باتو...در پیاده روی خیال

خودم " تولدت مبارک "

# چهل سالگی #

نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۴۰۵ساعت 0:0 توسط | |

اگر یه روز برگردی، یا یه لحظه بخونی... بدون که:
تو رفتی، بی‌هیچ حرف، بی‌هیچ خداحافظی.
اون روزی که رفتی، برای تو شاید فقط یه تصمیم بود. برای من یه سقوط بود.
همه چی توی یه لحظه تموم شد، ولی برای من، اون لحظه هنوز ادامه داره.
سال‌ها گذشت، اما من زندگی نکردم.
نه از بی‌عشقی، نه از ضعف...
از اینکه هیچ‌وقت نفهمیدم چرا.
از اینکه همه‌چی بی‌جواب موند، گنگ، ناتمام.
هر بار خواستم شروع کنم، یه تکه از من هنوز منتظر بود. هنوز امیدوار بود یه روز بفهمی چی شد.
تو شاید خوشبخت شدی، شاید فراموش کردی.
اما من توی سایه‌ی رفتنت موندم.
نه اینکه هنوز عاشقم. نه اینکه هنوز دنبالتم.
فقط دلم می‌خواست یه لحظه، فقط یه لحظه، بفهمی که اون رفتن، فقط یه رفتن نبود یه فروپاشی بود.
و امروز، با همون قلب شکسته‌ام، دارم بلند می‌شم.
نمی‌خوام تو بدون اینکه بدونی چی شد، از خاطرم محو شی.
می‌خوام بدونی که من موندم. رنج کشیدم. صبر کردم. و حالا تصمیم گرفتم دیگه منتظر نباشم.
من هنوز هم گاهی دلم برات تنگ می‌شه، ولی بیشتر از همه، دلم برای خودم تنگ شده.
اون خودی که سال‌ها توی سکوت و سردرگمی گم شد.
باید به خودم برگردم.
اگه یه روزی، یه جایی، حتی از دور، به یادم افتادی...
بدون که من با درد، با اشک، ولی با شجاعت ازت عبور کردم.

نوشته شده در سه شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 22:22 توسط | |

خیالت همیشه هست..

اما امروز

دلم خودت را خواست ، نه خیالت را ....

نوشته شده در دوشنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۲ساعت 21:37 توسط | |

امروز یه اتفاق خیلی خیلی عجیب افتاد

خدایا بابتش شکر شکر

شکر که صدامو شنیدی

شکر که اینقدر قشنگ جوابمو دادی

شکر

خدایا فکر میکنم توو آسمونا در حال پروازم

خدایا حس میکنم میتونم کوه رو جابجا کنم

راستی دوباره دهم تیر ماست " خواستم بگم تولدت مبارک "

نوشته شده در شنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۲ساعت 0:13 توسط | |

خدایا با تمام وجود خودم را بتو می‌سپارم.

کنار می ایستم

آرام میگیرم

تا تو برای من بجنگی

و بخاطر من پیروز شوی

و پیروزی را بمن هدیه کنی

من خواست قلبی ام را به قدرت لایتناهی تو میسپارم.

و امید به رحمت تو دارم .

ناامید و دست خالی مرا برنگردان

من به رحمت و بخشش توست که امید بسته ام ...

تو رحمتت را بر من بخشیده ای اجازه بده همواره لمسش کنم

نوشته شده در شنبه ۳ تیر ۱۴۰۲ساعت 3:23 توسط | |

هیچ آرامشی بعد از اندوه روزانه ات بالاتر از شنیدن اذان صبح نیست ...

نوشته شده در شنبه ۳ تیر ۱۴۰۲ساعت 2:31 توسط | |

درس امروز :

از آدمهایی که از دوست داشتن و دوست داشته شدن میترسن فاصله بگیر .

دلت را بِتِکان ...!
اشتباهاتت وقتي افتاد ؛
روي زمين، بگذار همانجا بماند !

