بهمـــــــــــــن ماهه پُر هیاهو...


روزهای بهمن ماه عجیب برای من بر خلاف ماههای دیگه داره

تند تند میگذره،و من شدید احساس کمبود وقت دارم و جالب تر

اتفاقاتیه که تو حاشیه ی این شلوغی واسمون پیش میادپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

اینروزا درگیر خریدن سوغاتی خریدن واسه اونور آبی هامپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

عاشق خریدنه سوغاتیم اما به شرطی اینکه تو شلوغی تهرون نباشه،

چه خبره آخه!!!هنوز نوروز نیومده دوباره همشهریان محترم جو گیر شدن

از ماه اسفند کمی توقع میره اما از بهمن والا جدیده دیگهپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

خلاصه تو این ماه، رسما اعتراف میکنم قاطی کردم مخصوصا

با این اتفاق آخری که حتما آخر پست خواهم نوشت،دیگه کلاً

پرونده ی بهمنم کامل شد البته فعلا...خدا به خیر کنه ..پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/


سیـــــــــــــــاوش بی اغراق مادرانه،تو این مدرسه ی انگلیسی زبانش

سخت پیشرفت شایانی داشته و طبق معمول من و مجید قربون

دست و پای بلوریه پسرکمون میریم چه برسه به انگلیسی حرف زدن و

شعرای انگلیسی سخت سخت خوندنش پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/


اون نگاه معصوم و پُر شرم و حیات رو عاشقم 


و ...وروجکی نگاهت رو هم عاشقم 


و امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــّا اون اتفاق....


خوب یا بدش رو نمیدونم اما جریان از وقتی شروع شد و من انتظارش رو

 کشیدم که دوشنبه هفتم بهمن ماه،ما دعوت شدیم خونه ی عمه مرجانِ

سیاوش به جهت تولد کیان و شایان پسر عمه های پسرک که قطعا

به علت علاقه ی بیش از اندازه ی سیاوش معرّف حضورتون هستنپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

و عکس دومه سیاوش همون وروجکیه تو همون تولد به یاد موندنیه....

حالا چرا به یاد موندنی !!!؟؟ میگــــــــــــم....

فردای اونروز عمه جون تشریف آوردن منزل مادرشون و همون مادر شوی

اینجانب،و از حیاط خلوت منو صدا زدن که یک خبـــــــر..

کیان همون تو تولد بدنش دونه ی آبله مرغان زده بوده و  هیچکس

نمیدونسته و منــــــــو میگی ،نمیدونستم خوشحال باشم البته

به گفته ی همه که اگه سیاوش بگیره خیلی هم خوبه بعلاوه در فصل

خوبی هم هست ،یا ناراحت از اینکه الان کلی کار داریم و از همه مهم تر

سیاوش ده روزی درگیره و از درس و مدرسه اش که خودش با عشق میره،

میمونه...و از همون هفتم معکوس شمار میکردم و میدونستم قاعدتا

پانزده روز دیگه باید سیاوش مبتلا بشه...

بیست دوم رسید و تا آخر شب یکسره  بدنش رو چک میکردم

و تا آخر شب هم خبری نشد و من کلی خوشحال بودم...

تا اینــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکه....



این دونه های محترم چهارشنبه شب یعنی بیست و سوم بهمن ماه

اولین مهمون های ناخوانده بودن،که روی سینه ی سیاوشم جا خوش کردن.

البته با این انتظاری که من کشیدم الان که دارم فکر میکنم همچینم

ناخوانده نبودنپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/


صبح اونروز متوجه شدم کمی بیحاله و وقتی درجه گذاشتم تب خفیفی

داشت که باز چون دلم نمیخواست به خودم بقبولونم که آبله مرغان گرفته

با خودم گفتم وای باز سرما خورده یعنی!!..و همون موقع باز بدنش رو

دیدم خبری نبود،و من که دیگه شکّ ام تبدیل به یقین شده بود،

شب که چک کردم این دونه ها رو مشاهده کردم با اجازتونپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

اینــــــــم بهمن ماه ما....


ولی خیلی در کُل دوسش داشتم این ماه رو و از اون مهمتر روز عشق

که البته معمولا همه شبش مراسم رو ادا میکنن،

و ما نیز مستثنی نبودیم از این قضیه،شام و خریدِ هدیه ....

فکر کن،سر پیری و معرکه گیریپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

خلاصه این دهه ی عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق

از خارجی تا ایرونیِِ ایرونی،رو به همتون شاد باش میگم..

عشق همگیتون مستدام و پُر دوامپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/





مســـــــــــــافر کوچولو..........


ادامه نوشته

خوشحال باشم یا دلتنــــــــــــــــــــگ

بالاخره تموم شد....

ده ماه بیخبری و بلاتکلیفی به ثمر نشست...

آذر ماه بود که کاملا اتفاقی به سایت سفارت سری زدم با دیدن

کُدمون و اینکه بلاخره کلیِر شدیم ...نمیدوستم شادی کنم یا.....

راستش اولش یکم دلم گرفت برای خیـــــــــــــلی از دل بستگی هام...

امـــــــــــــا رفتن و  دیدن یه دونه و دوست داشتنی ترین خواهر زاده ی

دنیــــــــــا،تنها خواهرم که یکی از ثروت های داشته ی منه

 باعث شد آروم بشم...و آماده باشم برای خریدن سوغاتی ها

و برنامه ریزی کارام....

دیروز پاسپورت هامون رو دادیم تا برامون پی کاپ کنن و ده روز

دیگه ویزامون بدستمون میرسه..

جالب اینجاست که در گیر و دار این ماجرا ،رفتم سر کارو اونم

کاری که تا دقیقه ی نودِ نوروز درگیرشم...

قرار بود نوروز عازم بشیم اما شاید بعد سیزده....هنوز مشخص نیست...

برای خوشحالی و هیجان سیـــــــــاوش خوشحالم ،

پسرم صبرش تموم شده و  دایم میپرسه

مامان پس کِی میریم  آ م ر ی ک ا ؟!!!

و من با یه دلشوره که تلاش میکنم لااقل توی صورتم نشونش ندم،

میگم دیگه تموم شد......

بــــــــــــــــــــــــــــــــــزودی......

در ضمن امیدوار هم هستم که دلار تا اون موقع بیشتر سقوط کنه

سیـــــــــاوش همچنان مدرسه میره و هر دو حسابی مشغولیم...

خیلی پیشرفت کرده و ENGLISH SCHOOL ش رو خیلی دوست داره..


 
 
 پسرم اینروزها حسابی خلاق تر شده بیشتر با نقاشی و کاردستی
 
و جدیدا داستان نویسی به سبک تصویری سرگرم شده و البته

حسابی عاشق بلاک های چوبیشه که خاله نازنینش بهش هدیه

داده بود که البته یکی از چندین سوغاتی یا هدیه ای بود که خالش

زحمت کشید....

با اونا و بلاک های پلاستیکیش حسابی مشغوله و کلی اشکال

جالب و پر از خلاقیت خلق میکنه ،منو مجید هم که طبق معمول

فرزند شیفته ایم و قربون صدقه ی دست و پای بلوری پسرمون

هم میریم

حتما عکساش که یه پست جدا میطلبه رو اینجا به یادگار میذارم...

خلاصه امیدوارم همه چی برای همه خوب پیش بره و روزگــــــار

به کام همتون....

دیدین این حاج خانوم آقا ها موقع رفتن خداحافظی میکنن و حلالیت

میطلبن!؟:

منم میخوام یه پست خداحافظی به زمانش که رسید بزارم ...

 

 




عکسهای تولدی،به سبک و سیاقی که تو خواستی و تو شاد بودی.....





