اسیر خاک

امدم
مثل نوروزی فرار کرده از دست زمستان
از نفس افتاده
اخ ای معشوقه ی خفته در خانه ی بی نور
بی تو روزگار چه پر اندوه میشود برایم
ان هنگام که شبانه خیالت مرا به اسارت اوهام میبرد
در گذشته ی کوتاه وصال خود چه گونه راهمان از هم دور شد
چه بی پروار عشق را در نگاه دیگران یافتی
وقتی من غرق در دوست داشتنت بودم

به قول صدای پر اندوه داریوش که میخواند
حالا که رسیدم اینجا تو رو با خودم غریبه
از غمم جدا میبینم

خودمو پر از ترانه . تو رو بی صدا میبینم

اری تو بی صدا ترین  معشوق این جهانی وقتی تو اسیر خاکی ومن  اسیر این جهانی   که ناله های عاشقی را از من نمیپذیرد .... .

اوووووه 

من بازم برگشتم  به در و دیوار این وبلاگ که نگاه میکنم پر از خاطراته 

روزهایی که عشق را چه ساده لوحانه میخاستم 

دوستان بازم بیایید برگردیم به دروانی که غرق در شادی های محض غم هایمان باشیم 

گاهی وقتها...وقتی باد لابلای شاخه های عریان پاییز میپیچد نجوایی در درونم در تنهایی هایم مرا ندا در میدهد..... من بارها به مرگ میاندیشم...آیا مرگ پایان است؟....آیا زندگی دیگری در پس سایه های زندگی نمیجنبد؟ و من و امثال من باید نظاره گر خوشبختی دیگران باشند؟....مردان و زنانی که هم آغوش عشق میخندند برای هم آفریده میگردند و عده ای در یک برزخ تاریک به سرگردانی وا میمانند؟...و این چه عدالتیست؟؟.... پاییز که به اینجا میرسد همیشه باران میگیرد....نمیدانم بغض آسمان است یا من که میترکد؟ وقتی یک زن نگاهم میکند...درد میکشم....وقتی لبخندهای معنا دار میکند روحم آزرده میشود....و من هرگز نمیتوانم فریاد بزنم آن نیستم که تو میخواهی...و تو هرگز آنی نخواهی بود که من خواستارم.

چه انتخاب بي رحمانه ايست

خدايم كاش ببينمي كه چقدر در عمق حرفهاي ناگفته ام غرق شده ام


خدايم چه انتخاب بي رحمانه ايست


داشتن تو يا داشتن چيزي كه دوستش دارم


برايم عجيب است خدايم


حس درون من چيزيست كه تو برايم خواسته اي  ...................


اما براي اينچنين دوست داشتن ازادي چرا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟


خدايم هر گز از تو نمي ترسم حتي به وقت سخت ترين اشتباهم


اما از اين نگاه هاي اماده براي اوار شدن بيم دارم


خدايم دلم سخت در بند دو راهي خواستن و نخواستن چيزيست كه

دوستش دارد






گاهي روزگار چه سخت و نفس گير با من ستيز بر ميخيزد

وقتي تمام وجودم بودنت را طلب ميكند

و من بايد پشت بر اين خواستن كنم

بي تو تو را كم دارم و با تو نگاه شيرين جامعه را

سوار كردن اينهمه سنگيني نگاه بر شانه هاي تو از من بر نمي ايد

حتي اگر در بند روزهايي كه بي تو ميگذرد باشم

هرگز تو را در بند روز هايي نميكنم كه شايد با من به سنگيني برايت بگذرد . 

پس تو ازاد باش گرچه من در رنجم از اين تنهايي

و همچنان بي تو روزگار چهار  چرخش را از روزي جسم من مي غلتاند.


جواني رويايي زيباست اما شيرينيش گرفتار ملال كتابها ميشود و بيداريش سخت و دشوار است


زندگي واقعي ادمها در كودكي به پايان ميرسد


و در ميانسالي دوباره شروع ميشود


و من اكنون در  پايان زندگي شيرينم 


به اميد گذر از اين برزخ رو ز ها را مي شمارم


كاش اكنون كودكي بودم و به هر بهانه اي  بغض از گلو رها ميكردم


اما نيستم


من ديگر نه كودكم و نه زنده بودنم به زندگي كردن ميگذرد .


