- ساعت ۹ صبح ۲۵ آبان ۱۳۶۱ از منطقه موسیان گذشته و در خاک عراق بدون گذرنامه اسیر شدیم.
- قابل توجه آقای اوبا ما که لا اقل یک نفرهم ندارد رو میزش را تمیز کنه آخه هر دم بیان میدارد همه چی حتی گزینه .. رومیزمه . آقای اوباما جهت اطلاع جنابعالی و همکاران عزیزت عرض کنیم ما هم هنوز با همان ترمزهای قدیمیمون کار میکنیم
- شنیده بودیم بسیجیها بی ترمزند اما عملا باورم نشده بود تا اینکه ما قرار بود ۳ کیلومتر پیشروی کنیم حدود ۳۰ کیلومتر پیشروی کردیم آخه شنیده بودیم کار از محکم کاری عیب نمیکنه اما اینجا یک کمی عیب پیدا کرد و سرنوشت ما عوض شد و منجر به ۸ سال اسارت شد.
- توبخانه سوم عراق را هم گذرانده بودیم .محاصره شدیم و مهمات بهمنون نرسیدو بهمراه تعداد ۱۲ نفر دیگر از رزمنده های شهر خمین ( حسین طاهری ُ علی طریقی ُتقی رنجبر ُ نظامعلی براتی ُ نورعلی حسینی ُ علی حمزه لو ُ مهران محمودی ُ جواد محمدی و ..) به اسارت در آمدیم
- حسین طاهری خدا بیامرز چون با لباس مقدس سپاه تو محاصره قرار گرفته بود بیشتر از بقیه میزدند تا بفهمند سپاهی است یا نه
- احمد علی طاهری و جواد محمدی وعلی طریقی هم تیر خورده بودند و خون زیادی ازشون میرفت
- مهران محمودی هم خیلی دلواپس داداشش بود که با هم تو این حمله بودند اما الان نمی داند شهید شده یا نه
- تقی رنجبر که حالا برا خودش امروز تخصص رادیولوژی را گرفته و تو اراک انجام وظیف می کند اون روز قبل از لحظات اسارت که در یک نقطه با هم تو محاصره قرار گرفته بودیم و اسمشم تا او ن لحظه یاد نداشتم و تنها می دو نستم همشهری هستیم و برعکس حالا اون موقع هیکلا از بنده کوچکتر نشون می داد حس مدیریتم گول کرد و بهش گفتم برادر تو آموزشها مون شنیدیم که می گفتند هر موقع حتی دو نفر یکجا قرار گرفتید یکی بشود فرمانده و دیگری اطاعت کند حالا من می شوم فرمانده و تو فرمانبردار حق نداری از این نقطه که من احتمال شهید شدن می دهم بروی . بنده خدا گوش دادن همانا و تحمل ۸ سال اسارت و مشقات زندگی بعد از اسارت همان پس توفیق شهادت را ازش سلب کردم
- علی طریقی هم که موقع عقب نشینی دیدم پشت پاهاش تیر خورد حس ایثار گریمون گل کردو زیر بغلش را گرفتم و از اونم یک جورائی توفیق شهادت را سلب کردم و به دنیای اسارت رهنمایش بودم تا آنجا که ..
- به فکرم زد یکی از فیلمهائی که دیده بودم در اینجا نقش آفرینی کنم و خودم را زدم به لال و کری اینقدر واقعی نقشم را بازی کردم که همشهریهای خودم باورشون شده بود اما می دونستند که از قبل لال و کر نبودم اما فکر کرده بودند تو آتش حمله و درگری موج انفجار به حساب ما رسیده .غافل از اینکه برای یک لحظه پیش خودم فکر کردم از دنیای پیش روی خود هیچ خبری ندارم پس بهتر است تا من را نشناخته اند از ابتدا من را بعنوان لال و کر بشناسند
- علی طریقی و بقیه دوستان مجروح بنده خدا که تیرهم خورده بودند پرت کردند پشت یک ماشین در عوض من را بلند کردند و گذاشتند تو ماشین از طرفی هم به اونا آب ندادند اما فلک زده ها دلشون سوخته بود و به من آب دادند.تو منطقه بازجوئی اولیه خودشون که ما را بردن همه دوستانم را با چک و لگد می زدند به من که می رسیدند می گفتند ولش کنید لال و کره
اما این خوشی را نگذاشتم بیشتر به طول بی انجامد و شب که ما را به زندانی در الاماره می بردند و درحالی که دستانمان را از پشت با بندهای پوتینمون بسته و تو یک ایفا قرارداده بودند همانند بقیه دوستان که به هم می گفتند دستبندها یا همان بندها را کمی شل کنند من هم به صفر طاهری گفتم . همه تعجب کردند و گفتند ها! حرف می زنی؟ آخه پیش خودم گفتم ممکن است ببرند آزمایش و ببینند هیچ مشکلی ندارم پیش خود بگویند حتما من اطلاعات زیادی دارم که این نقش را بازی کردم پس بیشتر شکنجه ام کنند .
قصه ما بسر رسید و صدام لعنتی به گورستان عقوبت الهی گرفتار رسید
بقیه اش تا زمانی دیگر
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۲ ساعت 2:46 توسط حامیان ولایت
|