کسی هست که صدا کند مرا...
مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت ...
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطشهایت ...
مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت ...
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطشهایت ...
به خواهرم گفتم
از میدانهایِ شهر،
محلههایِ بزرگان،
و بازارهای شلوغِ «کابُل» دوری کن
گفت: «مرگ در اینجا چون گَرد در هواست .. همهی دریچهها را ببندی نیز سرانجام به اتاقَت میآید .»
#الیاس_علوی
آنچه سرپنجهٔ سیمین تو با سعدی کرد
با کبوتر نکند پنجه که با شاهین است
من دگر شعر نخواهم که نویسم که مگس
زحمتم میدهد از بس که سخن شیرین است
کلی با مغزم کلنجار رفتم و به خودم فشار اوردم که بتونم چهار تا جمله بنویسم .
چقد سخت شده برام نوشتن
سخت بودن این مساله به کنار ،اینکه بخای خودتو جای یه نفر دیگه بزاری و از دید اون درباره عشق و حال و هواشون تو روزای عاشقی بنویسی سخت تر...
نتیجه تلاشم این شد:
عشق یعنی همین که کسی تو را بلد باشد و بی شک
امروز روز عشق است...
به قول مولانا
"باز فرو ریخت عشق ،از در و دیوار من..."
عشق جان :
حالا روزهاست که دیگر حتی نمیتوانم به نبودنت فكر کنم و از ياد برده ام شهر بي تو چه بي قواره است.
بیدار که میشوم، راه که می روم، کتاب که میخوانم، موقع درس خواندن، اشپزی ،خرید، استراحت، به همه ی روزهای قشنگی که با تو میسازم فکر میکنم ، جهانم از تو پر میشود ، دلم لبانت را ميخواهد و هر لحظه دستانم برای دستانت بی قراری میکنند
جانا:
وقتی تو هستی بي هراس از شبان و روزان ، بی ترس و دلهره ، در دنیا رها ميشوم میبینم که:
دریا با امواج میرقصد
زمین با اجرام میرقصد...
انسانهای عاشق باهم میرقصند...
و من دارم با تو میرقصم،
عشق جانم،
معناي جهانم دوست داشتن توست ،دست از عاشق تو بودن برنمیدارم و تمام دقايق شب و روز زمزمه میکنم:
قاف حرف اخر عشق است ،آنجا که تو آغاز میشوی...
برای من ايراني اجبار به ديدن چند باره این کلیپ هم مجازاتی برای بی عرضگی و بزدلی ما بوده و هم عذاب و کیفری برای جنم نداشته ی مان در احقاق حقوق شهروندي و آزادي ...
هر جيغ نسترن چون پتکی میماند که هی بر وجدان خواب آلوده و بیمار ما فرود می آید و تمام روز علامتی سوالی میشود در ذهنم.
چطور میشود که از دردٍ خجالت و خواری نمیمیریم???مگر نه میگویند مرگ با عزت به از زندگی با ذلت...
جنگ نابرابری ها بود...
یک طرف ارث پدر بود و قدرت و توهم.
ان طرف اندیشه بود و حق زندگی و حریم شخصی...
همهمه ی درد و بغض و کینه بود
تو غلط میکنی، بتمرگ.
نزن، ولم کن، بی شرف.
ولشششششش کن....
به کدامین گناه نابخشودنی خواهران مرا دلخون میکنند ؟
برایش خط و نشان میکشند، دست به گریبانش میبرند، موهایش را میکشند و بر خاکش میزنند ...
نسترن گریه میکند و من حقیر میشوم ...
قلب بیمار نسترن تاب مقاومت ندارد و من تمام حقارت یک ملت را زانو میزنم.
و ماموری که میگفت:»ما وظیفمون اینه که قانون رو رعايت کنیم ...«
به نام مردم و در برابر مردم ؟؟؟
این بود پياده کردن قانون، وظیفه ی شما در برابر ناموس این ملت همین بود؟؟؟
تاختن به دختر بی دفاع ،حرمت شکستن....
انزجار...
انزجار...
مطمئن باشید یک روز با هم بی حساب خواهیم شد و #تاوان چیزی نیست که نپردازید.
فرهاد غریبوند
گوشه ای از ناخوداگاه ذهنش
هنوز
دلتنگ دوستیمونه....
خوبه که هیچ وقت جای من نبودی
هیچ وقت نفهمیدی کسی که تمام خود اگاه و ناخوداگاهش درگیر دوستیشه چی میکشه
کسی که هنوز هیچ کس جواب سوالاشو نداده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گوشه ای از ناخودآگاه ذهنم همیشه دلتنگ دوستیمونه
دلتنگ اون دنیای بیخیال و شاد....
دوش چه خورده ای دلا، راست بگو،نهان مکن?????