کتاب 《مهربونی》 نوشته <<سوده یامین>>

واژه ی مهربونی رو زیاد شنیدید و مطمئناَ خود مهربونی رو هم با دلتون لمس کردید.
مهربونی احساسیه که همه ی موجودات زنده می پسندند و جویاش هستند.
این کتاب دیدگاه جدیدی از مهربونی رو نشون میده و این حس قشنگ رو که داره کم کم بین آدما کمرنگ میشه، زنده می کنه و روش هایی رو ارائه می کنه که این احساس رو درونمون تقویت و شعله ور کنیم و به این وسیله درهای جدیدی از نور و رحمت رو به زندگی مون باز کنیم.
اگه تو هم جویای مهربونی هستی ، خوندن این کتاب وقت زیادی ازت نمی گیره ، پس به خودت هدیه بده و اگه با خوندنش حال خوبی نصیبت شد، به کسی که دوسش داری معرفی ش کن...

سوده یامین

شعری که نمی دونم از کیه!


خدایا سرده این پایین
از اون بالا تماشا کن...
اگه میشه فقط گاهی
خودت قلب منو"ها"کن
خدایا سرده این پایین
ببین دستامو می لرزه
دیگه حتی همه دنیا
به این دوری نمی ارزه
تو اون بالا من این پایین
دوتایی مون چرا تنها ؟
اگه لیلا دلش گیره
بگو مجنون چرا تنها؟!!
بگو گاهی که دلتنگم
از اون بالا تو می بینی
بگو گاهی که غمگینم
تو هم دلتنگ و غمگینی
خدایا...من دلم قرصه!!
کسی غیر از تو با من نیست
خیالت از زمین راحت
که حتی روز! روشن نیست
کسی اینجا حواسش نیست
که دنیا زیر چشماته
یه عمره یادمون رفته
زمین دار مکافاته!!!
فراموشم میشه گاهی
که این پایین چه ها کردم
که روزی باید از اینجا
بازم پیش تو برگردم
خدایا... وقت برگشتن
یه کم با من مدارا کن
شنیدم گرمه آغوشت
اگه میشه منم جا کن...

 


...


تمنای دیدنت ، بوسیدنت ، در آغوش کشیدنت ...

مدتی است که رهایم نمی کند !!!

چه شد که عاشقت گشتم !؟

تو همیشه عاشقم بودی و نمی دانستم !

تو در هر حال مرا می دیدی و نمی دیدمت !

تو در هر کار همراهم بودی و لمست نمی کردم !

هر شب نوازشم می کردی که آرام بخوابم و احساست نمی کردم!

چه بود که سالها عاشقیت را نفهمیدم و ندیدمت ؟!

چه شد که لحظه ای دیدم و مدهوش شدم ؟!

سالها بیتابی ام برای تو بود و نمی دانستم !

چه خوب که یافتمت !!

ولی دریغ که تو در تمام لحظاتم هستی و من از بیشترش غافلم !!!

چرا مرا فراموشکار آفریدی که اینگونه عاشقیت را هر لحظه از یاد بَرَم !؟

کاش می دانستی چه دردی دارد هنگام هوشیاری که می فهمی حتی لحظه ای فراموش کرده بودی !

کاش می دانستی بی بازگشت بودن بعضی لحظات چه طعم تلخی دارد که فراموش شدنی نیست !

کاش می توانستی تو هم دوری از خودت را حس کنی !

آن وقت دیگر مرا فراموشکار نمی آفریدی !!

دلم تنگ است ...

دلم از بی وفایی هایم گرفته ..

دلم تنگ عشق بازی با توست !

ولی دریغ که این حس خجالت رهایم نمی کند که در آغوشت بگیرم !

از تو شرم دارم ..

شرم غفلتم ،

بی وفاییم ،

نافهمیم !!

چرا هنوز عاشق منی ؟!

چرا با دیدن این همه بی وفایی سرد نمی شوی ، رهایم نمی کنی ؟!

آری ، تو راست می گویی ...

من عاشقی بلد نیستم که خیال می کنم با این چیزها عشق کمرنگ می شود !!!

عشق ابدی تو مرا از رو بُرد !!

تسلیمم .


شاید زندگی اون چیزی که ازش انتظار داری نباشه


شاید دنیا اون جایی که فکرشو می کنی نباشه


شاید آدمی اون طوری که تصور می کنی نباشه


ولی مطمئن باش خدا همیشه همون جوریه که گفته می شه !


هر چقدر تلاش کنی و مدرک دست و پا کنی که یه جایی یه چیزی گفته که اون نشده ،


بعدش بهت ثابت می شه که تو کم طاقت بودی و خوب به قضیه نگاه نکردی !


دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود!

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد،

داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد،

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد،

آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد ،

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد،

كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد،

دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"،

آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم.."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما...اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد،

او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد،

لذت برد و سرشار شد و بخشيد،

عاشق شد و عبور كرد و تمام شد،

او در همان يك روز زندگی كرد!

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!


مطلبی از "به سوی خدا"



به دنبال خدا نگرد !!!

خدا در بیابان های خالی از انسان نیست …

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست …

خدا در مسیری که به تنهائی آن را سپری می کنی نیست …

خدا آنجا نیست …

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست.

در قلبیست که برای تو می تپد ….

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد …

خدا آنجاست ...

