تنهایی محض

این جام

پر از بوی نفست

مانده بر کنار میز

و مدام

ذهن لحظه ها را

     پر از مستی و اندوه و گریه می کند

 

شب

سراسر ِ خاطره را بلعیده

و نگاه روشن تو

     خیال ِ شفاف و محض ِ تنهایی است

                              نگاه روشن تو

 

شب

حالا یکسر رفت و آمد ترانه و ترانه است

کلمه ها هر گوشه ی اتاق

نگاهم می کنند

و من جایی ندارم

    برای پنهان شدن

       برای گریختن از گفتگو!

 

دلم می خواهد

برایت دوباره جام را پُر کنم

همین.

دلم فقط همین را می خواهد

 

خستگی آرزوی آزادی

خستگی فلسفه و آن دروغ هایی

که تمام حقیقت های ساده را

اسید وار

سوزاندند

دروغ هایی که چشم دیدن ِزندگی را ندارند

و وعده های بزرگشان

کوچکترین بهانه های زیستن را

                          مسلول می کند

           دیگر هیچ قله ی بلندی را فتح نمی کنند

 

چه کوچک بودم

که به وعده ای رنگین

       تو را از کنارم بُردند

چه کوچک بودم

که هیچ را لمس می کردم و لذت می بُردم

و تمام حرف های شوهران ِشاهدُخت های غمگین را

پذیرفتم

و اوهام ها را با هجوم و تصاحب

                            قبله ام کرده اند!

چه کوچک بودم

و تو می دانستی

        کوچک بودم.

 

دلم می خواهد

برایت دوباره جام را پُر کنم

همین

  و همین

 

و باز این بوی نَفست

که حالا سرد و تلخ ِ تلخ است

              چهره ی بی حالتم را

                              منقبض کند

و باز

این بوی نفست

که حالا تلخ ِتلخ است

        ذره های

          کوچک تنهای ام را

                       نوازش کند

ذره های کوچک ِ تنهایی محض را.

چشمه های نیستی

(1)

 

هیچ فرازی نیست

آئینه ها

بی قرار نبود چیزی نیستند

می بینی

مدام این راه طولانی قد می کشد !

و در اعماق سینه ی من

تکرار هستی ، سیاه می شود

رنگ ها

دیوانه های فراموشخانه ی متروک نگاهند

ابهام باران  دیگر نیست

تو را

نمی توانم بیاد آورم

از درون تمامی اندوه هایم

چشمه های نیستی می جوشند

مکررچهره هایی

بر ِگردم می چرخند و محو می شوند

چهره های بی اجزا

نام هایشان

تیز و برنده

مرا می کاوند

گناه فرسوده ی درونم را

 

 

(2)

می توانی از خاطر شب عبور کنی؟

از  فاصله ی رفته های از دست ؟

می توانی از لبه ی زخمها  بی سقوط  بگذری؟

به تنها ترین ترانه تکیه می دهم

تا مرا بیابی

در آن گودی

آنجا که سالهاست میان پائیز و زمستان

معلق مانده !

و درختانش هیچ لانه ای ندارند

و همه ی فرازش یکسر در آئینه ها محو شده !

آه از  دستان خالی زندگی

آه از خانه های پوچ یقین

بر وسعت کوچک زیستن.

آه از .... تکرار

از انتظار

 

 

(3)

آهسته بر کناره ی راه می غلطم

می بینی

باز هم این راه طولانی قد می کشد !

باز هم

ترانه ی خیالم

تکیه گاه کسی نیست !

گفتم پیشتر

چشمه های نیستی

چهره های مکرر تو را بی اجزا کرده اند

در آن گودی

میان پائیز و زمستان

آه از آینه ها.

پائیز


اینجا

ایستاده ام...

زیرِ مار پیچ های اندوه!

میان

نت های بلند

کنار ذوق خسته ی زمین

 

اینجا

سروده ام...

درون آتش و زخم !

بالای

ترانه های کوتاه

کنار ذوق خسته ی زمین

 

اینجا

باریده ام...

زیرنگاه و ناله و فرود

زیر

گره و سکون و درد

کنار ذوق خسته ی زمین

 

اینجا

میان سمفونی تنه های پرَترک

نشسته

بر پست ترین آسمان !..

منتظر

بر درگاه پاسخ و نیاز

منتظر

بر تصوراتِ موهوم سبز...

 

اینجا

میان دایره ای کوچک

دایره ای

که مرکزش

نقطه ی شگرف فرود و سرود است!

