صرفا" جهت جلوگیری از حذف وب!
Seeing is deceiving, dreaming is believing
It's okay not to be okay
Sometimes it's hard to follow your heart
Tears don't mean you're losing
Everybody's bruising
Just be true to who you are
سلام,
راستش بعد از یک سال تصمیم گرفتم یه بار دیگه بیام و فقط خودم حرف بزنم و پشت شعر و ترانه قایم نشم!
یک سال پیش که اینجا رو ساختم دقیقا" می دونستم که یه همچین روزی می رسه...یه جورایی به خودم قول داده بودم که حداقل تا ۱ سال اینجا رو نگه دارم چون از وبایی که بی دلیل و بعد از یه مدت کوتاه بسته می شن متنفرم.
پس براتون نوشتم!البته گاهی برای شما گاهی برای خودم و گاهی برای خدا!گاهی پشت شعر و ترانه و گاهی پشت داستان و گاهیم پشت پ.ن قایم شدم!!!!به هر حال اینجا پر شده از حرفای بی سر و ته یه دختر شیشه ای و سه نقطه های بی پایان!!
از این یک سال خاطرات خیلی خوبی دارم...دوستای خوبی پیدا کردم و از تک تکشون چیزایی یاد گرفتم
البته گاهی وقتا بعضی نظرات مخصوصا" خصوصیا آدمو دلسرد می کنه...من نمی دونم چرا هر کس اومد از درد و دلش گفت باید.......؟؟؟؟؟من نمی دونم چرا یه عده نمی تونن بی منظور همدردی کنن؟من نمی دونم چرا بعضیا همه چیز رو با هم قاطی می کنن؟؟؟؟؟ البته هیچ وقت دلم نمی خواست بحث نظرات خصوصی رو وسط بکشم چون دوستای خودم واقعا" حرفای قشنگی توی خصوصی می زدن و مشکل من اساسا" با غیر لینکام بود!
به هر حال بعد از این یک سال خوبی ک در این وب داشتم تصمیم گرفتم دیگه توی این وب فعالیت نکنم و وب بعد از این آپ (ک تولد یک سالگیشه) دیگه آپ نمی شه.دلیل این تصمیمم اینه که می خوام یه مدت سکوت کنم.می خوام بخونم, ببینم,بشنوم و مهم تر از همه یاد بگیرم.لازمه بیش تر بدونم از همه چیز و همه کس ! وقتش رسیده ک من رو رها کنم و بفهمم ک زندگی محفل ساکت غم خوردن نیست!می رم به امید این ک بازم جمله های امید بخش کسی امید و نشاط رو ب چشمای سردی ک به این صفحه دوخته شده برگردونه.شاید بازم کسی از خدا و عشقش برام بگه.شاید اون کس خدا باشه شایدم نه!
از یک چیز مطمئنم اونم اینه ک هر طور شده نمی ذارم این وب حذف بشه!من واقعا" اینجا رو دوست دارم.یک سال پیش شب امتحان قرآن(۱۱ خرداد) بود ک وب نویسی رو یاد گرفتم و همون روز شروع کردم.همه چیز رو تحمل کردم!انتقاد, مسخره,سوالای بی خود و...
خیلی از سوالاتم خب من نخواستم ک جواب بدم.دلیل این ک من نمی خواستم سنم رو یا خیلی چیزای دیگه رو بگم این بود ک من فک می کنم واقعا" مهم نیست ک چند سالته یا اسمت چیه...مهم این ک چی فک می کنی واقعا" کی هستی و چی می تونی ب بقیه یاد بدی!
در آخر (چون می دونم ک دیگه خسته شدین!!!
) می خوام بگم ک یه روزی بر می گردم!نمی دونم چه قدر طول می کشه ولی وقتی بر می گردم ک حرفی برای گفتن داشته باشم این اولین تجربه ی وب نویسی من بود و من خیلی بی تجربه بودم! شاید با همین وب برگردم و شاید با یه وب دیگه!شاید با اسم مهتا و شاید با اسم خودم!ولی همیشه یه دختر شیشه ای می مونم و وقتی برگردم دوستام رو خبر می کنم!این وب آپ نمی شه ولی منم گم و گور نمی شم
همین طور ک تا حالا جواب همه ی نظراتون رو دادم از این ب بعد هم نظرات جواب داده می شه ولی خواهشا" خبر آپ ندین چون من سر می زنم ولی تا وقتی لازم ندونم نظر نمی دم...