 رور تولدت با وجود داشتن تب که توسط
اینجانب کنترل شده بود خواستیم روز متفاوتی
برات باشه و حتما بهت خوش بگذره بردیمت
بولینگ عبدو



تو مجموعه چون دوست تازه پیدا شده ت
 با من تو عکس همکاری نکرد شرمنده
کراپ کردمش :))



اینم کیک مامان ناهید
که تو با شمع خودت نشستی باهاش ژست گرفتی :))



اینم کیک سفارشی و انتخابی خودت برای
جشن تولدت تو مدرسه



امیدوارم به همه ی آرزوهای کوچیک
و بزرگت برسی مادر جون



اگه بدونی وقتی گفتی تولد تو خونه دوست نداری
چه حالی به من دادی :))))
ولی بیشوخی واست یه جشن تو خونه هم میگیرم


مامان نوشت: سیاوش مامان هرگز نذار دلت بشکنه،بهتره بگم نذار بشکونن،
پس درست و با چشم باز و عاقلانه و نه از سر احساس دوستانت رو برگزین
مخصوصا اونی که قراره بشه صمیمی ترینشون..
چون اگه روزی بشکنه با هیچ چسبی دیگه ترمیم پذیر نیست..
آخر نوشته ام رو حذف کردم چون عالیم و بهتر از این نمیشم :))))

سالروز زایـــــــــــش تو..


 

پسرم،دنیای من، فردا پنجمین سالروز میلاد توست..

و من هنوز همچون  تمام سالهای گذشته در حیرتم از داشتنت..

در کنار تمام داشته هایم تنها تو دلیل کافی خوشبختی ام  هستی..

شیرین من ،نمیدانم به چه زبانی بابت تمام آنچه که با شکفتنت

ارزانیم کردی سپاسگزار باشم..

چشم ها،گوشها،زبان و قلبی را که پیش از تو داشته ام 

نه به یاد می آورم و نه میخواهم..

با تو دوباره زاده شدم....

تو به آن قالب گذشته ی من روح بخشیدی...

همین روحی که دیگران به خاطرش مرا مادر خطاب میکنند..

نقطه ی پایان تمام ناامیدی ها و خستگی های من ؛

تـــــــــــــــــــــــــــولـدت مبــــــــــــــــــــــــــــــــارک...       


     

 نیما یوشیج در تولد یکسالگی فرزندش چنین نوشت :

پسرم یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان را دیدی..

از این پس همه چیز تکراریست جز مهربانی ..

یادت نرود جـــــــــــانِ مادر،همه چیز تکراریست جز مهربانی..



کودکم آرام آرام قد میکشی،و من در سایه ی امن صداقتِ نابِ

کودکانه ات بزرگ میشوم،تو میرقصی و من آرام آرام نوای کودکانه ات

را زمزمه میکنم....

تو میخندی و من از شوقِ حضورت اشک میریزم...

تو آرام در آغوشم آرام میگیری،و من تا صبح از آرامشت آرام میشوم...

تو پرواز میکنی و من شادمانه آنقدر مینگرم تا چشمانم جز تو هیچ

نبیند......

تو بازی میکنی،کودکانه میپَری،طبیعت را حس میکنی،خدارا میبویی؛

و من کودکانه در سایه ی بزرگیش پنهان میشوم تا از گرمای دستِ

نوازش غیب بی بهره نمانم....

کودکم دوستان زیادی دارد و من نیـــــــــــــز.....

پســــــــرم به لطف خدای مهربون پنج ساله میشود..



سپاسگزارم از همه ی دوستانم که پنج سال همراه ما بودین و

تو هر شرایطی کنارمون و خدارو هزاران بار شاکرم برای داشتنتون..




دردونه ی من میدونی چرا خدا تورو به من داد چون روزی هزار بار

ازش تشکر کنم ..




پاییزی که تموم شد،یـــــــــلدایی که گذشت و آغاز دی ماهِ پُر مناسبت ...









دیــــــــــــــماه آغاز شد...

فردا سه دی ................یازدهمین سالگرد بودنِ من و تو کنــــــار هم

برای همیشه بهتر بودنت ازت ممنونم ...برای همیشه تکیه گاه بودنت

برای همیشه محافظت کردن و حساسیّتت ازت ممنونم..

شادباش سالگردِ اون روز پُر خاطره.........خوشحالم که اولین بار

طعم عشق رو با تو چشیدم...

و خوشحالترم که تجربه ی ازدواجم،یه ازدواج با طعم عشق بود..


دهم دیماه ....تولد پدرِ همیشه خوبم...


دوازدهم همین ماه.........پُست مفصل خواهد داشت ..زادروز پنج سالگی

دردونه ی خونه...تنها ثمره ی من و همسر جانم ...


و نوزدهم تولد مامان نازنینم....


و کلی تولد دوستان و عزیزانم...همشون مبارکـــــــــــــــــــا..



تـــــــــــــــو و ما و اینروزا..

سیــــــــــاوش: مامان من وقتی بلوغ شدم...

من:بلوغ!!!!  تو مفهوم بلوغ رو میدونی؟؟

سیاوش:دیدم داشتی مطلب میخوندی و در موردش حرف میزدی..

من:تو حواست بود؟!!!!!!!!!!!!!

سیاوش:آره من همیشه حواسم هست..

من:حالا بگو بلوغ یعنی چی؟!؟

سیاوش:یعنی وقتی خیلی بزرگ شدم...

من:یه نفس عمیق....:)


نه اینکه نخوام ذره ای اشاره کنم همونطور که گفتم هر وقت که  خواسته در ابعاد

سنّش واسش توضیح

دادم و در ادامه ی مکالمه بالا بهش کمی از بلوغ توضیح دادم که چه تغییراتی تو بدنت

ایجاد میشه

که تا قبل اون اصلا ندیدی..خوشم میاد که خیلی با شعوره ..


سیاوش:مامان برام سی دی پلی استیشن جدید بخر..

من :به روی چشم

سیاوش:بهش بگو باید مثبت 3-4 و 5 باشه...

من:بازم چشم

سیاوش:مــــــــــــــــامان میشه اندازه ی سنّم ولی یه جورایی یکم خشن باشه..

من:فقط از تو  مُردم از خنده ولی به ظاهر خیلی جدی گفتم نــــــــــــه...


بــــــــگم از هنرهای اینروزهات که یک جفت مادر و پدر فرزند شیفته اقدام به تشویقت

میکنن

و صد البته با تمام وجود...


هر روز که از مهد میای میری سراغ چسب و مقواهات و قیچیت و شروع میکنی

کاردستی درست کردن

و جالب اینکه که هر چیز بی ارزش رو هم خوب بلدی باارزش کنی...

با یه سری خورده اسباب بازی هات و سیخ چوبی و کاسه یه بار مصرف کَشتی

دزدای دریایی ساختی

که باعث به وجد اومدن و من بابا مجید شد...

روی چند کاغذ درست شبیه جزوه ی درسی, تصویری برای همه مسابقه و سوال

طرح میکنی که

هر کی درست جواب بده تیک میزنی و اشتباه باشه ضربدر...

اشکالی که میکشی اتفاقا خیلی هم سخت و جالب اینه که یکیش به دیگری شبیه

نیست..

و چطور ده صفحه طرح میکشی تو هر طرحی سه گزینه ی تصویری ,من یکی که

موندم!!!!!!

یــــــــــــــــــــــعنی مارو میگی...آی کیفور میشیم...

خلاصه که خیلی اینروزهات رو میدوستم..

ا

الان به خاطرم نمیاد بقیه حرفهای بزرگت رو ولی هر کدوم رو به خاطر بیارم میام

واست ثبت میکنم..