فقط از لابه لاي اشتباه‌هايت ...
يک تجربـه را بيرون بکش ؛
قاب کن و بزن به ديوار دلت ...!

اشتباه کردּن اشتباه نيست ؛
در اشتباه ماندنּ اشتباه است ...!

#فروغ_فرخزاد

نوشته شده در سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۲ساعت 20:44 توسط | |

خدایا دوباره شب شده

دوباره منو تو تنهاییم

خدایا هیچکس هیچکس بجز تو نمیتونه کمکم کنه

خدایا بغلم کن نوازشم کن و بهم بگو تو هیچوقت تنها نبودی

خدایا باهام حرف بزن

بهم آرامش بده

خدایا برای اینکه خوابم ببره ، برای اینکه سبک بشم این غمی که رو دلم سنگینی میکنه رو میسپرم بخودت

خدایا هیچوقت تا این حد خودمو نیازمند بتو احساس نکردم

منو تک تک سلولهام بتو نیاز داریم

نوشته شده در دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۲ساعت 0:17 توسط | |

خدایا یادمه یه روز ، در پی حوادث بدی که برام رخ داده بود و در معرض خطر بزرگی بودم و از همه طرف تحت فشار قرار گرفته بودم ، اومدم اینجا و از تمام ترس ها و نگرانیهام برای تو نوشتم . و تک تکشونو بتو سپردم‌‌‌..

و یه بار بزرگ از روی دوش من برداشته شده بود چون خیالم راحت بود که آدرس درستی رو اومده بودم‌

و تو منو از تک تک موانع و اون دره ی پیش روم به سلامت عبور دادی ، عبور دادی که هیچ ، تازه آدمی که در پایان مسیر به مقصد رسوندیش هم بزرگ شد هم پیش همه بزرگش کردی ‌

خدایا ازت ممنونم...

این روزا بازم به این عبور اونم با کمک تو نیاز دارم

من هیچوقت از اینکه چیزی رو بتو سپردم پشیمون نشدم .

میدونم مدت زیادیه که ازهم دور بودیم من به توی تنها رفیق بی توجهی کردمو بی تفاوت شدم . اما تو مهربونتر از این حرفایی که بدل بگیری ، همکلاسی دانشگاهیم این دوره ی کسلیمو درک کرد و ازم ناراحت نشد . اونوقت تو یه منبع نور با یه اسمون لطف و بخشش منو درک نکنی؟ مگه میشه . تو خدای منی ، همه کس منی تو دل تاریکیا

الان اومدم پیشت تا بگم تاچه اندازه بتو نیاز دارم ‌ به پناه امنی که سالها پیش بهم جا دادی، بازم نیاز دارم . خدایا این دختر کوچولوی تو دلش میخواد بغلش کنی ، تمام ترس ها نگرانی ها شو ازش بگیری و در ازاش بهش آرامش و امنیت خاطر بدی ....

خدایا تمام احساسات جدیدی که درگیرش شدم تمام علاقه ای که تو وجودمه تمام دلشوره های وابسته بهش همه و همه رو بتو میسپرم ، خدایا ما دخترا یجور دیگه ای بتو نیاز داریم .

خدایا بقول ما زمینی ها ، آسمونی دوستم داشته باش ، هوامو داشته باش و صدای قلبم که بخواست تو دوباره میتپه رو بشنو و علاج ریتم نگران ضربانش باش ...‌

خدایا خودمو با تمام احساسی که درگیرشم رو بتو می‌سپرم هوامو داشته باش .

خدایا تا تو در زندگیم باشی و تا محبت تو باشه من تو زندگیم

به هیچی بنده ای نیاز ندارم .

پس تمام احساسی که این روزا بواسطه اش حال منو خراب کرده میسپرم بخودت . دوستم داشته باش ، خواسته ها و نیازهامو بتو میسپرم

تو تنها عشق دو طرفه زندگیمی که هر روز تجربه ات میکنم. خدایا همه و همه رو بتو سپردم . توکل کردم که نجاتم بدی حالمو خوب کنی و آدم‌های خوب زندگیمو برایم حفظ کنی تا تنها نمونم .خدایا توکل بر خودت . دوسِتدارم خدایا.

