سلام همراهان قدیمی.....این دوست وبلاگ نویس تنبلتونو ببخشید.....می دونین چیه راستش اینه که من همش توی یه سیکل باطل گرفتار میشم .اول یه مدت تنبلی می کنم بیام پست بذارم بعد یه مدت تر که می گذره حجم مطالب بیشتر و بیشترمی شه و من سنگین تر و سنگین تر!!!وهمینجووووووورررررررررررررررررررررر این چرخه ادامه میابه!!!! باید یه فکر اساسی بکنم!!!!  

خوب از اتفاقات ماوقع بگم که مهمترینش اومدن همسر عزیزم به مدت یک ماهه که متاسفانه در شرف اتمامه این مدت ....یعنی هفته دیگه میره..... درواقع  از 15 فروردین که تعطیلات عید پاک یا همون ایسترن بود اونا حدود 2 هفته  تعطیلی داشتن و دوهفته هم همسری مرخصی گرفته و به میهن اسلامی بازگشت!!!!خیلیییییییییییییییییییییی خوب بود این مدت یه احساسات ناب و جدیدی نسبت به هم داشتیم.... و غیر از اون من روزای اول مثل دیووونه ها شده بودم مدام تو خونه با خودم فکر می کردم یعنی واقعیت داره؟؟؟؟ واقعا مهدی اومده؟؟؟؟ یا خواب دارم  می بینم!!!!!....دعا کنین یه جوری بشه منتقلشون کنن ایران....ای خدااااا......از همه جالب تر استقبال محمدحسین بود ازش!!!! من تو این مدت گاهی عکساشو به محمدحسین نشون می دادم و می گفتم بابایییییی....باباییی کووووو؟؟؟و اونم متعجب نگاه می کرد.....اما تقریبا همه می گفتن ممکنه اولش یه چند لحظه سریع نشناسه ....خلاصه این یه غصه پنهانی بود تو دلم  یه مساله دیگه ای که هست اینه که محمدحسین از بغل بابام بغل هیچکس نمیره حتی من که به اعتراف همه اطرافیان با تجربه وابستگیش به من عجیب غریبه و یه بچه ننه به تمام معناست!!!! وقتی مهدی از در حیاط اومد تو( بابام محمدحسینو بغل کرده بودنو برده بودن تو حیاط) تا مهدی رو از دور دید یه خنده خوشگلی کرد و بعدم از بغل بابام خودشو انداخت تو بغل مهدی ....معنی نگاهش هم تعجب داشت از اینکه " اه بابامه ....پس تا حالا کجا بودی؟؟؟!!!! "هم خوشحالی خلاصه با دیدن این صحنه منم که اشکم دم مشکمه کلی اب در دیدگان گردانیدیم!!!!!
( دلم همش یاد بچه های شهید احمدی روشن و رضایی نژاد  بود و ریش ریش....بمیرم برای دلاشون....برای دل مادراشون..... ای خدا.....لعنت خدا بر همه عاملانش......)

امسال چون مهدی نبود برای محمدحسین تولد مفصل نگرفتم همین خودمون دور هم خونه بابام یه تولد کوچیک گرفتین انقدرم خوابش میومدو بداخلاق بود که همه عکساش خرابه....
دیگه اینکه کلیم پروژه در دست احداث دارم که چون همسر مهربانم اومدن فعلا به تعویقشون انداختم تا از این ایام برای در کنار هم بودن بیشتر استفاده کنیم....از جمله می خوام برم باشگاه و استخر و....اینا جزو کارای برنامه ریزی شده از قبل برای پس از خلاصی از شررر پایاین نامه بود....
دیگه اینکه دلم یه خرید توپ می خواد....البته فکر می کنم هنوز خیلی جنس تابستونی تو بازار نیومده باشه .... بنابراین باید یه کم دیگه صبر کنم ....نظر شما چیه؟؟؟؟؟
دیگگگگه دلم یه شمااااال می خواد.....یه عالمه اشپزی و شیرینی پزی....مهمونی زنونه خوب و ترجیحا با دوستام..... چقد دلم چیز می  خواد.....


راستی یه بار این پست رو گذاشتم و از شانس  من پرید!!!!! می گن هرچی سنگه مال پای لنگه!!!! خیلی من فعالم در زمینه گذاشتن پست این مدت که همسری بود خیلی خوب بود به اندازه این 6 سال زندگیم انگار تو این یک ماه زندگی کردم....( راستی 26 فروردین ما 6 ساله شدیم.....باورم نمی شه فقط می تونم بگم خدایا بینهایتها بار شکرت!!!!!)