مهد یا همون به قول خودشون انگلیش اسکولت رو خیلی دوست داری و من از این

بابت خوشحالم...


هفته ی گذشته هم برای من سخت گذشت هم تو دردونه...

تو دوباره آلرژی ت اوت کرد و سه روز متوالی از دوشنبه تا چهارشنبه من تورو با وجود

اینکه در حینش مشغول

تدارکات مهمانی چهارشنبه شب بودم به این دکتر و اون دکتر میبردم که فکر میکردم

سرما خوردی..

روز چهارشنبه با هم رفتیم دکتر فوق تخصص آسم و آلرژی خودت که ایشون بهم

گفتن به موقع آوردید

وگرنه خطر ساز بود..زیر چشماش کبود و لبهاش هم همینطور..من سیاوش رو

نشوندم پیش

خانوم دکتر تو مطب(البته ایشون از اقوام هستن و بسیا ردکتر معروف و حاذق )و رفتم

که اسپری

و باقی داروهاش رو بگیرم که تو داروخانه زدم زیر گریه و تا آماده کردن داروها و طبق

معمول کار کردن دستگاه

پزشون کلی خودمو تخلیه کردم که جلوی سیاوش نشون ندم ...

و حالا شما فکر کنین یک هفته مشغول تدارکات میهمانی و سیاوش داری از نوع

مریضی اونم این نوع..

و بعد هم تا اومدم آرامش بگیرم بعد اون هفته ی کزایی حالا خودم درگیر صورت درد و

سینوزیت

شدم و دارو همه رقم و تزریق کردم و دارم قرص و شربت مصرف میکنم...

نمیدونم والا آخــــــــــه این انصافه ...:)


دوست دارم همتون خوش باشین و یلدا؛این شب قشنگ اهورایی؛رو به همتون شاد

باش میگم

کاش حتی شده واسه یه دقیقه طولانی تر هم قدر همدیگرو بدونین...

روز و روزگار به همتون خوش....



ســـــــیاوش تو حیاط مدرسش


نمایش کرمهای آوازه خوان

(که مُردیم تا برسیم به شهرک غرب با این اتوبان همّته.....)

پنجشنبه ی قبل از هفته ی کزایی :))






سیاوش و دوستان همراهانمون برای دیدن نمایش

(یاسمین زهرا که کنار سیاوشه از دوستان صمیمی شه که یه جورایی

از نوزادی با تفاوت شش ماه که سیاوش بزرگتره کنار هم هستن)


اینم پست آخر پاییز ما....خداروشکر پاییز تموم شدی...........

 
 
پ.ن  ۱:بـه بودن ها، دیـر عـادت کن
 و بــــه نبــودن هــا ، زود…
آدم ها، نبودن را بهتر بلدند.........
 
 
پ .ن ۲:همــه ی مـــا
فقــط حســـرت بــی پــایــان یــــک
اتفــــاق ســـاده ایـــم
کــــه جهــــان را بـــی جهــــــت ،
یــــک جــــور عجیبــــی جــــدی گرفتـــــه ایــــم … !
 




 




شنبه +آهنگ

شنبـــــــــــــه دردونه کلاساش شروع میشه...

منم خوشحالم چون باید به کارای خودمم برسم ...

مادر جون برات بهترین آرزوها رو دارم ....

این آهنگ هم تقدیم به دو عزیزِ همراه من ...

نطنــز و  پــــــــــــــــــــــــــــاییز

پاییـــــــــــــــــــــــز همان بهار است که عاشق شده است..


چند روز قبل تر از سفر مطب بابای عمو احسان

و چکاپ دندونای خوشگلت که دکتر گفت محشره و دست مامانت درد نکنه











سیــــــاوش و دوستش آقا برسام گُل کنار نخلِ مراسم عاشورا








نطنز و پاییز معروفش

عکاس:سیــــــاوش


پ.ن: آزاده ی همیشه مهربونم برای آرامــــــــــش تو دعا میکنم.....:(

من و سیـــــــــــــــــــاوش و دوازده روز دوتایی..


من و دردونه امــــــــــروز خداحافظی کردیم با بابا مجید ..

رفت برای دوازده روز نبودنش و سفر کاریِ همیشگیش...

دلتنگیم از همین حالا..:(

تعطیلات طبق روال هر سال باید برم نطنز..فقط عاشورا تاسوعاشو دوست دارم.

آیه اومده اصلا، باید هر سال بریم کارت بزنیم..D:

امیدوارم تعطیلات به همتون حتی اگه به جهت اعتقاداتتون به عزاداری میگذره

به خوشی بگذره..

ما هم تو این دوازده روز بی برنامه نمیگذرونیم تا زود بگذره این روزامون...





برای همه خوب باش !

آنکه فهمید ؛

همیشه کنارت خواهد ماند ...

و آنکس که نفهمید ؛

روزی دلش برای خوبیهایت تنگ می شود !!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد





همه چی خوبــــــــــــــه و هدیه ی آخر هفته

 

هر روز بزرگتر و هر روز عاقل تر میشی..

مــــــــــــا هر روز شاهد هستیم....

شاهد لحظه های بهتر از قبل...شاهد بزرگ شدن ذهنت ،  فکــــــرت و جسمت ...

یکی یک دونه ی خونمون سوالاهای عجیب غریبی میکنه و از همه ی چی سوال در میاره..

به خیلی هاش که از پاسخمون اطمینان داریم همون لحظه منتظرش نمیزاریم امـــــــا

در برخی دیگه مارو وادار میکنه به روی آوردنِ  نت و  اطلاعات گرفتن از ویکی پدیا ..

و این است یک توفیق اجباری

دیگه شما خودتون قضاوت کنین تا به کجــــــــــــــــــا

راستش یه سری هاش که اصلا زیر ۱۸ سال نیست شرمندتونم نمیتونم اینجا بنویسم

ولــــــــــــی خوشحالم از اینکه وقتی میپرسه اصلا دور زدنی  از جانب ما نمیبینه برای همین

اصلا حساس نمیشه..ما سعی میکنیم جواب رو درست ولی در قالب سنّش توضیح بدیم..

و خوشحالم که واقع بینِ زیــــــــــاد و برخلاف هم سن و سالهای دوروبرش براش یه چیزایی عجیب

نمیاد...

خوشحالم درک معنای دروغ رو میدونه و دروغ نمیگه..اگر چیزی بگه که واقعیت نبوده سریع میگه

دروغ نگفتما شوخی کردم

فرزند شیفتگی نمیکنـــــــم ..

نمیگم تمام و کمالِ...

امـــــــــــا نمیتونم نگم چقدر عالی تر از قبل شده...

درسته همیشه ممکنه اینطور نمونه ولی فعـــــــــلا که همه چی خوبه...

عادت هایی که من همیشه ناراحتشون بودم خیلی کمتر شده و هنوز مستلزم صبر بنده میباشد

و امــــــــــــــــــــــا

پنجشنبه روز خوبی بود برای من و کلی شاد بودم تا بعد از ظهر که شادی ام کامل تر شد،

سوپرایزِ یه هدیه شدم از جانب همســـــــــــر جانم

خیلی وقت بود تصمیم گرفته بودم دیگه ننویسم هدایای دریافت شده و داده شده رو حتی

 برای سیاوش..اما از این یکی نتونستم بگذرم و اینجا ثبتِ تاریخ نکنم ..چون این از همه ی اون

طلاها و عطر ها و لباس ها خوشحال ترم کرد و باارزش تر بود برام..

