بی فردایی
از اون روزاییه که دلم میخواد فردایی نباشه... همین.
از اون روزاییه که دلم میخواد فردایی نباشه... همین.
یه فصل از داستانش رو بده بهت بخونی و دل تو دلت نباشه فصل های دیگه رو هم نشونت بده...
گاهی از همه اطرافیانم بدم می آید... گاهی از همه متنفرم...
همیشه اما میدانم.... یک روز همه چیز را میگذارم و میروم... یک روز می روم... از این شهر... از این کشور... و آن روز به هیچ کدام از کسانی که .....، هیچ نمی گویم... به خانواده ام ، قاصدک ، دوستانم و خیلی های دیگر... در سکوت همه را می گذارم و می روم... من مسافرم... و روزی بی خبر خواهم رفت...
همچنان سکوت رو ترجیح میدم... همچنان تلاش میکنم و همچنان هستم... شاید زمان ببره ولی به امید خدا برمیگردم...
شاید بگویند که دل کسی بیشتر برایتان تنگ می شود که هر روز بیشتر او را ببینید و بیشتر با او باشید... اما من به شما می گویم که دلتنگی هیچ کس برای "قاصدک" به پای دلتنگی من نمیرسد... حتی همکارش... حتی نردیکترین افراد به او... من میدانم که دلتنگی و دوست داشتن هیچ کس و هیچ کس و هیچ کس به پای من نمی رسد...
دلم بزرگ شده است... به وسعت گذشتن...
از وقتی که یاد گرفتم بعضی چیزها را در دل خودم نگه دارم، دیگر حرفی برای گفتن ندارم... نه اینجا و نه در دنیای واقعی... شاید بشود گفت این تغییر تا حد زیادی برای من خوب بود... لازم بود... خب این اتفاق نتیجه یکسری تجربه ها است... حال فقط من هستم و حرف های دلم... که محرم دیگری ندارد... که البته این برای من بد نیست... به نظرم اتفاق خوبی برای من است...
برای همین کمتر مینویسم... برای همین نظرات را بسته ام...
در میان زندگی دست و پا میزنم... همچون غرق شده ای که در آب دست و پا میزند... نه راهش را میداند و نه تسلیم میشود... فقط تلاش می کند....
*دوستان عزیزی که به فکرم هستید و به یادم هستیذ، ممنونم... در لاک خودم هستم... اگر خبر متفاوتی بشود چه از نوع خوبش و چه از نوع بدش مینویسم... به احترام شمایی که به یادم هستید مینویسم... ولی الان از دنیای وبلاگی دور شده ام... شاید هر از گاهی بنویسم...
نمیتونم بهش بگم... نمیخوام بهش بگم... ولی یه چیز خیلی مهمی رو فراموش کرده... رضا کوچولو رو یادش رفته... فراموشش کرده... و من تنهایی و حتی تو شرایط بد مالی، خودم مقرری رو پرداخت کردم... ناامید کننده است... از اینکه یادش رفته، دلم شکسته... انگار منو فراموش کرده، نه رضا کوچولو رو... پولش مهم نیست... به یادش بودن برام مهمه...
چنان اوضاعم به هم ریخته است که مرا یارای هیچ تعادلی نیست... لیوان از دستم افتاد و تو که کنارم ایستاده بودی لیوان را نگرفتی... تماشا کردی بیفتد... انتظاری نبود که آن را بگیری، ولی کاش میگرفتی... حال تو میترسی از من... و من گم شده ای بیش نیستم... من اشک هایم را پاک میکنم و هر روز رو در روی فشار می ایستم... تنها شده ام... تو ترسیده ای و کسی که بترسد نمیتواند یاری گر باشد... تو حق داری بترسی... این را به تو گفته ام... درکت میکنم... اما من تنها شده ام در این هجوم... در این کارزار... مطمئن نیستم بتوانم دوام بیاورم... اما هنوز تسلیم نشده ام... من به تنهایی می جنگم... نیازی به یاری ندارم... من باید بتوانم... چون من قوی هستم... چون من گرچه دخترم، پسرانه بزرگ شده ام... این را پسری به من گفت که از بچگی مرا میشناسد!...
دلم آغوشی میخواهد که وسعت مرا داشته باشد... وسعتی بزرگ برای قلب کوچکم... که بشود رویش حساب کرد... که اینجا باشد... دوقدمی قلب کوچکم... و مرا در لحظه های زندگیش شریک کند...
که با من راه برود... با من به گردش برود... با من بخوابد و بیدار شود... که هر روز منتظرش باشم... هر روز منتظرم باشد... که خیال هایم را به واقعیت تبدیل کند... واقعیتی که کوتاه نباشد... واقعیتی که تا نفس میکشیم ادامه داشته باشد...
