ستاره ی خندان

قلمی از احساس

نویسنده شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵ 11:18

خدا شاهده عنشو درمیارم برم LMU. خدااااا شاهده. فقطططط هودیای برند دانشگاه فقططط عقده ای بازی فقطططط ماگ با لوگوی دانشگاه. پلن درآوردن حداکثری عن این پذیرشه، فقط. با هودی لوگوش میخوابم، میرم خرید، عکس و فیلم با لوگوش. این لوگو رو از تن من اگر تونستید دربیارید. واااااای اولین حرکت خرید حداکثری هودی دانشگاه در طرح ها و رنگ های مختلفه. فقط. آخ آخ آخ آخ آخ خدااااااااااااااااااا پاییز زیر بارون مونیخ پااااااااااااااااااااااااااااااره میکنم شهرو من..........

نویسنده شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵ 2:1

الان رو میبینی؟ ساعت دیره. دیر. نیمه شب. من نامه پذیرش دکتری م رو در نیمه شب امشب گرفتم. با مهر ال ام یو، با امضای کافمن..... من در نیمه شب امشب بی خواب ترین انسان روی زمینم که نمیدونه به کی زنگ بزنه و از خواب بیدارش کنه و آیا اصلا این کار رو باید کرد یا نه، با این اوضاع سفارت. اما به ثمین زنگ زدم. خواب بود. گفتم. نامه رو نشون دادم. با این حال که از خواب بیدار شده بود، با این حال که اصولا حین خواب پاسخگو نیست هیچ وقت، نامه رو دید. و حالا اون هم بی خواب شده. توی متن نامه نوشته که چه امکاناتی قراره بهم بدن.. میز، تجهیزات محاسباتی و کامپیوتر، و...... بنچ اختصاصی..... الین میدونی حسم رو به ریسرچ. الین میدونی حسم رو به آزمایشگاه تحقیقاتی. الین میدونی که امشب مست ترین دختر جهانم. یوتیوب بودم و آهنگ سریال بزنگاه بود چی بود، همونی که میگه از اینور شب تا پل ستاره، اون اومد. الین میدونی که با این آهنگ توی نمازخونه خوابگاه ساعی درس میخوندم، وقتی رتبه اول ورودی شم. امروز تمام سختی هایی که کشیدم جلوی چشمهام زنده ن. عود تنها چیزی بود که آرومم میکرد. روشن کردم، و به سوختن عودی و دود معطرش خیره شدم. و دنس مانکی، آهنگ های دوره کرونا، بعد از فارغ التحصیلی تهران رو پلی کردم. اون موقع و حالا، من چه احساسات و اتفاقاتی رو تجربه کردم. و به تمام کسایی که در این فاصله اومدن، رفتن و من تنها عضو ثابت این زندگی برای خودم بودم فکر کردم. من امروز به خودم خیلی فکر کردم......

نویسنده جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ 1:15

once upon a december

interstaller

جوری قلبم با شنیدن هر شاهکار موسیقی شروع به تپش میکنه که دقیقا روحم رو با چنگ و دندون نگه میدارم توی تنی که هست. مگر میشه با سلولهای بدن شنید مگه میشه؟

نویسنده چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ 20:34

اومدم چس ناله کنم دیدم هرکی یه گوشه یه وبلاگ زده داره غصه میخوره پشیمون شدم.

ولش کن بابا نیومدی فعلا، ضربان قلبم قطع نمیشه؟ فکرت از سرم نمیره؟ احتمال میدیم نکنه قراره برگردی که انقدر هواتو کردم؟ احتمال میدم نکنه داری بهم فکر میکنی تو هم که انقدر بی قرار شدم یهو؟ ول کن فعلا همه اینا رو. اشکال نداره من رو فقط زجر کش داری میکنی دیگه چیکارت کنم. هرجا هستی کاش حداقل منم میتونستم به قدر تو ذره ای روی آرامش رو ببینم و از فکرت بیرون بیام همونقدر که تو ذره ای اصلا انگار تا حالا فکر من تو تو نبوده هیچ وقت حتی یک لحظه هم. فعلا درگیر چیزهای دیگه باید باشم. سفارت تهران بسته، سفارت ارمنستان قبول نمیکنه مگر 6 ماه اونجا رزیدنت بوده باشی. سفارت تهران گفتم که پرونده جدید نمیگیره دیکه اره؟! اوضاع اینه. محل کارم رو هم هرچه سریعتر باید ترک کنم. نمیدونم باید چیکار کنم. فقط میدونم دیگه این وسط تحمل غم تو رو حداقل ندارم اون خودش یه دنیای جدا برای فدا کردن میخواد. تو چی هستی که از ذهن من بیرون نمیری.. و من چی نبودم که انقدر راحت از ذهنت کنار گذاشتی.. یه نکته جالب :) تو میگفتی عاشق تری :)