یه دوربین  CANON 600 D

یعنــــــــــی من عاشقتم همسر که اینقدر دلمو شاد کردی خدا دلت رو شاد کنه

پ .ن ۱: دوستم ممنون که حلالیتم رو پذیرفتی

پ.ن ۲ : شادی هاتون افزون باد در این فصل پاییز که من یکی ازش بیزارم..من دلم بهار و تابستون میخواد

پ.ن 3 :خدا پدر و مادر سامی بیگی رو بیامرزه

واسه خودم میرم و میـــــــــــــــام میخونم و شادم..دلـــــــــــــت با من هماهنگه ....نگاه تو،تو چشمامه

و بعدتر

من یه دیوونه م وقتشه عاقل شم


 

 

 

 

 

یه قصــــــــــــــــــــه

 

میخوام امروز یه قصه اینجا ثبت کنم که این قصه و آدمای توش همه واقعین

خواستم با نوشتنش از خودم شروع کرده باشم و پیشتر از نوشتنش

از همتون حلالیت بطلبم..

یـــــــــــــکی بود ،امـــا نه یکی نبود، همه بودن...

تو یه روزی هر کدوم بنا به تاریخ تولد فرشته هامون حالا کمی زودتر یا دیرتر

فرقی نمیکنه مهم اون تصمیمی بود که گرفتیم.

تصمیم گرفتیم ثبت خاطره کنیم برای فرشته هامون..

اومدیم تو دنیای مجازی تو همین دنیای وبلاگستان ؛اینجا ثبتشون کردیم

که به واسطه این خاطرات و اتفاقات ،دوستان بیشتری پیدا کنیم و از

تجربیات هم بهره ببریم و حتی بودن و هستن دوستانی که فقط دوست

وبلاگیمون بودن نه مامان یا بابا....

وقتی همه مون با هم آشنا شدیم و از نظرات هم استفاده کردیم

تصمیم گرفتیم بیشتر همدیگر رو بشناسیم و این آشناییِ بیشتر

باز هم از همین دنیای مجازی اتفاق افتاد...یه شبکه ی اجتماعی

که حالا به واقع اطمینان پیدا کردم که چقدر تفرقه آمیزه ...

اونجا عکس های همدیگرو دیدیم و کلی هم از شما که پنهون نیست

چون همتون یه جورایی هستین قربون صدقه ی هم رفتیم..

که میدونم مثل خودم ،همتون ریا نکردین و از ته دلتون بود...

هر روز که میگذشت از در کنار هم بودن حتی مجازی لذت میبردیم

و خدا میدونه تا چه ساعی از شب دسته جمعی چت عمومی میکردیم و

سر به سر هم میذاشتیم و هر چیزی رو بهونه ی خندیدن و شاد بودنمون

میکردیم...

بعضی هامون رابطه هامون به دیدار هم کشید که برای من باعث افتخاره

برای بعضی ها فقط به شنیدن صداشون اونم بنا به دلایل شخصیشون

بسنده میکردیم و باز هم باعث افتخاره..

و بعضی ها هم در همون ابعاد ف ی س بوک در کنار هم بودیم که البته

بر خلاف میل من بود چون همشون رو دوست داشتم و دارم..

حالا همه ی اینا رو نوشتم چون میدونم همتون میخونین...

دوست خوب من با اون قلب مهربونت یادته لبو پخته بودی و اخبار لحظه به

لحظه میدادی و میگفتی نمیپزه و هر کدوممون مثلا بهت یاری میرسوندیم

و همگی خوب میدونستیم تو اوستایی تو آشپزی و نیاز به راهنمایی ما نداری

ولی قصد ،خوش گذرونی تا پاسی از شب بود..

یا دوست دیگه ام یادته اسممون رو گذاشته بودی روی شخصیت های کارتونی

و چقدر بحث برانگیز بود و چقدر خندیدیم...که کی خوشگلتر کی زشت تر..

و هزار تا خاطرات مجازی دیگه که حالا همشون کمرنگ و کمرنگ تر شده....

اینکه تو این وضعیت اقتصادی همه یه جورایی درگیرن و تو شوک که شکی

نیست امـــــــــــــا خیلی دور شدیم..اونقدر دور که به قضاوت منفی همدیگه

هم نشستیم...و میدونم باور دارید که همش سوتفاهمه..

حالا یه اعتراف نوشت دارم...

دلـــــــــم برای اون روزای بی کینه تنگ شده

دلــــــــم برای تو؛ تو ؛ تو  و تو..........تنگ شده..

نباید زود به قضاوت مینشستیم

نباید مسایل رو با هم قاطی میکردیم..

ما عاقل تر از این حرفها بودیم که نتونیم در کنار هم سوتفاهم ها رو رفع کنیم..

ما همگی میتونستیم هنوز با هم باشیم و با هم لذت دوستیمون رو ببریم

همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگی

اینا رو اول به خودم میگم چون اشتباه کم نکردم...زود تصمیم گرفتم یه جاهایی..

اینم قصه ی چند تا دوست که یکم نسبت به هم بی انصافی کردن...

قصه ی ما امیدوارم با خوشی به سر برسه ..

همتون رو همراه با فرشته های گلتون که بیش از خودتون عاشق اونام

به آفریدگار میسپارم

آرزوی من بهترین هاست برای شما ...

اگر سزاوار آن است که دوست با جزر زندگی‌ات آشنا شود، بگذار تا با مد آن نیز آشنا گردد، زیرا چه امیدی است به دوستی که می‌خواهی در کنارش باشی، تنها برای ساعات و یا قلمرو مشخصی؟

جبران خلیل جبران



 

 

چون مادرم.....

مادر که باشی باید دلی داشته باشی به وسعت دریا و سعه ی صدری به گستردگی عالم

مادر که باشی باید قوی باشی و توانمند، باید محکم باشی و استوار
باید دستانی داشته باشی پر توان باید پنجه هایی داشته باشی پر زور تا وقتی کودک سنگینت را که حالا دیگر بزرگ شده اما همچنان نیازمند آغوشت ؛در آغوش می گیری پنجه هایت چنان در هم محکم گره بخورند که او را ایمن نگه دارند و به او اطمینان بدهند که هرگز نخواهد افتاد
مادر که باشی باید آغوشت همیشه گشوده باشد حتی زمانی که خودت ناراحتی، خسته ای ،درد داری و حتی زمانی که خودت نیازمند آغوش پر مهر مادرت هستی
مادر که باشی باید پاهایی داشته باشی چون دو ستون محکم؛ گاهی دست در دست کودکت به آرامی راه بروی ،آرام تر از یک مورچه و گاهی تند و استوار گام برداری تا کودکت را به سر منزل مقصود برسانی و او را بسپاری دست آینده اش
مادر که باشی قلبت همیشه باید پر تپش باشد گاهی باید همانند کودکت کوچک باشی و دنیا را از دریچه ی نگاه او بنگری وگاهی هم چنان بزرگ که یادت نرود مادری
مادر که باشی….




مامان نوشت:سیاوشِ من برای خیلی وقایع که گوشه و کنار میبینم و میشنوم
یادت باشه زمانی که شاید خواستی عاشق شوی؛ هرگز عشقت را با پول نگه ندار
عشقت اگر یه طرفه ست نگه داشتنش زوری نیست..اگر هم برعکس بود تو به
خاطر مال و منال اون کنارش نباش،هر چند که دیگر اسمش عشـــــــــــــــق نمیشه
فقط یه جور التمــــــــــــاس موندنه اونم با قدرتی که اسمش پوله
خوب نیست دهان کسی را با پولت ببندی و به واسطه ی این چرک کف دست
که دست کمی از همون التماس نداره ولی به نوع دیگه؛به او تلقین کنی که
عاشقته...بزار عشـــــــق معنای واقعی خودش رو که بسیارهم مقدسه حفظ کنه
پســــــــــــ واقعی عاشق شو و عاشقی کن..و عشقت رو هم درست انتخاب
کن...
لطفا..
اضافه نوشت:بعضی انسانها باوجدانن،محبت دیگران یادشون نمیره
پسرکم به خاطر داشته باش به جهت یاری رساندنت چه عاطفی و معنوی
چه مالی،کاری نکنی که وجدان طرفت را عذاب دهی و او  مجبور
و موذب باشد و خود را همیشه مدیون تو بداند..