هفته پیش پنجشنبه هم پیشی رو بردیم اتلیه برای عکس ۱ سالگیش...و یکشنبه دیگه وقت انتخاب عکس داریم اتلیه خوبی بود دکور های خوبی داشت.....حالا انشاالله عکساشو توی یه پست رمز دار می ذارم

یه روزم رفتیم  براش کلی چیز میز خریدیم ...یه فروشگاه سه طبقه بزرگ تو ستارخان هست مال کودک به اسم فراز....خیلی حال داد ....یه تاب و یه خونه چادری و یه سری از این جونورهای پلاستیکی به شکل طبیعی ( مهدی عاشق اینجور چیزاست از قبل از تولدش دنبالشون بود ...اینایی که اونجا داشت هم جنسش درجه یکه هم خیلی قشنگ و طبیعی و متنوع بودن ....مهدی از ذوق کشفش ذو ژاش بند نبود....ب هنظرم بیشتر برای خودش خرید تا محمدحسین!!!!) و چند تا سی دی .... که البته چون مامان مهدی قبلا برای تولدش گفته بودن خودمون هرچی لازمه براش بگیریم همش پای اونا حساب شد و صد البته اینجوری خیلیییییییییییی بیشترتر حال داد!!!!!!

اما همچنان اسباب بازیای اصلیش همون ماشین لباسشوییو جارو برقین!!!!
 خیلی عسلکم شیرین شده....خدایا شکرت هر روز که می گذره شیرین تر می شه و من عاشق تر....احساس می کنم این روزها قشنگ ترین روزهای عمرشه و دلم می خواد لحظه لحظه شو تو سنه ام  حبس کنم.....خدای مهربون ما ممنونتیم....شکررررررررررررررررررررررررررررررر


راستی رمزو در اسرع وقت به دوستان قدیمی خودم میدم....بقیه دوستان هم لطف کنن بهم بگن اگر رمز می خوان



ادامه نوشته

سلامی دوباره

سلام دوستای خوب قدیمی.....

می دونم که خیلی وقته اینجا ننوشتم اما تو این مدت غالبا می خودمتون و گاهی کامنت هم می ذاشتم...راستش بسی درگیر بودم..... فرصت ارائه پایان نامه ام تا ۱۵ اسفند بود و من یه دفعه استارت زدم که برسونم خدمو هرچند به هیچ عنوان تو خواب هم نمی دیدم که برسم اما خوب خدا خواست و واقعا معجزه اتفاق افتاد... البته کمک فوق العاده اطرافیان از هرچیزی مهمتر بو...هر روز صبح با قندک شال و کلاه می کردیم و اون تو کالسکه و من پیاده راهی خونه مامانم تا شب و من کارمو می کردم ...اخه تازه سمینارم هم که یه مرحله پیش از پایاین نامه است و یه مینی تز اونم مونده بود از اوایل دی رفتم سراغ اون و تا ۹ بهمن ارایه اش دادم سمینار رو که دادم و برام مسخره بود که فکر کنم خودم رو به ۱۵ اسفند برای پایان نامه برسونم اما شوخی شوخی شروع کردم و یه دفعه دیدم که شد....خلاصه ۱۶ اسفند دفاع کردم و بعدش یه نفس عمیق اولین کاری که کردم بعد از اینکه اومدم خونه پسرکم رو یه دل سیر بغل کردم.....برای دفاعم مهدی و مامانم و برادر کوچک ترم اومدن.....شکر خدا موقع دفاع اصلا استرس نداشتم و یکی از داورها هم گفت "ارائه تون خیلی خب بود" ....درست روز قبل از دفاعم خبر پذیرش مهدی اومد ...ارزوی ۶ سالمون براورده شد و همسر عزیز و نازنین و مهربونم دیروز صبح رفت و من محمدحسین اومدیم خونه مامانم....انقدر از دوروز قبل از رفتنش دلتنگ شده بودم ....اونقدر گریه کردم که خودم باورم نمیشد...فکر نمی کردم این جدایی انقدر اذیتم کنه.... روز اخر در و دیوار خونه انگار می خوردنم.....بنابراین من امسال هیچ خونه تکونی نکردم چون قبلش که خودم درگیر بودم الان بکنم برا چی؟؟؟ هر وقت مهدی خواست بیاد انجام می دم...تولد پسرکم رو هم که ۳ فروردین خیلی مختصر و مفید خونه مامانم برگزار می کنم ....

خوب اشک و اه بسه دیگه..... عوضش الان هوایی که می فرستم تو ریه هام بدون استرس این پایان نامه است و این برام هنوز باور کردنی نیست که یعنی واقعا تموم شد!!!!! همیشه فکر می کردم یعنی فردای روز دفاع چه جوریه!!!!