نویسنده پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ 21:38

پسر...... :)

الان آخرین پست رو قبل از این مدت خوندم اینجا.... مصاحبه با کافمن بود.. چقدر گذشته بود ازش.. از اون روز.. میدونید چی شد؟!

من آماده شدم برای مصاخبه، من با تمام ترسهام سعی کردم بخوام فقط آماده شم، اما چی شد؟ جنگ شد. روزی که من مصاحبه داشتم جمعه بود. با اگنس از انگلیس و مکس از آلمان. پوزیشن مکس رو بیشتر میخواستم، آلمان بود، فول فاند، و از LMU در کلینیک هاسپیتال نوروایمونولوژی. روز جمعه بود اگر اشتباه نکنم، یکیشون پنج شنبه بود یکی جمعه. شنبه جنگ شد. تهران رو زدن. اینترنت ها رو قطع کردن. خاموشی مطلق دوباره برقرار شده بود. من میخواستم امیدوار باشم، مگه میشد اون لحظه دنبال امید نبود؟ خواستم دل ببندم به خوب شدن و حل شدن اوضاع تا جمعه. خوب میشد، چرا نباید میشد مگر اصلا دست خودش بود؟ جنگ شد، یکشنبه ش رهبر و بالاترین مقام ایران رو زدن، گفتم تموم میشه، تا جمعه حل میشه، چی شد؟ حل شد؟ نه. جمعه شد و اینترنت وصل نشد. اینترنت تا چند ماه وصل نشد، استیصال مطلق، این مناسب ترین واژه برای توصیف اتفاقاتی بود که از سر میگذروندم.. صبر؟ توقف؟ هیچ کدوم نزدیک به چیزی نبودن که من انجام دادم. من به هر نحوی بود راهی پیدا کردم برای ارتباط با کافمن. از دوربین رو روشن کردم، جلوی وب کم نشستم، و از خودم و پروژه ارشدم دفاع کردم. خودم رو معرفی کردم و شد حدود نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه مصاحبه ای که قرار بود روز جمعه داشته باشم و نشد. اما تمام توانم رو گذاشتم که روز جمعه به جای الینی که روبروی وب کم نشسته و در صلجی که حق خودش و تمام افراد جهانه، داره جلسه یکی از مهم ترین موقعیت های زندگیش رو میگذرونه، فیلم ضبط شده من برسه. فیلم رو ضبط کردم. جنگ بود، عدم قطعیت، اما من فیلم رو ضبط کردم. و ارسالش؟ سخت ترین و ناممکن ترین کار در اون زمان. هر روشی برای اتصال به بن بست ختم شده بود. تنها راه؟ علی کسی رو پیدا کرد که آشنایی داشت در رشت. سیم کارت سفید داشت، چیزی که خواص رو متمایز میکرد از باقی عوام که من هم گویا از دید دولت جزوش بودم. به هر زحمتی بود فیلم رو تکه تکه کردم، هر پارت رو در طولانی ترین زمان ممکن میفرستادیم اروپا برای علی، با هر روش سختی بود چک میکردیم پارت ها به ترتیب اسمبل بشن به هم، علی فیلم رو اسمبل کرد و با سوئیس ترنسفر برای ثمین فرستاد. و در نهایت؟ ثمین فیلم رو درست نیم ساعت مونده به تایم مصاحبه ست شده روز جمعه برای کافمن فرستاد و در راس تایم مصاحبه با کافمن از تلفن بخش نورولوژی آسکلپیوس هامبورگ تماس گرفت و به آلمانی براش توضیح داد که شرابط به چه شکله، جرا الین نتونسته در مصاحبه حاضر باشه، اما چقدر این موقعیت براش مهمه.