که محیطش

مماس بر تمام

فراموشی ها و سوختن هاست..!

 

اینجا

ایستاده ام

اینجا

در اولین و آخرین

بر لبه ی نازکِ بغض و فریاد

بر بستر رودی

که انگار ناگاه منجمد شده

رود ی سرخ

که پر از موج های کوچک و ُپر چین است!

رود منجمد

رود بی حرکتِ پر درد

رود ناطق

زیر گام های گذرا...

 

اینجا

ایستاده ام

کنار ذوق خسته ی زمین

بر َپست ترین آسمان !...!

 

 

 

آن دورها

آن دور ها

ایستاده ام.

نگاه ساعت

به روی تمام هستیم پلک می زند.

 

مثل اتاقی

مست از حضور هیچ

در خود خالی می شوم.

و پنجره

با صورت خیس شیشه ای

از درون خلوت سینه ی من

سرد

به دیوارهای زخمی نگاه می کند .

 

مرا بیاد می آوری ؟

 

این جاده

انگار خیال نمرده و ناتمام توست

که میان من و دریا

که میان سکون و تلاطم

خط محکمی کشیده

برای

من

این دورها دیگر رفتن حکایت سنگ و پرواز است.

برای من

این دورها

نگاه سخت است

رفتن سخت است

و طولانی ست زمانی که

سکوت

ترانه می خواند .

گفتم

صدایت را برایم بگذار

و نگاه کردم

تا در جاده حل شدی.

 

این دورها

از آن روز

نه در را گشودم

نه این پنجره ی خیس و سرد را

هنوز هوای اتاق

آغشته ی

صدای سکوت توست.

و دیوارها

زخمی

 از بی قراری ثانیه ها

زمان را

چهار بار

تکرار می کنند.

اینجا

این دورها

سکوت آن روز تو

نگاه حجم  خالی این اتاق است

که انگار

میخواهد

خط ممتد این جاده را

زنده نگاه دارد.

که بی وقفه تلاش می کند

تا

از نگاه ساعت

رد شود و در هوای سرد

آنطرف شیشه ها

تکرار شود.

 

آن دورها

آن روزها

گفتم : {صدایت را برایم بگذار}

و پلک ثانیه ها

با سکوت حجیم اتاق

پژواک

همیشگی تو شد.

حدود خیال

هميشگي سرخ اين گلبرگها

ديگر مرثيه پذير نيست

 

داغ ها

از حدود خيال گذشته اند

وچشم ها

پشت همه رنگها

واقعيت را مي بينند

خويشتن پنهان را مي بينند

در مسير وحشتبار توهم هاي مقدس !

سر خم كرده زير عظيم ترين آرمانها

تا شده بسان خوشه گندمي از آفت !

 

***

 

ديگر با تو و خويش

به جايي نمي توان رسيد

ما گرداب ساز يكديگر بوده ايم نه بلم نجات

خستگيمان از دعاهامان بزرگتر شده !

و بت هامان از خدايمان !

و اين بار

خورشيد قرباني تقاضاي خوشبختيمان است !

اين بار

خوشبختي ، دنياي تاريكمان است .

 

***

 

استجابت دعاهاي مقدسمان را مي بيني ،

چگونه گند برمي دارند

تا داغ ها از حدود خيال بگذرند ؟

تو را خواب می بینم

گسسته نوشیدیم

از جام تصویرهای وارونه

ازقطره های لغزنده ی اندوه

از تگرگ

خیال های بلند

بر قله های پست تنهایی

جرعه

جرعه

نوشیدیم گاه

نوشیدیم بی گاه

هوس های کریه و گرمای فاسد

با هم گریستیم ، تنها و بی هم

از انتشار شبنم های سرد بلوغ

بر انحنای

خواستن های تب دار


جام سرخ

سرگیجه های سیاه

لرزش های انقباض عشق

گسسته

گاه و

بی گاه

بر تمامی اجزای منفرد هستی عریان


***

تو را خواب می بینم

که بر نازکی برنده ی شیشه ها ایستاده ای !

و تمام قامت تو

مایل به سرخی ست

ابرها باردارند

و نگاه مرده ی ما ، باهم و تنها

هر کدام از پشت حدقه های کرم زده

به قله های پست خیره اند !


***

گسسته نوشیدیم

جرعه

جرعه

گاه برای باران

بی گاه برای عشق

و ابرها

همیشه فقط باردارند.