در جمع عزیزترین هایت است …

خدا در دستی است که به یاری می گیری …

در قلبی است که شاد می کنی،

در لبخندی است که به لب می نشانی …

خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست …

لابلای کتاب های کهنه نیست …

خدا در عطر خوش نان است ،

آنجاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی

خدا در جشن و سروریست که به پا می کنی …

آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی …

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد …

آنجا نیست …

او جائی ست که همه شادند،

جائی است که قلب های شکسته ای نمانده …

خدا را در غم جستجو نکن،

در کنج خاک گرفته آنچه که سال ها روایت کرده اند، نگرد …

آنجا نیست …

خدا را جای دگر باید جستجو کنی …

جوانمرد هائی که با پای پیاده میروند به جستجوی خدا او را نخواهند یافت …

خدا نزدیکتر از آنست که فکر می کنیم

خدا اینجاست …


این گل عشقه!

 

 

 

نمی دونم چرا هروقت پای نوشتن می شینم ، غم و غصه هام یادم میاد و هوس شکوه و شکایت می کنم!

شاید دلیلش این باشه که تا زمانیکه دلم نگیره سراغ نوشتن نمیام!

ما آدما همینیم ، کاریشم نمی تونیم بکنیم ! تا وقتی که خوشیم خدا رو هم بنده نیستیم! وقتی ناخوشی گریبونمون رو می گیره ، اون وقت دست به دامن خدا می شیم!

خیلی صبر داره خدا که با ما سر می کنه!

البته کاریشم نمی تونه بکنه ، خودش خواسته ، پاشم وایستاده!

دلم نگرفته ، فقط تنگه!

تنگه واسه نوشتن ، خوندن ، خلوت کردن ، و حتی از طبیعت لذت بردن!

دلم تنگه واسه یه خلوت حسابی و تعیین تکلیف با خودم!

اگه بگم وقت ندارم دروغه!

اگه بگم منتظر چیزی هستم هم دروغه!

راستش اینه که می ترسم با خودم روبرو شم! می ترسم از چیزی که باید باشم و نیستم!

می ترسم از اینکه باز به خودم قول بدم و نتونم!!!

 

 

 

 

آسمان از آنِ توست اگر پرواز بلد باشی

 

اقیانوس مال توست اگر شنا بلد باشی

 

زمین برای توست اگر زیستن بلد باشی

 

و دنیا جای توست اگر رسم عاشقی بلد باشی !

 

 

 

 

می خوام یه قصه بگم .

البته با این اعتقاد که تموم قصه ها از واقعیت ها منشأ می گیره !

قصه ی یه آدم که شاید مثل خود تو باشه !

یه روزی از روزای معمولی خدا ، این آدم مثل تموم آدمای دیگه که خدا آفرید ، پاک و معصوم پا به این دنیای پُرماجرا گذاشت . و مثل همه ی آدمای دیگه خیلی معمولی مراحل بچگی شو گذروند تا بزرگ شد !

البته بگم من اعتقاد دارم که درسته همه ی زندگی ها یه روند کلی داره ، ولی هیچ کدومش مثل اون یکی نیست و هر کدوم خودش یه شاهنامه ی جداست !

ولی بچگی این آدم ما ، با تموم فراز و نشیباش ، میشه گفت یه زندگی معمولی بوده !

تا اینکه به سن (به اصطلاح عام) بلوغ می رسه ، همون جایی که همه ی آدما وقتی بهش می رسن رنگ و روی این دنیا براشون به کلی عوض می شه ! و اونجاست که کم کم دستشون میاد اصل این دنیا اونی نیست که تا بحال حس کرده بودن !

آدم قصه ی ما شاید مثل همه ی آدمای دیگه شروع می کنه به جنگیدن با اون چیزی که تا به اون روز دیده و شنیده بود و یا اطرافیان به خوردش داده بودن و چیزی که تازه حس می کرد ! دوران تلخی بود ! هیچی دیگه شیرینی دوران کودکیشو نداشت ! آدما دیگه مثل قبل صادق به نظر نمی یومدن ! دنیا دیگه رنگاش شاد و نورانی نبود ! بیشترش شده بود تیرگی و انزوا !

توی اون روزای تلخ و توی اون دوران حساس سنی ، یه روزی که داشت مثل روزای دیگه به زحمت سپریش می کرد ، به یه آدم دیگه ای بر می خوره که یهویی دلش می ریزه و یه حس تازه و عجیب بهش دست می ده ! همیشه از اطرافیان واژه ای بنام عشق رو شنیده بود ولی حسش نکرده بود و فهمید که باید این حس همون عشقی باشه که همیشه حرفش همه جا بوده و هست!

حس خیلی خوشایندی بود ! تو اون دوره که همه چی زشت به نظر میومد اون حس واسش قشنگترین چیز دنیا بود ! با اینکه اون آدمِ دیگه رو به ندرت و گاهی می دید و هیچ ارتباطی باهاش نداشت و شاید اصلاً از حس اون خبر نداشت ولی تموم روزا و لحظه هاشو با تقویت و لذت بردن از اون حس می گذروند !

چند سالی رو با اون حس زندگی کرد و تجربه کسب کرد ، آدمای زیادی اطرافش میومدن و می رفتن و اون از هر کدومشون یه درسی می گرفت ! تا اینکه یه روزی حس کرد که اون حس دیگه داره اذیتش می کنه !

که چی بشه ؟! تا کی ؟! برای چی ؟! اینا سوالایی بود که از خودش می پرسید . و این شروع گشتن به دنبال حقیقت شد !

دیگه بحران بلوغ رو پشت سر گذاشته بود ؛ دیگه داشت رو به عاقل و بالغ شدن می رفت ، اون حس هر چقدر هم قشنگ و شیرین ولی چیزی نبود که ارضاش کنه و بشه بهش گفت عشق !