که در روز بدی مثل دیروز به شانه اش تکیه دهم و گریه کنم...
بعضی وقتا هر چی فکر میکنی هیچ راه حلی پیدا نمیکنی...بعد فکر میکنی شاید حد بالای دوست داشتن این باشه که کسی رو که دوست داری رها کنی... رهاش کنی تا شاید یکی رو پیدا کنه که بتونه باهاش راحت حرف بزنه... کسایی که دور و برش کم نیستن... ولی همش شک داری...
چیکار میتونم بکنم برای کسی که خیلی دوستش دارم اما توی حرف زدن با من راحت نیست... هر کاری کنم فایده نداره... اون با من حرف نمیزنه... اصلا چرا این همه سال رابطه ای که اینقدر بی فایده است رو تموم نکرده... بعد میتونه با بعضی های دیگه، حتی بعضی دخترای دیگه خیلی راحت ساعت ها حرف بزنه... آخه چه اصراریه که وقتی با من راحت نیست با من بمونه؟!.... چرا خودش رو عذاب میده... چرا منو داغون میکنه...
تو کاری کن... من توان ندارم...
کسی هست مرا از صمیم قلب دعا کند!
او تماس گرفت و توضیح داد... شاید حتی گریه کرد... من هم اشک ریختم... او توادم را فراموش کرده بود... او فقط برای دلتنگی بعد از سفر آمده بود...برایم خیلی چیزها قابل قبول نبود... اما توضیحاتش بی تاثیر نبود... دیوانگیم را آرام کرد... من آن شب خورد شدم... گرجه اگر آن اتفاق هم نیفتاده بود، اگر موبایلش خاموش هم نشده بود، باز خیلی فرق نمیکرد و او برای دیدن من شرط گذاشته بود... این را خودش گفت... ولی میشود امیدوار بود که شاید جور دیگه ای پیش میرفت...
من بالاخره برایش حرف زدم... من دیگر به او اعتماد ندارم... من دیگر امیدوار نیستم... و دیگر طاقت اینگونه ادامه دادن رو ندارم... تمام این سالها را با اعتماد به او جلو آمدم... هیچ وقت در این ۵ سال جز او به هیچ کس دیگر فکر نکرده بودم... هیچ وقت شک نکردم... هیچ وقت از روی دلسوزی با او نماندم... اما او اینگونه نبود... این عشق در نظرم کوچک شد... و دلم آتش گرفت...
حال من ماندم و دل شکسته ای که نمیدانم باهاش چه کنم... با این حجم تنهایی چه کنم...
*ناگفته نماند که از این سفر فقط برای من سوغاتی آورده بود... سوغاتی هایی که گرچه بسیار گران قبمت یودند اما مهم تر از آن، سلیفه ای بود که به خرج داده بود و برایم بی نهایت ارزش داشت... یک کاپشن لی مارک و یک ادکلن... واقعا دلم میخواست هدیه ای از او بگیرم که او خودش به تنهایی سلیقه داده باشد و خریده باشد... بدون من... هیچ وقت نمیگذارم آن ادکلن تمام شود...
ناراحت بودم و وخسته... دلم گرفته بود... رهایش کردم تا بال بگیرد... بال و پر خودم را چیدم تا بتواند بپرد... ساعت ها گریه کردم... اشک ریختم... تاب تحملش برایم سخت بود... ولی یاد نگاهش، یاد کلافگیش گه می افتادم، تحملش برایم آسان تر میشد... برایش نوشتم... راست میگفت شبیه حرفهای بین ما نبود اما نفهمید که من از نوشتنش هدف داشتم... هدفم رها شدنش بود تا شاید به خواست دل خودش باز گردد... نفهمید هدفم چه بود... منتظر بودم او بخواهد... اما در پاسخ به حرفهایم، چیزهایی گفت که دلم را بیشتر لرزاند... گفت دوستت دارم اما به چه قیمتی؟ به قیمت اینکه گفت: تو را از همه آنها بیشتر دوست دارم! و من ماندم بین آنها... بین کسانی که به گفته خودش دوستشان داشت اما رفتنشان را نظاره گر شده بود....!!! چون من را بیشتر دوست داشت!! نمی دانست اینهایی که در نامه آخرش، تفریح و اسباب بازی خطابشان کرده بود چطور رابطه ما را خراب کرده بودند... شاید هنوز هم نفهمیده چقدر عوض شده بود... نمیدانست چقدر مرا از او دور کرده بودند... دیگر صدایم به او نمیرسید... دیگر داغون و خسته بودم...