کمکم کن ، بهت احتیاج دارم ......

تنهام نزار.

نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۲ساعت 0:10 توسط | |

این انسانها نیستند که مارا آزرده می‌کنند، بلکه امیدی است که به آنها بسته ایم .....

" امام علی (ع) "

نوشته شده در یکشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۲ساعت 19:53 توسط | |

بعضی وقتام هیچی آرومت نمیکنه !

فقط نیاز داری نباشی ...

بذاری بری !

انقدر بری تا فراموش کنی همه ی اتفاق ها رو ...

..............

چقدر بده که دلت دیگه هیچی نخواد حتی یه بغل که آرومت کنه ....

یه آهنگ لیلا فروهر داره که میگه :

"چی اومد به روز ما ، اینجوری دلگیر شدیم ، منو تو عروسک بازی تقدیر شدیم "

پ ن : من معمولا شبا پست میزارم ، وقتی تنهام ، وقتی هوا تاریکه ، وقتی خونه ساکته ، وقتی حال و هوام خوب نیست

وقتایی که صبح پست میزارم یعنی حال و هوام اصلا خوب نیست که به صبح کشیده

نوشته شده در شنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۲ساعت 5:22 توسط | |

نمی خواهم عاشق کسی باشی
می خواهم به حدِ معمولی بخواهی
آنقدر که بعدِ او ، او را در کسی جستجو نکنی
زندگیَت در نبودنش تباه نشود
می خواهم هیچگاه دلتنگ نباشی
آخر می دانم دردِ دلتنگی سرآغازِ تمامِ دردهاست

می خواهم ندانی بی قراری چیست
انتظار
دل کندن
حسرت...
من خود معنیِ تمامِ این ها را می دانم
معنیِ شبهای بارانی را
کوچه های بی نهایت را
اضطرابِ دیدن را
بوی عطرِ همیشگی اش را
خنده های بی مثالش
من
معنایِ جدایی را
می دانم

تو ندان

نوشته شده در جمعه ۱۹ خرداد ۱۴۰۲ساعت 23:29 توسط | |

امروز بخودم جرات دادم و کاری رو که هیچوقت انجام نداده بودمو انجامش دادم

نمیدونم کارم تا چه حد درست بود

اصلا درست بود یا نه ...

فقط چون در اون لحظه دوست داشتم اینکارو برای دل خودم انجام بدم انجامش دادم .....

خدایا کمکم میکنی ؟

نوشته شده در جمعه ۱۹ خرداد ۱۴۰۲ساعت 23:16 توسط | |

یه متن که باهاش حال خوبی بهم دست داد :

همون دختری که شب زود می‌خوابه چون صبح زود باید بره سرکار.

همونی که با سختی درس می‌خونه. همون که هدف داره. همونی که با هر چیزی دنبال فالو شدن نیست.

همونی که اصیل بودنِ رفتارش از اصل بودن لباسش براش مهم‌تره! همون که تلاش نمی‌کنه توی چشم باشه! همونی که براش فرقی نمی‌کنه با ماشین بره اینور اونور یا با مترو و اتوبوس!

همونی که برای خانواده‌ش ارزش و احترام قائله. همونی که می‌شه باهاش قدم زد. همون که جز غیبت کردن هم، حرف داره واسه گفتن!

همونی که بیشترِ وقتش جلوی آینه نمی‌گذره! همون که عقده‌ی پَریدن با پسرای پولدار وُ معروف رو نداره. همون که دستش توی جیب خودشه، همون که با بچه‌های کار مهربونه وکمک می‌کنه به آدما...

همون که از اول متن داره میگه:عه، این که با منه :)

اره، با توام!

دَمت گرم دختر.

زندگی با تو جایِ «واقعی تریه».