شروع کرد به مطالعه و پرس و جو از اطرافیان و شنیدن قصه های مختلف زندگی دیگران تا بتونه از توش چیزی رو در بیاره که همش حس می کرده تو زندگیش کمه ! تو اون دوران دیگه شلوغی روز رو دوست نداشت و رو آورده بود به سکوت و تنهایی شب !

تا اینکه یه کتابی به دستش رسید که مطالب جدیدی توش بود و با بقیه کتابایی که تا اون روز خونده بود خیلی فرق داشت ! خیلی به دلش نشسته بود و حس کرد که همون چیزیه که سالهاست دنبالشه !

اون کتاب درد دلای یه آدم بود با خداش که جوری با عشق حقیقی همراه بود که خوندنش آدم قصه ی ما رو منقلب کرد ! و اونجا بود که فهمید تموم این دنیا و زیورآلات توش و آدمای جورواجورش همه میان و می رن و تموم می شن و فقط اون خداست که همیشه هست و عشقش همیشه پابرجاست ! و این همون چیزی بود که روحش دنبالش بود و بخاطرش بی تابی می کرد !

از اون موقع عشق خدا رو شناخت و تموم زندگی براش معنا پیدا کرد ! تازه معنی رنگای مختلف دنیا رو می فهمید ! تازه انگیزه واسه ادامه زندگی پیدا کرد ! اون موقع بود که یاد گرفت برای عاشق خدا شدن باید عاشق تموم بنده هاش شد ! باید به همه چی عشق ورزید تا عشق به خدا رو یاد گرفت ! باید قشنگ به دنیا نگاه کرد تا قشنگیاشو دید و معنی زندگی رو فهمید !

اون موقع بود که حس کرد چه تکلیف سنگینی گردنش هست که باید انجامش بده ! باید جلوه ای بشه از ذات پاک خدا که روز ازل بهش عنایت کرده بود ! خیلی سخت به نظر می یومد ولی شیرین و دوست داشتنی بود ! دیگه روحش احساس ناآرومی نمی کرد ! دیگه افسرده و گوشه گیر نبود ! حس می کرد تازه متولد شده و تموم طبیعت اطراف براش جلوه گاه خدا شده بود !

و از اونجا آدم قصه ی ما عزمشو جزم کرد که بره به دنبال اعتقاداتش و سعی کنه اون جوری که دوست داره زندگی کنه !

این قصه ی منم مثل همه ی قصه های دیگه تموم شد و شاید اون جوری شد که من دلم می خواست ولی می تونه خیلی شبیه به قصه زندگی تو یا من یا یه آدم دیگه باشه !

مهم نیست که آخر قصه از نظر دیگران تلخ یا شیرین باشه ، مهم اینه که از نظر من اونی باشه که واسش تلاش کردم !

 

 

 

...

 

 

باران می بارد ...

صدایش مدهوشم می کند

به کنار پنجره می روم

تماشایش می کنم

چقدر زیباست !

دلم می خواهد به زیرش بروم تا خیسِ خیس شوم

و دلم را از تمام گرفتگی ها بشویم

چشمم به باغ همسایه می افتد

چه سرسبز و دل انگیز است !

صدای نفس عمیق کشیدن درختانش را می شنوم !

خوش به حالشان !

چه لذتی می برند زیر این باران تند !

بهشان حسودی ام می شود !

دلم می خواست بتوانم به آن باغ بروم و لابلای آن درختان زیر آن باران نفسی بکشم !

در این چهاردیواری تنگ ،

در این تنهایی سرد ،

آه ...

مدتهاست که دلم گرفته و تنگ است

مدتهاست که هوای سفر دارم

مدتهاست که دلم مثل این باران سیر نباریده

دریغ از این زندگی که مجال نفس کشیدن را از من گرفته !

صدای باران قطع شد !!!

او هم دیگر به حال من نمی بارد !

چه غم انگیز است سکوت و سکون و تنهایی !

 

 

من برگشتم!

 

بعد از یه غیبت طولانی ، اومدم تا ببینم : چه بودم و چه شدم؟!

همیشه وقتی یکی از دوستام ازدواج می کرد و ناپیدا می شد ، با خودم می گفتم شوهره رو دیده و همه رو فراموش کرده! نمی دونستم خودمم وقتی شوهره رو ببینم همه چی رو فراموش می کنم!!!

نه اینکه بخوام فراموش کنم ، ولی این اتفاق بزرگ و این تغییر بزرگ تو زندگیم باعث شد خودم هم بخوام یه سری چیزا و یه سری روابط رو عوض کنم یا کم و زیاد کنم.

زندگی پیشمو خودم انتخاب نکرده بودم و سرنوشتم بود ، واسه همین زیاد نمی تونستم توش تغییر و تحول بدم ، ناچار به قبول بعضی چیزا بودم! ولی این زندگی انتخاب خودمه!! دیگه نمی تونم به جاهای بدش یا بهتره بگم جاهایی که باب میلم نیست ، بی اعتنا باشم یا از کنار خیلی مسایل سَر سَری رد شم!

تموم این انتخابا تو فردا و آینده م تاثیر داره ، اونم چه تاثیری!

واسه همین یک سال طول کشید تا جای خودمو تو این زندگی تا حدودی پیدا کنم!! البته حالا کار زیاد داره ، ولی تا حدودی از اون سردرگُمی اول زندگی در اومدم!

وقتی به خودم قبل از ازدواج و بعدش نگاه می کنم ، چقدر تغییر کردم!

راستشو بگم من اون سوده ی قبل از ازدواج رو بیشتر دوست داشتم! چون بیشتر به خودش توجه می کرد و همین طور به خداش!!!

وقتی با خودم تنها می شم و به خودم فکر می کنم ، می گم شاید نیازه یه مدت از خودم دور شم تا بهتر خودمو بشناسم ، بعدش تنم می لرزه که نکنه این دور شدن انقده ادامه پیدا کنه که دیگه نزدیک نشه!