دلم ميخواهد بغض از گلو رها كنم


اما غرور است و رويايي جواني مانع من .


جواني رويايي زيباست

اما شيرينيش گرفتار ملال كتابها ميشود و بيداريش سخت و دشوار است


اخ كه گذر از اين جواني چه تلخ است


تو اي نشاط زندگي كجايي

مگر بخوابم تا به خوابم ايي




اخ كه خوشبختي چه كوتاه است حتي اگر يك رويا باشد

به گمانم شب را در اسارت اوهام به سر ببرم


 شايد صبحي ديگر در بند دلتنگيم نباشم 


اما ميدانم كه شب ديگر باز خبر از من خواهد گرفت


 و باز بايد خود را تسليم اوهام كنم


اخ كه خوشبختي چه كوتاه است حتي اگر يك رويا باشد 





چقدر دلتنگت ميشوم وقتي ياد تو مرا به اسارت اوهام ميبرد 

دلم به تنگ امده است از اين روز هايي كه دلم هواي تو را دارد

و من بايد از اين حال و هوا دورش كنم 

 پس مينويسم

مينويسم نه به خاطر تو كه هر گز نخواهي خواند

و نه براي مردمي هميشه بيرون دايره ايستاده اند

بي انكه به تشويش دلم اگاه باشند

 من تنها براي دلم مينويسم براي خودم براي اينكه غمم را تيمار كنم

مينويسم  و  دلم را از تلاطم و هياهوي دلتنگي دورش ميكنم

هر چند باز به مهماني خواهد امد اين غم .

اري من با خود سخن ميگويم اما هميشه دوست داشتم فرزانه اي فالگوش حرفهاي من باشد .

كاش كه ان فرزانه تو بودي .






 

با من پشت همين ديوار سنگر سكوت بگير


 اين دل ديگر بند حرفهايي من نمي ايد

و ميخواهد به خواسته اش تن دهم

دلكم اخ اي دل رنجور من كاش ميدانستي

كه اين خواستن تو چيزي جز بگانگي ميان من و تو نيست

 كاش ميدانستي كه مردم هميشه بيرون دايره ايستاده اند

بي انكه به تشويش عظيم ما  اگاه باشند

اين چشمهاي سنگين را سوار بر روزگارمان نكن

اينها تنها قضاوت ميكنند بي انكه دركي از رنج من و تو داشته باشند

اخ اي دلكم بر من عصيان نكن ميدانم كه رنجوري از اين سكوت

ميدانم كه رنجوري از به بند كشيدن خواسته ات

اما  تو خود ميداني كه ان سوي ديوار زندگي ما نيز  درديست عميق

 دردي از ناشناخته ماندن ميان مردمان

دردي از قضاوت چشمهايي كه سنگيني نگاهشان

سياهي  بر افتاب روزگار ما ميكشد

انسوي ديوار خوسته هايت  بگانگي من و توست

پس بر من عصيان نكن دلكم بر من يگانه با تو بد نباش

 

با من پشت همين ديوار سنگر سكوت بگير

 

دل ديوانه به زنجير نمي ايد باز

حلقه اي از خم ان طره ي طررار بيار

 


دلم باران تو ميخواهد


غریبه ای از درون آینه به من چشم دوخته است

اين كدامين چهره ي من است كه بر من  نظاره ميكند

به گمانم از من ميخواهد دلم را به باران تو بسپارم .

خدایا

دلم باران تو میخواهد

آینه ی دلم غبار آلود و پر زنگار هوای شستشو دارد .

غبار از اینه ی دلم بر گير كه  دلم دلتنگ باران توست

در این روزگار که غبار  چهره ها نقاب ادمها ميشود

 نقابی که بر چهره ها سایه افکنده

و پس  از سالها نقابها همان چهره ها شده اند

نمیدانم برای باور آدمها بایدبه چهر ه هاشان ایمان بیاورم

یا آینه های زنگار دلهاشان .

خدایا باران بر دلهای ما بباران نه بر چهر هامان .

خدایا بباران تا وقتی به باهم بودن نیاز داریم فقط از

 همدیگر یک چهره تصور کنیم .

خدايا .

دلم باران تو میخواهد .