تو خیلی متفاوت و قشنگی

نوشته شده در جمعه ۱۹ خرداد ۱۴۰۲ساعت 20:46 توسط | |

یه اتفاقی افتاده که باعث شده حالم خوش نباشه

شاید بگید برای تو که اتفاق جدیدی نیست .

درسته اما از دید شماها

اما برای خودم هس

دیگه با خیال راحت نمیتونم اینجا بنویسم

ترس از قضاوت شدن دارم

خدایا برای تو مینویسم

چون فقط تو از علت اصلی این حالم باخبری

خدایا کمکم کن از رفتار و عملکرد خودم خسته شدم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۲ساعت 1:35 توسط | |

دوست داشتم میتونستم با یه نفر حرف بزنم .

ینفر که دنبال سواستفاده کردن از منو حرفام نباشه.

یه نفر که بتونه بفهمه چی میگم .

یه نفر که منم باهاش بتونم همدل باشمو درکش کنم .

اما همیشه ، همیشه یه جای کار میلنگه.

اونجای کار که شروع نشده تموم میشه .

و سهم ما همیشه از زندگی میشه تنهایی

میشه با خاطرات زندگی کردن

امروز که توو آیینه بخودم نگاه میکردم ، چهره کسی رو دیدم که چقدر شکسته شده بود .

من باخودم چیکار کردم ...

اینبار ،دلم از خودم گرفته ، نه از دنیا و آدم هاش

نوشته شده در پنجشنبه ۴ خرداد ۱۴۰۲ساعت 22:35 توسط | |

میدونی امروز به چی فکر میکردم .

به اینکه اولین پیامکی که تو بهم دادی چی بود .

شاید تو یادت نباشه اما من یادمه همه شو با تمام جزئیات.

با اینکه نزدیک پونزده سال از اون روز میگذره .

صبح روز اول فروردین ماه بود و تو میدونستی که من چقدر دریافت اس ام اس رو دوست دارم. چون یه حس نوستالژی برام داشت .

تبریک سال نو اولین پیامک تو بود .

میدونی چی قشنگی و شیرینیشو برام صد چندان کرد ؟

اینکه اون روز اون لحظه اصلا انتظار پیامکی رو از تو نداشتم.

وقتی پاکت نامه ی ظاهر شده روی گوشیمو باز کردم و شماره تو رو دیدم گریه ام گرفت ، میدونی گریه از سر ذوق و شادی چه مدلیه ؟ .

هیچوقت بهت نگفتم که اون لحظه صفحه گوشیمو بوسه بارانش کردم .....

نمیدونم اگر تو این روزها ، روزهایی که اصلا انتظار انجام همچین کاری رو ازت ندارم بازم این خاطره تکرار بشه چه واکنشی نشون میدم ...

میخوام بدونی که اگر اینکارم انجام ندی اما من بازم تویه قلبم دوستدارم .چون تو جزئی از وجود خودم شدی .

مث دست ، پا ، قلب

آدم که اعضای وجود خودشو نمیتونه دور بریزه

میتونه؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 19:15 توسط | |

شاخه‌ای خشکید و از چنگ شکوفایی گریخت
خوش‌به‌حال هرکه از غم‌های دنیایی گریخت
همنشینی با کسی دلتنگی‌ام را کم نکرد
کاش می‌شد لحظه‌ای از دست تنهایی گریخت
بی‌وفایی شد جواب مهربانی، حیف شد
خواستی از پای آهو بند بگشایی گریخت
هرکه حسنی داشت راهش را زلیخایی گرفت
ماهرویی کو که از تاوان زیبایی گریخت
رود روزی از خودش پرسید هجرت تا کجا؟
بعد شد مرداب و از بیهوده‌پیمایی گریخت
با طناب مرگ بیرون آمد از گودال عمر
ماهی دلمرده از تنگ تماشایی گریخت

نوشته شده در یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 18:10 توسط | |

چرا همیشه آدم ها رها کردن رو خیلی بهتر از موندن بلدن .