ما به مصاحبه رسونده بودیم خودمون رو. کافمن در پاسخ برای من یک فیلم نیم ساعته از معرفی خودش و لبش فرستاد. من نتونستم فیلم رو از بچه ها بگیرم، زور ما برای گذروندن قطعی اینترنت فقط محدود شده بود به همون ارسال فایلها که نمیدونم چطور ممکن شد. اما برای دیدن فیلم کافمن، من نتونستم فیلم رو ببینم. تماس گرفتم با علی، فیلم رو گذاشت روی بلندترین صدای لپ تاپش، و من میشنیدم وقتی کافمن داشت از دستگاه هاش توضیخ میداد. میشنیدم وقتی داشت میگفت این وسیله رو هم داریم، میشنیدم و تصور میکردم. میشنیدم و تو دلم قند آب میشد وقتی میگفت این هم محوطه دانشگاهه، اینجا هم ورودی لب ماست، اینجا هم درمانگاهه. میشنیدم، تو دلم رخت میشستم، و به پهنای صورتم لبخند حک میشد. اما نتیجه؟ در نهایت ایمیلی از کافمن اومد که الین من فوق العاده تحت تاثیر تو، مسیر علمیت و میزان راسخیتت در کارها برای رسیدن به خواسته هات قرار گرفتم. من با جدیت و قطعیت تو رو میخوام. اما متاسفانه برای این پوزیشن؟ نمیشه ..... :) ..... علت؟ جنگ. ایران معلوم نیست تا کی درگیر جنگ باشه و سفارت ها معلوم نیستن تا کی بستن به روی ایرانی ها. فاند این پوزیشن محدوده، و من نیاز دارم سریعا بتونم کسی رو جذب کنم.

حاضرم برای تو پوزیشن جدایی بنویسم. با طی روال پیدا کردن فاند.....

نویسنده پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ 21:16

سلام

بعد از مدتها

من الینم. الین []. کسی که اتفاقات مختلفی رو پشت سر گذاشت، اما حالا، اینجاست با هویت خودش. تمام قد چیزی که خودشه و در این دنیا تجربه کرده. چیزهای زیادی هست برای گفتن، زمان زندگی کردن در این لحظه کم. اما من دلم میخواد که حداقل این رو بگم: دارم با بغض تو گلو کلمات آلمانی رو تلفظ میکنم و با اشک توی چشم کتاب رو مطالعه. حالای من این شکلیه. اما توقف رو فعلا ممکن نمیبینم. من محکومم به نقطه ای که تو ذهن دارم. نمیدونم دقیقا کجاست دقیقا با چه شکل، فقط خیلی قاطع میدونم هست، و باید بهش رسید. حالا رو زندگی میکنم و ادامه میدم با بغض تو گلو و وزنه ی روی سینه.

این روزها :)))))))))))))

نویسنده پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴ 13:15

کوتاه میگم بدوئم برم سراغ قشنگیای این روزا :)

خب خب

من دهنم سرویس شد، این آخرین چیزی بود که نوشته بودم فکر کنم.

بعدش رفتم اروند فارمد اونجا تو QC اولین استخدام کاریمو شروع کردم.

کلی دوست پیدا کردم و همه خیلی دوستم داشتن.

درست روز اول کاریش از زیست دارو زنگ زدن گفتن بدو بیا اینجا مصاحبه کلینیکال ترایال

پشمام ریخت که اصلا مگه همچین پوزیشنی وجود خارجی داره تو ایران

رفتم

اینترنتا رو زدن

علی وقتی قطع بودیم به زور ثمینو پیدا کرده بود مشخصات استادایی که از خارج برای پی اچ دی بهم اوکی داده بودن و گذری بهش تو صحبتام خبرشونو داده بود و اصلا نخواسته بودم ازش که حواسش به این چیزا باشه، اصلا فقط دورادور همو میشناختیم و صرفا میدونست من سال پایینیشم و رتبه آوردم، براش فرستاده بود که ایمیل بدن بهشون بگن لطفا پوزیشنو برای الین نگه دارید. اونا ام آرزوی موفقیت کرده بودن گفته بودن اوکی.