از دوستای خوبم ک همراهیم کردن خیلی خیلی ممنونم!اول از همه یه تشکر ویژه از دو نفری ک از ابتدای کار وب همراهیم کردن می کنم!یعنی خواهرم مریم و آذین خانم گل...کلا" بچه های ساکتی بودن و نظر نمی دادن ولی خیلی خوب بود ک از دنیای واقعی یکی دو نفر اینجا باهام بودن
و از دوستای گل دیگمم ممنونم
!از بیتا,پرنا ,آزاده ,عالیه ,سارا ,شیما ,سیما و ...
و خلاصه از همه ی دوستای دیگم ممنونم
(اگه اسم کسی رو نبردم ب گلیه خودش ببخشه![]()
)
پ.ن۱:این آپ با یه کمی تاخیر انجام شد![]()
پ.ن۲:قولم یادم نرفته برید ادامه مطلب![]()
پ.ن۳:
ممکنه من بهت بگم :
بذار به درد خودم بمیرم
اما تو شعور داشته باش
نذار بمیرم
اینم واسه اونایی ک هنوز نمی دونن مشکل من چیه...!!!!
حرف آخر : امیدوارم خدا حافظتون باشه و ....
به امید دیدار

|
|
|
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان منظور پرنده را نفهمید ،اما باز هم خندید. انسان دیگر نخندید.انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور.یک اوج دوست داشتنی. از کتاب : بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ عرفان نظر آهاری پ.ن۱:ترانه نوشت رو حتما" بخونین خیلی خیلی باهاش خاطره دارم!(ادامه مطلب) پ.ن۲:دلم می خواد داد بزنم اما بازم به یه سکوت احمقانه ادامه میدم...دیگه نمی تونم...بسه....بسسه!
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
او جانشین همه ی نداشته های من است
|
به نام او که زندگــی از او رنگ می گیــــــــــــــــــــرد
هیچ !
باز هم هیچ !
دوباره هم هیچ!
ساکت می شویم و شب ها را به روز
و روزها را به شب می رسانیم
و اتفاقات خودشان خواهند افتاد!
انسان روزی بزرگ خواهد شد!
این قدر بزرگ
که به خیانت های بچه گانه اش ،
به این همه تمدن های والا اعتراف خواهد کرد!
خدا کند تا آن روز کشیشی مانده باشد ُ
انجیلی ُ
جایگاهی برای اعتراف... آمین!
"حسین پناهی"
کابوس های روسی – از مجموعه چشم چپ سگ

پ.ن۱:اول سلام!دوم چه خبرا؟؟چه قدر اینجاها ساکت شده!خب واسه این که اینجا از این وضعیت دربیاد من یه برنامه دارم برنامه ای که هر کس این آپ رو می خونه باید توش شرکت کنه!اگه همتون همراهی کنید می تونم یه مجموعه ی خیلی قشنگ واسه هممون جمع آوری کنم![]()
توجه توجه:
بهترین جمله ,شعر, بیت....یا هر چیز دیگه ای که تو تمام عمر شنیدید چی بوده؟؟اونی که بیش ترین ارتباط رو باهاش برقرار کردین...
نکته1:چیزی که می فرستین توی نظر خصوصی باشه که بعد در کنار هم توی یکی از آپام بذارم!(در غیر این صورت تایید نمی شه
)
نکته2:غر نزنین نمی دونم و نمی تونم انتخاب کنم نداریم زوووووریه![]()
نکته3:جواب دادن به این سوال واسه هر کسی که این آپ رو می خونه اجباریه!همه...حتی اونایی که معمولا" می خونن و نظر نمی دن...حتی شما دوست عزیز![]()
ترانه نوشت:
دلم ,دلم گرفته از خودم
خودم اسیر غم شدم
شدم اسیر قصه ی خودم
داشتم خاطره های پارسال ام رو مرور می کردم با این که حرف زدن از گذشته ها فایده ای نداره ولی هیچ وقت نمی تونم خودمو به خاطر اشتباهات پارسالم ببخشم.نمی دونم اگه این وبلاگ و نصیحت های بعضیاتون نبود کی از اون خواب بیدار می شدم!امیدوارم اشتباهات و روزای سال ۸۹ دیگه تکرار نشن.اینجا آینه ی قشنگی واسه اون خاطره های زشته!