بعدش دیگه تموم سعی خودمو می کنم که کامل از فکرش بیام بیرون و منتظر شاید یه تلنگر بمونم!

 

 

ماه فرشته بارون مبارک!

 

 

 

لالا لالا نخواب ...

 

 

لالا لالا نخواب سودی نداره

 

همون بهتر که بشمری ستاره

 

همون بهتر که چشمات وا بمونه

 

که ماه غصه ش نشه تنها بیداره

 

 

لالا لالا نخواب بازم سفر رفت

 

نمی دونم به کارون یا خزر رفت

 

فقط دردم اینه مثل همیشه

 

بدون اطلاع و بی خبر رفت

 

 

لالا لالا نخواب میدون جنگه

 

دست هرکی می بینی یه تفنگه

 

یه عمره دور چشماش گشتم اما

 

نفهمیدم که اون چشما چه رنگه!

 

 

لالا لالا نخواب زندونه دنیا

 

سر ناسازگاری داره با ما

 

بشین ، بازم دعا کن واسه اونکه

 

ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها

 

 

لالا لالا نخواب اون راه دوره

 

خدا می دونه که حالش چه جوره

 

توی خلوت می گم ، اینجا کسی نیست

 

خداییش که دلم خیلی صبوره

 

 

لالا لالا نخواب تیره ست چراغم

 

مثل آتشفشان می مونه داغم

 

به جون گلدونا کم غصه ای نیست

 

هزار شب شد ، نیومد باز سراغم

 

 

لالا لالا نخواب ، خواب که دوا نیست

 

دل دیوونه داشتن که خطا نیست

 

می گن دست از سرش بردار نمی شه

 

آخه عاشق شدن که دست ما نیست!

 

 

لالا لالا نخواب تنها می مونم

 

کمک کن قدر چشماتو بدونم

 

چرا چشمات پُرِ خشمه عزیزم؟

 

مگه من مثل اون نامهربونم؟!

 

 

لالا لالا نخواب ماه و نگاه کن

 

من اسفند و میارم تو دعا کن

 

بگو برگرده ، پیش ما بمونه

 

کتاب حافظ و بردار و وا کن

 

 

لالا لالا نخواب سرما تو راهه

 

همیشه عمر خوشبختی کوتاهه

 

می گن با یه فرشته اونو دیدن

 

دروغه ، جون دریا اشتباهه

 

 

لالا لالا نخواب تلخه جدایی

 

کمر خم می شه زیر بی وفایی

 

تو بیدار باش ، همه تو خواب نازن

 

برای کی بخونم پس لالایی؟!

 

 

لالا لالا نخواب تنهایی زرده

 

اگه طولانی شه مثل یه درده

 

اگه چشم انتظار باشی که هیچی

 

دروغ می گی به دل که برمی گرده!

 

 

لالا لالا نخواب اشکت زلاله

 

مثل بارون پای نخل وصاله

 

من و تو هم شب و هم قلب و کُشتیم

 

ولی اون چی؟! چقدر اون بی خیاله!

 

 

لالا لالا نخواب دنیا خسیسه

 

واسه کم آدمی خوب می نویسه

 

یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده است

 

یکی پلکاش تو خوابم خیس خیسه

 

 

لالا لالا نخواب عاشق یه سیبه

 

همیشه سرخ و تب دار و غریبه

 

تا اون بالاست ، رسیده ست اما تنهاست

 

پایینم که بیفته بی نصیبه

 

 

لالا لالا نخواب اینجا سیاهی

 

پره اما تو تنگ قصه ماهی

 

اونی که ماها رو بیدار نگه داشت

 

الهی خواب باشه حالا ، الهی!

 

 

لالا لالا نخواب تا اون بخوابه

 

بشین انقدر تا که خورشید بتابه

 

زمونی که یقین کردم بیدار شد

 

بخواب با یاد عکسی که تو قابه

 

 

لالا لالا بخواب بیداره حالا

 

دیگه باید بخوابی پس تو لالا

 

بخواب دیگه تو می تونی بخوابی

 

ببین خورشید اومد بالای بالا!

 

 

لالا لالا اینم بود سرنوشتم

 

این از امروزم و این از گذشته م

 

نمی خوابم تا تو برگردی یک روز

 

منم خوابو واسه اون روز گذاشتم.

 

 

« مریم حیدرزاده »

 

 

 

...؟

 

 

خیلی وقته ننوشتم ،

 

دلیلش نداشتن وقت یا هر چیز دیگه ای نیست ،

 

فقط حسش نیومد!

 

یه مدته دلم نمی خواد با خودم خلوت کنم ،

 

الآنم نمی دونم چرا دارم می نویسم!

 

وقتی با خودم خلوت می کنم ،

 

بابت کارایی که نکردم یا باید نمی کردم ، به خودم گیر می دم ،

 

و چون دلم غُرغُرای خودمو نمی خواد ،

 

پس ترجیح می دم خلوت نکنم!

 

شاید یه جورایی از دست خودم خسته شدم که انقده حرف گوش نکنم!

 

ساعتای بیکاریمو با کارای غیرواجب پر می کنم ،

 

در حالی که خیلی کار واجب جلوی چشم رژه می رَن!

 

و من ذهنمو درگیر چیز دیگه می کنم که مثلاً فراموش کنم!

 

ولی حیف که این درگیری هیچ نتیجه ای جز سفید شدن موهام و زیاد شدن جوشای صورتم واسم ندارن!