کلی خورده ریزو لباس رد کردم رفته البته من خیلی اینکار رو می کنم همیشه ...و کلا نمی ذارم خونم به انباری وسایل بلااستفاده تبدیل بشه و این روی ارامش روح و روانم خیلی تاثیر داره....پنجشنبه با مهدی رفتیم و برای محمدحسین کلی خرید کردیم تقریبا تا ۱۸ ماهگیش رو پوشش میده....اما انصافا شب عید جنسا همه بنجل و ته مونده هاست و هرچی تموم کنن جاش نمیارن من هیچوقت تاحالا شب عید خرید نکرده بودم اصولا تو خونواده ما خرید برای عید معنی نداره و هروقت چیزی لازم داشته باشیم همون موقع می خریم امسال منتها چون از دی دیگه حسابی درگیر بودم فرصت نشده بود خرید عسلک رو انجام بدم و اجبارا موند برای این موقع و واقعا  خیلی گشتم تا همین چند تا تکه لباس و از مغازه های سنایی و بهار براش گیر اوردم.....

دندونای خوشگل پایینش که حسابی بلند شده و بالاشم یکیش اومده بیرون و یکیش زیر پوسته هنوز...خواب شبش شده مثل ادم بزرگا!!!! قربونش برم شب می خوابه و صبح پا میشه علتشم اینه که دیگه شیر نمی خوره و تازه در طول روزهم خودم به زور بهش میدم اون خیلی کم می خوره  من فکر می کردم خوب نیست این مساله اما دکترش گفت:"خیلی کار خوبی می کنه ...هرچی غذا بخوره بهتره"

یه مغاره لباسای خونه  تریکویی خیلی شیک  تو امیر اباد نزدیک یونی حراج بود برای زمستون سال بعد و بهار ازش خرید کردم  برای تولد مامانم هم که تو عیده تولدی یه صندل و یه تی شرت شیک گرفتم. یه جوراب شلواری مشکی کلفت و یه جوراب سه ربعی رنگ پای کلفت و یه روسری بزرگ ابریشمی ناز که البته بسیار به جیب مبارک فشار وارداورد هم برای خود نازنیم گرفتم ....این وجود دانشگاه در مناطق پر وسوسه یکی از فوایدش همینه دیگه...ادم تحصیل علم و تحصیل چیزای خوشگل رو توامان بدون فوت وقت انجام میده

دیگه ... فعلا چیزی یادم نمیاد...پس تا بعد خدانگهدار

این پست رو فقط برای بزرگداشت یاد دانشمندان شهید می نویسم ..... و برای دل خودم.... که با دیدن  علیرضای  ۴ ساله بیگناه که جرمش علم پدرش بود محکوم به یتیمی شد برای اون زنی که بخاطر غیرت و همت علمی همسرش محکوم به تنهایی .... برای دل خودم که تا بینهایت سوخت اما  با همه وجود احساس افتخار و غرور کرد.... که این شهادتها مهر تاییدی هست برپیشرفت علمی کشورمون که اگر خود ما نمی بینیم و باور نمی کنیم این پیشرفتها رو دشمنانمون اما با همه وجود باور دارن و ما رو  هم با این اعمال احمقانه و وحشیانه شون وادار به باور می کنن با ترورهاشون که باور کنیم واقعا یه اتفاقی افتاده و جوانان ما به دروازه های منطقه ممنوعه رسیدن....واقعا ابلهند این کوردلان که با ادم کشی ها و وحشیگریهاشون باعث می شن اونایی هم که تا حالا متوجه نبودن یا باور نداشتن باور کنن ....و برای بار هزارم ددمنشی خودشون رو به همه ثابت کردن و اینکه اونی که منطق  وعلم و انسانیت و حقوق بشر و کرامت انسانی نمی فهمه کیه......

پسرم رو تربیت می کنم برای این راه برای اعتلا و پیشرفت مملکتش دینش و باورهاش ...که این راه صعب تازه برای ما شروع شده و هنوز منتظر رشادتها و شهادتهاست.

"سپاس خدایی را که دشمنان ما را از احمقها (نادانان) قرار داد"(امام سجاد علیه السلام)

عکککککککککککککککککککککککککککس 2:

سلام دوباره

ماجراهای منو سیبمو و پسرعموی کوچولوم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکککککککککککککککس

سلام

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام ....

سلام خوبین همه...شرمنده خیلی وقته ننوشتم راستش یه کم درگیر کارای پایان نامه ام و شاید بیشتر از اون عذاب وجدانش باشه که روم نمی شه بیام اپ کنم...