اما امروز... امروز که تولدم بود... امروز که بعد از یک هفته به ایران بازگشت... شب قبل کلی اسمس داد... کلی هزینه کرد... ازم خواست وقتی میاد برم پیشش... گفتم میبینمت اما نمیخوام بیام پیشت... گفتم اینبار نه... اصرار کرد و اصرار کرد... اما چون دلخور بودم و ترسیده بودم... چون اعتمادم از بین رفته بود، نمیتوانستم موافقت کنم... دلم میخواست قبلش با هم حرف بزنیم... دلم میخواست بازم تو چشماش نگاه کنم... او اصرار میکرد و من در آرایشگاه بودم... به دل آری و به زبان نه می گفتم... و بعد که سوار هواپیما شد دیگر خبری ازش نداشتم تا امشب... حتی زنگ زدم جوابی نداد... شب اسمس داد دارم میام دنبالت... گفتم نمیام پیشت ولی میبینمت... همون موقع رفته بودم به صورت و ابروهام برسم... برگشتم خوابگاه، آماده شدم... مسواکم رو برداشتم!!... تنها رژ لبی رو که داشتم به لب هام زدم و گذاشتمش تو کیفم... پیش خودم گفتم میاد منو میبینه و دستم رو میگیره و با خودش میبره... بی هیچ بحثی تو چشمام نگاه میکنه و میگه دلم میخواد شب تولدت رو با هم باشیم... زدم بیرون... بهش زنگ زدم گفتم زدم بیرون، کجایی؟... گفت میای باهام؟... مکث کردم، گفتم نه... گفت منم برمیگردم خونه... اسمس زدم من نشستم رو صندلی های همینجا... نشستم به تماشای عکساش... منتظر شدم و منتظر شدم و منتظر... منتظر برای او... برای اینکه نگاهم کنه و بهم تبریک بگه... تماس گرفتم اما خاموش بود... او رفته بود... و من مانده بودم... باورم نمیشد... گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم... یک ساعتی توی خیابون نشستم و اشک ریختم... اما او نیامد که حتی یک نگاهم کند...
دیگر هیچ چیز آرامم نخواهد کرد...

صبح آواره کوچه ها شدم...

همه همکلاسیام فهمیدن من حالم خوب نیست... همه متوجه شدن لاغر شدم و زیر چشمام از همیشه گودتر شده... میخندیدم اما یکیشون میگفت تو چقدر باحالی! الانه که اشکت بریزه اما میخندی... جوابی نداشتم... گریه هام اکثرش شباست... توی این اتاق خالی که علیرغم اصرار مسئولان، هنوز جابجاش نکردم... همه چیز پخش و پلا ریخته رو زمین...
من ولی نیستم این روزا... انگار زنده نیستم... وقتی توی خیابون راه میرم حس میکنم یه روحم که سرگردان داره میچرخه... من گم شده ام...
این روزا خیلی نفس کم میارم...
*چند روز پیش توی یه مسیر طولانی با یه دختر آشنا شدم... وهابی بود... لطافت چهره اش اونقدر زیاد بود که آدم رو جذب میکرد... از خودش گفت... از سختیاش گفت... از برنامه ها و افکارش و باورهاش گفت... من که هیچ مطالعه ای از وهابی ها نداشتم و فقط میدونستم دید منفی ای وجود داره... اما من که چیز منفی ای ندیدم... نمیدونم چرا از من اینقدر خوشش اومده بود... آخرش وقت خداحافظی یه بوسم کرد و شماره ام رو هم گرفت... من فکر میکنم قلب آدم ها و احساس پشت نگاهشون میتونه یه همچین حسی رو به وجود بیاره...
خودم رو خونه خواهرم وزن کردم... توی کمتر از یه هفته اخیر، دو کیلو و نیم وزن کم کردم... یعنی الان رسیدم به وزن ۴۵ کیلو!! واقعا غذا خوردن برام سخته... اصلا نمیتونم درس بخونم... کتاب جلوم بازه ولی نمیفهمم... همه محیط اطرافم مثل درونم به هم ریخته است...
خوابم محدود شده به تو ماشین خوابیدن... حالا میخواد اتوبوس درون شهری باشه یا اتوبوس برون شهری... میخواد سرپا باشه یا نشسته... بهش از جدایی گفته بودم... بازم براش ایمیل زدم... چند باری در حد دو سه دقیقه زنگ زده و من نتونستم هیچی بگم جز اینکه خوبم(چه دروغ بزرگی)... فکر کنم حدود 200 هزار تومنی واسه تماسایی که میگیره تا الان خرجش شده باشه... اگه جواب ندم ناراحت میشه، اگه جواب بدم و چیزی نگم هم ناراحت میشه... نمیدونم چه کنم... کاش کمی فکر میکرد... کاش میفهمید چی میگم... نمیخوام عشقش را از دست بدهم حتی به قیمت خورد شدنم...