 

معمولاً واسه ساعتام برنامه ریزی می کنم ،

 

ولی یه مدته دلم نمی خواد با برنامه پیش برم و عشقی زندگی می کنم!

 

اما این عشق ، اون عشقی که همیشه ازش صحبت می کنم نیست!

 

تقریباً نقطه ی مقابل اون می شه!

 

معمولاً از اینکه چرا همیشه هیچ چیز سر جای خودش نیست می نالم ،

 

ولی گاهی اوقات (مثل الان) خودم چیزا رو جابجا می کنم که سر جاشون نباشن!

 

چقدر عجیبیم ما آدما!

 

خدا حق داشت به خودش تبریک بگه واسه خلقتمون!

 

چون انقده پیچیده ایم که خودمونم سالها با خودمون زندگی می کنیم و کلنجار می ریم باز موفق به شناختن خودمون نمی شیم!

 

بازم آخرش چیزی از خودمون می بینیم که تموم سالهای قبلمونو زیر سوال می بره!!!

 

 

 

سکوت از فریدون مشیری

 

 

 

دلا شب ها نمی نالی به زاری

 

سر راحت به بالین می گذاری

 

تو صاحب درد بودی ، ناله سر کن

 

خبر از درد بی دردی نداری

 

 

بنال ای دل که رنجت شادمانی است

 

بمیر ای دل که مرگت زندگانی است

 

 

مباد آن دم که چنگ نغمه سازت

                                               ز دردی برنیانگیزد نوایی

مباد آن دم که عود تار و پودت

                                                 نسوزد در هوای آشنایی

 

دلی خواهم که از او درد خیزد

 

بسوزد، عشق ورزد، اشک ریزد

 

 

به فریادی سکوت جانگزا را

                                     به هم زن ، در دل شب های و هو کن

وگر یارای فریادت نمانده است

                                             چو مینا گریه پنهان در گلو کن

 

 

صفای خاطر دل ها ز درد است

 

دل بی درد همچون گور سرد است!

 

 

 

 

خوش به حال...

 

خوش به حال آنان که نیاز خود را به خدا احساس می کنند ، زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است.

 

خوش به حال فروتنان ، زیرا ایشان مالک تمام جهان خواهند گشت.

 

خوش به حال گرسنگان و تشنگان عدالت ، زیرا سیر خواهند شد.

 

خوش به حال آنان که مهربان و باگذشتند ، زیرا از دیگران گذشت خواهند دید.

 

خوش به حال پاکدلان ، زیرا خدا را خواهند دید.

 

خوش به حال آنان که به سبب نیک کردار بودن آزار می بینند ، زیرا ایشان از برکات ملکوت آسمان بهره مند خواهند شد.

 

چشم ، چراغ وجود انسان است. اگر چشمتان پاک باشد ، تمام وجودتان نیز پاک و روشن خواهد بود. ولی اگر چشمتان با شهوت و طمع تیره شده باشد ، تمام وجودتان هم در تاریکی عمیقی فرو خواهد رفت.

 

شما نمک جهان هستید و به آن طعم می بخشید. اما اگر شما نیز طعم خود را از دست دهید، وضع جهان چه خواهد شد؟ در این صورت ، شما را همچون نمکی بی مصرف دور انداخته ، پایمال خواهند ساخت.

 

شما نور جهان می باشید. شما همچون شهری هستید که بر تپه ای بنا شده و در شب می درخشد و همه آن را می بینند. پس نور خود را پنهان مسازید ، بلکه بگذارید نور شما بر مردم بتابد ، تا کارهای نیک شما را دیده ، خدا را تمجید کنند.

 

 

                                                                  " انجیل عیسی مسیح "

 

 

دوستت می دارم

 

 

سحر  بلبل  حکایت  با  صبا  کرد                 که عشق روی گل با ما چها کرد

از آن رنگ رخم خون در دل افتاد                 وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد

 

در تلاطم لحظه هایم

نور بی رنگت ، پُررنگتر از همه ی رنگها

مرا در آغوش می گیرد و آرامشی می دهد که بی رنگ و نظیر است.

دوستش می دارم ،

چون تو را دوست دارم.

لحظه هایم بی تو ، خالی و بی معنی است ،

و چه خوب که تو همیشه و هر لحظه هستی

که تنهایم نمی گذاری

و در اوج دلتنگی ام ، آرام جانم می شوی.

دنیایم با تو دیگر پوچ نیست ،

فردایم با تو پُر معنی است ،

و عشقم با تو جاودانی است.

نمی دانی چقدر شادم که تو را یافتم

و سرگردان هیچ ها و پوچ ها نماندم.

نمی دانی چقدر لذتبخش است داشتن تو و بودن با تو.

چه زیباست راهی که پیش رویم نهادی

و من فقط هنگامی که از آن گذر کردم قادر به دیدن حکمت و چیدمانش هستم!

و چه زیباتر این تکرارها که می توان گام بعدی را با تجربه ی گام قبلی برداشت!

چه هیجان انگیز است خطر کردن در راه تو

که به ظاهر سخت و در باطن دلنشین است.

دوستت می دارم نه به خاطر اینکه دوستم می داری

بلکه به خاطر اینکه لایق دوست داشتنی و نمی توان دوستت نداشت!

 

 

 

هر جا که هیچ کس و هیچ چیز نیست ،

تو هستی

هر جا که همه کس و همه چیز هست ،

تو هستی

 

هستی

تا باشم

هستی

تا بودن رو یاد بگیرم

هستی

چون لایق بودنی

هستی

تا به هر کس و هر چیز عشق بدی.

 

 

سفری باید کرد

 

سفری باید کرد!

دست در دست هزاران غمخوار،

                                    مقصدی باید یافت

در جهانی سرشار

از شکوفایی و از عطر بهار!