خوب مسلمه که محمدحسین از اخرین پست تا الان خیلی خیلی فرق کرده الان ۹ ماهشه درست شب عید قربان چهار دست و پاش رو شروع کرد و الان دیگه می تونه مسابقات دوی چار دست و پا شرکت کنه!!!! خیلی وروجک و شیطون و البته شیرین شده..... با تلاشای اون من کلی لاغر شدم!!!!!! وبه همین مناسبت ۵ شنبه گذشته همرا همسری بالاخره رفتم و شلوار جین رو خریدم.... و به پیشنهاد همسر مهربون یه مخمل کبریتی قهوه ای لوله تفنگی که چشمشمون رو گرفته بود هم ..... چند باری دانشگاه رفتم و قراره سمینارم رو احتمالا هفته دیگه ارائه بدم ...

پسرکم به شدت(یعنی واقا به شدت)به من وابسته اس و با اینکه از اول تو جمع بزرگ شده اما هیچکس نمی تونه نقش منو براش ایفا کنه حتی باباش یعنی وقتی بغل باباشم باشه بازم گریه می کنه بیاد بغل من....کلا تو خونه همش دنبالمه و بهم چسبیده....

این مدت که نمی میودم غالبا به وباتون سر زدم البته اونم مال ۱۰ روز اخیره اما بازم فرصت نکردم براتون کامنت بذارم...

راستی شیرخوارگان حسینی هم بردمش و ایشالا سر فرصت تمام این عکسا رو می ذارم....

اوضاع زندگی هم خوبه شکر خدا ..... دوستام فکر کنم دو هفته پیش بودن که قدم رو تخم چشم ما گذاشتن بالاخره و اومدن خونمون کلی هم شرمنده کردن با هدایای خوبشون....حالا دو تا عکسم از عصرونه اون روز دارم که اونم خواهد امد در پستای بعدی.....

همین بود دیگه خلاصه مهمترین رویدادها.....

عکس

خوب سلام  اومدم که به قولم وفا  کنم و عکسای محمدحسین رو که تو پست قبل نذاشته بودم بذارم....

ماشالا خیلی خیلی داره شیرین میشه قد کشیده حسابی و دائما از خودش صداهای جدید تولید می کنه و خودشم براش جالبه....هفته پیش برای چک ۶ ماهگی بردیمش دکتر ...در واقع دکترشو به چند دلیل که مهمترینش دوری فوق الغاده راهش بود عوض کردیم و پیش یه دکتر جدید که البته سمت پرفسور داره بردیم که اتفاقا هم اسم پسرک ماس!!!! خیلی دکتر خوب و دقیقی هست استاد دوست مهدی و پزشک پسرش بوده و خیلی ازش تعریف کرده بود و البته فوق العاده پیره .... حدود ۸۰ رو داشت.... و البته وقتی فهمید مهدی همکارشه طبق عادت غالب دکترای با کلاس به هیچ وجه ویزیت نگرفت و هرچی مهدی اصرار کرد قبول نکرد و گفت این از اول کار من روش و عادتم بوده و حالا که اخر کارمه که دیگه عوضش نمی کنم....و البته مهدی همیشه می گه این بین بیشتر دکاتره با کلاس و با شعور رایجه و خودش هم این کاررو تایید می کنه....

خلاصه این از رویدادهای مربوط به فسقلک ما....

خوب حالا عکس:

 

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

سلام...اوه اوه باز خیلی وفته ننوشتم ومطالبم رو هم تلمبار شدهتقریبا یک ماه پیش اپ کردم خااااک وچووووک!!!!!!speechless.gif : 22 par 24 pixels.

خوب در این یک ماه اخیر دیگه از کارایی که کردم این بوده که در واقع همش به مهمون بازی گذشته بازمhulasmiley.gif : 39 par 23 pixels.

خوب اولیش یه دیدن عروسی نوه خاله مامانم بود که سه سال از من کوچیکتره و عروسیم نگرفت علی رغم اصرار خانواده شوهرش ...دوست نداشت کلا این تیپیه....وخانومای فامیل مدتها بود در صدد بودن یه قرار بذارن وهمه باهم بریم دیدنش وخلاصه بالاخره جور شد و رفتیم خونشون روخودشون بازسازی کرده بودن که خیلیییی شیک و با سلیقه بود وجهازشم بسیار شیک و ژورنالی ...از این جهازایی که توش ۱۰ دست سینی و فنجون نلبکی و ۲۰ تا سرویس کاسه و بشقاب و چندجور مبلمان دکل که اصلا تو خونهه جاش نمی شه و در واقع جهازه بیشتر مقدار پول صرف شده رو نشون میده تا یه زندگی شیک و با سلیقه رو خیلییییییییییییییییییی بدم میاد اما جهازش واقعا شیک وتک و با سلیقه بود چیز اضافه و جا گیر هم نداشت

بیشتر نقدی هدیه دادن من اما یه ظرف گود (تقریبا کاسه با لبه های باز) مشکی توش خطوط نقره ای داشت که از دست سازای دسینی بود براش بردم ....خیلی شیک بووووود(تعریف از خودم!!!yesssmileyf.gif : 35 par 32 pixels.)

پنجشنبه اش عروسی بودیم... پسر دختر عموی مامانم ...منم عصر رفتم و یه صفایی به موهام دادم وسشوار(به قول شما فرنگیا براشینگ!!!!) کردم  وحسابی خوشگل مستان شدم و اومدم خونه مامانم و لباس پوشیدم و رفتیم ...محمدحسینم بازم پیش خالم و برادر بزرگترم گذاشتم.....

جمعه هم پسر دایی جانمان که مثل برادرم می مونه چون همسن هستن وما از بچگی با هم بزرگ شدیم رفت امریکا تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدبرای دکتری... خیلی غم انگیز بودتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد.....ماهم هدیه بهش یک عدد سکه پارسیان  دادیم

دوشنبه هم اش پشت پا براش پختن که بنا به دلایلی خونه خالم اینا بود و منم باز یه مقادیری از خودم هنر در وکردم .... همه خیلی براشون هیجان انگیز بود حالا عکسشو می ذارم

از بعد از زایمان زانو م خیلی درد میکرد سه شنبه مهدی برامون وقت گرفت(مامانم هم می خواستم برن) و با مامانم رفتیم بیمارستان مهدی و اونجا بودیم تا مهدی کارش تموم شد و با هم رفتیم ...دکتر گفت باید مراقبت کنم وگرنه به ارتروز تبدیل میشه cuckoo.gif : 29 par 18 pixels. تازه من تو بارداریم نه ورم وپف داشتم نه خیلی وزن اضافی داشتم....

اهان راستی عمره ثبت نام کردیمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 دیگه باز پنجشنبه عروسی فامیل مهدی اینا دعوت بودیم که باز رفتم خوشگلاسیون و موها رو پریشون کردم ویه تیپ خیلی باکلاس زدم و رفتم در جمع گرم فامیل شوهر!!!!!

راستی تو هفته اش با مامانم رفتم ویه جفتکفش قهوه ای  شیک پاشنه ۱۰۰ سانتی خریدم عروسی هم همون رو پوشیدم

جمعه به اصرار خاله مهدی ناهار رفتیم اونجا محمدحسینم بچم خیلی همراهی کرد

این پنجشنبه هم باز بله برون پسر دایی مهدی دعوتیم clap.gif : 28 par 37 pixels.

دیروزم برای ترم جدید ثبت نام کردم

از کارای محمدحسین اینکه پریروز ۶ ماهه شد و بردم واکسن زدم طفلی تا امروزم حال درست و حسابی نداشت بچم....نای خندیدن داشت

خیلی شیرین و بانمک شده تو گریه هاش ماما میگه که البته هنوز به معنی مامان نیست جیغای با نمکی میزنه غلت که میزنه ۱۸۰ درجه دور میزنه و دنده عقب میره

عکس نوشت:

عکسای مهمونی اش پشت پا و هنرات خودمو الان میذارم عکسای فسقلم رو در پست بعدی انشا الله

ادامه نوشته

سلام سلام سلامممممم.....

اول از همه با تاخیر عیدتون  مبارک ....طاعات و عباداتتون قبول تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اینقدر این چن وقت سرم شلوغ بووووووووووووووووووووود....... اصلا وقت نکردم اپ کنم ...حالا امیدوارم که  این پست به سرانجام برسه

خوب از روز عید شروع می کنیم...... شبش که اینقدر این پسرک بد خوابیده بود که صبح عید من که هیچی باباشم به در و دیوار می خورد و نتونست بره نماز عید صبح بعد از نماز مامان و بابام از نماز که بر می گشتن اومدن دنبالش و با خودشون بردنش تا ماهم کارامونو بکنیم و بریم من لباس نو تن عسلی کردم و فرستادمش با مامانجون باباجونش برهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ماهم صبحانه رو خوردیم و جمع و جور کردیم و یه کم تلفنای تبریک عیدمون رو زدیم و رفتیم خونه مامانم برای ناهار تا شب هم اونجا بودیم و شب برگشتیم  که بار و بندیلمونو جم کنیم که صبح بریم قم خونه مامان مهدی

صبح هم ساعت ۹ پاشدیم و پسری رو باباش برد حموم وکلی حالشو بردshowersmile.gif : 41 par 51 pixels. و تند تند حاضر شدیم و زدیم به جاده.... شکر خدا ظاهرا همه مسافرتشونو زودتر شروع کرده بودن و جاده خلوت بود و زود رسیدیم بعد از ظهر هم فسقل رو خوابوندم و با مهدی رفتیم یه چرخی تو خیابون مامانش اینا زدیم اخه خیابونشون پر بوتیک و لباس فروشیه و اقامون می خواست یه شلوار بخره  تهران فرصت نمی شد گفتیم حالا که سرمون خلوته بریم بگیریم منم علی رغم پیشنهادهای مهدی چیزی برای خودم ندیدم که بپسندم و بخرم

 شبش هم خواهرش اینا اومدن و بچه ها و عمه خانوم کلی با محمدحسینم حال کردن فرداشم یعنی جمعه بعد از ظهر رفتیم حرم و محمدحسین با باباش و شوهر عمه اش و پسر عمه اش رفتن قسمت مردونه اما وسط کار مهدی زنگ زد که بیا  این داره گریه میکنه.... منم اومدم بیرون دیگه ...مهدی گفت یه زیارت نامه اومدم بخونم انچنان شروع کرد به گریه که همه مردم نگامون می کردن هرچی اقای...(شوهر خواهرش) بغلش کرد و راهش برد احسان براش شکلک در اورد اروم نشد که نشد خلاصه ما نماز  مغرب رو نموندیم حرم به خاطر این شازده

خلاصه ما اومدیم خونه ونماز خوندیم و مامانش گفتن سریع شام رو میارم شام بخورین برین خلاصه ماکارونی رو زدیم به بدن و راه افتادیم.....  از اونجا شب اومدیم خونه مامانم چون صبش می خواستیم بریم مهمونی خونه خاله مامانم ....... صب با اون خستگی زود پاشدم ومحمدحسینو مامانم بردن حموم ومن گرفتم و لباس پوشوندم و رفتم خونه و  لباس برای خودم اوردم و بدو بدو حاضر شدیم و رفتیم ....خیلی خوب بود اما این پسرک اصلا از شلوغی و سر و صدا خوشش نمیاد و مدام  غر میزنه و گریه میکنه مگر اینکه بخوابه بنابراین همیشه تو مهمونیا معذب میشم.... اما خوب جزو ذات و خصلتشه

 قرار شد دوشنبه هم مهمونی خونه خاله من باشه .... علت این مهمونیای پشت سر هم هم اینه که دختر دختر خاله مامانم که ایران نیست اومده بود و چون وقتش کمه و همه جا می خواسته بره منتها فرصت نشده حالا همه باهم قرار می ذارن و دسته جمعی هر روز برنامه یه جا رو میذارن و خلاصه خوش می گذره

 منم از یکشنبه بدون اینکه به خالم بگم مشغول درست کردن چند نوع دسر و ژله شدم براش cakegirl1.gif : 89 par 87 pixels.(خونه خالم پایین خونه مامانمه...فکر کنم ۲۰ تا بسته ژله مصرف شد!!!!!) صب یکشنبه رفتم و لوازماتشو خریدم و مشغول شدم فقط به خالم گفتم الویه تون رو من تزیین میکنم.....یخچال مامانم کلا در غرق من در اومده بودhappytongue.gif : 19 par 26 pixels.(حالا عکساش تو ادامه مطلب هست)

دوشنبه صبح مامانم  پسری رو حموم کردن طبق معمول من گرفتمش و یه دستم به بچه بود و یه دستم به کارهای هنری!!!!! رفتم پایین و الویه و رو بصورت کیک تزیین کردم و کلی خالم خوششون اومد و اونو گذاشتم یخچال و اومدم سر اخرین لایه ها و کارای دسرا.....مامانم صبحش بهم می گن تو چجوری میخوای به این همه کار برسی ....الویه رو گفتی تزیین میکنم این همه ژله درست کردی و کار داره خودت حموم می خوای بری کارای خودت هست کارای بچه هست!!!!!! اما من قدرت و توان خودمو به اثبات رسوندم!!!! 

میز رو که چیدیم وهمه اومدن سر میز بابت الویه که خیلی همه براشون جالب بود بعد از ناهار میز که خوب جمع شد با مامانم اومدیم بالا و ژله و دسر ها رو اماده کردیم و بردیم پایین البته ژله رنگین کمانم موقع برگردوندن یه کم خوب در نیومد ...اما همه بسیار سورپرایز شدن و گفتن تو بچه داری میکنی یا از این کاراااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! خالم هم خیلی خوشحال شدن و غافلگیر....