نوشته شده در جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 13:16 توسط | |

خسرو شکیبایی چه زیبا گفت :

" گاهی سکوت می کنی ، چون اینقدر رنجیدی که نمیخوای حرف بزنی .

.......................

محمود درویش می گه:
منو ببر به چیزی که قبل از دیدن تو بودم، بعد ترکم کن ...

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 23:17 توسط | |

"نمی‌دانم از دل‌تنگی عاشق‌ترم یا از عاشقی دل‌تنگ‌تر!

فقط می‌دانم در آغوش منی بی آن‌که باشی و رفته‌ای بی آن‌که نباشی."

راستش دلتنگي من تمام نمي‌شود...

همين که فکر کنم
من و تو ، دو نفريم
دلتنگ‌ تر مي‌شوم براي تو !

"عباس معروفی"

........‌‌‌‌...

از دلتنگیت کجا فرار کنم ؟
معمار هیجان...
کجا بروم که صدای آمدنت را بشنوم ؟
کجا بایستم که راه رفتنت را ببینم ؟
کجا بخوابم که صدای نفس‌هات بیاید ؟
کجا بچرخم ...
که در آغوش تو پیدا شوم ؟
کجا چشم باز کنم ...
که در منظرم قاب شوی ؟
کجایی ؟
کجایی که هیچ چیزی ...
قشنگ‌تر از تماشای تو نیست ...
کجا بمیرم...
که با بوسه‌های تو چشم باز کنم ؟
کجایی ؟

"عباس معروفی"

نوشته شده در سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 1:12 توسط | |

بعد از ده روز کسالت سخت بالاخره روپا شدم .

فکر نمیکردم جسمی اینقدر ضعیف شده باشم که با یه مریضی به این حال بیفتم...

ممنونم از دوستانی که کامنت گذاشتن و خیلی وقت بود از ازشون بی‌خبر بودم ...

امشب حتما به وبلاگتون سرمیزنم. ممنون از تمام محبتی که نسبت به من داشتید

نوشته شده در یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 20:4 توسط | |

هربار که حس میکنم با مرگ فاصله زیادی ندارم اولین و تنها چیزیکه بهش فکر میکنم همیشه " تویی"

قبلا از مردن نمیترسیدم

اما وقتی فکر میکنم اگه بمیرم بدون اینکه تو رو دیده باشم ، دنیا چقدر پوچ و بی معنی میشه ....

پ ن :

دیشب اینجا زلزله شد

جسمم مریض

اما در بدترین شرایطم که باشم امیدمو بازم دارم ، امید به اینکه یه روزی برگردی

.....

اونیکه تو خیابون گریه میکنه از اونیکه بالای یه قبر گریه میکنه غمگین تره

نوشته شده در جمعه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 12:40 توسط | |

آدمِ بیش از حدی نباش!
دست بردار از بیش از حد فکر کردن و بیش از حد اهمیت دادن و بیش از حد توجه کردن و بیش از حد غمگین شدن...
دست بردار از بیش از حد توقع داشتن و بیش از حد محتاط بودن و بیش از حد دوست داشتن و بیش از حد دل بستن و بیش از حد وابسته شدن.
دست بردار!
تو باید زندگی کنی، باید آرام آرام مسیر رسیدن به خواسته‌هات را طی کنی، باید خودت حواست به خودت باشد و اجازه ندهی بازی‌های ذهن و افکارت، مسیر رشد تو را مسدود کند.
تو باید خودت حواست باشد که بیش از حد فکر کردن و بیش از حد اهمیت دادن به هرکس و در هرچیز؛ چقدر می‌تواند به تو آسیب بزند و چقدر می‌تواند تو را از پناهگاهِ امنِ آرامش و خوشحالی دور کند.
تو باید خودت حواست باشد که در هیچ چیزِ جهان افراط نکنی، جز در زیستن و جز در به دل نگرفتن و جز در فراموش کردن...