به نام خدایی که زیباست و زیبایی را دوست دارد
سلام به همه ی دوستای خوبم و همراهان همیشگی این وبلاگ!
امیدوارم حال همه خوب باشه!فرا رسیدن سال ۱۳۹۰ رو بهتون تبریک می گم.امیدوارم امسال برای شما و خانواده تون سالی پر از شادی,سلامتی,موفقیت و کلی چیزای خوب و مثبت باشه.خیلی خیلی دوستون دارم و بهترین آرزوها رو براتون دارم![]()
از خدای خوبم در سال جدید هیچ چیز جز اندیشه ی مثبت و نزدیکی به خودش نمی خوام چون باور کردم که من با این دو خوشبخت ترین آدم دنیام!
ممکنه یه هفته نتونم سر بزنم دلم براتون تنگ می شه....خدا حافظ.

یادت نره.............................................." برای تازه شدن دیر نیست "
به نام خدا
کودکی که آماده ی تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید، می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد : از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام ، او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
-اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی است.
خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند ، وقتی زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند، چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
خداوند ادامه داد: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت. گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود. اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید: خدایا! اگر من باید همین حالا بروم ، لطفا" نام فرشته ام را به من بگویید.
خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد ، به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.

به نام خدایی که گر حکم کند همه محکومیم
همزبون خوب من یه ماهی قشنگ بود
ولی امروز می دونم دلش همیشه تنگ بود
ماهی تنگ بلور سنگ صبور من بود
زندون تنگ ماهی تنگ بلور من بود
چشاش یه حرفی می زد انگار یه چیزی کم داشت
اون پولک های روشن رنگ غبار غم داشت
با سر به شیشه می زد دور خودش می چرخید
گم می شد اشکاش تو آب چشمای من نمی دید
وای که نمی دونستم تاب قفس نداره
یه روز رفتم سراغش دیدم نفس نداره
براش گریه می کردم ولی چشماش نمی دید
انگار تو اون لحظه ها خواب دریا رو می دیدانگار می گفت که ماهی توی دریا قشنگه
اردلان سرفراز
ماهی تنگ بلور یه ماهی دلتنگه
![]()
پ.ن۱:این ترانه ی آهنگ ماهی دلتنگ حمید حامیه که به نظر من خیلی قشنگه پیشنهاد می کنم اگه نشنیدین از دستش ندین(البته خیلی قدیمیه احتمالا" شنیدین!)ولی دنبال متن ترانه که توی نت می گشتم به چیز هایی برخوردم که فک می کنم خودتون برین و بخونین بهتره:
البته من اون آهنگی رو که می گن لیلا فروهر خونده رو نشنبدم اگه شما دانلودشو پیدا کردین به منم بگین![]()
ترانه نوشت:هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره دلم بی قراره
نه شب عاشقانست
نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه
دلم بی تو تنگه
بای
(می بینین چه کم حرف شدم؟
)
اگر ماهی از سال بودم٬می شدم دی(ماه تولدم دیگه
)
اگر روزی از هفته بودم می شدم چهارشنبه با شور و شوقی که واسه رسیدن آخر هفته دارم
اگر عدد بودم می شدم ۶ عدد مورد علاقم شایدم ۳
اگر جهت بودم می شدم شمال (همین جوری)
اگر همراه بودم٬همراه مادربزرگم می شدم تا تنها از این دنیا نره
خیلی دلم براش تنگ شده
اگر نوشیدنی بودم٬می شدم آب پرتغال
اگر گناه بودم٬می شدم ناشکری چون گناهیه که عقیده دارم نمی تونیم بش بگیم گناه ناشکری های من بیش تر وقتا غر هاییه که سر خدا می زنم به اون غر نزنم به کی بزنم؟
اگر درخت بودم٬می شدم درخت کاج
اگر میوه بودم٬می شدم هلو![]()
اگر گل بودم٬می شدم گل گلایل![]()
اگر آب و هوا بودم می شدم بارون تند همراه با مه
اگر رنگ بودم٬می شدم یاسی
اگر پرنده بودم٬می شدم پنگوئن(چیه خب اینم یه پرندست
)
اگر صدا بودم٬می شدم صدای لالایی یه مادر با تموم عشق پاک مادریش
اگر فعل بودم٬می شدم فعل اسنادی
(باحاله نه!یه جورایی هر چیزی می تونه باشه)
اگر ساز بودم می شدم ویلن(عاشق این سازم!و صداش می تونه روح منو به پرواز دربیاره!)