 

 

حجاب چهره ی جان میشودغبار تنم


خوشا دمی که از این چهره پرده بر فكنم

 

  

دلتنگيت چه خواهد بود

هنگامي كه ارام گرفتي در گور نخستين دلتنگيت چه خواهد بود ؟


به گمانم باز دلتنگ تو باشم .


و شايد دلتنگ روز ها و شبهايي كه به هوايت دلتنگ ميشدم


من در خشكي غرق شده ام

يك كوه . دور از ادما يك هواي متعادل و نم نم باران


اين تمام چيزيست كه الان دلم ميخواهد تا بي پروا همراه باران بگريم


اما به هر طرف كه مينگرم كوهيست پر از برف و هوايست پر از يخ


از اين كوه هاي برفي دلگيرتر ميشوم


انها مرا ياد حرف هاي ناگفته ام مي اندازند


امشب باز دلم گرفته است


غم هايم بر ديواره هاي احساسم عصيان كرده اند


شايد با كمي اشك اين تلاطم دلم را دورتر كنم


اما هرگز اين تلاطم در من خاموش نخواهد بود


از اين تلاطم دلم به تنگ امده است از اين فرياد تا ابد خاموش


از اين سرزمين به مانند دريا كه مرا در خود غرق كرده .


از اين غرق شدن و از اين دور ماندن و از اين عمق رفتن دلم تنگ امده است .


دلتنگي به وسعت تمام برفهايي كه بر تمام اين سرزمين نشسته در من

رخنه كرده


هر چي دريا رو زمين داره خدا

با تموم ابراي اسمونا

كاش كه ميداد همه رو به چشم من

تا چشام به حال من گريه كنند


حتي اين شعر نيز تمام حس مرا در خود جاي نميدهد





ديگر قلمم با من نميجوشد

ديگر قلمم با من نميجوشد و از روياي نوشتن نيز كم كم دور ميشوم


تا كي نميدانم .


شايد دلم نيز خسته است از اين نوشتن كه پي هيچ مقصدي نيست


شايد سكوت بيش از اين برايم لازم است


تا در سكوت خود روياي ارامشم را جستجو كنم


اما دلخوش نيستم زيرا هميشه  روياهايم دعوت مرا به واقيعت


زندگيم نمي پذريند


پس اين گريزان بودن حس نوشتن از من برايم ارامش نخواهد داشت


نوشتن برايم ارامشي شگرف است


در نبودنش پروانه ي احساساتم اسيرعكنبوت سير ميشود


كه تا گرسنه بودنش بايد مرگ را به انتظار بنشينم .


( مگر نوشتن چه ميتواند باشد غير از اين )


دلم گفت و قلم نوشت و من تنها يك خواننده ام


از جنس كسي كه اينچنين زندگي ميكند




 


دوست من .

دوست من

ای نازنین همیشه همراه من

چه با سوز میخواندی انقدر که باورم شد خوب نوشته ام .

اما کاش میدانستی من با سوزی سهمگین تر با چشمهایی لرزان چگونه واژه ها را کنار هم چیدم .

دوست من کاش میدانستی که مخاطب این نوشته هایم تو بودی

اما از این دانستن تو نیز میترسم

از بیگانگی عمیقتر با تو از اینکه تشویش دلم برایت اشکار شود میترسم

میترسم از اینکه تو نیز ازرده از با من بودن باشی

و همین بودنت نیز برایم ارزویی دیگر باشد از جنس ارزو های مرده ی گدشته ام

 پس سکوت کردم و  از پلکهایم سدی ساختم تا سیل اشکهایم برایت اشکار نباشد

باز من ماندم و حرفهایی دیگر از جنس نگفتن که باید در درون خودم حبس کنم

سخت است کنارم باشی اما باز نتوانم انچه که باید بگویمت را بر زبان بیارم

سخت است وقتی میدانم گفتن از دلتنگیم تو را از سرزمین دلم  دور خواهد کرد

سخت است وقتی سکوتم نیز سهمگین تر هر دلتنگی دیگریست .

نه سکوت و نه لب گشودن نه دور بودن و نه کنارت نشستن هیچکدام مرا تاب نیست .

. اما شاید با سکوت من تو ازاد باشی و این ازادی تو مرا دلخوش میکند به سکوتم

 گرچه هر روز این سکوت مرا به مرز سقوط می کشاند .

 

اسمون ابراتو بردار و برو دیگه تنها منو بگداز و برو

اسمون اخم هاتو باز کن آبی شو  اسمون افتابی شو افتابی شو

...............