 

هر کجای دنیا ،

             ریشه در خاک زمین باید داشت

هر کجای دنیا ،

             می توان بوته ی «خوبی» را کاشت

             می توان دست به دست هم داد

هر کجای دنیا ،

             پرچم صلح و صفا را افراشت

             می توان فاصله ها را برداشت!

 

سفری باید کرد!

به جهانی که به اندازه ی یک گام نگه فاصله نیست

           پای دل را بکشیم آن سوتر

                        پشت دیوار دلی هست شبیه دل ما

        هشدار ، هشدار

                                 زیر این گنبد آبی بلند

من و تو ، ما ، باشیم

من و تو جا نگذاریم محبت را در حیطه ی باغ خودمان!

فکر آن غنچه ی پژمرده ز دود

فکر آن ریشه ی محروم ز کود

فکر هر بود و نبود ، باید بود!

 

من و تو ، ما ، باید

             شستشویی بدهیم ،

                          دل خود را به نسیم و گل و باد

                          دور از کینه و از زشتی یاد!

من و تو ، ما ، باید

                             گل عاشق باشیم

            در کویر دلها ،

                           چون شقایق باشیم

شاخساران حقیقت بزنیم ،

روی هر غنچه و هر گل ، هر خار

                     «خار هم در بغل گل زیباست

                                           گل بی خار نماد تنهاست»

من و تو ، ما ، باید

                 رُفت و روبی بکنیم ،

                                    دل خود را ز زمستان پار

من و تو ، ما ، باید

                      سر به سجاده ی سبزی بنهیم ،

        گفتگویی بکنیم

                                   با خداوند بهار!

 

سفری باید کرد...

 

                                        " حمید رفیعی "

 

 

 

 

         ستاره های نقره ای فدای مهربونیات

 

 

       یه دل که بیشتر ندارم اونم فدای خوبیات

 

 

 

 

 

 

 

 

به یاد ندارم ، اما می دانم که تو چگونه مرا آغازیدی.

 

به یاد ندارم ، اما آثارش را می بینم.

 

 

لحظه ی اول ، تصمیم

 

لحظه ی دوم ، اراده

 

و لحظه ی آخر ، من!

 

 

شاید لحظه ای طول کشید تا "من" شوم اما می دانم در همان یک لحظه عشق ها بکار بردی!

 

مُشت اول از گِل را که برداشتی ،

 

نگاهی محبت آمیز به آن انداختی و با خود گفتی :

 

تو را با پوستی تیره و دلی مهربان می سازم

 

و در مُشت گِل دوم مقداری صداقت و اعتماد به نفس افزودی

 

و در ازای هر مشت ، بهترینهایت را در من نهادی

 

تا شکلی کلی گرفتم!

 

قدمی به عقب نهادی و نگاهی دوباره و عمیق تر کردی

 

نگاهت را نمی دیدم اما مهر را در آن احساس کردم!

 

حتماً با خود گفتی :

 

صورتی متفاوت و زیبا چون سیرتت برایت می سازم

 

و با دستان گرمت به جزئیاتم پرداختی ؛

 

دست و پاهای ظریف ،

 

گوش و دهان و بینی و ابرویی نرمال ،

 

و چشم که می دانم با ظرافت خاصی پروراندی

 

و زبان که می بینم قدرت فراوانی به آن دادی

 

تا شکلم کامل گشت.

 

 

و نوبت به دل رسید!

 

من نمی دانم اما گویا بیشترین زمان و انرژی و اراده را در آن بکار بستی!

 

و برای آن گشتی و بهترین جنس گِلت را برداشتی

 

و بهترین شکل را به آن دادی

 

و زمانی که آماده شد

 

هنگامی که در سینه ام می گذاشتی

 

من نمی دیدم اما عشقت را حس کردم!

 

و من تقریباً کامل شدم!

 

چند قدم به عقب رفتی و مرا خوب نظاره کردی

 

ندیدم اما می دانم لبخند بر لبانت نشست!

 

و در دل بر خود بالیدی!

 

 

و اکنون زمان پایان کار بود!

 

از همان فاصله

 

با عمیق ترین و زیباترین احساساتت

 

قسمتی از روحت را در من دمیدی

 

و من جان گرفتم!

 

و آنجا دیدمت!

 

به یاد ندارم اما می دانم دیدمت!

 

و تو مرا خواندی

 

و از علمت به من آموختی

 

پیشنهادی به من دادی

 

که به هر که داده بودی رد کرده بود!

 

اما من پذیرفتم!

 

بعد ماموریتی دادی

 

و برای آن توانی به من دادی و مرا راهی این سفر ساختی!

 

و گفتی که به یاد نخواهم داشت!

 

و من وقتی نفس کشیدن آغازیدم ،

 

تمام عشقت را از یاد برده بودم!

 

اما لحظه ای از زندگی نبود که حسش نکرده باشم!

 

 

 

 

دلم می خواد...

 

 

دلم می خواد قشنگترین عاشقونه ها رو واست بگم

ولی حیف که هیچ عاشقونه ای به قشنگی عشق تو نیست!

 

دلم می خواد زلالترین احساسها رو تقدیمت کنم

ولی افسوس که هیچ احساسی به زلالی وجودت نیست!

 

دلم می خواد نابترین عشق ها رو نثارت کنم

ولی دریغ که هیچ عشقی به بزرگی مهربونی تو نیست!

 

دلم می خواد خالصانه ترین حرف دلم اسم تو باشه

ولی چه کنم که هیچ حرفی لایق حتی لحظه ای از تو نیست!

 

دلم می خواد صادقانه ترین تمنای دلم تو باشی

ولی حتی صداقتم پیش تو کم میاره!