پ ن: قشنگ بود و منطقی

حس میکنم تنم مث یه کوره آتیشه، داغ داغ

آخه کی توو این فصل سرما میخوره

این مریضی هم فکر میکنم نتیجه یکی از بیش از حدهای زندگی منه

نوشته شده در پنجشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 19:39 توسط | |

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم

در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم

چیزی که میان تو و من نیست غریبی است
صد بار تو را دیده‌ام ای غم به گمانم؟

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
این‌قدر که خالی شده بعد از تو جهانم

از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم

ای عشق، مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم

نوشته شده در چهارشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 20:29 توسط | |

قاصدک

حالم خیلی بده حس میکنم دارم خفه میشم ، بعضی شبا چقدر دیر صبح میشه

هی بغض لعنتی بیا بیرون

دیگر صدای هق هقت کسی را بیدار نمیکند

"نمی بینی چقدر تنهایم "

................................

پ ن :

امشب هم صبح میشه مث خیلی شبای دیگه اما چه وقت نمیدونم. بخاطر ندارم طولانی ترین شبی که گذروندم چن ساعت بود

من از قوی ماندن خسته شده ام

عشق رازی‌ست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن‌ها که خدا با من تنها دارد

نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 2:2 توسط | |

گاهی وقتها دلم میخواد به این زندگی پایان بدم ...

چون اونقدر پوچه اونقدر پوچه که .....

خسته شدم

...

پ ن : نمی بخشمت چون بخاطر تو دل خیلی آدما رو شکوندم

امشب برای اولین بار به سیم کارت خاموشت کلی بدوبیراه و ناسزا ارسال کردم .

اما بازهم دلم آروم نگرفت ،

نوشته شده در جمعه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 20:1 توسط | |

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل ازتوست اگر پس زده پیوندش را

..........

بامت بلند باد که دلتنگی‌ات مرا
از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است

نوشته شده در جمعه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 16:13 توسط | |

وقتی بهت فکر میکنم یه حس عمیق غم به سراغم میاد

اصلا میدونی این چجور حسیه ؟

با خوندنش در جملات آسونه اما درکش مث سرکشیدن یه لیوان اسید میمونه، بغضش تا انتهای گلوتو میسوزونه.....

تو بی رحم ترین آدمی هستی که توو زندگیم شناختم.

نبودنت منو وارد مسیری کرده که نه بهش اعتقادی دارم نه با دل و فکرم جوره، اصلا نمیدونم ته این مسیر کجاست

اما وقتی که دلتنگی ۴ صبح هم به سراغت میاد دیگه هیچی برات مهم نیست.....

من داغونم داغون اینو بفهم ......

.................................

پ ن :

‏* دلتنگی دیوانه‌ایست نشسته پشت سرت، همینکه فراموشش میکنی، دستش را بر شانه‌ات میگذارد و میگوید یادت هست؟
و تمام یادهای دنیا دوباره در دلت میریزد باز

* شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک ، من به این چاره ی بیچاره دچارم هرشب ........

نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۲ساعت 4:3 توسط | |

اون قسمت از شب که از دوستات خداحافظی میکنی، قدم‌زنان به سمت خونه‌ت حرکت میکنی، خنده‌هات یهو خشک میشن و تمام بدبختیات و دلتنگیات دوباره شدت میگیرن، واقعا عجیبه.🥺

......،.........

پ ن : کاش بودی میتونستم از دلشوره هام ، نگرانی‌ ها و استرسم بهت بگم

کاش بودی میتونستم از حال خوب دیشبم بهت بگم و از غم امشبم

همیشه اول هوا میگیره ، ابری میشه ، آخرش که بارون میاد هوا صاف و رنگین کمونی میشه، ....

درست برعکسه هوای دل من :

اما دل من،

واسه من اولش ، البته این اولش هر چن سال یباره که هواش خوب و صاف میشه و بعدش وقتیکه شب میشه بلافاصله میگیره، رعد و برق میزنه و هوری دلم میریزه

نوشته شده در جمعه ۱۸ فروردین ۱۴۰۲ساعت 23:36 توسط | |

Design By : MihanSkin