هیس...
یعنی میشود روزی برسد
كه بیایی
مرا در آغوش بگیری
بخواهم گله كنم...
بگویی هیس!
همه كابوس ها تمام شد !!!!!!!!!!!!!!
یعنی میشود روزی برسد
كه بیایی
مرا در آغوش بگیری
بخواهم گله كنم...
بگویی هیس!
همه كابوس ها تمام شد !!!!!!!!!!!!!!
به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست
به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نزاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره
به سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک می کنه
به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن، درکمون می کنن....
به سلامتی اونایی که درد دل همه رو گوش میدن اما معلوم نیست خودشون کجا درددل می کنن...
به سلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دایمیه
به سلامتی کسی که وقتی میبینه تو تاکسی بغلیش پول نداره به راننده میگه پول خورد ندارم،مال همه رو حساب کن...
به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه
به سلامتی حلقه های زنجیر که زیر برف و بارون میمونن زنگ میزنن ولی هم دیگه رو ول نمیکنن
به سلامتی اون دختری که حاضره زیر بارون خیس بشه ولی سوار ماشین هیچ پسری نشه
به سلامتی اون پسری که وقتی تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی انگشت کوچیکهٔ عشقم هم نیستی
به سلامتی با ارزش ترین پول دنیا یعنی تومن چون هم تو هستی توش، هم من
به سلامتی اونایی که اگه صد لایه ایزوگامشون هم بکنن بازم معرفت ازشون چیکه میکنه
به سلامتي اعتماد كه المثني نداره! وقتي رفت ديگه رفت
به سلامتی همه اونایی که حالشون خوب نیست ، اما می خندن که حال بقیه گرفته نشه
به سلامتی کوه که هر بار میگی دوستت دارم هزار بار ازش جواب میگیری
به سلامتي قديما كه به جاي شماره به هم دل مي دادن
به سلامتي گاو كه نميگه من ميگه ما
به سلامتي اون كسي كه ميدونه ولي هميشه ساكت مي مونه
به سلامتي خدا که هر وقت باهاش گل يا پوچ بازي کني برنده اي چون هميشه دو دستش پره
اما درد من رفتنت نیست!
درد من آن نگاه مردد آخرت است که عمریست مرا به بازگشتت امیدوار کرده...
مدت هاست که شیطان فریاد می زند:
"آدم نشانم دهید!
کاش می دانستم آن چیست که از چشم تو تا عمق وجودم جاریست.....
هر گاه خدا تورا به لبه ی پرتگاه برد،
به او اعتماد کن...
یا تورا در آغوش می گیرد ، یا پرواز را به تو می آموزد...
اگر کسی را دوست داری ، رهایش کن،
اگر به سوی تو بازگشت از آن توست،
اگر بازنگشت از اول هم به تو تعلق نداشته...
وقتی احساس کردی که در اوج تنهایی هستی، وقتی احساس کردی که وجودت خالی شده و هیچ همدردی نداری، وقتی خیال کردی هیچ کس تورا درک نمی کند و سراغ از هر که می گیری بهانه دارد...
بدان خدا این لحظات را ایجاد کرده تا ذره ای به یاد او بیفتی،تا به یاد بیاوری که خدایی هست که شنوای غصه هایت است ، بدون طعنه ، بدون سرکوفت ،بدون فتنه...
به اندازه ی تمام دوستت دارم هایی که به دیگران گفته ای، دوستت دارم...
انتظار ...
خسته شده بودم...
دیگر طاقت نداشتم...
گفتم این بار که برگردی نمی گذارم بروی...
گفتم این بار طنابی به پایت وصل می کنم و سر دیگرش را به گردن خود می آویزم تا یا مرا با خود ببری یا نفسم را بگیری
خیال باطل...
خیال می کردم می مانی اما رفتن آنقدر برایت مهم بود که طناب را بریدی و رفتی...
کسی منتظرت نبود،فقط می خواستی با من نباشی!!!
خیال می کردم طناب را می کشی و ...
و چه زیباست در کنار تو مردن...
اما چنین نکردی،در دل گفتم خدایا او طاقت مرگ مرا ندارد..
اما تو گفتی:
"نه...مرگ زیباتری برایت در نظر دارم...:مرگ تدریجی..."