سیـــــــــــــــــــــاوشــــــــــــــــانه و روزش


وقتی به جای بدبخت،میگی بَخبَخت
وقتی به جای لبخند،میگی لخبَند
وقتی هنوز به جای دنده عقب میگی دنده عَبَق
وقتی میخوای بگی انتخاب میگی انتباق که نمیدونم واقعا چقدر شبیه!!:)
وقتی همه ی واژه ها رو دومُدله و پشت سر هم بکار میبری؛مثل چیز
میز، کیک میک،خوراکی موراکی،و و و و ....
اونموقع ست که مامان قربون اون حرف زدنت میشه و با خودش میگه تو
نبودی یعنی من چیکار میکردم....
امروز هم به مناسبت روز تو تا بعدازظهر دو نفره داریم جشن میگیریم
سفارش غذای مورد علاقه ات و بازی های دونفره بینمون که دوسشون داری 
و سکان امروز به دست تو بود برای اینکه هر خواسته ای داری بگویی
بی آنکه حق مخالفتی داشته باشم ...
و بعدازظهـــــــــــر به بعد هم جشن روز تو که سه نفره خواهیم گذروند
سرزمین عجایب و کافی شاپ که برنامه ی ظهر بود که با نظر تو منتقل
شد به شب همراه پدرت..
از خدا برای سپردن تو به من که باارزش ترین هدیه دنیایی ممنونم
و شاکرم و سرمست از بودنت ...
دردونــــــــــــــه من روزت مبـــــــــــــــارک؛تا میتونـــــی شیطنت کن
کودکی کن که حق مسلمه توست ..نگــــــــران هم نباش من و پدرت
همیـــــــشه پشت تو خواهیم بود و تو میتونی به راحتی به ما تکیه
کنی...
پـــــــسرم  امروز هم بهت رودرو گفتم
یادت باشه خوشی هات رو دوست داشتی تنهایی بگذران اما دردودلها
و خدایی نکرده غصه هات رو ما به جون میخریم ..هیچ کس به غیر
پدر و مادر نمیتونه امین و سنگ صبور خوبی برای تو باشه ...
مگر اینکه خیلی بعد ها انتخاب درستی داشته باشی و باز هم
شادی هات برای او؛ غم و غصه هایت برای من و پدرت...
همه ی زندگی من خوشحالم که که در آستانه
پنج سالگی ات عاقل،صادق،تمیز،پر از سوال و حرف های بزرگ
اندکی قدردان،آروم در مواقعی که خودت احساس میکنی و
تشخیص میدی و من هیچگاه از یه کودک 4 ساله و نه ماهه نخواستم
جایی آروم باشه چون معتقدم شیطنت جز زیبایی از کودکانه...
همه تورو به خاطر شخصیتت در جمع و مهمونی ها تحسین میکنن
و این برای من دنیایی می ارزد،نه حرف اطرافیان بلکه شخصیت
با وقار تو...
بیست و شش شهریور به مهمانی تولدی دعوت شدی که در اون
مهمانی که حسابی بزرگ و باشکوه هم بود خانوم مجری داشت
برنامه ای اجرا میکرد که از میان بچه ها برای انجام مسابقه ای باید
انتخاب میکرد و با اینکه یه جورایی تو از بچه های توی اون مهمونی یا کوچکتر
یا همسن و سال بودی به جهت اندام خوش قد و بالای تو (یک عدد مادر
فرزند شیفته) خانوم مجری گفت برای انجام این مسابقه به بچه های سن
بالاتر نیاز داریم غیر خود ساقی(متولد) دو کودک 6 و 7 ساله رو هم انتخاب
کرد و برای نفر چهارم انگشتش رو به سمت تو آورد و گفت اون آقا پسر خوشتیپه
بیاد بالا..من که تو دلم آشوبی بود اونم بی جهت؛ زیر لب میگفتم آخه پسر
من فقط چهار سال و نیمه شه ..اما همون لحظه تورو به خدا سپردم و
گفتم باید جایی هم با بزرگ تر از خودت محک بخوری..مسابقه شروع
شد و با اینکه این مسابقه جهانی نبود و فقط یه مسابقه در ابعاد یه مهمونی
بزرگ بود اما دل تو دلم نبود چون اون لحظه باید مادر بود تا درک کرد اون حس
عمیق منو...
اینــــــــــــــارو نوشتم تا به اینجا برسم که قبل شروع با معرفی خودت اونم
با صدای بلند و رسا متوجه شدم دیگه سیاوش سابق نیستی و تلاش
من و پدرت برای بالابردن اعتماد به نفست به ثمر نشسته بود..
و اینکه مسرورترم که بگم تو برنده ی میدان شدی و جایزه هر چند کوچک رو
از آن خودت کردی و ثابت کردی به بستگان که خجالتی نیستی هرگــــــز..
چندی پیش هم با بابایی یوسف داشتی از کوچه شون میرفتین که یکی
از همسایگان شمارو دیده و شروع کرده تعریف و تمجید که البته لطف داشتن
و بابایی به شما هی میگفته سلام بده سلام بده بعد هم رو به اون خانوم پیر
گفته ببخشید خجالتیه. که همون لحظه رو به بابایی گفتی نه
بابایی من اصلا خجالتی نیستم چرا هی هر جا میری میگی من خجالتیم..
منو میگـــــــــــی خوشـــــــــــــــــــــــــــحـال به همین شدت که میبینید
بخونید..ولی مغرور بودنت رو باور دارم چون مثل عمو محسنت هستی
نمیدونم بگم خوشبختانه یا شوربختانه ...
حسن ختام نوشت:روزتـــــــــــــــــــ مبــــــــــــارکــــــ دوباره و صد باره



 
تولد 5سالگی ساقی(نفر دوم از چپ)

کیفیتش به دلیل وجود نورهای خاص برای عکاس مهمونی بد شد)





این عکس ساقی و روژین و سیاوش برای دوساله پیشه
این دخمل خوشگلا نوه های دختر دایی مامان ناهیدن



سیاوش نجار در حیاط خونه بابایی یوسف


سیاوش و دوستش نورا که همسایه رویروی
بابایی یوسفه و از کوچولوییشون باهم دوست هستن
اینجا هم بابایی اینور داره جوجه جاتون خالی درست میکنه
این وروجک ها نوش جان میکنن..



پارک کوروش(سه را ضرابخونه )
خرداد 92





موزه حیات وحش دارآباد خرداد92

فروغ و پاييز

از چهره طبيعت افسونكار 
بر بسته ام دو چشم پر از غم را 
تا ننگرد نگاه تب آلودم 
اين جلوه هاي حسرت و ماتم را 
پاييز اي مسافر خاك آلوده 
در دامنت چه چيز نهان داري 
جز برگهاي مرده و خشكيده 
ديگر چه ثروتي به جهان داري 
جز غم چه ميدهد به دل شاعر 
سنگين غروب تيره و خاموشت ؟ 
جز سردي و ملال چه ميبخشد 
بر جان دردمند من آغوشت ؟ 
در دامن سكوت غم افزايت 
اندوه خفته مي دهد آزارم 
آن آرزوي گمشده مي رقصد 
در پرده هاي مبهم پندارم 
پاييز اي سرود خيال انگيز 
پاييز اي ترانه محنت بار 
پاييز اي تبسم افسرده 
بر چهره طبيعت افسونكار

چاي ايراني و دامادي

جم تي وي: چاي ويكتوريا

سياوش: چاي ويكتوريا ، چاي ويكتوريا ...مگه ما خودمون چاي ايراني نداريم كه ويكتوريا!!! 