اسمون کاش که میشد بپرم  تو دل آبی تو خونه کنم

کاش که میشد مثال ابرای تو زار زار گریه ی مستونه کنم

زار زار گریه ی مستونه کنم

 

به نا انکه ما را با رویاهایمان افرید

به نام انکه ما را با رویا هایمان افرید

 

و زمینی قالب انعطاف که ارزو های مرده ما را در خود ببلعد

 

و تو ای گور کن جسد بی جان من

 

گور مرا در عمق زمین فرو ببر که با ارزوهایم به گور خواهم رفت .

با من از رنگ عشقت سخن بگو

کنارم باش و با من سخن بگو از عشقی که هزاران رنگ دارد

بگو که مرا از کدامین رنگ عشق میشناسی


بگو کدامین رنگ عشق  را برای بودن در کنارم میپسندی .بگو و مرا از این ترس رها کن

 من از عشق هایی که از واژه ها بیرون نمی ایند بیم دارم

بگو که عشق تو به رنگ فریب از جنس وازه های عاشقان دروغین نیست .

بگو که هر رنگ از هزاران رنگ عشق را میشناسی

بگو  که هر گز عشق را تازیانه نزده ای

بگو که عشق را از میشناسی فارغ از شناخت عشاق دروغین .

با من از رنگ عشقت سخن بگو ..

 

 


خدایا نسیتی یا چشمان من سوی ی برای دیدنت ندارد 


یک دم امشب نگاهم کن


تا ببینمی چقدر در عمق حرفهای ناگفته ام فرو رفتم


میدانم که تو نیز سنگر سکوت گرفته ای از رنج ناشناخته ماندن در میان بندگانت


اما خدایا من برای  دور شدن از باور نابه جای تو.   به تو محتاجم .


خدایم بشکن این سکوت را بگذار این چهان بی کران تو تهی شود 


از اجسادی تنها نفس میکشند برای زنده بودن 


تهی شود از دلهایی که سرزمین دلی نیستند 


تهی شود از چشمانی که دور از درک یک دل تنها نظار میکنند . به سنگینی


خدایا بگذار این جهانت رها شود شود از این همه تهی بودن .




زندگی با این همه غم نمی ارزه .

این روزا باز دلم گرفته است باز نه تنهایی و نه شلوغی درد ی از دردم را دوا نمیکنند
 

 وقتی یاد دوست داشتن هام مرا در بند روز های گذشته اسیر کرده است


و حسرت دور ماندن مرا هر روز به مرز سقوط می کشاند


هنوز هم اشتیاقی برای رسیدن به انها درون من هست


و این شوق رسیدن مرا بی طاقت میکند


  وقتی باید این شوق را در درون خودم زندانی کنم


  وقتی  میدانم  عاقبت رسیدنم رسوایست . و عاقبت نخواستنم . سوختن


خدایم  دلم بد جور گرفته است


نه میتوانم دور باشم و نه نزدیک .و همیشه غم و دلتنگی با من خواهد بود 


غم  ماندن در این دو راهی .


دو راهی که یک سویش نگاه سنگین مردمانم است


و  سوی دیگرش  حسرت  نرفتن و  دور ماندن .


و مقصد هر دو راه چیزی جز غم برایم نخواهد داشت .


غمی که مرا همچو شمع  میسوازاند و ذره ذره آبم میکند .


چی بگم وقتی افتاب نمی تابه


وقتی بارون نمی باره

چی بگم وقتی قناری تو بهار هم نمیخونه


توی اسمون ابری یه ستاره نمیمونه


چی بگم ..............


زندگی با این همه غم نمی ارزه


نمی ارزه .






من و دلتنگی


دلم تنگ است البته شاید   غمگینم یا شاید .................


اصلا نمیدانم حالم چطور است


تنها میدانم که دوست دارم تنها باشم دوس دارم گاه و بی گاه اشک بریزم


اشتباه نکن عاشق نیستم . فکر بد هم  نکن خودم میدونم که افسرده هم نیستم .

