رور بارانی

روزهای بارونی رو دوست دارم. انگار که آسمون بغضشو می شکنه و آروم میشه. یاد روزهایی که با برادرم شعر سیاوش قمیشی رو تو خیابون زیر بارون خوندیم به خیر :))

تو که بارون و ندیدی گل ابرا رو نچیدی

گله از خیسی جاده های غربت میکنی

تو که خوابی تو که بیدار

تو که مستی تو که هشیار

لحظه های شب و با ستاره قسمت میکنی

منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه

من خشکیده درخت توی بطن باغ و بیشه

جاده های بی سوارو سال گنگ بی بهار

تو نبودی که ببینی نگرفتی دل ما رو

همه قصه هام تو هستی 

لحظه لحطه هام تو هستی

تو خیالم توی خوابم

پا به پام بازم تو هستی

 

 

برگش مامان

دیروز مامان به همراه خواهرم برگشتند. خونه خیلی تمیز بود مامان اصلا نپرسید که من تمیز کردم یا نه!!! حتی جای پریز برق هم یادش رفته بود چه برسه به اینکه خونه چه شکلی بوده. خلاصه همه خوشحال بودن منم دلم نیومد که خوشحالی شونو به هم بزنم چیزی نگفتم... مامان خیلی دلش تنگ شده بود واسه من و خونه اش و همه جی...


گربه

همه چی از اون گربه کثیف شروع شد. مامان خونه شو به من سپرده رفته تهران ولی من که یه بار رفتم خونه نفهمیدم که در تراس باز مونده گربه اومده تو! این دفعه که رفتم دو هفته گذشته بود همه جا اثر گربه بود رو مبل های قرمز مامان رو تختش رو تخت سابق من رو فرش کمتر بود ولی بود 2 تا جای جیش و یه دونه از نوع دیگه!!! خیلی ناراحت کننده بود!

دیروز رفتم همه جا رو محکم جاروبرقی کشیدم رو مبل ها رو شامپو فرش هم کشیدم علاوه بر جارو برقی، پتوهای  روی تخت رو هم شستم ولی باز به دلم نمی چسبه یادم که می افته قلبم ریش میشه، اگه به مامان بگم قطعا تا چند سال حالش بد میشه از من که متنفر هست بدتر هم میشه نمی تونم بهش بگم ولی اگه من بودم فرش ها رو میشسنم شامپو فرش فایده نداره به نظرم

دیروز انقدر با ابر محکم شامپو فرش کشیدم دستم فلج شده شب خیلی درد میکرد احساس میکردم رگ هاش کشیده میشه امروزم هنوز خوب نشده تازه باد کرده قرمز شده حتما حقمه چون بی حواسم

خرید صبح

امروز حالم خیلی خوب بود بعد مدت ها صبح به راحتی بیدار شدم رفتم بانک و یه جای دیگه کارامو انجام دادم موقع برگشتن یهو فکر کردم که چه خوب میشه شیر محلی بخرم سمت خونه ب اینا یه مغازه است که شیر محلی خیلی خوب و خوشمزه میاره صاحب مغازه خیلی رفتارش بد بود :( بعد اینکه شیر گرفتم گفتم نیم کیلو هم رشته بده گفت نیم کیلو نداریم! یه چیزی تو مایه های این که نیم کیلو خیلی کمه من نمیفروشم و برو گمشو! بود حرفش... خیلی بهم برخورد ولی چیزی بهش نگفتم از اینکه تو دلم باد کرده ناراحتم عصری باید ب رو دعوا کنم :) چون زورم به اون مرده نرسید هر وقت که میرم بیرون چیزایی می بینم که اذیتم میکنه از رانندگی مردها گرفته تا این جور چیزا! می بینی طرف تو خیابون دو لاینه جلوی تو راه می ره یهو زرتی همون جا وامیسته یا می خوای بپیچی تو خیابون فرعی میبینی دقیقا همون جا یه مرد با اعتماد به نفس کامل پارک کرده یا نشسته تو ماشینش منتظره چیزیه! اعتماد به نفس زیادشون منو کشته......

