کوتاه میگم بدوئم برم سراغ قشنگیای این روزا :)
خب خب
من دهنم سرویس شد، این آخرین چیزی بود که نوشته بودم فکر کنم.
بعدش رفتم اروند فارمد اونجا تو QC اولین استخدام کاریمو شروع کردم.
کلی دوست پیدا کردم و همه خیلی دوستم داشتن.
درست روز اول کاریش از زیست دارو زنگ زدن گفتن بدو بیا اینجا مصاحبه کلینیکال ترایال
پشمام ریخت که اصلا مگه همچین پوزیشنی وجود خارجی داره تو ایران
رفتم
اینترنتا رو زدن
علی وقتی قطع بودیم به زور ثمینو پیدا کرده بود مشخصات استادایی که از خارج برای پی اچ دی بهم اوکی داده بودن و گذری بهش تو صحبتام خبرشونو داده بود و اصلا نخواسته بودم ازش که حواسش به این چیزا باشه، اصلا فقط دورادور همو میشناختیم و صرفا میدونست من سال پایینیشم و رتبه آوردم، براش فرستاده بود که ایمیل بدن بهشون بگن لطفا پوزیشنو برای الین نگه دارید. اونا ام آرزوی موفقیت کرده بودن گفته بودن اوکی.
بعد اینترنتا وصل شد
دکتر اگنس نوی از دانشگاه یورک انگلیس قرار مصاحبه گذاشت باهام
بهم پذیرش داد و ریکامندیشن لتر نوشت
تو ریکام نوشت این دانشجو یکی از تلنت های ارزشمنده و نباید هدر بده و کلی تعریف کرده بود
اسپانیا هم پذیرش داده بود و منتظر جواب بورسیه ایم
شرکت زیست دارو مصاحبم رو قبول کرد و استخدام شدم به عنوان کارشناس مطالعات بالینی (CRA) مطالعه بالینی فاز III ریتوکسی مب برای درمان DLBCL.
از دماوند اومدیم چیتگر
خونه گرفتم
سانتر بیمارستانام مسیح شد و امام
میرم ارکستر همنوازی ویولون تو استودیو جریان دانشگاه هنرهای زیبا دانشگاه تهران
و
دکتر مکس کافمن بهم ایمیل داد
گفت بی نهایت از خوندن رزومم و مسیر زندگی تحصیلیم لذت برد
و
برای پوزیشن فول فاند دکتری نوروایمونولوژی
کلینیک هاسپیتال LMU
مونیخ، آلمان
5 مارس
دعوت به مصاحبم کرد.
من باید خیلی براش آماده شم.
امروز 26 فوریه ست. حدود 4 روز قبل ایمیل رو داد وقتی وسط هفته و سر کارهای پروژه بودم
باید. برم. و. آماده. شم.....
دعا کنید.
تا الان دهنم خیلی سرویس شد تا هر کدوم از این موقعیتا پیش اومد
من واقعا با چنگ و دندون فقط چشمم رو به همه چیز بستم و ادامه دادم
زندگی داینامیکیه که همیشه یک روش نمیمونه
از هر لحظه ش این رو یاد گرفتم که هیچ چیزش قطعی و ثابت نیست. اما تنها چیزی که پایداره درونیه که بخواد فقط کاری که درسته و هرچی در توانشه رو انجام بده. و بقیش رو به خدا بسپره.
ادامه میدم مثل همیشه، توکل میکنم مثل همیشه، میخندم مثل همیشه، و .. خدا رو شکر بابت هر چیزی که بابتش نفس میکشم این روزها
پی نوشت: همین الان اگنس پیام داد و گفت 6 مارس جلسه مصاحبه با دانشگاه یورکه، برای گرفتن ادمیشن لتر......
من نمیدونم. تا همینجاش رو بلد بودم؛ احساس میکنم از اینجا به بعد دیگه خارج از تصوراتمه حتی، نمیدونم کل وجودم پر از استرس، هیجان و حس نو و مهمیه، نمیدونم باید چیکار کنم دقیقا فقط میدونم باید بشینم ریسرچم رو مرور کنم و برای سوالای احتمالی آماده شم، باید همه چیز رو آماده کنم و الان فقط همین رو باید انجام بدم وگرنه یک لحظه بخوام به این موقعیتی که الان توشم و اهمیت لحظه فکر کنم میلغزم و میفتم، جایی که هستم بلنده، خیلی خیلی بلند، اونقدر که اصلا نباید به هیچ طرفی نگاه کنم فقط و فقط باید آماده شم، فقط نباید فکر کنم به هیچی و فقط باید برم. الان اصلا وقت فکر کردن نیست پشمام از همه چیز داره میریزه.....
مارس.. مارس..... برای مارس دعا کنید......