بهمـــــــــــــن ماهه پُر هیاهو...
روزهای بهمن ماه عجیب برای من بر خلاف ماههای دیگه داره
تند تند میگذره،و من شدید احساس کمبود وقت دارم و جالب تر
اتفاقاتیه که تو حاشیه ی این شلوغی واسمون پیش میاد
اینروزا درگیر خریدن سوغاتی خریدن واسه اونور آبی هام
عاشق خریدنه سوغاتیم اما به شرطی اینکه تو شلوغی تهرون نباشه،
چه خبره آخه!!!هنوز نوروز نیومده دوباره همشهریان محترم جو گیر شدن
از ماه اسفند کمی توقع میره اما از بهمن والا جدیده دیگه
خلاصه تو این ماه، رسما اعتراف میکنم قاطی کردم مخصوصا
با این اتفاق آخری که حتما آخر پست خواهم نوشت،دیگه کلاً
پرونده ی بهمنم کامل شد البته فعلا...خدا به خیر کنه ..
سیـــــــــــــــاوش بی اغراق مادرانه،تو این مدرسه ی انگلیسی زبانش
سخت پیشرفت شایانی داشته و طبق معمول من و مجید قربون
دست و پای بلوریه پسرکمون میریم چه برسه به انگلیسی حرف زدن و
شعرای انگلیسی سخت سخت خوندنش 

اون نگاه معصوم و پُر شرم و حیات رو عاشقم

و ...وروجکی نگاهت رو هم عاشقم
و امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــّا اون اتفاق....
خوب یا بدش رو نمیدونم اما جریان از وقتی شروع شد و من انتظارش رو
کشیدم که دوشنبه هفتم بهمن ماه،ما دعوت شدیم خونه ی عمه مرجانِ
سیاوش به جهت تولد کیان و شایان پسر عمه های پسرک که قطعا
به علت علاقه ی بیش از اندازه ی سیاوش معرّف حضورتون هستن
و عکس دومه سیاوش همون وروجکیه تو همون تولد به یاد موندنیه....
حالا چرا به یاد موندنی !!!؟؟ میگــــــــــــم....
فردای اونروز عمه جون تشریف آوردن منزل مادرشون و همون مادر شوی
اینجانب،و از حیاط خلوت منو صدا زدن که یک خبـــــــر..
کیان همون تو تولد بدنش دونه ی آبله مرغان زده بوده و هیچکس
نمیدونسته و منــــــــو میگی ،نمیدونستم خوشحال باشم البته
به گفته ی همه که اگه سیاوش بگیره خیلی هم خوبه بعلاوه در فصل
خوبی هم هست ،یا ناراحت از اینکه الان کلی کار داریم و از همه مهم تر
سیاوش ده روزی درگیره و از درس و مدرسه اش که خودش با عشق میره،
میمونه...و از همون هفتم معکوس شمار میکردم و میدونستم قاعدتا
پانزده روز دیگه باید سیاوش مبتلا بشه...
بیست دوم رسید و تا آخر شب یکسره بدنش رو چک میکردم
و تا آخر شب هم خبری نشد و من کلی خوشحال بودم...
تا اینــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکه....

این دونه های محترم چهارشنبه شب یعنی بیست و سوم بهمن ماه
اولین مهمون های ناخوانده بودن،که روی سینه ی سیاوشم جا خوش کردن.
البته با این انتظاری که من کشیدم الان که دارم فکر میکنم همچینم
ناخوانده نبودن
صبح اونروز متوجه شدم کمی بیحاله و وقتی درجه گذاشتم تب خفیفی
داشت که باز چون دلم نمیخواست به خودم بقبولونم که آبله مرغان گرفته
با خودم گفتم وای باز سرما خورده یعنی!!..و همون موقع باز بدنش رو
دیدم خبری نبود،و من که دیگه شکّ ام تبدیل به یقین شده بود،
شب که چک کردم این دونه ها رو مشاهده کردم با اجازتون
اینــــــــم بهمن ماه ما....
ولی خیلی در کُل دوسش داشتم این ماه رو و از اون مهمتر روز عشق
که البته معمولا همه شبش مراسم رو ادا میکنن،
و ما نیز مستثنی نبودیم از این قضیه،شام و خریدِ هدیه ....
فکر کن،سر پیری و معرکه گیری
خلاصه این دهه ی عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق
از خارجی تا ایرونیِِ ایرونی،رو به همتون شاد باش میگم..
عشق همگیتون مستدام و پُر دوام


























































من سیاوش هستم . روز ۱۲ دی ماه سال ۱۳۸۷ برابر با ۱/۱/۲۰۰۹ تو شهر تهران در ایران زیبا به دنیا اومدم .