بعد اینترنتا وصل شد

دکتر اگنس نوی از دانشگاه یورک انگلیس قرار مصاحبه گذاشت باهام

بهم پذیرش داد و ریکامندیشن لتر نوشت

تو ریکام نوشت این دانشجو یکی از تلنت های ارزشمنده و نباید هدر بده و کلی تعریف کرده بود

اسپانیا هم پذیرش داده بود و منتظر جواب بورسیه ایم

شرکت زیست دارو مصاحبم رو قبول کرد و استخدام شدم به عنوان کارشناس مطالعات بالینی (CRA) مطالعه بالینی فاز III ریتوکسی مب برای درمان DLBCL.

از دماوند اومدیم چیتگر

خونه گرفتم

سانتر بیمارستانام مسیح شد و امام

میرم ارکستر همنوازی ویولون تو استودیو جریان دانشگاه هنرهای زیبا دانشگاه تهران

و

دکتر مکس کافمن بهم ایمیل داد

گفت بی نهایت از خوندن رزومم و مسیر زندگی تحصیلیم لذت برد

و

برای پوزیشن فول فاند دکتری نوروایمونولوژی

کلینیک هاسپیتال LMU

مونیخ، آلمان

5 مارس

دعوت به مصاحبم کرد.

من باید خیلی براش آماده شم.

امروز 26 فوریه ست. حدود 4 روز قبل ایمیل رو داد وقتی وسط هفته و سر کارهای پروژه بودم

باید. برم. و. آماده. شم.....

دعا کنید.

تا الان دهنم خیلی سرویس شد تا هر کدوم از این موقعیتا پیش اومد

من واقعا با چنگ و دندون فقط چشمم رو به همه چیز بستم و ادامه دادم

زندگی داینامیکیه که همیشه یک روش نمیمونه

از هر لحظه ش این رو یاد گرفتم که هیچ چیزش قطعی و ثابت نیست. اما تنها چیزی که پایداره درونیه که بخواد فقط کاری که درسته و هرچی در توانشه رو انجام بده. و بقیش رو به خدا بسپره.

ادامه میدم مثل همیشه، توکل میکنم مثل همیشه، میخندم مثل همیشه، و .. خدا رو شکر بابت هر چیزی که بابتش نفس میکشم این روزها

پی نوشت: همین الان اگنس پیام داد و گفت 6 مارس جلسه مصاحبه با دانشگاه یورکه، برای گرفتن ادمیشن لتر......

من نمیدونم. تا همینجاش رو بلد بودم؛ احساس میکنم از اینجا به بعد دیگه خارج از تصوراتمه حتی، نمیدونم کل وجودم پر از استرس، هیجان و حس نو و مهمیه، نمیدونم باید چیکار کنم دقیقا فقط میدونم باید بشینم ریسرچم رو مرور کنم و برای سوالای احتمالی آماده شم، باید همه چیز رو آماده کنم و الان فقط همین رو باید انجام بدم وگرنه یک لحظه بخوام به این موقعیتی که الان توشم و اهمیت لحظه فکر کنم میلغزم و میفتم، جایی که هستم بلنده، خیلی خیلی بلند، اونقدر که اصلا نباید به هیچ طرفی نگاه کنم فقط و فقط باید آماده شم، فقط نباید فکر کنم به هیچی و فقط باید برم. الان اصلا وقت فکر کردن نیست پشمام از همه چیز داره میریزه.....

مارس.. مارس..... برای مارس دعا کنید......

نویسنده شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ 21:40

امروز

بعد از یک ماه کار تو بخش کنترل کیفیت شرکت اروند فارمد

کارشناس مطالعات بالینی زیست دارو شدم

مورد علاقه ترین شغلی که به خوابم هم نمیدیدم واقعا بهش برسم

امروز

کارشناس مطالعات بالینی دو پروژه مونوکلونال آنتی بادی برای کنسر خون شدم

امروز

عجب روزی بود.....

