نه اولش پيداست نه آخرش....

ه اولش پیداست
و نه آخرش
با این همه
باید تا آخرش بروم
بگذار بنشینم و
نفس تازه کنم
نترس
تصمیم من عوض نمی شود
به سنگی بدل نمی شوم
که کنار راه افتاده باشد
نترس
این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت می شوم
دوباره راه می افتم
دوباره گم می شوم
هر طور شده این راه را تا آخر می روم ...

 

خدا جون دوست دارم...

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت.در بین کار،گفتگوی جالبی بین آن مرد و آرایشگر،در مورد خدا صورت گرفت. آرایشگر گفت:من باور ندارم که خدا وجود دارد. مشتری پرسید:چرا؟ آرایشگر گفت:کافیست به خیابان بروی و ببینی.مگر میشود با وجود خدای مهربان این همه مریضی،درد و رنج وجود داشته باشد؟! مشتری چیزی نگفت و بعد از اینکه اصلاح تمام شد،از مغازه بیرون رفت.به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد،مردی را با موهای ژولیده وکثیف در خیابان دید. با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:می دانی،به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند. آرایشگر با تعجب پرسید:چرا این حرف رو می زنی؟من اینجا هستم و همین حالا موهای تو را کوتاه کردم. مشتری با اعتراض گفت:پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آرایشگاه وجود دارند؟ آرایشگر پاسخ داد:آرایشگرها هستند ولی مردم به ما مراجعه نمی کنند. مشتری گفت:پس خدا هم وجود دارد،فقط مردم به او مراجعه نمی کنند!برای همین است این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد

این روزها...

همه ادعا دارند طعم خیانت را چشیده اند...

همه ادعا دارند که بدی را به چشم دیده اند...

همه ادعا دارند که تنهایی را کشیده اند...

پس کیست که این دنیا را به گند کشیده است؟؟؟

شعر من(2)

خدایا...

تو میدانی که چون مرغابی گشنه

و چون دیوانه ی سرمست

به امید شکوه و عشق

چه روز ها که سر کردم

درست است..

سال به سال

لحظه ای با تو خلوت نکنم

زان شب تاریک با دوست

از همه یاد کنم

جز تو

جزتو ای مهربانم.

قلم به دست

اشک بر چشم

چه توبه ها که کردم و شکستم

و چه اندازه تنم هشیار است

ز شیار دل و تنهایی و عشق

 این روزها سلام نکردن انگار مد شده!

 

  آدم های اطرافم مرا می بینند

 

 اما...

 

 دریغ از یک لبخند

 

 دریغ از یک سلام

 

 دریغ از محبت

 

 چقدر احساس تنهایی می کتم

 

 چقدر احساس سردی می کنم

 

 به یک آغوش  گرم نیاز دارم ای خدا

به زخمهایم می نگری ؟!
درد ندارند دیـــــــــــــــگر
روزی که رفتـــــــــــــــی ،
مرگ تمام درد هایم را با خودش بـــــــــــــــرد !
مرده ها درد نـــــــــــــــمی کشند
حرف آخرم این
برنگرد دیـــــــــــــــگر
زنده ام نـــــــــــکن

دوست دارم...

دوس دارم ببرمت یه جای شلوغ...

خیلی شلوغ...

وایسم اون وسط نگات کنم...

بگم اینارو میبینی؟!؟

بگی آره...

بگم تو هیاهوی این همه ادما بازم چشام دنبال تو میگرده...

دلم برای تو تنگ میشه...

صداشونو میشنوی؟

بگی آره

بگم تو اوج صداها دلم دنبال صدای تو میگرده...

بگم حالا چشاتو ببند

بگو چه حسی داری؟

بگی انگار گم شدم بین یه عالمه غریبه

بگم اگه نباشی گم میشم بین یه دنیا غریبه.....

امید

شخصی را به جهنم می بردند.آن شخص در راه بر می گشت و به عقب خیره میشد. ناگهان خدا فرمود:او را به بهشت ببرید.

فرشتگان پرسیدند:خداوندا!چرا؟؟

پروردگار فرمود:او چند بار به عقب نگاه کرد..... او امید به بخشش داشت...

واژه های خیس

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

خونمون مهمون اومد وقتی در رو بازکردم دخترشون قدش حدودیک و نود بود وقتی کفشش رو درآورد یک و هفتاد وپنج شد ، اومد توی خونه گل سرش رو برداشت شدیک و پنجاه نگرانم کم کم محو بشه !