پادگان شهید باکری بودیم

از سوله بچه های اجرایی که اومدم بیرون یه هو دنیا برام سیاه شد و رفتم رو هوا

بچه های یکی از اوتوبوس ها طی یه عملیات چریکی یه پتو کشیدن سرمو چند نفری دست و پامو گرفتن و به صورت افقی زدن زیر بغلشون

وقتی از پله ها پایین میرفتن فهمیدم دارن میبرنم تو سوله خودشون

وسط سوله که رسیدیم و پتو رو از روم برداشتن دیدم همه سرو صورتشونو با چفیه بستن نگو میخوان انتقام کم رسیدن شامشونو بگیرنو کشیک بچه های تدارکات رو میکشیدن

یه پتو کف سوله پهن بود و دو سه تا دستشون هرچی گفتم اشتباه گرفتین گوششون بدهکار نبود

چشتون روز بد نبینه پتو که افتاد روم زیر دست و پای جماعت گرسنه فقط فهمیدم سرمو لای دستام بگیرم که عینکم خورد نشه

جشن پتو نبود رسما عملیات تروریستی بود

نفسم در نمیومد یه دل سیر که مشت و لگد حواله‌م کردن انداختنم لای یه پتو و لااله الا الله گویان از سوله اوردنم بیرون و یه جایی دور از محوطه پهنم کردنو خودشون در رفتن...

آهای مرتضاخان پاسبان! ته‌دیگ هارو رو شما میخوردین کتکش رو ما فرهنگیا...

   یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵  بهزاد کریمی  | 

یکی از خاطرات جالب بنده مربوط می شود به محل اسکان پادگان ثامن الائمه .

قبل از اردو آقای ایرانی انقدر از امکانات این پادگان تعریف کردند توقع ما در حد هتل بالا رفته بود !

شب اول وقتی رسیدیم اونجا دوتا سوله در کنار هم برای خواهران اختصاص داشت ولی مسئولین پادگان به ما گفتند که فقط یکیش رو می تونیم به شما بدیم .

مسئولین یعنی چند تا خانومی که اونجا بودن و خودشون در یکی از این سوله ها اتاق داشتند و می گفتند نصف شب یه کاروان از مشهد می یاد و قراره اونجا اسکان داده بشن ...

مشکل اینجا بود که سوله گنجایش کافی نداشت . و علی رغم اینکه از بچه ها خواستیم ساک و وسیله ای از اتوبوس نیارن تا فضای کمتری اشغال بشه ولی فایده نداشت .

فرض کنید مثلا پانصد نفر رو بخواهی در جایی که فقط گنجایش سیصد نفر رو داره اسکان بدید . خانم ها هم زیر بار نمی رفتن و می گفتن شما اگه سر بچه هاتون داد بزنین جا می شن !!!

گفتم شما بیا خودت برو داد بزن ببینم سوله چقدر بزرگ می شه ... گفت حاج آقا گفته !

ما رو می گی آمپرمون رفت رو هزار ! گفتم خانوم مگه خودت عقل نداری یعنی چی حاج آقا گفته ؟! خواهرای دیگه هم اومدن وسط دعوا ، ولی فایده نداشت ...

به خانم یزدی گفتم اگه بچه ها برن تو اون سوله، نیان بیرون اینا چی کار می تونن بکنن ؟ هیچی ! ما هم می گیم برو داد بزن تا بیان بیرون ... گفت : یه خانومه اونجا نشسته در رو بسته نمی شه رفت تو . در لحظه تصمیم گرفتیم یه دعوا زرگری راه بندازیم و خانوما رو از معرکه دور کنیم !

رفتم پیش مسئولشون گفتم ما با شما آبمون تو یه جو نمی ره زنگ بزن حاج آقاتون بیاد جواب ما رو بده . طرف هم از کل کل با خواهرای کادر خسته شده بود همین کار و کرد . بعد از چند دقیقه حاج آقا با ماشین اومد . ما هم سر و صدا کردیم که اینجا محل اسکان خواهراست چرا اومدی اینجا ! بالاخره خانومه از تو سوله اومد بیرون ، ما هم حاج آقا رو بردیم یه طرفی باش صحبت کنیم ...

بنده هم کم لطفی نکردم و هر چی در باب مهمون نوازی و این جور چیزا که ممکنه به یه نفر بر بخوره به حاج آقا گفتم . ایشون هم ککش نگزید و گفت اگه بخواهید می بریمتون نماز خونه . گفتم اگه نماز خونه خوبه بچه های مشهد رو ببرید کاروان ما رو دو تیکه نکنید . قبول نکرد که نکرد . گفتم از مهمون نوازی شما ست که به امام رضا گفتن امام غریب !

در همین موقع خانم یزدی اومد گفت کار تمومه ! ما هم یه دفعه صلح کردیم . برگشتیم . تو راه برگشت خانوما دیدن هیچ کس تو محوطه نیست،شروع کردن به گفتم گفتم ! دیدید بچه ها خودشون خسته شدن رفتن ... گفتیم بله دستون درد نکنه ! بعد یکی یکی غیبمون زد . چند ثانیه طول نکشید که داد و بیداد خانوما بلند شد ...خانوم یزدی در رو باز کرده بود و بچه ها رفته بودن در سوله مذکور خوابیده بودن !

نا گفته نمونه فردا شبش ما دیرتر از مشهدی ها رسیدیم ، مجبور شدیم یه عده از بچه ها رو ببریم نمازخونه !

قصه ما به سر رسید ...

   سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۲  میرزابنویس  | 

بخشی از خاطرات ما از اردوی جنوب به مدعوینی است که در این سفر آسمانی همراه ما بودند ، راوی بودند و تجربه حضور در سالهای دفاع مقدس را داشتند .

شاید برای دعوت هر یک از آنها به اتوبوس خودمان بارها دنبالشان رفته باشیم و مسئولین فرهنگی اردو را کلافه کرده ایم !لطف حضور این عزیزان در خاطرات اردو جنوب ما همیشه حس می شود . به ادامه مطلب بروید و اولین چیزی که با دیدن این عکس ها به ذهنتان می رسد برای ما بنویسید .

عکس ها از طرف آقای حمید عباسی ( کلاشینکف ) ارسال شده است .

 


   پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۲  میرزابنویس  | 

اینکه مدتی به روز نکنیم که البته مشغله و کار علت اصلی آن است ، دلیل نمی شود که دم دمای اردو جنوب زائرصفا را آب و جارو نکنیم .

با گذشت همه این سال ها ، این روزها که می شود به صورت فطری دلمان حال و هوایش عوض می شود و حواسمان هست که هوس کرب و بلاهای ایران دارد ...

نیت کرده ام از امروز تا آغاز سال نو هر وقت فرصت شد اینجا عکس های خاطره انگیزی از آن روزها را که دوستان فرستاده اند ، بارگذاری کنم . یک فکرهای میرزابنویسانه دیگر هم دارم که اگر استقبال شد ، حتما اجرا می کنیم .

علی الحساب روی ادامه مطلب کلیک کنید و اولین چیزی که به ذهنتان رسید ، برای ما در قسمت نظرات بنویسید .

 اگر هم عکسی دارید که می شود از آن استفاده کرد ،

 یا به جی میل زائر صفا zaersafa@gmail.com بفرستید و یا آپلود کنید و لینک آپلود را در قسمت نظرات قرار دهید تا با نام خودتان منتشر شود .


   پنجشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۲  میرزابنویس  | 

به یاد دارم که در برنامه‌ریزی فرهنگی اردوی راهیان نور، همواره تلاشمان بر این بود که چه کنیم که بیش‌ترین تأثیرگذاری ایجاد شود. یک بار در مینی‌بوس فرهنگی پیش از رسیدن به منطقۀ طلائیه، داشتیم هم‌فکری می‌کردیم و از مداح کاروان و حاضرین کمک فکری می‌گرفتیم، خلاصه بعد از کلی بحث به یک برنامه‌ریزی مشخصی رسیدیم، که بیش‌ترین زمینه برای تفکر و اندیشه ایجاد شود، اما وقتی به منطقه رسیدیم، دوستان اجرایی گفتند که دیر شده است و اتوبوس‌ها رسیدند، باید برنامه را شروع کنید، شرایط به‌گونه‌ای شد که در آن لحظه تصمیم گرفتیم که برنامه را به خود شهدا واگذار کنیم ...


   دوشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۲  هاشمی  | 

سلام

سلامی نه به دوستانم، و نه به ملت شریف ایران و نه به دولتمردان ایرانی.

این سلام فقط تقدیم به شهید احمدی روشن و دوستانش.

این نامه نیست، بلکه اقرار نامه ایست خطاب به این شهدا.

آسوده نخوابید که اقرار می کنم ما پیش تر و عمیق تر از شما در خوابیم.

اقرار می کنم که همه تلاشتان برای غنی سازی 20 درصد را به باد دادیم.

اقرار می کنم که با شیطان بزرگ وعده کردیم که هرچه شما رشته بودید و هر مقدار سوختی که با همت شما جمع شده بود در عرض کمتر از 6 ماه  پنبه کنیم، بسوزانیم.دود کنیم. نابود کنیم. 

اقرار می کنم که شیطان بزرگ را بیشتر از هر موقعیتی در طول 30 سال گذشته شاد کردیم.

اقرار می کنم که علم بی غیرتیمان را برافراشتیم.

اقرار می کنم که پا روی خون شریفتان گذاشتیم.

اقرار می کنم که دفاع مقدستان از حقوق امت مسلمان را به گند کشیدیم و ...

و اقرار می کنیم که برای این همه خیانت ها به هم تبریک گفتیم!

و اقرار می کنم که من و امثال من که هیچ، حتی بسیجی ها هم ککشان نگزید! 

چه خوب که زود رفتی تا دوباره خانه نشینی را تحمل نکنی. 

چه خوب

   چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۲  داااش عباس  | 
دوستانی که مایلند پرچم حسینی هیئت را بر سر در وبلاگ خود بیاویزند ، می توانند کد را از قسمت نظرات کپی کنند

و در قسمت تنظیمات قالب و اسکریپت ها قرار دهید.

   شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۲  میرزابنویس  | 


.
.

.
..:: ته خط ::..
هوالآخر.
اينجا ته خط ماست
اما ته خط تو نيست، ته خط دنيا هم نيست تويي که رفتي و ديدي وتويي که حسرتشو داري هرچي دل تنگت ميخاد بگو.
منتظرم...  
زايرصفا در تشريح، تعديل و تجريح مطالب سعي مي کند آزاد نباشد.
..:: يا علي مددي ::..
زايرصفا

نقل قول از زاير صفا با ذکر صلوات آزاد است .
..::طراح قالب : زاير ::..