نویسنده یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۴ 16:48

به نام خدا

سلام. خواستم این مدت بهت یه چیزی بگم الین. دمت گرم. بهت از صمیم قلب و وجودم افتخار میکنم دختر. به تک تک سلولهات افتخار میکنم. و نمیدونم جقدر احترامم نسبت بهت زیاده. بی نهایت ارزشمندی و بی نهایت مهره زندگی ای. این رو الان خواستم بنویسم که بعد از 3 روز فوق العاده سخت، تمام وجودت، زندگیت، و انتخاب هات از جلوی چشمت گذشت و به همه چیز شک کردی. اما حالا رو نگاه کن. درست مثل معجزه میمونه. تو اینجایی. قوی تر، مصمم تر، و آگاه تر به همه چیزت در زندگی که تا حالا پشت سر گذاشتی. خواستم بدونی که چقدر باعث افتخار، ارزشمند، و پر شکوهی. انگار که این زندگی، زندگی بار 50 امت باشه. به احترام شکوهت میتونم ایستاده تا آخر عمرم تشویقت کنم. به قول اون آقای دکتری که تو آمریکا دکتری گرفته و نمیدونم چطور، خورد بهت تو زندگی و یک تماس تلفنی به ظاهر بی دلیل، اما در باطن لازم برای تو دقیقا تو همین مرحله داشتی، تو کلا هر مسیری رو انتخاب کنی محکومی به موفقیت. مهره عادی ای نیستی، باید در موردت با متخصصا صحبت کنه، تا در نهایت ببینه کدوم مسیر رو باید بری تا در زمان مناسب، در شرایط مناسب به موفقیت برسی. خواستم بهت بگم بال شکستت رو حس کردم، خرد شدنت تو این مدت رو دیدم. شکستنت و فرو ریختنت رو دیدم. اما یادت نره: تو محکومی به موفقیت. تو هر جا باشی موفق میشی. این سرنوشت توعه دختر خوب. و چقدر احساس میکنم به اینکه تو همون منبع خورشیدی هستی که خودت از خودت میتابی، از کسی نور نمیگیری. تو نوری هستی که میتابه. بعضی وقت ها کم رمغ، بعضی وقت ها پر نور. اما این رو یادت باشه. من بی نهایت خوشحالم که تو کالبد تو به دنیا اومدم. بی نهایت خوشحالم که تو شدی اون روحی که منه. دارم فکر میکنم به اینکه چقدر خوندن این حرفها برای کسی که خبری نداره از احوالی که تجربه کردی عجیب میتونه باشه. حق میدم بهتون. من نه دیوانه شدم نه سایکوز. نه دارم هذیون میگم. اینا احوالات درونی منن که در دوره بسیار سختی پشت سر گذروندم. و اگر بدونید این من، چقدر محکم و پر صلابت ایستاد، چقدر تنها فکر کرد و فکر کرد و بی تابی نکرد. به دنبال مشورت گشت وقتی درونش خرد شده بود و تمام امید زندگیش رفته بود. اگر بدونید این من چه موجود عجیبیه بهتر میتونید درک کنید که چقدر مسرورم از اینکه من، اینه.

بال پروانه‌ها پر از اکلیل است

نویسنده یکشنبه هشتم تیر ۱۴۰۴ 19:57

عشق میتونه همچین حسی داشته باشه

جایی از قلبم لمس شده که حس کردم این تماس رو. واقعا میگم، حس میکنم که نوک انگشتهای کشیده و لطیفت رو زدی به قلبم و همون لحظه، رنگ قلبم عوض شد، یک رنگین کمان پخش شد از همون جایی که لمس کردی و به کلش پخش شد..... من از حقیقتی که حس کردم دارم مینویسم، من واقعا همچین چیزی رو حس کردم حتی رنگ هاش رو

من واقعا احساس کردم اکلیل هایی که تو هوا بودن رو، دیدمشون وقتی بهم گفتی کم بهم گفتی دوستم داری، اجازه داری باز هم بگی؟ من واقعا تمام تنم مخصوصا پاهام لرزید وقتی گفتی واقعا میخوایی مادر بچه هات من باشم که چقدر حرف داری بهشون بزنی از من.... که چقدر بهشون بگی باید به مادرشون افتخار کنن.... که چقدر میخوایی بهشون بگی مادرتون از پس هرکاری بر میاد، اون خیلی قوی و شجاعه

