امروز صبح با صدای تلفنم از خواب بیدار شدم...
یکی از دوستای همدانشگاهی بود..
تا گوشیمو جواب دادم و باصدای خواب آلود گفتم بله. زد زیر گریه و گفت آبرویی که 23 سال برا حفظش زحمت کشیده بودمو ریختن،گفت من به خدا قول داده بودم دیگه تکرار نکنم ،خدا بخشیده ولی چرا بنده هاش بیخیال نیستن......
این شد که تصمیم گرفتم این پست رو بزارم

تورو خدا بیاین نزاریم خون شهیدا پایمال شه.
چی شده؟یادمون رفت چقدر جوون دادیم.چقدرامون عزیزامونو سایه سرامونو از دست دادیم.
فک کردید آسونه بری جایی که میدونی قراره مدت ها توی بیابون بی آب و علفی که توش هرلحظه منتظر اومدن یه گلوله ی جدیدی زندگی کنی؟ راحته عشقتو، تازه عروستو ،نگاه مهربون مادرتو، بچه ی کوچولوتو ،خونه ای که آرومت میکنه رو رها کنی و بری وسط میدون جنگ؟
چی شده که همه ی اینا رو فراموش کردیم و چسبیدیم به حاشیه؟
شهیدا رفتن که ما آروم باشیم،نرفتن که حق همدیگه رو بخوریم نرفتن که با سستی کشورمونو از پا دربیاریم.
که بشینیم برا همدیگه حرف درست کنیمو به همدیگه تهمت بزنیم.
شهیدا برا حفظ آبروی ما جنگیدن ولی چرا حالا توی محیط علمی دانشگاه غیرت مردای ما اجازه میده که بشینن با دروغ یا حتی حقیقتی که خدام پنهانش میکنه چون ستار العیوبه با آبروی همدیگه بازی کنن یا چرا دیگه ما دخترا مثل مادرامون زنانگی خانومی به خرج نمیدیم؟
خودمونو جای جوونای دهه ی 50 و 40 بزاریم.
به خودمون بیایم.... به خودمون بیایم......