 

دلم می خواد عارفانه ترین غزلهام مال تو باشه

ولی عرفانم واسه وصفت ناچیزه!

 

دلم می خواد بهاری ترین شروع زندگیم به نام تو باشه

ولی دریغ که آغاز بهارم پیش تو دیره!

 

دلم می خواد می تونستم حتی لحظه ای مثل تو باشم

ولی حیف که لحظه ها زودگذ رن و منم نالایق!

 

 

 

 

 

وقتی که زندگی واسم سخت می شه ،

وقتی که دنیا به کامم تنگ می شه ،

وقتی که دیگه چیزی واسم نمی مونه که بهش چنگ بزنم و خودمو باهاش مشغول کنم ،

وقتی که دیگه کسی دورم نمی مونه که باهاش باشم و خودمو سرگردونش کنم ،

اون موقعست که یادم می یاد که تو هم هستی که می شه سراغش رفت!

با چه روئی می یام سراغت؟!

 

یکی نیست بهم بگه :

اینه رسمش!؟!

بی وفایی و بی معرفتی هم واسه خودش اندازه داره!

چقدر می تونی از آدمیت به دور باشی ای به ظاهر آدم؟!!

خوشی هاتو با کی قسمت می کنی؟

انقده خسیسی که خوشیهات فقط مال خودت باشه؟!

پس اون دلت تو سینه واسه چی انقده تند تند می زنه؟!

واسه چیزا و لحظه هایی که زودگذر و فانی ان؟

مگه نمی دونی که اون روحی که تو بدنته نامیراست و به غذا احتیاج داره؟

مگه نمی بینی که این چیزایی که به خوردش می دی به مزاجش سازگار نیست و اذیتش می کنه؟

چقدر خودشو به در و دیوار جسمت بزنه که غذای خودمو بهم بده نه چیزی که خودت دوست داری؟

چرا به جای آروم کردنش بهش بی محلی می کنی؟!

می خوای پشیمونش کنی از کنار تو بودن؟

نمی دونی اگر راه داشت پرواز می کرد و می رفت از همونجا که اومده!

اینه رسم امانتداری؟!

چی داره این دنیا که همه چیزای غیر این دنیایی رو بهش فروختی؟

 

چرا کسی سَرَم داد نمی زنه که :

ای بشر ، بیا یه کم حداقل با خودت صادق باش!

انقده خودتو با مشغولیات دور و برت گول نزن!

تو اینی نیستی که تو ظاهر واسه خودت درست کردی!

تو نمی تونی انقده کوچیک باشی!

بلند شو و یه نگاه حتی سَرسَری به قد و قامتت بکن!

این هیبت ، هیبت یه آدم نیست!

بلند شو ،

بزرگ شو ،

بازم قد بکش ،

رشد کن ،

تو می تونی همقدِ آسمون شی!

حتی بلندتر!

چرا انقده خودتو دست کم می گیری؟!

پاشو تا به خورشید برسی ،

تا ستاره ها از تو نور بگیرن ،

تا ماه در برابر تو ناچیز شه!

بلند شو و بهش نشون بده که انقدا هم نمک نشناس نیستی!

نشون بده می بینی محبتاشو و حس می کنی عشقشو.

پاشو عاشق باش.

 

آره ، شرمنده و خجالت زده ام پیشت ،

می دونم انقده مهربونی که ازم می گذری و می بخشیم ،

ولی من نمی تونم به همین راحتی از خودم بگذرم ،

تا رسم عاشقی رو کامل ازت یاد نگیرم آروم نمی گیریم!

 

 

 

میکده عشق

                                            

 

خطا بسیار کردم ، دیده بر حقیقت بسیار بستم ، از شنیدن صدایت غافل گشتم ، از "خود بودن" بسیار فاصله گرفتم و از "برای تو بودن" دور ماندم. دلم از خودم تنگ است!

 

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش         وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

 

در این ماه مبارکت که فرصتی است برای من که "من" شوم و از "تو" باشم ، مرا جانی دوباره ده و لایق گردان که از این لطفت بهره جویم.

 

زان باده که در میکده عشق فروشد       ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

 

دیگر توان هیچ کس و هیچ غم و هیچ غیر تویی مرا نیست. دستم را بگیر ، توانم ده ، چشمانم را بگشا ، قلبم را روشنایی بخش ، و به روحم آرامشی مملو از بزرگی ات ارزانی دار.

 

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش    ای درج محبت بهمان مهر و نشان باش

 

خطاهایم را ببخشا ، از دور بودنم بگذر ، غفلتم را نادیده اِنگار ، و ناپاکی ها را از من دور بگردان. برای از تو شدن سالها صبر و تلاشی که بباید را خواهم داشت.

 

تا بر دلش از غصه غباری ننشیند          ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش

 

از برای تو باید زیست ، و از برای تو باید شد ، و از برای تو باید خواند. تو را باید سرود ، و تو را باید درود. به امید دیدن کویت و رسیدن به "شاید دورترین نزدیکی ات" زندگی خواهم کرد.

 

 

حافظ که هوس می کندش جام جهان بین     گو در نظر آصف جمشید مکان باش

 

دلم را بپذیر و تنها دلدارم باش.

 

 

رمضان مبارک

 

 

آخرین گناه

و شاید بزرگترین گناه

 

استغفر الله ربی و اتوب الیه

استغفر الله ربی و اتوب الیه

استغفر الله ربی و اتوب الیه

 

در این ماه عزیزت ببخش و بگذر از ما

بیامُرزمان

خطاهایمان را ببخشا

ما را به راست ترین راه هدایت فرما

و در پناه خود دار

به ما توفیق روزه داری و رازداری ات را بده

و خیرمان را بپذیر

ای معبود عالمیان

و ای زیباترینِ زیبایان

 

شُکر.

