معذرت خواهی
مامانی از اینکه عکسات همشون پریده و از به هم ریختن قالب وبلاگت مایوس بودم ولی بعد از مدتها دوری از اینجا، دوباره اومدم .....

شاینا 2ساله شد
امروز روز توست، امروز بی شک رنگ
آسمون آبی تر از همیشه اس... تولد تو شیرین ترین بهونه اس برای این که تو
این روزای شتابزده عاشقونه تر زندگی کنم. تولد تو معراج دستای منه وقتی که
با همه وجودم به خاطر داشتنت شکرگزارم... دخترم روز تولد تو ، تولد من هم
هست... دومین سالروز زمینی شدنت مبارک 


فردا 2ساله میشی....
میشود تعداد روزهای هم آغوشی من و تو !
میشود تمام لحظه های خوشبختی ِ دنیا در یک زمان !
میشود همه آنچه خوشبختی مینامندش در جهان !
میشود دو سال ِ تمام ، تجربه بودن در بهشت !
میشود دو سال عشق و عشق و عشق !
فردا ، درست فردا صبح ، دو ساله شدنت را به نظاره مینشینیم !
اشک شوق ِ روهای نخستین دوباره بر گونه هامان می رقصد !
فردا ، دوباره ، پدرت ، انگشت اشاره اش را مابین انگشتان ِ دست راستت میگذارد تا تکرار کنی آن فشردگی ِ شب ِ نخستین را !
همان که مُهر ِ عاشقی زد بر قلب ِ پدرت ،
همان که هر وقت یادش می افتد اشک در چشم ترش میشکند !
همان گرفتن محکم ِ انگشتانی که برای تو غیر ارادی بود ، برای ما یک دنیاااااااا تفسیر ِ عاشقی !
و فردا دوباره من ، یاد ِ اولین لحظه می افتم ، لب های خیست !
و فردا دوباره من مرور میکنم تمام آن حس های ناب را !
و فردا من دوباره مادرتر میشوم ، اشک میریزم ، شکر میکنم !
و فردا دوباره من ، مرور میکنم ، مرور میکنم ، مرور میکنم ثانیه ثانیه بیست و سوم خرداد سال ِ نود را !

بیست و سوم خردادی که بهشت را شش دانگ به نامم زد !
هیچ تصویری شیرین تر از آن لب های به بغض نشسته خیس و بارانی ات نبود !
هیچ تصویری ماندگار تر از اولین نگاه ِ طلسم شده ات نبود !
همان نگاهی که مرا محکوم کرد به مادری تا ابد !
همان نگاهی که مرا زنجیر کرد به تمام تعلقات دنیا !
همان نگاهی که هنوز بعد از دو سال ، شیرین است و خرابم میکند !
چشات از جنس ِ مرغوبه چقدر حال ِ چشات خوبه
اگر تا سپیده دم ِ فردا ، بنویسم از لحظه لحظه های بی قراری ام ، تمام نخواهد شد !
باقی اش باشد برای فرداهای مادری ات ، تا هزاران بار بازگویمشان، شاید کمی عطشم فروکش کند !
روز مادر
خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن
که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است .
سال نو مبارک
و یک فرشته نه ماهه
چیزی نمانده به اولین سالگرد آمدنت به زمین ... باور میکنی؟ ... زمینی شدی مثل ما.
همین دیروز نبود که برای اولین بار دیدمت؟
همین دیروز نبود که بلد نبودم بغلت کنم؟
همین دیروز نبود که برای اولین بار ناخن هایت را کوتاه کردم؟
مگر پریروز نبود که برای اولین بار حمامت دادیم؟
که بند ناف افتاده ات را به یادگار لای دستمال معطری پیچاندم؟
که شب ها تا صبح بیصدا بیدار بودی و اطراف را نگاه میکردی؟
که قدرت نداشتی در نور ، چشمان نازت را باز نگه داری؟
که رگ های نازکت از زیر پوست لطیف دستانت پیدا بود؟
که نمیدانستم عشق مادری سیری چند؟دیوانگی سیری چند؟ اسیر نگاهی شدن سیری چند؟
همین دیروز نبود؟...
چه زود گذشت ...زود تر از باز و بسته شدن پلک هایم .
و من میخواهم تمام این روزها را هزاررررررر بار نفس بکشم تا تمام نشود.
کاش عقربه ثانیه شمار ساعت را پنهانش کنم لابه لای خاطرات شیرین تا نبرد اینهمه تند و تند دلخوشی هایم را .
یادم نمیاد وقتی نبودی روز و شبام چه رنگی بود، چه شکلی بود.
الان دیگه حتی یه شب بی تو بودن واسم محاله.
خدای مهربونم ، این شادی و خوشبختی رو به من و همسرم ببخش!
آمین!
الهی دلخوشی باشه پناهت !
دختر شیرین و نازم....شاینای مهربون و صبورم
که زمان چنان شتابان و بی رحم میگذرد که فرصت رقص و پایکوبی را از عقربه ها میگیرد.
کاش میشد زمان را در این روزها نگه دارم.
در این روزهایی که تو به من لبخندهای بی دلیل و با دلیل هدیه میدهی.
در این روزهایی که مدام صدایم میزنی.... ماما ... ماما
دراینروزهایی که تلاش میکنی ازهرمانع و پلی ردشوی وآنزمان که موفق میشوی خنده ای ازسر شوق.
در این روزهایی که با هر ترانه ای دست های کوچکت را به هم میزنی تا شادیت را با ما تقسیم کنی.
در این روزهایی که لبانت را بر گونه ام میفشاری به نشانه بوسیدن ! و من ...
در این روزهایی که چشمهای تیزبین تر از عقابت هر خرده ریزه ای را به دام می اندازد.
در اینروزهایی که حتی فرصت نمیکنم خط نوشته ای از افکارم بنویسم تا یادم نرود این همه تازگی.
در این روزهایی که آنقدر مشتاق یاد گرفتن هستی که از خواب نیمروزی هم آنچنان خبری نیست.
در این روزهایی که هر جا میروم مانند جوجه اردکی دنبالم می آیی و آوبزان میشوی به امید آغوشم...
و من میتوانم آیا از خط نگاهت بی تفاوت بگذرم؟
در این روزهایی که خسته از بی خوابی شب ولی زنده به لبخندت روزم شروع میشود.
در این روزهایی که هر ثانیه خدارا بیشتر حس میکنم و مادرم را قدر میدانم بی اندازه!
الهی دلخوشی باشه پناهت ....گلهای اطلسی تن پوش راهت
کشف دنیا ...
کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
نشستی ، هم در قلبم هم روی زمین خدا
چگونه بازگویم این عشق بی مثال را که هر ثانیه اش ارزش هزاران بار تکرار را دارد.
شاینای من ، امروز به مدت ۴۰ ثانیه نشستی ، بی کمک ، بی تکیه گاه !
باور میکنم که نرم نرمان بی نیاز میشوی و بالنده.
باز هم به سان گذشته ، هم دلم میخواهد زمان یخ بزند در این لذتهای بی مثال ،
هم دلم میخواهد تازگیهایت را به نظاره بنشینم.
هنوز تکلیفم با خودم روشن نیست ،
چه هراسی دارم از روزی که دیگر هیچ نیازی نیستت مرا
و چه شوقی دارم از روزی که پریدن را آموخته ای و من پروازت میدهم
تا اوج بیکران ، برای همیشه ، بدون هراس.
همین حالا که مینویسم تو درخوابی به مانند یک فرشته ناز ،
و همیشه خواب که هستی دلم برای نگاهت تنگ میشود زیاد.
و من همیشه قبل از بیدار شدنت پیش بینی میکنم زمانش را ،
7سالگرد ازدواج مامان و بابا و هفتمین ماهگرد جوجو
The seventh Wedding Anniversary.....
امروز هم هفتمین ماهگرد تولد شما بود هم هفتمین سالگرد ازدواج مامانی و بابایی
عسلم تو هم وارد هشتمین ماه زندگیت شدی و دیگه داری کم کم خانومی میشی ...
امسال این مناسبت برای من وبابا خیلی دلچسب شده
باوجود تو که محصول زندگیمونی و عشقمون و هفتمین ماهگرد تو هفتمین سالگرد عشق من و بابایی.
بازی کردن رو خیلی دوست داری مخصوصا دی ی بازی !!(دالی)
خیلی دوست داری واست
شعر بخونم
و یه دختر دارم شاه نداره!...و آهویی دارم خوشگله (شاینایی دارم خوشگله)
رو خیلی دوست داری و گوش میدی و تموم مدت که من دارم میخونم شما لبخند به لب داری و خیره میشی به صورت من و حسابی دقت میکنی
هفت ، عددی مقدس
شیرین ترین چهار حرفیه دنیا !
شاینا و عروسکش
دست کوچولو پا کوچولو گریه نکن بابات میاد
تا خونه,همسایه ها صدای گریه هات میاد
شیطونی جشن تولد

این نیینی اسمش عرفانه هست و 2هفته از شاینا کوچیکتره .
پاهاش رو بالا میگرفت و با دست مچ پاشو میگرفت که یه دفعه!!!!

عرفانه بنده خدا هم گریش گرفت و باباش بلندش کرده ولی شاینا ول کن نبود و دوباره دنبالش رفت!!!شاینا از کارخودش میخندید و نی نی میترسید!!!

اینجا هم نینی به باباش میگه منو از اینجا ببر ،این دیگه کیه؟؟؟!!!
یه نکته:شاینا تاحالا نینی ندیده بود .

(شب به یاد ماندنی) یلدا
5تا6ماهگی به روایت تصویر







نازگل من تا ازت خواستم عکس بگیرم بیدار شدی .





واکسن 6ماهگی
و نوبت واكسنش رسيده.......
نزدیک ظهر 4شنبه 30 آذر ،من و شاینا جون رفتيم براي زدن واكسن به مرکز بهداشت محل.........شاینا سرماخوره بود و با یه هفته تاخیر رفتیم....

دخترک ناز من تا مطب همش ميخنديد و دل مامان را شاد كرد،بی خبر از اینکه این ارامش قبل از طوفانه !!!............
خلاصه رفتيم تو اتاق واكسيناسيون......
...به ادامه مطلب بروید..
.

























یلدایتان خوش 











شاینا فرشته ای که صبح23خرداد1390 پاهای کوچکشو به دنیای ما گذاشت و همه دنیای ما شد.