ازم پرسید چرا گریه میکنی؟... جوابی ندادم... گریه کردم... پرسید: برای چی؟ برای اون؟ برای خودت؟ آخه چرا؟... بیشتر گریه کردم... ازم خواهش کرد گریه نکنم... گفت هر کاری بگی میکنم... هر چی میخوای بگی میشنوم... فقط گریه نکن... چیزی نگفتم... بی محابا اشک میریختم... مثل هر شب... عصبانی شده بود... نمیدانست چه کند... شاید هم اشکی گوشه چشمش حلقه بست که من ندیدم...
نمیتونستم بهش بفهمونم خودم حرف جدایی رو زدم ولی از اینکه بره و دیگه برنگرده میترسم...
گفت: چرا دوستش داری؟... کمی حرف زدم اما قانع نشد... گفت: داری فرصت هاتو از دست میدی... آدمای اطرافت رو نمیبینی... فرصت های اطرافت رو نمیبینی... سکوت کردم... راست میگفت... من هیچی جز او نمیدیدم... جز قاصدکی که تکه ای از وجودم شده بود... جز قاصدکی که فوتش کرده بودم، یارای دیدن نداشتم...
آره... قاصدک هم نمی فهمید... میگفت تا حالا برات پیش اومده یکی رو ببینی که توی انتخابت بمونی و بعد انتخاب کنی و انتخابت همون اولی باشه؟... گفتم نه... هرچقدر خوب، هرچقدر مهربون... من آدم خوب زیاد دیدم اما توی انتخاب گیر نکردم...واقعیت اینه که من کسی رو نمیبینم...
حتی او که برایم آتش درست کرد و چای گذاشت... برایم ساعت ها حرف زد... قصه گفت... یک شام ساده آماده کرد... و تمام شب اشکهایم را ذره ذره قورت داد... او که چند روز بود نخوابیده بود و حتی نشسته هم پلک هایش سنگین بود... و من میدانم که بی هیچ شکایتی تمام امروز را به سختی کار خواهد کرد...
الان وقتش بود... همه حرفا بهانه بود... شاید همه اش راست بود... شاید مشکلات بود... شاید دلم شکسته بود... شاید حسودیم شده بود... اما دلیل کافی نبود... تعجب کرد که چرا یه دفعه ای حرف جدایی رو پیش کشیدم... من خسته بودم... دلم گرفته بود.... اما نه اونقدر که بخوام جدا بشم... گرچه اون این کار منو تکراری میدونه... میگه چند بار تا حالا رفتی و خودت برگشتی... اما دلیل نمیشه چون اون اینو میگه، من قبول کنم... میگه هر بار این کارو کردی یه پله تو دلم پایین اومدی... من خودم خوب میدونم که به طور واقعی فقط یه بار به جدایی فکر کردم... اونم واسه مسئله ای بود که بعد از سالها فهمیده بودم و در ضمن من اصلا در اطرافیانم ندیده بودم و هضمش برام سخت بود... تازه همون موقع هم گریه می کردم و بهش گفتم صبر کن تا با یه مشاور حرف بزنم... مطمئن نبودم که این مسئله در آینده برام مشکل ایجاد میکنه یا نه... اصلا از انعکاسش توی خانواده ام میترسیدم... اما مشاور گفت که من مراجعه کننده زیاد دارم و این موردی که میگید به نظر من نمیتونه زندگیتون رو خراب کنه... یه کم هم با خودم تنها صحبت کرد تا شدت باورهای من و اینکه آیا سخت گیرم یا نه رو بفهمه...( من سخت گیر نبودم... باورهای من سخت گیرانه نبود و نیست... برای قاصدک هنوز هم، هضم افکار من سخته... البته تو این مدت من خیلی تغییر کردم... ولی قاصدک چه اون موقع و چه الان نمیتونه افکار و باورهای من رو بفهمه... )... الان دیگه اگه بخوام پشیمون بشم دیگه نمیشه... اگه بخوام بترسم دیگه نمیشه... چون نمیخوام یه پله دیگه به عقب برگردم...