 

 

وقتی حس عاشقیم گل می کنه...

 

وقتی حس عاشقیم گل می کنه

حس شاعریم هم گل می کنه

حس دیوونگی هم همراش می یاد

اون وقت آماده ام برای آتشفشان احساسات

برای ، دنیا رو از محبت لبریز کردن

برای اینکه خودم باشم

خودِ خودِ واقعیم.

 

وقتی حس عاشقیم گل می کنه

دلم می خواد تموم دنیا رو شاد کنم

تموم غما رو آزاد کنم

ببارم واسه ی سبک شدن هر دلی

بتابم به نیاز هر درد دلی

باشم برای خودم

برای خودِ واقعیم.

 

وقتی حس عاشقیم گل می کنه

فراموش می کنم تلخی های اطراف رو

یادم می یاد که فقط مهربونی اثربخشه

دلم می خواد به یاد همه بیارم که با احساس زنده ان

که فقط عاطفه می مونه

که فقط عشق جاودانه ست

ببالم به خودم

به خودِ خودِ واقعیم

 

وقتی حس عاشقیم گل می کنه

دنیا واسم کوچیک می شه واسه عاشقی

لحظه واسم کم می یاد واسه عشق ورزیدن

زندگی واسم خوش رنگ می شه با رنگ عشق

دلم می خواد همه جا رو لبریز از گل و ستاره کنم

دلم می خواد به همه دودستی "لطف" هدیه کنم

می خوام فقط عشق رو فریاد بزنم

بخاطر خودم

خودِ واقعیم.

 

وقتی حس عاشقیم گل می کنه

تو واسم یه جور دیگه می شی

تو واسم عزیزتر و بزرگتر و مهربونتر می شی

تو ، تو زندگیم پُررنگتر می شی

واسم مثل خودم می شی

نه! ، من یه کم مثل تو می شم

اونوقت دلم می خواد تا مثل تو نابترین و پاکترین عشقو نثارت کنم

دلم می خواد دل و جونمو صاف کنم و ارزونیت کنم

می خوام فقط از تو بخونم

فقط از خودت

از خودِ خودِ واقعیت.

 

فقط "تو" باشی

 

 

می خوام از عشق بگم ،

فقط از عشق

نه هیچ چیز دیگه ی این دنیا

می خوام از عمیق ترینشون ، از عشق بگم

می خوام با عشق ،

چشام فقط زیبایی ها رو ببینه

دلم فقط زیبایی ها رو حس کنه

می خوام با عاشقی ،

یادم بره بدی و زشتی هم می تونه باشه

فراموش کنم غم و درد رو.

آره ،

باید غمو چشید ،

باید زشتی رو دید ،

تا بشه خوشی و زیبایی رو فهمید ،

ولی اینا فقط جزئی از زندگیَن

نه اینکه بشه خودِ زندگی!

عشق خودِ زندگیه

غم و شادی جزئی از عشقه

لازمه ی عشقه

لازمه ی زندگیه

لازمه ی دنیاست.

 

می خوام عاشق باشم

می خوام تو غم و شادی فقط عشق رو زمزمه کنم

فقط تو رو زمزمه کنم

تو باشی "همه" ی زندگیم

تو باشی "همه" ی عاشقیم

تو باشی "همه" ی دنیام

می خوام همه ی دنیامو از دید عشق ببینم

با چشم عاشقی نگاه کنم

زندگیم یه جور دیگه شه ،

می گن عاشقا دیوونن ،

آره ، می خوام زندگیم دیوونگی شه !

 

بذار بگن عاشقه

نه ، بگن دیوونه ست

چه اهمیت داره بقیه چی می گن؟!

مهم اینه که تو می گی آدمه!

 

می گن عاشقی یه طرفه نمی شه

می خوام دوطرفه ش کنم

تا دیگه هیچ کی نتونه هیچی بگه

که فقط تو بگی و من بگم

که حس کنم

که عاشق باشم

که فقط "تو" باشی

فقط "تو" باشی

و فقط "تو" باشی .

 

 

بخوان...

 

 

دیری است که برای نوشتن نیامده ام ،

و از برای خواندن نفسی وقف نکرده ام ،

هر چه داشته ام صرف "شدنِ بودن" کرده ام ،

نه برای "شدنِ ماندن" !

چقدر تلاش بباید برای "شدن" ؟!

چه "شدن" ها که بیهوده صرف شدند ،

و چه "شدن" هایی که می باید و وقف نشدند!

برای «با تو بودن» لحظه هایم کفاف نمی کنند ای عشق!

و برای «از تو خواندن» زبانم را یارای نباشد!

دل و جانم ارزانیِ یک لحظه زیبایی ات ،

نفسم فدای ذره ای مهربانی ات.

بخوان باز مرا در زمزمه های باد ،

در وزش نسیم شبانگاهی ،

در لطافت گلهای باران خورده ی بهاری.

بخوان مرا ،

و باز بخوان در تپش قلب بی قرارم ،

در تنگ شدن نفس در سینه ام ،

در حس تمام وجودم ،

که برای تو بلرزد. 

بخوان تا بشکوفد غنچه ی معصوم عاشقی ام ،

تا به بار بنشیند درخت نونهال زندگانی ام.

بخوان مرا که به خواندنت محتاجم!

و من

       آنقدر تمنای خواندنت را می خوانم ،

                                                    تا بخوانیَم...

 

 

 

 

 

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

 

 

 

و  تماشای   تو   زیباست  اگر  بگذارند