سر کوچه مامان اینا کلی صبر کردم تا یه پیرمرده از خیابون رد بشه تا من بپیچم تو کوچه... برف هم یه کم می اومد از ماشین که پیاده شدم دیدم پیر مرده با اون هیکل نحیفش چند تا جارو گرفته دستش داد میزنه جارو!!! خیلی ناراحت شدم صحنه بدی بود. یاد انشای دبیرستانم می افتم ای کاش نیروی بیکرانی داشتم تا می توانستم از هم نوعانم .....حمایت کنم

مدرسه

جدیدا به طرز عجیبی مدرسه خوش میگذره هیچ وقت فکر نمیکردم که از کلاس رفتن لذت هم ببرم ... قبلا هم با بچه ها خوب بودیم ولی خوش نمیگذشت این طوری! این هفته یه روز مجله بردم سر کلاس تا اگه وقت اضافه اومد بخونیم مجله رو دادم یکی از بچه ها رفت فال هفته شو باز کرد واسه همه خوند بچه ها واسه هر کی که متولد اون ماه بود مسخره بازی در میاوردن و از ته دل می خندیدن... اون زنگ قبل اینکه برم کلاس دیدم معاونمون دوید کلاس بچه ها وقتی اومدم دیدم موبایل یکی از بچه ها رو کشف کرده و با یه لبخند پیروز مندانه داره از کلاس خارج میشه:) طفلک اون دختره تا آخر زنگ ناراحت بود حتی وقتی بچه ها داشتن می خندیدن اون داشت گریه میکرد چند بار فرستادمش بیرون ولی حالش خوب نشد خلاصه خیلی حس عجیبی بود همه براش ناراحت بودن ولی مجله انقدر بامزه بود که کسی نمی تونست جلوی خنده شو بگیره  

بازگشت

دیشب مامان دوباره مثل اون موقع ها شده بود امروزم که باهاش حرف زدم خیلی سرحال نبود ولی خوبیش این بود که باهام حرف میزد... هم من و هم خواهرم دیگه خسته شدیم از این حرف ها مثلا اینکه چرا فلان روز کسی به من زنگ نزد حالمو بپرسه هیچ کی براش مهم نیست من کجام؟ بچه های مردم ... سرنوشت من بدبختی بوده و ..... حالم به هم میخوره از وقتی خودمو میشناسم این حرفا موضوعات ثابت خونه ما بوده

ب میگه از کجا معلوم که روز قیامت و حساب کتابی وجود داشته باشه کسی که تو خانواده دزد و خلافکار دنیا میاد دزد و خلافکار میشه کسی که تو خانواده آروم بزرگ میشه همون جوری میشه اون دنیا چطوری می خوان حساب و کتاب کنن هر چیزی که ما الان هستیم تابع شرایط محیطمونه اخلاقمون استعداد هامون و خیلی چیزای دیگه ... اگه این طوری باشه من خیلی ناراحت میشم خیلی حرفها رو نمیشه گفت خیلی ظلم ها بی جواب می مونه تو دنیا شاید باید همه تلاشت رو بکنی که دیگران در حقت ظلم نکنن و گذشته رو فراموش کنی چون دیگه نمیشه کاریش کرد ولی چطور میشه از 30 سال گذشت... حتما من آدم ضعیفی بودم که نتونستم از حقم دفاع کنم یه دخترخاله دارم که با پدر و مادرش دعوا کرده البته سر چیزهایی که حق یک آدم معمولیه و حالا گذاشته رفته خونه دوستش که قبلا هم دانشگاهیش بوده و الان اومده تهران مجرد زندگی میکنه و سر کار میره باید از بچه های نسل جدید یاد گرفت من همیشه نگران آبروی خانوادگی و خیلی چیزهای دیگه بودم که بعدها فهمیدم واسه کسی واقعا اهمیت نداره اگر واسه بزرگترها اهمیت داشت کوتاه می اومدند تو خونه ما همیشه جای بزرگتر و بچه بر عکس بود و توقعات هم همین طور