فقط ادمی که نتواند حرف دلش را بزند همین حالت میشود مثل من


منی که اسیرم در پیله ی خود


و تنها همدم من چشمهایست که گاهی به یاری من می ایند


همه و همه جز من درونم با من بیگانه اند


وقتی وجودشان را به جمسهایشان محدود میکنند با من بیگانه اند


انها که تنها برای اسیر کردن چشمهایم کنارم هستند


  نه برای ماندن در اعماق دل من


انها میشنوند و نمیفهمند و من میگویم اما صداییم به انها نمیرسد


انها که میبینند اما تنها با چشمانشان


بامن بیگانه اند


بیخال ............


امدم باز حرفی از دردم بگویم دردی دیگر سراغم را گرفت از نوع گلایه .

و باز من ماندم و دردی عمیق که تنها خانه اش دل من است . 






آخ از دل من


دیروز در تنهایی خود با رویا هایم پرکشیدم 


بی اختیار سراغ خاطرات با تو بودن می امد


اما باز مانند گذشته کنار پرچین اخلاق تامل کرد 


و باز تنهایی بازگشت بی انکه دمی از این تنهایی بزند


بی انکه لبی از هم بگشاید بی انکه از درد دوری تو دم زند


و بی انکه با تو  سخن گوید حتی در رویا. 


بازگشت .


خسته و دلتنگتر از گذشته و بی تابی محض از دوری تو . 


اخ از دل من که در رویا هم نمیتواند تو را دعوت به بودن کند . 


آخ از دل من .

اگر سالها پیش عاشق بودی .


به اينجا میرسى كه میبينى اگر سال هاى پيش عاشق بودى،

طرف يك جاى مشخص و گرم تو ذهنت باز كرده. يك طرح ترسيم شده زاويه دار

. يك شكل بزرگ شبيه بدنش تو ذهنت بوده. از فرق سر تا نوك پاش رو انگار با مداد كشيدى.

فرم سر، مدلى كه موهاش بالا پايين شده. فرم گوش. اندازه دماغ. فرم لب ها. شكل شانه ها.

بعد مى آيى پايين تر. مچ دستها. شكل انگشتها و ناخنها  مچ پا و انگشت هاى پا.

برآمدگى شصت پا با دو تا دستت میتونستى مدام از بالاى سرش بكشى تا پايين پاش

و زير دستت گرم گرم بوده اين تصويريه كه تو وقتى دور و برت نبوده تو ذهنت داشتى

قلبت هم كه گرمه بعد از جدايى، جاى اين شكل ترسيم شده يك حفره مياد يواش يواش.

تمام خطوط و زوايا جاى خودشون هستند. ولى تو خاليه. و ديگه گرم نيست.

جاش رو داده به يك طرح دقيق ولى سرد.

سالها سعى میكنى دست و پا و سر آدمهاى جديد رو بگيرى و بگذارى تو اين حفره.

دستشون رو میگيرى و میتپانى جاى اون طرح. لبشون رو. زانوشون رو. جا نميشه.

يك چيزي از يك جايى میزنه بيرون. اگر هم جا بشه طرف يا در حال تركيدنه يا داره لق میزنه.

 يواش يواش میفهمى كه اون عشق قديميت رو هم اگر بيارى بگذارى تو اين حفره،

اون هم ديگه جا نميشه. شانه ها؟ لب ها؟ زانو ها؟ جا نميشن. گرما هم ديگه اون گرما نيست.

میبينى تمام اون طرح همان موقع با دست و ذهن و خيال خودت ترسيم شده.

با خود آن موقع ات اصلا هر وقت به اينجا رسيدى

، ميرى تو باغچه و كلى گل خوشبو و خوشگل جمع میكنى و حفره رو باهاشون پر میكنى.

اون طرح پرگل رو از جاش بلند میكنى میزنى به ديوار.

بعد بايد آستين هارو بالا بزنى كه يك طرح جديد بكشى اگر دوست داشتی البته!

از این عادت به تکرار بیهوده خسته ام .


از این همه هیاهو دلم تنگ آمده است از این  اوارگی صداها که هیچکدام به مقصدی

نمیرسد


از گلوییکه که نفس های آخرش را میکشد و کسی  طالب نجواه های او نیست


از این نوشتن ها که هیچوقت جرات نگارش دردی عمیقتر را نداشته.


