نوازنده
دلم "شور" میزند
چشمانم "تار"!!!
دستم به آرزوهایم نمیرسد
آرزوهایم بسیار دورند...
ولی درخت سبز صبرم می گوید:
امیدی هست...خدایی هست...
این بار برای رسیدن به آرزوهایم یک صندلی زیر پایم می گذارم
شاید این بار دستم به آرزوهایم برسد...
کپی شده...
که تو بیشتر دلت برایم تنگ شود.
من زنی هستم که دلتنگی ها
پیچیده به تمام تنم
همین روزها می پوسم
وتو
فراموش میکنی
موهایم راکه برشانه هایم فرو می ریخت
من زنی هستم
که تو را در یک عصر پاییزی
گریه کرده است
زنی که هیچ آینه ای ندارد
وچمدانش پر از بغض وتنهایی است
من ازتنهایی وبغض می ترسم
و از آینه ها.
حکم
دیدی یه حسی داره که تا طرفتو نبازونی نمیخوای تمومش کنی
الان زندگی همین حسو با من داره
انتخاب کرده که باهام بازی کنه
ولی منم تا آخرش هستم
تا تهش بازی میکنم
هر چه باداباد..
میخواهی بروی؟
خب برو...
انتظار مرا وحشتی نیست
شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود
برو...
برای چه ایستاده ایی؟
به جان سپردن كدامین احساس لبخند میزنی؟
برو..
تردید نكن
نفس های آخر است
نترس برو...
احساسم اگر نمیرد ..بی شك ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست
برو...
یك احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود
پس راحت برو
مسافری در راه انتظارت را میكشد
طفلك چه میداند كه روحش سلاخی خواهد شد
برو...
فقط برو.....
بابا لنگ دراز
بابا لنگ دراز عزیزم....
تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم!
وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ... چیزی شبیه غرور!
بابا لنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم ...
بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند ... نمیگذارم ... نمیخواهم ...!
بابا لنگ درازِ من همین که هستی دوستت دارم ... حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم ...!
![]()
از این تکرار ساعتها
از این بیهوده بودنها
از این بی تاب ماندنها
از این تردیدها
نیرنگها
شکها
خیانتها
از این رنگین کمان سرد آدمها
و از این مرگ باورها و رویاها
پریشانم …
دلم پرواز میخواهد !
![]()
حسین پناهی
"و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم..."
حسین پناهی
ساده زيستي و نوع متفاوت بينش مرحوم حسين پناهي از جهان عده زيادي را تحت تاثير قرار داد. نوع نگاهش، سادگي كلامش، او كسي بود كه ساده به دنيا آمد و ساده از دنيا رفت...
سه تار
یـکبـار بـخـنـد
بخند و بیصدا بگذر از من
شب گردیهای شبانه ات
سهم من است
سه تارت را که می نوازی
بـنـواز دلــم را
سـه تــار نـــه
سیصد تار میشود قصه عشق
و بـــخــــوان
بــه نــــام دل
آنـجــا کـه رنــگ مــی بــــازد
مـــــن
همه تویی که می پیچی در تن بی تابم
مــبــارک اســت
این هم آغوشی. ..

من به اوج پرواز خواهم رسید...