من تک تک اکلیل ها رو تو هوا دیدم عمرم وقتی بهم میگفتی چقدر تک تک اعضای بدنم رو دوست داری، از نوک بینیم کوچولوم، دستهام، گودی کمرم، نگاهم، موهام، چشمهام، گردنم، من واقعا اطراف رو نمیدیدم و نمیشنیدم و حس نمیکردم و واقعا حضورم اینجا نبود وقتی مات نشسته بودم به شنیدن حرف ها و تن صدای لطیف و آرومت و خیره مونده بودم به نگاه کردن به اکلیل هایی که تو هوا بودن..... من مغزم رو حس نمیکردم وقتی بهم میگفتی که "من خیلی دوستت دارم..... من عاشقتم" که میگفتی بهم اجازه بده من بارها تکرارش کنم چون امروز میخوام بیشتر از هر روز دیگه ای بهت بگم، که چقدر با غرور فقط تو رو نگاه میکنم و فقط تو رو میخوام، بیا بغلم..... و من چقدر از تصور اومدن به بغلت احساس عجیبی میگیرم از تصور بوی تنت، لطافت دستهات و پوست گردنت و دنیای وسیع چشمهات........ تو جایی از وجود من رو لمس کردی عمرم که هیچ ورودی ای نداشت، حتی خودم هم از وجودش با خبر نبودم......

و من چقدر احساس عجیبی رو تجربه کردم وقتی بدون اختیار فقط اشک هام سرازیر شدن اما ناراحت نبودم، غصه یا غم نداشتم، کل وجودم ذوق و عشق و اشتیاق بود، و شادی بی وصف از داشتنت در زندگیم.... لرزیدن دلم برات..... که چقدر خوشبختم که تو رو دارم، تو مال منی....... و همزمان ترس از اینکه آیا من هم انقدر برای تو کامل هستم.....؟

نویسنده جمعه پانزدهم فروردین ۱۴۰۴ 12:28

یک شهر حتی اگر همه آشناهات هم توش باشن باز تا زمانی که اون یک نفر نیست غریبه.... واقعا دارم تک تک سلولهام رو حس میکنم..

نویسنده پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۴ 16:20

همم.

کاری نکردن. حرفی نزدن. اساسا انجام دادن ها جالبن. حتی انجام کاری ساده. به نظرم خیلی چیزها رو در مورد آدمهاشون میرسونه. این آدم داره غذا میپزه، این آدم داره این کار رو میکنه، این آدم داره لباس میپوشه که بره فلان جا. میدونی، جدیدا حتی غذا خوردن هم سخت شده برام. حتی اون رو هم نمیتونم انجام بدم. به نظرم بلع انرژی زیادی میخواد، پردازش غذا انرژی و انگیزه زیادی میخواد. دیگه چه برسه به اونکه پا میشه که امروز فلان غذا رو بپزه و درست کنه، بخوره، ازش عکس بندازه بذاره اینور اونور. کارای جالبین به نظرم. خیلی چیزا رو میرسونن از آدماشون.

ولی همینم که تونستم این رو بنویسم خیلی جالبه. جالب که کمه، به نظرم خیلی کار بزرگی انجام دادم.

الان که دارم حرف میزنم به چی دارم فکر میکنم..؟ نمیدونم. فکر نکنم اصلا به چیزی داشته باشم فکر کنم.

اینکه یه نفر میتونه گریه هم کنه به نظرم خیلی چیزا رو میرسونه در مورد آدمش. اصلا به نظرم اینکه خودت رو مظلوم ببینی و در رسای خودت بشینی پیش خودت سوگواری کنی و خودت رو محق ببینی و برای خودت گریه کنی خیلی چیزا رو میرسونه. خیلی انگیزه پشتشه. خیلی دوست داشتن های خودت پشتشه. خیلی تجربه عواطف و احساس داره. به نظرم خیلی خوبه که یه نفر بتونه گریه کنه. بعد اصلا من چیزی هم این تو ندارم انگار که بخواد تراوش کنه به بیرون از طریق این راه ها. قبلا احساس میکردم که شاید دارم منفجر میشم. ولی الان یه چند وقته که احساس میکنم این تو حتی دیگه چیزی هم نیست که بگم داره سنگینی میکنه روم و نمیتونم گریه کنم یا کاری کنم که برطرف بشه. دیگه حتی اون، شماها چی میگید بهش، غمباد؟ دیگه اونم نیست راستش. خالی خالی دارم میشم از تو و بیرون. جالبه

نویسنده سه شنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۴ 22:51

نشد

نمیشه

جور نمیشه

هیچی نمیشه

نمیدونم چرا. نمیشه، نمیفته، هیچ اتفاقی نمیشه. هیچی نه میشه نه میفته. کاش معتقد نبودم. کاش خدا برای اون دنیا شرط نمیکرد که نباید خودتون تصمیم اینور رو بگیرید. خود خدای من، عزیز دل من، برای من یه استثنا بذار دیگه. برای من و همه اونایی که به این حس میرسن یه استثنا بذار. کاش اینطور بود. ولی اینم نمیشه. چی بگم. چیزی هم دیگه ندارم بگم. نمیدونم. هیچ چیزی رو نمیدونم.

