خوب از اتفاقات ماوقع بگم که مهمترینش اومدن همسر عزیزم به مدت یک ماهه
که متاسفانه در شرف اتمامه این مدت ....یعنی هفته دیگه میره..... درواقع از 15 فروردین که تعطیلات عید پاک یا همون ایسترن بود اونا حدود 2 هفته تعطیلی داشتن و دوهفته هم همسری مرخصی گرفته و به میهن اسلامی بازگشت!!!!خیلیییییییییییییییییییییی خوب بود این مدت یه احساسات ناب و جدیدی نسبت به هم داشتیم
.... و غیر از اون من روزای اول مثل دیووونه ها شده بودم مدام تو خونه با خودم فکر می کردم یعنی واقعیت داره؟؟؟؟ واقعا مهدی اومده؟؟؟؟ یا خواب دارم می بینم!!!!!....دعا کنین یه جوری بشه منتقلشون کنن ایران....ای خدااااا......از همه جالب تر استقبال محمدحسین بود ازش!!!! من تو این مدت گاهی عکساشو به محمدحسین نشون می دادم و می گفتم بابایییییی....باباییی کووووو؟؟؟و اونم متعجب نگاه می کرد.....اما تقریبا همه می گفتن ممکنه اولش یه چند لحظه سریع نشناسه ....خلاصه این یه غصه پنهانی بود تو دلم یه مساله دیگه ای که هست اینه که محمدحسین از بغل بابام بغل هیچکس نمیره حتی من که به اعتراف همه اطرافیان با تجربه وابستگیش به من عجیب غریبه و یه بچه ننه به تمام معناست!!!! وقتی مهدی از در حیاط اومد تو( بابام محمدحسینو بغل کرده بودنو برده بودن تو حیاط) تا مهدی رو از دور دید یه خنده خوشگلی کرد و بعدم از بغل بابام خودشو انداخت تو بغل مهدی
....معنی نگاهش هم تعجب داشت از اینکه " اه بابامه ....پس تا حالا کجا بودی؟؟؟!!!! "هم خوشحالی خلاصه با دیدن این صحنه منم که اشکم دم مشکمه کلی اب در دیدگان گردانیدیم!!!!!
( دلم همش یاد بچه های شهید احمدی روشن و رضایی نژاد بود و ریش ریش....بمیرم برای دلاشون....برای دل مادراشون..... ای خدا.....لعنت خدا بر همه عاملانش......)
امسال چون مهدی نبود برای محمدحسین تولد مفصل نگرفتم همین خودمون دور هم خونه بابام یه تولد کوچیک گرفتین انقدرم خوابش میومدو بداخلاق بود که همه عکساش خرابه
....
دیگه اینکه کلیم پروژه در دست احداث دارم که چون همسر مهربانم اومدن فعلا به تعویقشون انداختم تا از این ایام برای در کنار هم بودن بیشتر استفاده کنیم
....از جمله می خوام برم باشگاه و استخر و....اینا جزو کارای برنامه ریزی شده از قبل برای پس از خلاصی از شررر پایاین نامه بود....
دیگه اینکه دلم یه خرید توپ می خواد....البته فکر می کنم هنوز خیلی جنس تابستونی تو بازار نیومده باشه .... بنابراین باید یه کم دیگه صبر کنم ....نظر شما چیه؟؟؟؟؟
دیگگگگه دلم یه شمااااال می خواد.....یه عالمه اشپزی و شیرینی پزی....مهمونی زنونه خوب و ترجیحا با دوستام..... چقد دلم چیز می خواد.....
راستی یه بار این پست رو گذاشتم و از شانس من پرید!!!!! می گن هرچی سنگه مال پای لنگه!!!! خیلی من فعالم در زمینه گذاشتن پست این مدت که همسری بود خیلی خوب بود به اندازه این 6 سال زندگیم انگار تو این یک ماه زندگی کردم....( راستی 26 فروردین ما 6 ساله شدیم.
....باورم نمی شه فقط می تونم بگم خدایا بینهایتها بار شکرت!!!!!)
هفته پیش پنجشنبه هم پیشی رو بردیم اتلیه برای عکس ۱ سالگیش.
..و یکشنبه دیگه وقت انتخاب عکس داریم اتلیه خوبی بود دکور های خوبی داشت.....حالا انشاالله عکساشو توی یه پست رمز دار می ذارم
یه روزم رفتیم براش کلی چیز میز خریدیم ...یه فروشگاه سه طبقه بزرگ تو ستارخان هست مال کودک به اسم فراز....خیلی حال داد ....یه تاب و یه خونه چادری و یه سری از این جونورهای پلاستیکی به شکل طبیعی
( مهدی عاشق اینجور چیزاست از قبل از تولدش دنبالشون بود ...اینایی که اونجا داشت هم جنسش درجه یکه هم خیلی قشنگ و طبیعی و متنوع بودن ....مهدی از ذوق کشفش ذو ژاش بند نبود....ب هنظرم بیشتر برای خودش خرید تا محمدحسین!!!!) و چند تا سی دی .... که البته چون مامان مهدی قبلا برای تولدش گفته بودن خودمون هرچی لازمه براش بگیریم همش پای اونا حساب شد و صد البته اینجوری خیلیییییییییییی بیشترتر حال داد!!!!!!![]()
اما همچنان اسباب بازیای اصلیش همون ماشین لباسشوییو
جارو برقین
!!!!
خیلی عسلکم شیرین شده....خدایا شکرت هر روز که می گذره شیرین تر می شه و من عاشق تر
....احساس می کنم این روزها قشنگ ترین روزهای عمرشه و دلم می خواد لحظه لحظه شو تو سنه ام حبس کنم.
....خدای مهربون ما ممنونتیم....شکررررررررررررررررررررررررررررررر
![]()
راستی رمزو در اسرع وقت به دوستان قدیمی خودم میدم....بقیه دوستان هم لطف کنن بهم بگن اگر رمز می خوان






























(به قول شما فرنگیا براشینگ!!!!) کردم وحسابی خوشگل مستان شدم
.....
....طاعات و عباداتتون قبول
صبح بعد از نماز مامان و بابام از نماز که بر می گشتن اومدن دنبالش و با خودشون بردنش تا ماهم کارامونو بکنیم و بریم من لباس نو تن عسلی کردم و فرستادمش با مامانجون باباجونش بره
و رفتیم خونه مامانم برای ناهار تا شب هم اونجا بودیم و شب برگشتیم که بار و بندیلمونو جم کنیم که صبح بریم قم خونه مامان مهدی 

(خونه خالم پایین خونه مامانمه...فکر کنم ۲۰ تا بسته ژله مصرف شد!!!!!) صب یکشنبه رفتم و لوازماتشو خریدم و مشغول شدم فقط به خالم گفتم الویه تون رو من تزیین میکنم.....یخچال مامانم کلا در غرق من در اومده بود
وهمون دوشنبه شب هم با مادر همسرک و خواهرش اینا قرار بود بریم دیدن خلاصه بعد از ظهر رفتم خونه برای خودم لباس اوردم و غروب حاضر شدیم پسرکم هم حسابی تیپ زد و رفتیم شب اونجا....همه برای تیپش مخصوصا کفاشاش ضعف کردن..... البته متاسفانه از اون تیش عکس ندارم..... جاریم فعلا خونه مامانشه و هنوز سیسمنیشو ندیدم
... خلاصه تجربیات خودمو دو دستی تقدیم کردم....پستونک محمدحسینم اونجا گم شد
...
.....طاعات و عباداتتون قبول باشه انشا الله ....دیگه یه روز دیگه مونده ها

مهدی که از وقتی اومده بود دقیقه ای یه بار میگفت بریم بیاریمش.... خلاصه زنگ زدم که چه خبر گفتن بابام دارن همین الان میارنش و گفتن دیگه خیلی دلش تنگ شده و بهانه تو رو میگیره... بعدا مامانم گفتن از حموم که اومد من داشتم لباساشو تنش میکردم انگار همش منتظر بود تو بیای سراغش .و براش عجیب بودکه چرا منم و تو نیستی(اخه معمولا همیشه یکی دیگه می بردش حموم و خودم میگیرمش و لباس پوشوندنش با خودمه) بعدم با همین حالت خوابید سر افطار که بیدار شد یک دفعه یه گریه ای کرد که دل همه ریش شد 