خودشیرین

از یکی از بچه های کلاس خوشم میاد دیروز فهمیدم که بقیه معلم ها هم از اون خوششون میاد و بچه ها بهش میگن خود شیرین!!! خب بقیه هم یاد بگیرن مثل اون باشن:) وایستاده بود دم در کلاس بعد از من اومده بود روش نمیشد بیاد تو بهش گفتم بیا بعد یکی از بچه ها گفت چرا ما دیر میایم میفرستی دفتر؟! گفتم خب دختر خوبیه درسش هم خوبه تو کلاس هم گوش میکنه باید بیاد تو :) بچه ها گفتن این خود شیرینه خانوم! پیش همه معلما خودشو شیرین میکنه!! دیروز یک خانومی اومده بود تو دفتر با یکی از معلما حرف میزدن به نظر میومد داره دنبال دختر میگرده همکارم مجرده کنار من نشسته بود هی به ما دو تا نگاه میکردن و حرف میزدن! منم که حلقه مو ننداخته بودم میخواستم برم بهشون بگم اشتباه نکنیدا!!! ساعت قبلش هم اون همکارمون از ما پرسید شما چه رشته ای هستین؟! خلاصه با دوستم کلی خندیدیم خانومه خیره شدم بود از اون ور دفتر به ما چشم بر نمی داشت! واقعا الان دوره این جور کارا گذشته من که مجرد بودم هیچ کدوم از خواستگارهای مدل سنتی به من نمیخوردن که هیچ، اومدن و رفتنشون هم برام کلی پیامد داشت از اول نباید اجازه میدادم بهشون که بیان ولی خب اون موقع عقلم نمیرسید امیدوار بودم که شاید همه این طوری نباشن ولی تجربه نشون داد احتمالش نزدیک به صفره


تو

تو را از بین صدها گل جدا کردم

تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم

برای نقطه ی پایان تنهایی

تو تنها اسمی بودی که صدا کردم

بگو از پاکی چشمه منو لبریز خواستن کن

با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن

اگه از مرگ باورها از آدمها دلم سرده

نوازش کن تو دستام رو که خیلی وقته یخ کرده

همیشه فرفری

بعد از سال ها دوباره به موهای فر فریم زیتون زدم خوشگل وایستادن نمی دونم چرا این همه سال صافشون میکردم فرفری خیلی قشنگه هم اینکه خودمم  و دیگه حسرت موهای صاف رو نمی خورم:)هر کسی باید با خودش و خصوصیات خودش کنار بیاد و خودش رو همون طوری که هست قبول داشته باشه



دختر خسته

امروز از مدرسه برگشتم خیلی خسته شدم  بازم شبا خوابم نمیبره از استرس این که صبح خواب بمونم :( دلم یه خواب سنگین میخواد. مدرسه خیلی برام خسته کننده شده . یه درس یه کم مشکل بود که به یه دبیر دیگه داده بودن بچه ها رفتن اعتراض که فلانی بلد نیست و خلاصه مدیر و مجبور کردن که من برم جای اون دبیر!! جالبه که منم پارسال اولین باری بود که درس میدادم و قبل اینکه من بیام هیچ کس راضی نمیشده این درس رو بگیره من که رفتم اونجا با خوشحالی این درس رو به من دادن و منم که اصلا برام فرق نمیکرد چه درسی.... نمی دونم چرا ولی از اینکه بچه ها پشت سر اون حرف میزنن ناراحت میشم خودمم از این خانومه خوشم نمیاد ولی از اینکه بچه ها اذیتش کردن ناراحت شدم... تازه الان تمام درس های مشکل دار مال من شده ولی اینها تو ارزشیابی یه دبیر هیچ تاثیری نداره آخر سر همه یه نمره میگیرن و حتی اونایی که از مطالعه و تدریس فرار میکنن و کارهای جانبی میکنن بیشتر به چشم میان.

خلاصه این که از همه نظر ناراحتم اصلا نمی دونم دقیقا چمه... تازه مامان هم منتقل شده تهران و تو مدرسه جدید اصلا نمی تونه با بچه های اونجا کنار بیاد میگه خیلی پر رو ان... راست هم میگه بچه های شهرستان خیلی سربزیز تر و حرف گوش کن تر هستن مامان هم تو سنی نیست که بتونه با هر چیزی کنار بیاد :(