اهان یادم رفت بگم شنبه هم جاریم فارغ شده بود وهمون دوشنبه شب هم با مادر همسرک و خواهرش اینا قرار بود بریم دیدن خلاصه بعد از ظهر رفتم خونه برای خودم لباس اوردم  و غروب حاضر شدیم پسرکم هم حسابی تیپ زد و رفتیم شب اونجا....همه برای تیپش مخصوصا کفاشاش ضعف کردن..... البته متاسفانه از اون تیش عکس ندارم.....  جاریم فعلا خونه مامانشه و هنوز سیسمنیشو ندیدم...بچش خوب بود ماشالا ...هم وزن محمدحسین هم بود...اونم مثل  اوایل قندک من فعلا شیرخشکیه بیشترcondom.gif : 54 par 84 pixels.... خلاصه تجربیات خودمو دو دستی تقدیم کردم....پستونک محمدحسینم اونجا گم شدcrybaby.gif : 46 par 35 pixels.!!!!! تو خونه پستونک ۶ ماه به بعد رو داشتم که دیگه همونو دادم بهش اولش تعجب کرد بعد شروع کرد به مک زدن!!!!!! برای کادو هم می خواستیم پول بدیم منم بجای پاکت گذاشتم توی یه پوشک و دورشو روبان زدم یدونم از این پاکت ساکیا خریدم و گذاشتم توش خیلی بانمک بود اونجام همه براشون خیلی جالب بود وکلی خندیدن

دیگه اینکه پسر داییم اخر هفته برای دکترا می ره یو اس ای.... خیلی غم انگیزه چون احتمالا تا ۵ سال نمی تونه بیاد...

 خوب دیگه این پست خیلی طولانی شد خودمم خسته شدم... باقیش باشه برای بعد

 

 

ادامه نوشته

سلام سلام.....طاعات و عباداتتون قبول باشه انشا الله ....دیگه یه روز دیگه مونده ها

 عجب هوای دو نفره ای شدهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد..... بسی در حال کیفیمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد...... خیلییییی خنک شده .......

الان می طلبه بشینی پشت پنجره و خونه هم اروم باشه وچای داغ و کیک خوشمزه بزنی به بدن و یه کتاب شعر توپ هم بغل دستت باشه..... یا اینکه پاشی با عشقت بری یه بلندی مثلا پارک کوهسار با یه فلاسک چای و کمی هله هوله و کلی ارامش ذخیره کنی و یا اگر هیچکدوم حالش نبود یه لحاف بندازی روت یه بالش زیر سر یه ذره هم لای پنجره رو باز بذاری که هوای اتاق خنک و تازه و بوی بارون دار بمونه و لالا...... که البت هیچکدوم در وضعیت کنونی ما میسور نیست.... پس بی خیال رویا پردازی

 

اه اه با این سرعت اینترنت......پاشی کفش و کلاه کنی بری اونسر دنیا طرف رو ببینی سریع تر می رسی تا بخوای از طریق فیس بوکت باهاش  در ارتباط باشیتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد..... مملکته دارییییم!!!!!!

خوب از اتفاقات اخیر و اهم اخبار:

امروز پاشدیم رفتیم برای خود همایونیمان یک عدد  " هولاهوپ" خریدیم..... خیلی می دوستم هولاهوپ.... در عنفوان کودکی قهرمان هولاهوپ زنی بودم برای خودمgoldmedalist.gif : 20 par 37 pixels.... هر جا میرفتیم با درخواست ملت مواجه میشدیم برای اینکه من براشون هولاهوپ بزنم ... با اون سن کمم ( زیر دبستان و اوایل دبستان ) انچنان هولاهوپی میزدیم که بیا و ببین!!!!! تا مچ پام می بردم پایین و بر می گردونم دوباره تو کمرم.... حالا چند وقت پیشا به فکرم رسید برای امحای بقایای اثار حاملگی باید خوب باشه.... و امروز رفتیم خریدیمش....

از اخبار پیشی کوچولوم اینکه سوم شهریور ۵ ماهش شد و از همون روز سوپشو شروع کردم ... فداش بشم بچم همچین خوش غذاس ماشالا....تو فاصله این قاشق تا قاشق بعدی گریه می کنه و نق می زنه.... گاهی یه کمم پوره سیب بهش میدم.... اما حسابی کاراش زیاد شده .... یعنی دایم یه کاری داره یا مولی ویتامین یا شربت زینک قطره اهن یا شیر یا پوشک یا دادن سوپ یا فرنی یا اب یا  پختن غذا یا فرنی  یا جوشاندن اب یا سرد کردن اب جوشیده یا شستن لباس یا حموم کردن یا بازی یا اموزش ووووووووو واقعا یه وقتا کم میارم و حس فرفره شدن بهم دست میده....اما خدا رو شکر همش به یه لحظه خنده اش می ارزه.... به نظرم از اون بچه شیطوناس...... یک مامانی هم شده سایه منو می بینه گریه میکنه یا حتی صدامو می شنوه....واقعا خیلی جالبه.... 

دیروزم رفتم برای میکس کردن سوپش یه گوشتگوب برقی گرفتم

جدیدا بدون کمک چند لحظه می شینه.....داره یاد میگیره گاهی خودش بخوابه و اینخیلی خوبه پریشب خودش خوابید شیرشو که خورد روشو کرد سمت راستش(عادت خوابش)چشماشو بست و خوابید.....

خواب شبشم که به هم ریخته بود با غذاخور شدنش دوباره درست شده شکر خدا....

چند روز پیش با مامانم حرف میزدم تلفنی مامانم گفتن بفرستش بیاد جندساعت اینجا خلاصه برادرم اومد منم امادش کردم و دادم بردش ساعت حدود ۲ بود .... خلاصه من سرگرم کارای خونه شدم و مثل فرفره به کارای عقب موندم رسیدم panicsmiley2.gif : 45 par 28 pixels.مهدی که اومد هی سرک کشید اینور اونور گفت پس کو؟؟؟؟؟؟ گفتم رفت خونه مامانجونش....خلاصه حمومش کرده بودن و خوابونده بودنش و یه شیشه هم خورده بود....گفتن خودمون میاریمش دیگه افطار شد بعد افطار دیدم نه دیگه خیلی دلم تنگ شده مهدی که از وقتی اومده بود دقیقه ای یه بار میگفت بریم بیاریمش.... خلاصه زنگ زدم که چه خبر گفتن بابام دارن همین الان میارنش و گفتن دیگه خیلی دلش تنگ شده و بهانه تو رو میگیره... بعدا مامانم گفتن از حموم که اومد من داشتم لباساشو تنش میکردم انگار همش منتظر بود تو بیای سراغش .و براش عجیب بودکه چرا منم و تو نیستی(اخه معمولا همیشه یکی دیگه می بردش حموم و خودم میگیرمش و لباس پوشوندنش با خودمه) بعدم با همین حالت خوابید سر افطار که بیدار شد یک دفعه یه گریه ای کرد که دل همه ریش شد تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

کاملا معلوم بود که سراغت رو میگیره و یادشه که چند ساعته تو رو ندیده بابابم از اونجایی که تحمل یه لحظه ناراحتیشو ندارن همونجا پاشدن که بیارنش.... خلاصه اینم یه تجربه .... پسرکم مادر شناس شده.....

یه شبم افطار خونه پسر عمه مهدی بودیم اون هر سال برنامه افطاری مفصلی داره  و همه فامیلو دعوت میکنه مامانم پیشنهاد دادن که بچه رو نبرید اذیت میشه طفلی بذاریدش اینحجا یعنی من میخواستم نرم اصلا به خاطر محمدحسین چون دوست ندارم بچمو معذب کنم به خاطر تفریح خودم چون واقعا بچه این سنی که از مهمونی لذتی نمی بره اونم مهمونی شب که خوابشم به هم میریزه... مام با کمال میل پذیرفتیم اونجام همه سراغ میگرفتن ازش که چرا نیاوردنیش... امشبم پسر برادرش دعوت کرده کلی هم مهمون دارن اما مهدی چون کار داشت گفت اصلا حالشو ندارم  و خلاصه نمی ریم البته مامانم گفتن ما محمدحسینو نگه میداریم اگر می خواین برین....

دعا کنین کار پذیرش مهدی جور بشه و ما ازین بلا تکلیفی نجات پیدا کنیم

پریشب برادر بزرگم (مسوول امور انفورماتیک و عکس و فیلم محمدحسین!!!!!) به مهدی گفت یه هارد باید براش بگیرین فیلماش خیلی حجمش زیاد شده.... دیشب رییس دانشگاه علوم پزشکی... دعوتشون کرده بود افطار و به مناسبت روز پزشک بهشون هارد هدیه دادن!!!!! ..... کاش چیز دیگه از خدا خواسته بودیم....

 

خوب دیگه فعلا چیزی یادم نمیاد.... تا بعد

عکس نوشت:

اهان راستی دایی بزرگ پسری براش سفارش لیوان و پیکسل با عکس خودش داده که عکس اونا رو هم گذاشتم

 

 

ادامه نوشته