اگر کتاب بودم٬می شدم کتاب ماتیلدا٬ماتیلدا برای من سمبل تغییر شرایط زندگیه.ماتیلدا واقعا" کتاب خاصیه
اگر عضوی از بدن بودم٬ می شدم چشمی برای دیدن
اگر بخشی از طبیعت بودم٬ می شدم نسیم
اگر حس بودم٬می شدم همون حسی که خواننده موقع خوندن با تموم وجودش داره!نمی تونم بگم چه حسیه اما من عاشق این حسم و عاشق خواننده هایی که می ذارن شنونده این حسو احساس کنه
اگر شعر بودم٬می شدم:
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت
(این قسمت رو خودم اضافه کردم)اگه جمله بودم می شدم:
هر شب به قصه ی دل من گوش می کنی٬فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
پ.ن۱:اول از همه تشکر می کنم از آرتا جون به خاطر این بازی
دوم این که همتون دعوتید که این بازی رو توی وبتون انجام بدید.خیلی خوشحال می شم اگه این بازی رو توی وب لینکام ببینم![]()
پ.ن۲:و اما...هفته ای که گذشت تولد یکی از آدمای مهم زندگی من بود
خیلی دوست داشتم همون روز تولدش تبریک می گفتم اما واقعا" نمی تونستم...یکی از دلایلی که خیلی دوست داشتم اینجا بهش تبریک بگم به خاطر صحبتایی بود که سر آپ من از جهانی دگرم باهاش کردم.چیزایی که گفت باعث شد جا بخورم و بفهمم چقدر حرفای نگفته دارم که باید بهش بگم چون اینجا همون جایی که باید این حرفا گفته بشه پس نقطه سر خط.
خودت خوب منو می شناسی و می دونی که نظر من راجع به آدما خیلی زود تغییر می کنه اما تو جزو آدمایی هستی که همیشه روت حساب می کنم و به خاطر وجودت خدا رو شکر می کنم.می دونی شاید دیگه یه همچین موقعیتی پیش نیاد پس می خوام ازت تشکر کنم...ازت متشکرم چون توی هر زمینه ای علاقه نشون دادم تشویقم کردی.موسیقی٬نقاشی و حتی وب نویسی...خیلی وقتا خیلی چیزایی که برام سخت بود به کسی بگم به تو گفتم و شاید خودت نفهمیده باشی اما من واقعا" همیشه دوست داشتم٬خواهر گلم تولدت مبارک![]()
یه شاخه گل هدیه ی من برای خواهر
اون که همیشه بود واسم مثل یه مادر
(یادته؟
)
پ.ن۳:تا آخر بهمن یه آپ دیگه هم می کنم...بچه ها من واقعا" شرمنده ی همتونم سعی می کنم از این به بعد به همتون زود به زود سر بزنم![]()
ترانه نوشت:
باران ببار
باران ببار
مرا به یاد من بیار
ببر مرا
از این دیار
به دست یارم بسپار
به نام خدایی که دل را آفریــــــــد
ماه من ، غصه چرا ؟
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست نه شکست و نه گرفت !
گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !
يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد کشيد
ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت ،
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست !
ماه من غصه چرا ؟
تو مرا داري و من
هر شب و روز ،
آرزويم ، همه خوشبختي توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ...

"ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !"
او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد
نشانم مي داد ...
"او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ،
غرق شادي باشد ...."
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معني خوشبختي ،
بودن اندوه است ...!

اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين ...
ولي از ياد مبر،
"پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا ؟"

پ.ن۱:بچه ها من جمله هایی رو که دوست داشتم با " نشون دادم خوشحال می شم اگه شما هم
برام تو نظرات بنویسین از کدوم بیش تر خوشتون اومد![]()
پ.ن۲:راستی امروز تولدمه ها
!خیلی خوش موقعس خودم می دونم![]()
پ.ن۳:بچه ها ببخشید من به بعضیا فقط رسیدم بخبرم شرمنده![]()
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست
احساس
من اکنون احساس می کنم ،
بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،
تنها مانده ام
و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم
و اعماق آسمان ساکت را می نگرم
و خود را می نگرم
و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .
و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر
که تو این جا چه می کنی ؟
امروز به خودم گفتم :
من احساس می کنم ،
که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.
همین و همین

بگذار هرکجا تنفراست
بذرعشق بکارم
هرکجا آزادگی هست
ببخشایم
وهر کجا غم هست
شادی نثار کنم
الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی
همدلی کنم
بیش از آنکه دوستم بدارند
دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم
و در بخشیدن است که بخشیده می شویم
امروز 3 آذر تولد دکتر شریعتی هستش.توی لینک پایین می تونین زندگی نامه ایشونو بخونین:
(ببخشید اگه تو وب نذاشتم فک می کنم عقایدشون و حرفای ارزشمندی که برای گفتن داشتن خیلی باارزش تره)
پ.ن۱:انقدر بدم میاد روز مرگ یه نفر ازش یاد می کنن.برای همین با وجود فراموشی تا این وقت شب و این اینترنت کم سرعت لعنتی نمی دونم به لج کی آپ کردم....به هر حال بر و بچ فاتحه بخونین![]()
بجنب ببینم,تنبلی نکن![]()
پ.ن۲:بچه ها آی دی من به پروفایلم اضافه شد.
پ.ن۳:دلم برای بعضی از بچه ها خیلی تنگ شده الان که داشتم خبرتون می کردم لینکارو دوتا یکی رد می کردم آخه بعضیا خیلی وقته خبری ازشون نیست بازم به معرفت اونایی که خداحافظی می کنن![]()
سکوتم را نکن باور
من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم
من آن خرمن
من آن انبار باروتم
که با آواز یک کبریت آتش می شوم یکسر

شاید آن روز که سهراب نوشت
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینگونه نوشت
هر گلی هم باشی
چه شقایق چه گل پیچک و یاس
زندگی اجباریست

درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانیست
که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است
پ.ن۱:مطالب این پست منبع خاصی ندارن همه از کامنتدونی های مختلف جمع آوری شدن.هر چقدر دنبال منبع اصلیش گشتم پیدا نشد اگه کسی می دونه تو نظرات بگه
فقط نوشته ی اول یه یادگاری از یه دوسته که همیشه مثل یه فرشته تو بدترین لحظات سر و کلش پیدا می شه![]()
پ.ن۲:یه ماه آپ نکردم!!با این که بدون دلیل نبوده ولی برای جبران به اولین ادامه مطلب وبم یه سری بزنید![]()
پ.ن۳:گاهی فک می کنم خدا از دست بعضی آدما حرص نمی خوره؟
من چند روز پیش واقعا" معنی بی شعور رو فهمیدم.نمی دونم چرا مردم انقدر بی رحم شدن؟این دیگه ربطی به شیشه ای بودن منم نداره.من نمی فهمم شکستن یه آدم لذت داره؟واقعا" لذت داره؟
می دونین چیه نمی تونم به خدا از دست بنده هاش اعتراض کنم چون می دونم دل اونم خونه!گاهی فک می کنم داره بهم یه جور نشونه می ده.هر کی ندونه خدا می دونه من دلم نمیاد.شاید می خواد دیگه انقدر دلم بشکنه که دیگه دلی برام نمونه...شاید!