از اینکه پس از هر بار نوشتن باز چیزی در درونم گنگ می ماند میخواهد پر بکشد


اما قلم من اجازه ی پروازش را نمیدهد  خسته ام 


 خسته ام از این دلتنگی غم درونم که میخواهد ازاد باشد


میخواهد در اسمان چهره از غم بردارد


اما من دیگرم او را حبس در درونم نگه میدارد از ترس نگاه سنگین مردمانم


از این نگاه ها و  ترسیدن ها خسته ام 


تا کی میتوانم این احساسم را به بند کشم نمیدانم  از ندانستن نیز خسته ام 


 از این قبلیه ی ادمهای تنها.  که تنها گذاشتن را یاد میگرند


یک یک کم میشوند و خاطره ی بی حضورشان ازارم میدهد خسته ام


از این نبودن های یاران  . از اینکه هر روز کسی هست برای تنها گذاشتن


از این دنیای وب خسته ام . از عادت به تکرار بیهوده خسته ام


داره از قبلیه ی من یکی یکی کم میشه

هر چی دوست داشتم و دارم راهی عدم میشه

مثل ابرهای زمستون دلم از گریه پره

شیشه ی نازک دل منتظر تلنگره .

غم مرگ کودکی رهایم نمیکند


زندگی واقعی ادمها در کودکی به پایان میرسد و در میانسالی دوباره شروع میشود 


و من هنوز در این برزخ جوانی گیر کرده ام  و در بند روز های گذشته و غم

های نیامده ام


با کوله باری از دلتنگی برای روز های کودکی و نگاه همیشه شک الود به اینده 

 

خدایا کی زمان مرا دور خواهد ساخت از از این دوران  که همیشه  یاد مرگ


کودکیم مرا ازار میدهد


کی میرسد  زمان  مرا سوار بر بالش کند و از برزخ جوانی فراری دهد


و  سفر کنم به ایند ه ای که نشانی از مرگ لبخند های کودکانه ام


نداشته باشد


آخ ای زمان کی مرا از برزخ جوانی دور خواهی ساخت .


کی این دور بودن را حس خواهم کرد


دور بودن از غم مرگ کودکی .





زمان لحظه لحظه شود ماه و سالی


زمانی به خواب و دمی با خیالی


به آسوده بودنولی کو مجالی


مگر عمر نوحی که باشد محالی


من ان بید پیرم که میترسم اکنون


شکسته شوم به نوازش بادی


من آن مرغ عشقم که لب نگشودم


میان چمن به ترانه ی شادی


تو ای نشاط زندگی کجایی ؟


مگر بخوابم تا به خوابم آیی.






تقدیم به خواهرم و دختران ایران زمین .

از این روزها دلم میگیرد روز هایی که برای رسیدن به به انها باید تمام روز های

گذشته را قربانی کرد


کوله بار محبت را به دوش گرفت و منتظر چنین روزی بود تا خرج کنند

نمونه اش همین روز دختر . یا روز زن یا روز پدر و عید نوروز و .........................


تا دلت بخواد برایشان زمین و زمان رامحدود کرده ایم برایشان قانون ها ساخته ایم هر


روز از زندگیشان با قانون ترس  هایی که برایشان همین مردان ساخته اند زندگی


میکنند . و تمام لبخند ها و نگاهها و تمام پوشش هایشان در بند افکار مردان است .

و حال این روز ها بازار تبریک گویست به این روزی از روز های بی شمار تقویم ها .


شاید  کسی که دختری را در بند خودش کرده بود امروز در این بازار نباشد.


کاش ما میفهمیدیم که ممکن است به این بازار نرسیم


چرا باید محبت هایمان را برای این بازار نگه  داریم


من در بند روزهای اینده نیستم هر روز اگر مجال اوردن لبخند به لبانت باشم


دریغ نمیکنم (تقدیم به خواهرم و دخترای ایران زمین )




من هنوز همان عابرم که همیشه یادی از تو در خاطرش دارد

پاییز می اید و و برگ ها رنگ خزان میگیرند و از دنیای سبز بودن دور میشوند 


درختان با ذهنی پر از صدای جوجه گان  اماده ی  خوابی عمیق میشوند


اما من هنوز بیدارم و رنگها را نظاره میکنم و فصلها را .



ببین که درختان رنگ می بازند و زمین هر دم رنگی به خود میگرد 


اسمان با ابرها آماده برای تبانی میشود 


اما من .........


من هنوز همان عابرم که همیشه یادی از تو در خاطرش دارد


خاطری که الوده به غم است و و گلویی برای فریاد از درد بی تو بودن ندارد 


کاش میدانستی  که گذر فصلها و  رنگها یاد تو را از خاطر من بیگانه نساخته .



واقیعت ها دیوارند بین ما .


ببین که چگونه برای یافتنت  با واره ها بازی میکنم


تا کسی حس بی تو بودن و حس تنهایی مرا درک کند



  اما پس از هر نوشتن باز تنهاترم


وقتی کلملات نیز توان بیان حس تنها بودن مرا ندارند


نوشتن برایم مانند خواب است که پس از تمام شدن بیدار میشوم


و واقیعت  را دور میبینم از رویاهایم 


واقیعت این روز های من این است که خواسته هایمان ما را با هم بیگانه ساخته .


و من بی تو  ارزوی با تو بودن را جستجو میکنم .


اما خواب تنها یک رویاست

  

خوابی  که سفری کوتاه است به درونم برای بودن با تو ای منه من .


 در این دنیا فقط در رویا میتوانم تو را حس کنم .


واقیعت ها دیوارند بین ما .





تو ای فرزندم بهتر است که نباشی . تو چیزی به ارث نخواهی برد .

پدر .

وقتی قصه از سوختن نسل خود میگویی خنده ام میگیرد .


گاهی غمگین که پدر من چقدر از نسل من دور است از افکارم و از نیاز های زمانه ام 


اما پدر خوب میدانم تو نیز سوخته ای در نسل خود . در این سرزمین همه سوخته اند 


وقتی تنوع وازه ها برای ابراز کمبود وجود ندارد پس همین عبارت نسل سوخته بهترین است . 


پدرت گفت و خندیدی و تو میگویی من میخندم و من ..............


تو به دنیا امدی با تمام نبودن ها در سرزمینت به پیش رفتی و نالیدی همراه هم نسل های خود 


و من نیز امدم و به پیش میرم و تو ای پدر ببین که من نیز چگونه ناله سر میدهم


پدر ببین که چگونه دنبال مقصر در گذشتگانم .


به تاریخ مینگرم همه ی نسل ها سوخته اند هر نسلی بیشتر از نسل خود در رنج بود .

 

تو برایم نخواستی پدر . اما من برای فرزندم میخواهم . 


برایش نبودن را میخواهم . وقتی چیزی به ارث نخواهد برد


جز عقب ماندگی در افکاری که نسل به نسل به نسل من  رسید . 


من این عقب ماندگی را برای فرزندم نمخیواهم . . 


و تو ای فرزندم بهتر که نباشی چیزی به ارث نخواهی برد .


من و هم نسل های من چیزی برایت باقی نمیگذارند جز افکاری که تو را به ارسارت

اوهام خواهد برد


فرزندم بهتر که نباشی تو چیزی به ارث نخواهی برد .




پدرم همیشه میگه .


ادم مسول گناه خودش هست


پس اقایان من ادای بی گناهی دارم .


بزرگترین گناهم به دنیا امدنم بود


هرگز گناه بزرگتری مرتکب نمیشوم .

به صلیب صدا مصلوبم ای دوست .

  چه عجیب است  نگاه مردمان به عشقی  که محتاجش هستند


اما چگونه پرده بر چهره و احساس  میکشند و عشق را تازیانه میزنند .


و ببین در نهان چگونه  برای عشق و تنهایی خود  اشک میرزند .


 من نیستم


دور میشوم از این هیاهو ی عاشق بودن



. روح ازرده ی  ضیعف من طاقت تازیانه های مردمامنم را ندارد


تازیانه هایی که از نگاه ها مانند تیر خلاص میشود


 عشق من مجهول و روج من رنجور خواهد ماند 


وقتی تفسیر من از عاشق گشتن و عاشق بودن وارای نگاه مردمانم است


. از این نگاه ها دور میشوم از این قلب ها با احساس های سنگی .



به خود و تنهایی خود پناه میبرم و در تنهایی خود فریاد میزنم . 


از عشق گفتن میان مردمانم میترسم . از نگاه ی سنگین . 



 به  صلیب صدا مصلوبم ای دوست



تو گمان نبری مغلوم ای دوست


 .


کوه سپید روبه رو به حرف های ناگفته ی من می ماند .

 عظیم ...........................