نویسنده دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳ 15:49

پسر، دوباره یه چیزی شده که من بابتش دارم به آب و آتیش میزنم، این خییییلی خوبه. اینکه این دنیا بازم یه چیزی داره که من انننننننقدر تو دلم هی خدا خدا کنم که بشه که بشه که بشه که بشه که بشه که بشه که بشهههههههههه. خدایا.. یعنی میشه؟؟

نویسنده سه شنبه یکم آبان ۱۴۰۳ 0:51

فردا روز جالبی میتونه باشه. زندگی و تجربه به من یاد داده بابت موقعیت هایی مثل فردا نه خوشحال باشم خیلی نه ناراحت. صرفا آنالیز کنم و بسته به موقعیت و نتایجی که بدست میان تصمیم بگیرم میتونه موقعیت خیلی خوشحال کننده ای باشه که بابتش ذوق کنم یا نه. ولی از یک سمت هم نوجوانی به من یاد داده پیش پیش ذوق کردن اونقدر میتونه قشنگ کنه کار رو و حال کنی از اون موقعیت که حتی اگه نشه هم در اون لحظه زندگی کرده باشی :)

نویسنده یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۳ 1:35

همیشه که استرس نیست :) خیلی قشنگه..... ببین خیلیا :)

نویسنده جمعه سیزدهم مهر ۱۴۰۳ 18:43

پسر من چقدر استرس کشیدم.. نمیدونم قراره چی بشه، ولی خیلی استرس کشیدم تو تک تک هر مرحله.....

نویسنده دوشنبه نهم مهر ۱۴۰۳ 16:7

داشتم با فاطمه صحبت میکردم و از دلتنگی میگفتم. یه چیزی گفت که اگه خودم مدتها نبود که تو این شرایط بودم، خیلی حال عجیبی چیدا میکردم و قلبم زخم میشد. ولی انگار الان زخم ها وجود دارن و صرفا سر باز کردن برای یه لحظه با این حرف. گفت برید خداتونو شکر کنید که همتون زنده و سالمید. برید شکر کنید، همین. چی بگم. زندگی چیکار داره میکنه.

فرودگاه امام

نویسنده پنجشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۳ 23:8

تو جاده ایم، به سمت فرودگاه امام

دارم به این فکر میکنم یکسال پیش چقدر اذیت شدم سر رفتن ثمین، چقدر اون لحظه ای که رفت تو فرودگاه، رفت، واقعا رفت و با پرواز رفت و ما با مامان بابا برگشتیم و واقعا بدون اینکه منتظر باشیم ثمین بیاد سوار بشه، برگشتیم خونه..... برگشتیم خونه..

الان هم بعد از یکسال تو همون مسیریم.. چقدر اتفاقات افتاده، چقدر گذشته، چقدر به زندگیامون عضو جدید اضافه شده..

دارم به این فکر میکنم الان چقدر هیچ حس بدی ندارم به این جاده و مسیر تا فرودگاه، برعکس حس خوب هم دارم.

دارم به این فکر میکنم یکسال بعد این موقع وقتی خودمون داریم مهاجرت میکنیم و میزنیم به دل این جاده برای رفتن، اون موقع چه حالیم..

فرودگاه امام

نویسنده پنجشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۳ 22:28

داریم میریم دنبال ثمین :)

بعد از یک سال و یک ماه دقیقا

یعنی الان خواهرم چه شکلی شده؟ یعنی الان نسبت به وطن، به خونه خونه چه حسی داره؟ یعنی الان بغل کردنش چه حسی داره.....؟

صفحه بعد
کد ذکر ایام هفته

آمارگیر وبلاگ

a=input("name: ")
بیوگرافی
یادمان باشد در آسمان ستاره ها بیشمارند که با هر لبخند ما می درخشند... .
چرا بکاهیم از این درخشندگی آسمانی ؟!
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان