارد .
او همه زندگی اش را وفق نور می کند ، در نور به دنیا می آید و در نور می میرد .
نور می خورد و نور می زاید .
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است . آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا .
بدون آفتاب ،آفتابگردان می میرد؛ بدون خدا انسان . "
آفتابگردان گفت : " روز که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد ، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی
که تو به خدا برسی ، دیگر " تویی " نمی ماند . و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم ،
تو فاصله ها را چطور پر می کنی ؟ "
آفتابگردان این را گفت و خاموش شد . گفتگوی من و آفتابگردان نا تمام ماند . زیرا که او در آفتاب
غرق شده بود .
جلو رفتم بوییدمش ، بوی خورشید می داد . تب داشت و عاشق بود . خداحافظی کردم ،
داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت : " نام آفتابگردان همه را یاد آفتاب می اندازد ،
نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت ؟ "

در محرم سینه ها غرق ملالی دیگر است
جاری از چل چشمه دلها زلالی دیگر است
با حلولش برنخیزد جز فغان از عاشقان
طاق ابروی محرم را هلالی دیگر است
بس که لحظه لحظه هایش سرخ و عاشورایی است
سیر شیون کردنش امر محالی دیگر است
لحظه ای با لحظه هایش اشک حرمان ریختن
نیست ناممکن ولی محتاج حالی دیگر است
ماتمش اطفال را سازد چو زالان سوگوار
در غمش هر شیرخواری شیر زالی دیگر است
چند روزی با علم نی اسبها را هی کنند
کودکان را در محرم قیل و قالی دیگر است
هیچ کس چون ما نگیرد ماتم این ماه را
با محرم شیعیان را اتصالی دیگر است
تشنه یک سینه ی سیرم، مرا بسمل کنید
بال بال مرغ بسمل، بال بالی دیگر است
عزتی گرهست جز" هیهات منَ الذِله" نیست
درس عشق آموختن کسب کمالی دیگر است
هرچه داریم از حسین(ع) و عشق او داریم ما
کربلا ای کربلا ای کربلا
التماس دعا....


قلب من
قالي خداست
تار و پودش از پر فرشته هاست
پهن کرده او دل مرا
در اتاق کوچکي در آسمان خراش آفتاب
برق مي زند قالي قشنگ و نو نوار من
از تلاش آفتاب
***
شب که مي شود
خدا روي قالي دلم راه مي رود
ذوق مي کنم
گريه مي کنم
اشک من ستاره مي شود
هر ستاره اي به سمت ماه ميرود
***
يک شبي حواس من نبود ريخت
روي قالي دلم شيشه اي مرکب سياه
سال هاست مانده جاي آن جاي لکه هاي اشتباه
***
اي خدا به من بگو
لکه هاي چرک مرده را کجا خاک مي کنند؟
از ميان تار و پود قلب
***
آه آه از اين همه گناه و اشتباه
آه نام ديگر تو است
آه بال مي زند به سوي تو
کبوتر تو است
***
قلب من دوباره تند تند مي زند
مثل اينکه باز هم خدا
روي قالي دلم قدم گذاشته
در ميان رشته هاي نازک دلم
نقش يک درخت و يک پرنده کاشته
***
قلب من چقدر قيمتي است
چون که قالي ظريف و دست باف اوست
اين پرنده اي که لا ي تار و پودش است
هد هد است
مي پرد به سوي قله هاي قاف دوست

پادشاه فصل ها، پاييز
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران
سرودش باد
جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید
هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نو میدان چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک
خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی است
اشک آمیز جاودان
بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز....

مهربانی را بياموزيم
فرصت آيينه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن - آشناتر شد
سايبان از بيد مجنون ، - روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی يک گل شناور شد
مهربانی را بياموزيم
موسم نيلوفران در پشت در مانده است
موسم نيلوفران يعنی که باران هست
يعنی يک نفر آبی است
موسم نيلوفران يعنی يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی
می شود برخاست در باران دست در دست نجيب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد
می شود با فرصت آيينه ها آميخت با نگاهی
با نفس های نگاهی
می شود سرشار از رازی بهاری شد
دست های خسته ای پيچيده با حسرت
چشم هايی مانده با ديوار روياروی
چشمها را می شود پرسيد
آسمان را می شود پاشيد
می شود از چشمهايش ...
چشمها را می شود آموخت
می شود برخاست
می شود از چارچوب کوچک يک ميز بيرون شد
می شود دل را فراهم کرد
می شود روشنتر از اينجا و اکنون شد
جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت
جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!
می شود برگشت
می شود برگشت و در خود جستجويی داشت
در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!
در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آميخت
می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد
می شود کيفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد
در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد
من بهار ديگری را دوست می دارم
جای من خالی است
جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشيد
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بيست
جای من در زندگی خالی است
می شود برگشت
اشتياق چشم هايم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ جشن رويش را بيفروزيم
دوستی را می شود پرسيد
چشمها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بياموزيم...
محمدرضا عبدالملکی


شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباری است
دلش از غصه حزین بود و غمین
حال من می گو یم
زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست
که نشد بال زدو پرواز کرد
زندگی اجبار نیست
زندگی بال و پری دارد
و مهربان تر از مهتاب است
تو عبور خواهی کرد
از همان پنجره ها
با همان بال و پر پروانه
به همان زیبایی
به همان آسانی
زندگی صندوقچه ی اصرار پرستو ها نیست
زندگی آسان است
بی نهایت باید شد تا آن را یافت
زندگی ساده تر از امواج است
پس بیا تا بپریم وتا شبنم آرامش صبح
تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم
تا توانیم که ازاول آغاز کنیم
و تا نهایت برویم

روز قسمت بود ، خدا هستی را قسمت می کرد . خدا گفت : چیزی از من بخواهید هر چه که باشد شما را خواهم داد
سهم تان را از هستی طلب کنید زیرا که خداوند بسیار بخشنده است .
و هر که آمد چیزی خواست یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن .
یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد و
یکی آسمان را .
دراین میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی نه آسمان و نه دریا ، تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت را به من بده
و خدا کمی نور به او داد .
نام او کرم شب تاب شد .
خدا گفت : آن نوری که با خود دارد بزرگ است . حتی اگر به قدر ذره ای باشد
. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی .
و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ، بهترین را خواست زیرا از خدا جز خدا نباید خواست .
هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست
چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی
خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است .
عرفان نظرآهاری

پائيز بود
و
من با خاطرهي روزهاي دور،
ميانديشيدم،
كه چه سان در گذرگاه زندگي، بيقرار گام برداشتهام،
چونان كودكي گريز پاي!
…
در بيكرانه هستي،
زورقي بودم عاشق، حيران معشوق،
بيآنكه به پايان بيانديشم؛
چرا كه آسمان آبي و دريا آرام بود…
…
در خاطرم،
تصويري مبهم از جزيرهاي دوردست مانده است،
گاهي از خود ميپرسم:
كجا بود آن گمشدهي تنها كه مرا صحرا به صحرا
و دريا به دريا با خود به جستجو كشاند،
و اكنون در اين بيكرانه،
مرا با خيالش
به دست باد سپرده است….
هرچه را که به دانستن آن نیاز داشتم از کشتی نوح آموختم :
1- از قایق جا نمانید
2- به خاطر بسپارید که همه ما در یک قایقیم (سرنوشت مشترک)
3- از قبل برنامه ریزی کنید. موقعی که نوح کشتی می ساخت از باران خبری نبود
4- خود را سالم و سرحال نگه دارید. امکان دارد در سن 60 سالگی کسی از شما بخواهد که دست به کار بزرگی بزنید
5- به حرف نقادان و عیب جویان گوش ندهید، به کاری که باید انجام دهید بچسبید
6- آینده تان را در جایی بلند مرتفع بنا کنید
7- برای رعایت مسائل ایمنی دوتایی سفر کنید
8- سرعت هیچ مزیتی ندارد، حلزون و یوزپلنگ هر دو در کشتی بودند
9- موقعی که دچار فشار روحی هستید، چندی روی آب غوطه خورید.
10- به خاطر بسپارید کشتی نوح را یک غیر حرفه ای ساخت و کشتی تایتانیک را حرفه ای ها ساختند !
11- هراسی از توفان به دل راه ندهید.
12- موقعی که با خدایید، همیشه رنگین کمانی در انتظارتان است

زير يك سنگ
در گوشهاي از زمين
من فقط يك كمي خاك بودم
همين.
****
يك كمي خاك
كه دعايش
ديدن آخرين پله آسمان بود
آرزويش هميشه
پر زدن تا ته كهكشان بود
خاك هر شب دعا كرد
از ته دل خدا را صدا كرد
يك شب آخر دعايش اثر كرد
يك فرشته تمام زمين را خبر كرد
و خدا تكهاي خاك برداشت
آسمان را در آن كاشت
خاك را
توي دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاك
توي دست خدا نور شد
پر گرفت از زمين دور شد
****
راستي
من همان خاك خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهي اوقات
اين همه از خدا دور هستم

به پروازقاصدک قسم
اشنایی من با بوته گل
سر دوستی با خدا بود
من
کنار باد
همیشه غریب
زیر سایه خدا
در میان یاس ، مریم، نرگس
بازی می کردم
شب بسان کودکی بازیگوش
از میان شاخه های درخت پیدا بود
آوای باد از میان گیسوانم
نغمه خوش لالایی مادرمیداد
چشمانم پر خواب می شد
خواب همچو ماهی
در حوض چشمانم می رقصید
من درخوابی همیشگی
به مهمانی خدا می رفتم
اینجا
من هستم
خدا هست
همه چیز ابی است