راستش باید بهش فرصت میدادم... خیلی وقت بود به این فرصت فکر میکردم اما جرات نداشتم... میترسیدم بره و دیگه برنگرده...خودش یه موقعی بهم فرصت داد که برم... یه موقعی که پدرش فوت کرد... باهام سرد شد تا من برم اما من نرفتم... بعدا بهم گفت که خواستم مهلت بدم بری... برای همین با اینکه دوستت داشتم، سرد برخورد کردم... من نمیتونم مثل اون سرد برخورد کنم تا این فرصت رو بهش بدم... البته اگه برخورد هم میکردم شک میکرد... چون روحیه من اینطوری نبود... برای همین،اینبار که دلخور شدم و مسائلی پیش اومد، دیدم فرصت مناسبیه... باید بهش فرصت بدم تا از زندان من بیرون بیاد... باید بهش فرصت بدم تا این قفسی که عشق من براش ساخته بشکنه... حالا یا پرنده ام پرواز میکنه و میره و دیگه برنمیگرده... یا اینکه وقتی آزاد شد دلش برای دوست و همراه همیشگیش تنگ میشه و برمیگرده... البته اونوقت دیگه توی قفس نمیره و بیرون قفس میشینه و آواز میخونه و منم سراپا گوش میشم... در هر صورت تا وقتی تو قفس باشه علاقه ای نخواهد داشت... شاید اینطوری گرمای نگاهم و داغی بیش از حد عشقم دیگه اذیتش نکنه...
ترسناکه... بیش از اون چیزی که فکر میکردم ترسناک و سخته... ولی لازم بود... تو نگاهش میشد حسرت پرواز رو دید... با اینکه خیلی دوستش داشتم، دیگه طاقت نگاهش رو نداشتم... کلافگیش رو از این قفس میدیدم... اما میترسیدم در قفس رو باز کنم... حالا معلوم نیست تا کی باید خیره به آسمون بمونم... که شاید خبری از پرنده ام بشه... یا شاید برای خودش کسی رو پیدا کنه و دیگه هیچ وقت برنگرده...
این روزا بعد از کار نمیرم خوابگاه... نزدیکای خوابگاه روی چمن ها میشینم و خیره میشم... ساعت ها همینطوری میشینم... رهگذرا می گذرن و گاهی یه نگاهی هم بهم میکنن... میشینم تا دیر بشه... تا شب بشه... تا خسته بشم...
*برای تویی که در نبودت کسی خنده ی واقعی ام را نخواهد دید: من مثل تو قوی نیستم قاصدک... من...
دلم گرفته امشب از این زمونه... دلم میخواد داد بزنم... دلم میخواد برم به آسمون... مرا هیچ راهی نیست... مرا هیچ کلامی برای دلداری نیست... کاش بالی برای پرواز داشتم... کاش الان میتونستم مثل روز جمعه پرواز رو دوباره بچشم... وقتی اینطور دلم میگیره فقط یه چیزی از خدا میخوام که فقط خودش میدونه...
ميشه تو رو توي هر آهنگ عاشقانه اي پيدا كرد... ميشه به ياد تو فقط چند تا موزيكو رو تكرار گوش كرد و متوجه مسير نشد... ميشه با ياد تو متوجه گذر زمان نشد... ميشه در حال فكر كردن به تو چند تا ايستگاه رو اشتباهي رفت... ميشه حتي تو رو توي انعكاس تصاوير تبليغي مترو توي شيشه مقابل تشخيص داد!!!... ميشه با فكر تو خوابيد و موقع بيدار شدن توي همون حال خواب و بيداري با ياد تو لبخند زد... ميشه هر افطار با ياد تو و با دعايي زير لب افطار كرد... كاش ميفهميدي كه چقدر خسته ام از اين انتظار... كاش اين انتظار رو به سرانجامي ميرسوندي...
*روزهاي خوبي رو از لحاظ روحي و روزهاي سختي رو از لحاظ جسمي ميگذرونم... كار جديدم خوبه... كسي كه باهاش كار ميكنم از دوستانه ... واقعا ازش ممنونم كه با برخورد راحتش فضاي آروم و راحتي رو برام فراهم كرده... من كه خيلي جاها كار كردم و شرايط و آدمهاي مختلفي رو ديدم بيشتر قدرشناس ايشون و اين محيط كاري هستم... هنوز به شرايط جديد عادت نكردم و كلا خيلي وقت كم ميارم... اكثرا بعد از كار هر بار يه كاري و يه چيزي پيش مياد... واسه همين اين مدت نبودم و ننوشتم... جمعه صبح دوستم "س" از اصفهان مياد و قراره سه روز تعطيلي رو بريم خونه يكي از دوستاي متاهلمون همين اطراف تهران... خيلي خوش ميگذره... از الان براش لحظه شماري ميكنم...