من : !!!!  :|

يعني مادر، اون حس وطن دوستانت رو قربون...:*

سياوش: مامان من بزرگ شم دوماد نميخوام بشم...

من: چرا مادر؟

سياوش: چون خجالت ميكشم، تا بيام تو يا برقصم يا همه بگن لي لي لي ..

من : فقط واسه اين ؟؟ اين كه خجالت نداره ماماني..!

سياوش: نه اصلا كلاً دوماد شدن خجالت داره، من عروس هم نميخوام

( ظاهرا كلاً با مقوله ازدواج مشكل داره بچم ) D:

من :  :(  :(

حالا خدايي اين پسمل خوردني نيست كه در عين سكوت و آرامشش يهو اين حرفارو ميزنه!!!


حرفهایی از جنس سیاوش


چهار سال و هشت ماهه شدی دردونه ی خونه.
گاهی رو دنده ی لجبازی می افتی که ما هم به خوبی
درک میکنیم که اقضای سن توست.
همچنان عادت بازی با بالای موهات بر جای خودش
باقیست.خوب به خاطر دارم تا شیر میخوردی عادت به
بازی با موهای من رو داشتی و بعد گرفتنت از شیر
با موهای خودت بازی میکنی که گاهاً به کندن هم
میرسه.اطمینان حاصل شد که قطعا محکم نمیکشی که
توی دستت تار مویی نمیبینم.
زیاد به قولی حراّفی نمیکنی،به موقع حرف میزنی.
و در این به موقع ها حرفهایی که من و پدرت رو
به خنده وا میداره زیاده..
وقتی گلاب به روی همتون سیاوش تو دستشویی مشغول
پ ی پ ی کردن بود و من بالای سرش منتظر،بهم گفت
برو بیرون بابا بذار آرامش داشته باشم.
اینروزها پیشنهادهای جالب هم ارایه میدی،میگی
بابا بره یه زن دیگه بگیره تورو هم پس میدیم،
تو هم برو یه همسر دیگه بگیر..یعنی کلمه ی
همسرت منو کشته..خوب خداروشکر که پسرم هم تنوع
طلبه D:
میگه بسه دیگه اینقدر داری با گوشیت یا لپ تاپ
ور میری برو غذا درست کن،جارو کن (رو داری مادر
جان؛اونم چقدرررر)مثل آقایون ایروونی دوست داره
زنها رو فقط در حال کُزِت گری ببینه بچّم D:
آی پدش رو که ازش قرض میگیرم روش نمیشه بیاد بگه
بده میگه مامان چشمات ضغیف میشه باید عینک بزنی
ها،میخوای بدِش دیگه ولی بچّم چشمای خودش اصلا
ضعیف نمیشه :)
در مورد نوشابه خوردن هم به همه میگه نخورین
ضرر داره،دندون آسیب میبینه،و کلا یه بیانیه
در مورد ضررات نوشابه ارایه میده و بعد از چند
لحظه سیاوش نیست،غیب شده..!!
کجاست یعنی؟؟؟ یه گوشه کناری قایمکی داره
نوشابه میده بالا D:
راستش خدا بهم رحم کنه از اشباع شدن اسباب بازی
هاش ، رو آورده به خواستن اسباب بازی دخترونه و
گاز و کاسه بشقاب میخواد بعد که من بهش میگم
دخترونه ست،میگه مامان آقایون هم آشپزی میکنن خوب:)
اومدنِ کوروشِ خاله یکم حساسش کرده بود و تا چند
وقت پیش هم یکسره میگفت مامان ناهید کوروش رو بیشتر
دوست داره؟؟ و من هم در پی تقلا کردن که نه اینجوری
نیست..نه اینکه 4 سال یه دونه بوده حالا این دوماه
واسش گرون تموم شده..:)
عاشق عمو محسنشه و خوشحالم که طبقه ی بالا خانواده
پدری اش هستن و میتونه بره بالا و تو این دو طبقه
هی بره و بیاد..عمو محسن ازدواج کنه چیکار میکنه
این دردونه؟!؟!؟
وقتی از پایین صدای قهقمه ها و جیغ هاش رو؛ کیو
کیو کردنش رو میشنوم کلی لذت میبرم و خدارو شکر
میکنم..
خدا جون دردونه ی من رو در پناه خودت حفظ کن.







این هم پنج عکس از سیاوش (آتلیه سها)

 
















 

مثل همه روزهای خوب

 

سلام من به تو یار قدیمی

امیدوارم که همتون خوبِ خوب باشید...

و اما به لطفتون و راهنماییهای ارزشمندتون

اوضاع کمی بیشتر از کمی خوبه ...

سیاوشم کماکان کلاسهای زبانش رو با علاقه ادامه میده..

اونقدر بچه های حالا ذهنشون بازه که تو این مدت دوماه هرچی

خواهر جانمان به انگلیسی گفته سیاوش دیگه فارسیش رو

نمیگه...

سیاوش:مامان منم کوچیک بودم دایپر(diaper )میشدم؟

من:

سیاوش آخر کلاس:clean up clean up ,evrey body evrey thing

معلم سیاوش:

سیاوش:مامان جوس(Juice )میخوام

من:

سیاوش:مامان وایپی(wipe )رو گذاشتم تو کیفم..

من:

سیاوش:مامان کوروش تو دایپرش پوپ(poop )میکرد؟

من:

و این پایین آموزش کلاسش بوده که استفاده میکنه زیاد..

سیاوش:مامان دارم تیپ توز(tip toes )راه میرم..

سیاوش:وقتی آروم حرف میزنم میگه مای مامی اسپیکز کوآیتلی

من:(my mammy speaks quietly)

سیاوش:مامان چیرو(سگ حیاطمون) دماغش همیشه وِِتِ(wet)

وِِت نوُزه...(wet nose)

و خلاصه پر از کلمات....و افعال که البته الان که جلساتش رو

بیشتر و خودم هم دیگه تو کلاسش نیستم خیلی خیلی بهتر شده

و معلمش هم حسابی ازش راضی تره...

خلاصه یه دردونه داریم که بسی ندید بدید بازی درمیاریم و

قربون دست و پای بلوریش میشویم...اونم روزی هزار بار

و گاهی هم جوگیر میشویم و به خارجکی قربون صدقه اش میرویم

باید که نه ولی اگه دوست داشته باشم بزارمش پیش دبستانی دو

خلاصه این منم و یه پسرک غرب زده،موندم میخواییم بریم اونجا چیکار

میکنه

البته منم بی نصیب از یادگیری نموندم چند اصطلاح از خواهر جان

استفاده کردم و یاد گرفتم..

ثبات تصمیمش خیلی بهتر شده که یه جورایی اطمینان دارم

کاری که خواهری گفت و ما انجام دادیم به ثمر نشسته...

و البته مامان بزرگ و بابا بزرگ هم از وقتی کوروش اومد و رفت

کلی عوض تر شدن و من که کلی خوشحال و دعا گوی خواهر و

دردونه خواهرزاده مان

خداروشکر از تیر که پدرش براش سوغاتی ار سفرش آی پد خریده

که والا نمیدونم کارمون درست بوده یا نه فقط همون اوایل خیلی

بازی میکرد ولی الان بیشتر دوباره به فعالیٌت افتاده.

روزهای منم اینجوری میگذره:

با سیاوش انگلیسی حرف زدن که کاملا به سبک

معلمش با بازیه...و بازی کردن عادی گاهی...