جام تلخ

بر شیب اندوه

جاپای تو را می بینم !

که آسان

به جان شن ها فرو رفته

آن پائین ها

صدای ازدحام  و زندگی

سبز سبز است

***

گاه ترانه

گاه

انتشاردر بادهای عاصی

دست مرا

سخت می فشارند و مرا می برند

و سینه ام را

بر جانکاه ترین ِ معبرها

با بی رحمی

می خراشند

***

بارها

برای سرازیر شدن

خود را تا لبه ی فراموشی آزمودم

بارها

بر شن ها

نگاه تشنه ی ذرات بودم

با رویا

با اندوه

با تصور نازکانه ی پاهای سرمستت

***

نمی دانی

دوستان تو و من {ماه را می گویم و آسمان را}

هر شب کنار حریم دلتنگیم

چه سکوت بی قراری دارند

می دانی

بغض این بالاها سنگین است

می دانم که

باید در را باز کنم

و با نگاهی شیشه ای

قرار بی قراریشان باشم

اما

بغض این بالاها

سنگین است...

***

از آن وقت تا حالا

که پر از تکرار است

مکرر

بزرگ می شوم

به اندازه ی روزهای بی شمار شماها

من هم این بالا

بزرگ شده ام !

دیگر دستم

به هر ستاره ای که دور بود

می رسد....

و این چه آرزوی سختی بود

سخت ، کوچک و دور

اما

 نه به سختی سرازیر شدن

روان شدن!

***

این جام تلخ

اگر تمام شود

شاید

رد پاهایت محو شوند...

و دیگر مرا

به زاد روزم رهنمون نکنند

این جام تلخ

اگر تمام شود

شاید رد پاهایت

بر جان شن ها

آسان محو شوند.

مسخ زمین

چه انتهایی...

مرا

 حضورِ یخ بسته ی کدام عشق

آرام

آرام

منجمد می کند؟

***

بر آسمان که دست کشیدی

ستاره ای نماند

خالی از بوی پر رنگِ وداع ات

 

شاید همین است  

که دیگرخورشید بیدار نمی شود

شاید

این سِحرِ بویناکِ دستانِ توست

که طلسم هیچ را

 مدوام می کند

که چشمهای کدرِشوق را

مریضِ آرزوهای پرواز می کند!

 

بر آخرین لحظه

چون لنگری

 که امواج را به جنگ می خواند

ایستاده ام

آرام

سنگین

گیج!

سرودنِ نام تو

مرگ دلهره دیگر نیست

از هر سو

 این هجوم نامریی حیات

ناقوس پر طنین فراموشی است.

 

اکنون

بر درگاه سرد تنهایی

آرام

آرام

حسرتِ پر قدمتِ گریه بر پلک

تصویرهای محو آغازرا

به دست می گیرم.

و با سرانگشتان کور خود

برآمدگی های پر لذت گذشته را

با تمام رشته های اعصابم

می چشم

بدون چشم

با چشمهای کدرِ شوق

و حسرتی

و شرمی...

***

بالهایت را کنده ام!

دیگر نه دست دارم

نه بال!

حضور توست

که پرواز است

 

بی تو

آسمان کوچکِ ذهن من

مسخِ زمین است!

 

بی تو

پاهای عشق

زنجیرِاندیشه های

بزرگِ هیچ است!

***

چه انتهایی...

مرا

 حضور یخ بسته ی کدام عشق

آرام

آرام

منجمد می کند؟

دست هایت

شايد ديگر حضور خويش را فراموش كرده ام

موج بر موج مي كوبد

قرار صدايت كجاست ؟

و دست هايت

دست هايي كه در رگانم جاري مي شدند

و چون آتش شعله مي كشيدند

داغ هاي آن انگشتان اكنون

از تاول و التهاب خاليست

و فقط در ديدگانم

فقدان اشك است كه دريا را به حسرت نشسته

 

آيا مرگ از اين تهي عظيم تر است ؟

آيا مرگ

از اين بي وزني كه معلق مي كند قوي تر است؟

***

فرشته

بر اين موج هاي مضطرب خواب رفته است

و اميد

در دوردست هاي دور

دوردست هاي دور...

مثل دریا

هميشه

براي گفتن

حرف هايي باقي مي ماند

 

مثل سنگي

ته يك اقيانوس

 

و همين است كه گاهي

چشمهايي

هميشه مثل دريا مي مانند .