و به خودم میرسم اساسی

بیشوخی،کم خوری و ورزش و یه عالمه خود شیفتگی

و در آخر : مثل همیشه خیلی خوشحالم که دارمتون

فراموش نوشت:بیست و چهارم مرداد سیاوش رو بردیمش آتلیه

سها و چون میخواستیم هر سه هم باهم عکس بگیریم

ما هم بسی به خودمون رسیدیم و تو چندتا عکسش

همراهیش کردیم و ۳۰ مرداد عکسا اومد دم خونه..

 عالی شدن...

و برای به یادگار موندن تو وبلاگش برای بعدهاش اینو مینویسم

 پنجشنبه هم :

یعنی ۳۱ مرداد سیاوش دعوت شده بود به عنوان مادل

برای عکاسی ازش، برای سایت یه پزشک جراح پلاستیکِ حاذق..

در اسرع وقت هم آدرس سایت رو میزارم هم عکسای آتلیه سها رو

 

در پناه خدا.......

 

 

 

سی سالگی....

 

تا به خاطر میارم هر سال؛ روز سی و یک مرداد برام یه

 

یه روز خوب محسوب میشه،همون حسّ یه لحظه ناب

 

که دایم برام پیش نمیاد...

 

بماند که امسال مثل ده ساله پیش برام جالب تر هم بود

 

وارد شدم به دهه سوّم زندگیم ..

 

روز تولد امسالم؛ من سی ساله شدم..

 

کم و بیش شنیده بودم که دچار شوک و افسردگی

 

کوتاه مدت میشوم ..

 

هنوز که خبری نیست..

 

شاید هم خدا دلش به حالم سوخته از بس که افسردگی های سختی

 

رو گذروندم..

 

پس سی سالگیم مبارک..

 

تشکر نوشت:سپاس گزارم به جهت تبریکاتتون اینجا  چه عمومی و

 

خصوصی،فیسبوکی،اس ام اسی،وایبری و وی چتی،و از همه اش

 

خاصّ تر تلفنی که باعث شد سعادت پیدا کنم و صداتون رو هم

 

بشنوم...

 

و تبریکات شمارش معکوسی که دوست خوبم فرشته هر سال

 

شرمنده ام میکنه ..از همه و همه ی اینها یه دنیا ممنونم  

 

و خوشحالم که همتون رو در کنارم دارم...شایدم دلیل نگرفتن

 

افسردگی در سی سالگی؛داشتن شماهاست

 

که بینهایت دوستون دارم


 

 

 

 

 

 

 

 

جات خیلی خالی شد...

 

دلم گرفته ...

 

خواهر جون جات حسابی خالی شد..

 

دو ماه به سرعت گذشت..

 

شش سال انتظار دیدنت رو کشیدم ...

 

 دو ماه برای شش سال انتظار خیلی کم بود....

 

ممنون که همیشه چه در نبود من چه وقتی که کنار هم بودیم

 

کوروش رو متوجه کرده بودی که من یه خاله ی واقعی ام براش..

 

و چه خوشحالم کودک باهوش تو به خوبی اینو درک کرده بود...

 

چه خوشحال بودم که همه جا در نبودم سراغم رو میگرفت..

 

خاله جانم شب خداحافظی حسابی و سفت بغلت کردم و

 

اگه بدونی چطور بوییدمت که حالا حالاها مشامم با بوی تو پُره...

 

کوروش خاله تو متوجه نبودی چون هنوز کودکی،متوجه نشدی

 

چرا همگی موقع رفتنت برای خواب که صبح راهی فرودگاه شوی

 

آروم و بی صدا اشک میریختن...

 

چه خوب که هنوز متوجه نمیشی..

 

.وگرنه به حال و روز من می افتادی

 

که هنوز آروم نگرفتم و از دیشب تا حالا چشم روی هم نذاشتم و

 

چشمام متورمِ از گریه هام که هنوز هم ادامه داره..

 

جاتون سبز....

 

ممنون از همه سوغاتی های عالی و ممنون از هدیه ی تولدم

 

که دو روز جلوتر چون نبودی بهم دادیش ..خیلی دوسش دارم..

 

خواهرم تو و دردونه ی نمیکی ت رو به خدا مسپارم...

 

به امید دیدار..

رمز

 

دوستان نزدیکم؛رمز پست چالش رو خواستین در خدمتم چون ازتون یاری میخوام.

 

و لطفا کامنت های همون پست رو هم خصوصی بذارید برامون، ممنون میشم...

 

یادم رفت نوشت: چند وقتیست که منو پسرک کلیِر شدیم

 

از طرف سفارت ولی همسری همچنان پرونده اش در حال

 

بررسی ست به جهت سربازی و سفرهای برون مرزی مداوم.

 

قصد کرده بودم کمی زودتر بروم امّا به دلایلی منصرف شدم..

 

تا همراه او شویم در سفر...

 

چالش جدید...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

چند تا دونه عکس :)






تولد دردونه پسر خاله 20 تیر






بولینگ عبدو اواخر همین تیر :)









فسقلی ها (بولینگ )





مسیر فومن به ماسوله





ایوان پر از شمعدانی روستای زیبای ماسوله




لابه لای مه (تله کابین لاهیجان)





ساحلی نزدیک انزلی





8 مرداد ولی سرد

دوتا وروجک تو سرما شن بازی میکنن :)

روزهای در گذر....

 

مسرورم از داشتن شما،شمایی که شاید تعدادتون انگشت شمار هم  نیست

 

اما در عوض دلهایی دارین دریایی و قلبهایی پر از عشق و احساس واقعی

 

و بی منّت برای ما نظراتتون که باعث شادی ما و بسیار باعث شرمندگی من

 

میشن اینجا به یادگار برای ما میذارید و من میبالم به وجود نازنینتون و چه

 

خوب که شماهارو در کنارمون داریم . .

 

برای ما همون اندازه پیوند های وبلاگ کافیه چون عاطفه تون هزار برابر

 

اون ارزشمنده. .

 

کم کاری من رو میدونم که درک کردید اگر اینطور نبود دوباره و چند باره

 

قدمهای مبارکتون رو تو وبلاگ سیاوشم نمیذاشتید .  ازتون صمیمانه سپاسگزارم.

 

مامان نازدونه های عزیزم

 

آزاده ی همیشه همراه و دوست همیشه مهربونم مامان الیانا ،مه روی خاله

 

آزاده جون مامان آوینا و دیانا جونم

 

نازنین گل مامان راشای عزیزم

 

عمه سپیده ی نازنین و همیشه حاضر

 

نگاری جونم مامان بردیای گلم

 

سهیلای عزیز مامان درسای زیبا

 

ارغوانم

 

مامان گل امیررضای شیرین

 

نسرین نازنینم مامان بارانم

 

مامان گل میعاد بانمکم

 

مرضیه مهربونم که همیشه به ما لطف دارن

 

مامان هیژای خوش قلبم

 

مامان گل و مهربون آمیتیسم

 

آتوسا خاله آقا آرش گل

 

سیما جون مامان اشکان گلم

 

سیمینم مامان مهراد شیطون بلا

 

و . . .

 

از همتون ممنون که همیشه حضور دارین و مارو تنها نمیذارین و خالصانه

 

و بی منت به اینجا قدم رنجه میکنید. . دوستون داریم .

 

هنوز هم روزها رو در کنار خواهری و کوروش خاله سپری میکنیم. .

 

دیگه چیزی تا رفتنشون نمونده و اواخر مرداد و به تاریخ خودشون

 

۲۰ آگست میرن و همه دوباره دلتنگ میشین .

 

چقدر زود گذشت. .

 

البته که برای من و سیاوش و مجید خوشبختانه خیلی دلگیر نیست ولی

 

همه خانواده و فامیل از الان ناراحتن حسابی. . .

 

سه شنبه پیش یه سفر دسته جمعی به خطه گیلان داشتیم که جای همگیتون خالی

 

خیلی خیلی خوش گذشت .

 

دیدین ماسوله و منظره زیباش و هوای سرد رشت که چه دل انگیز هم بود و

 

آسمون پر از مه ارتفاعات لاهیجان و ساحل طوفانی و چایی خوردن تو آلاچیق کنار

 

ساحلی نزدیک به انزلی ،بسیار لذت بخش بود اون هم وقتی در کنار عزیزانت باشی.

 

بازی های خنده دار که ما رو بیدار نگه میداشت تا نیمه های شب . . عالی بود . .

 

سیاوش هم حسابی این روزها داره بهش خوش میگذره و بعد کلاس شنا که

 

میرفت تا نیمه های تیر، دیگه نذاشتمش تا لذت بیشتری ببره از بودن در کنار خاله جونش

 

و کوروشِ عشق خاله نگار. .البته کلاسهای خصوصی زبانش هنوز پابرجاست. .

 

تو این مدت غیر تفریح و گردش و لذت بردن کاری نداشتیم که انجام بدیم اینه که

 

کُلی اینجا نوشتم و نیاز به گفتن ریز ریزش نیست. .

 

امیدوارم برای شما هم همه روزهاتون سرشار از خوشی باشه. .

 

و در این ماه پر از برکت گوشه چشمی هم به ما بندازین و ما رو هم در دعاهای

 

روزانه و شبانه تون از یاد نبرید. . اتماس دعا . .

 

پ. ن : به زودی عکس میذارم . .

 

خلیج ایرانی........

 

پسرم:تقدیم به تو که بدونی هیچ ارزشی بالاتر از

 

حس وطن پرستی و نگهداری آب و خاکت نیست.....

 

جایی که به دنیا اومدی....

 

 

من همه محو تماشای نگاهت...


 

بالاترین لذّت دنیا بعد مادر شدن،خاله شدنِ ، اونم خاله ی

 

این وروجک،که عاشقانه عاشقشم ..جز لمس کردنت آرزویی

 

نداشتم که با آمدنت به آن رسیدم



فردا...

 

آب زنید راه را هین که:

 

نازنینم و کوروشم و احسان عزیزم میرسند.....

ا ی ر ا ن


یکی بود یکی نبود،زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکی نبود


تو این دنیای بزرگ یه شهری بود پر از گل و میوه


و میوه های اون شهر با تمام میوه های دنیا فرق می کرد


میوه هاش زندگی بود،عشق بود،دوستی و صفا بود


و هر کی از اون میوه ها می چید به هر آرزوئی که داشت می رسید


مردم اون شهر سالها و سالها صبر کردند،زحمت کشیدند


تا میوه هاشون که کال بودن برسند و اونا برن اونا رو بچینن


و به هر آرزوئی که دارن برسن


بالاخره روزی رسید که میوه ها همه رسیدن و شهر پر از سبزه و گل شد


و مردم تا رفتن اون میوه ها رو بچینن یکدفعه رعد و برق شد


یک طوفان عجیبی که هیچکس انتظارش رو نداشت شروع شد


تمام خونه ها رو خراب کرد،تمام درختها رو شکست


گرگها،شغالها،ببرها و پلنگها ریختند تو شهر و تمام میوه ها


و خیلی از مردم رو بردند و خوردند


بقیه مردم شهر خیلی غصه خوردن،گریه می کردن،ولی امیدشون رو از دست ندادن


و هنوز که هنوزه منتظر نشستن که شاید


که شاید،یه روزی یه معجزه بشه و دوباره اون شهر باغهاش پر از گل و میوه بشه


و مردم اون شهر در کنار هم دوباره با خوشی زندگی کنن..


به امید اون روز .



بازی وبلاگی به دعوت ارغوان نازنین

1. بزرگترین ترس تو زندگیت چیه؟


که نمیدونم آینده چی میشه ....



2. اگه 24 ساعت نامرئی بشی چکار میکنی؟


یه جایی میرم دیگه :)


3. اگر غول چراغ جادو ، توانایی بر آورده کردن یک آرزوی 5 الی 12 حرفت را داشته باشه ، آن آرزو چیست؟


شادی عزیزانم


4. از میان اسب ، پلنگ ، سگ ، گربه و عقاب کدامیک را دوست داری؟


اسب


5. کارتون مورد علاقه دوران کودکیت؟


جودی،دکتر ارنست،سارا کرو،



6. در پختن چه غذایی تبحر نداری؟


فکر کنم غذاهای فرنگی چون زیاد اهلش نیستیم که بخوام امتحان کنم..


7. اولین واکنشت موقع عصبانیت؟


حسابی قاطی میکنم و اصلا فکر هم نمیکنم :)


8. با مرغ ، دریا ، اورانیوم و خسته یه جمله بساز؟


منِ خسته در حال مرغ خوردن  کنار دریا اورانیوم غنی میکردم...:)


9. دو بیت شعری که خیلی دوستش داری؟


گویند کسان بهشت با حور خوش است


من میگویم که آب انگور خوش است


این نقد بگیر و دست ار آن نسیه بردار


کاواز  دهل شنیدن از دور خوش است...


و ...


بنمای رخ که باغ گلستانم آرزوست


بگشای لب که قند فراوانم آرزوست


ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر


کان چهره مشعشع تابانم آرزوست..


10. اگر بخواهی با تونل زمان فقط به یک روز از زندگیت در حال ، گذشته و آینده سفر کنی آن روز کدام است؟


گذشته: تابستون 90


حال: همین روزها که داره میگذره


آینده:دیدن پیروزی های سیاوشم حالا تو هر زمینه ای که هست..


11. شما چه رنگی هستید؟ چرا؟


زرد ..چون سعی میکنم پرشور و پر انرژی باشم حتی اگه درونم پر از غم باشه..


12. اگر قرار باشد بری یه کشور دیگه زندگی بکنی کدوم کشور رو انتخاب میکنی؟


امریکا


13. بهترین اس ام اس گوشیت؟


فکر کنم عاشقانه هاش همش قشنگه از همه عالی ترش همون


جمله ی ساده دوست دارمه ..


14. اگر قرار باشه سه نفر از آشناها رو امشب به مهمونی دعوت کنی اون سه نفرچه کسانی هستند؟


سه تا از بهترین دوستام که ترجیح میدم اسمشون رو نگم ..


15. اگه قرار بود یه کلمه رو از لغت زندگیت حذف کنی اون کلمه چی بود؟


دروغ غ غ غ غ غ غ


16. کسی رو بخوای ملاقات کنی؟


اونی که برات عزیزه همیشه دوست داری ملاقاتش کنی ،هر کسی که


فقط کافیه خاطرش رو بخوای..



17. اسم دیگه برای وبلاگت انتخاب کنی؟


همین اسم عالیه و دوسش دارم


18. خودت رو شبیه چه میوه ای میدونی؟


زیاد سوال مفهوم نیست اگه منظور روحیاته که خودم میگم آلبالو و هلو


ولی اگه شکل ظاهری به گمونم سیب :)))


19. سه خصوصیت اخلاقی بدت؟


زود در مقابل حرف غیر منطقی عصبی میشم،اعتماد میکنم به کسی خیلی زود،


سفره ی دلم رو برای شناخته و نشناخته باز میکنم..


20. کاشکی؟


ایرانم رو آزاد ببینم و بعد بمیرم


آدمها زود درباره ی هم قضاوت نکنند و به راحتی دل کسی رو نشکونن..


ارغوان جانم من با اجازت دیگه کسی رو انتخاب نمیکنم چون گزینه های تو


انتخابیه منم هست..ممنونم ازت جالب بود..:-*