پ.ن۴:آهنگ وب موقتیه...
(این جمله رو من ده بار نوشتم عکسای ادامه مطلب رو هر کدوم کم کم ۳ بار آپلود کردم فقط به خاطر این که بلاگفا هی قاط می زنه.حالا اگه فردا دینی ازم بپرسه من بلاگفا رو روی سر مدیرش خراب می کنم![]()
اونوقت می گن چرا آپ نمی کنی من با این امکانات اگه بخوام زود به زود آپ کنم اخراجم.
)
شرح حال نوشت:
خدایا چرا زار می زنم این اشکا به چه درد می خورن؟خدایا این احساس لعنتی به چه درد می خوره؟من چرا انقدر حساس شدم؟خدایا پس کجایی؟
خدایا چرا سهم من از این دنیا یه دل سنگ نیست؟چرا زجر می کشم؟مگه من چند سالمه؟چرا باید انقدر بکشم؟خدایا من سزای کدوم گناهمو دارم پس می دم؟
تو که حرف نمی زنی پس بذار من بگم حرفی که تا حالا نزدم....راحتم کن...راحت
یادت باشه من چقدر تحمل کردم...یادت باشه.
خدایا من هر نفسم با زجره.هر نگاهم با رنجه.هر خندم برابر_ یه اشکه.بذار الان که چشمه ی اشکم خشکیده بگم....
من تا اینجای دنیاتو دیدم دیگه بسمه.یاد آدمای خوبت به خیر.خودت می دونی من این دنیایی نیستم...راحتم کن...همین
ديگر آن خاموش است؟
باز لبخند بزن
قوري قلبت را ، زودتر بند بزن
توي آن، مهرباني دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چاي تو دم بکشد
شعله اش را کم کن
دست هايت ، سيني نقره نور
اشک هايم ، استکان هاي بلور
کاش استکان هاي مرا ، توي سيني دلت مي چيدي
کاشکي اشک مرا مي ديدي
خنده هايت قند است
چاي هم آماده ست
چاي با طعم خدا
بوي آن پيچيده است، از دلت تا همه جا
پاشو مهمان عزيز
توي فنجان دلم
چايي داغ بريز
خانم عرفان نظر آهاری
پ.ن۱:چیزی تا مدرسه ها نمونده
هفته ی پیش رفتم خرید کیف و کفش اونم چه خریدی!واسه کیف که بیش تر حواسم به مجله ای بود که دو دستی چسبیده بودم و می خواستم زود تر بخونم
اصلا" نفهمیدم چی خریدم
اما کفش چون خیلی خسته بودم الکی یه چیز انتخاب کردم.نشسته بودم اونجا منتظر یه کسی بودم بیاد بهم بگه کفشه خوبه که خواهرم از همه جا بی خبر
اومد گفت:این چقدر قشنگه! منم که از خدا خواسته![]()
پ.ن۲:توی همین خرید کردنامون یکی دوتا بازیگر هم دیدم(فک کنم اون طرفا فیلم برداری داشتن) یکیشون که انقدر کلاهش رو کشیده بود پایین و تلاش می کرد کسی نبینتش که دلم سوخت بیچاره ها اینام شرایطشون خیلی بده
ولی از رفتار یکی دیگشون هیچ خوشم نیومد.
هر چند نمی خوام زود قضاوت کنم که مثلا" مغروره یا خودشو می گیره شاید اصلا" قیافش اخمو می زنه ولی بازم ته دلم از این که هیچ کی ازش امضا نگرفت دلم خنک شد
فک نکنین بدجنسما ولی نمی دونین چیکار کرد که!
پ.ن۳:از دغدغه های دیگه ی تموم شدن تابستون پوشیدن مانتوی خیلی خیلی شیک مدرسمون بود که واقعا" اعصابم خرد شد.آخه مامان من اصرار داشت که بپوش ببین اندازس من نمی دونم این کار چه معنی داره من همین جوریش بهت دارم می گم به طرز وحشتناکی گشاده![]()
هیچی دیگه پوشیدم خانواده نشستن خندیدن یه ثوابیم بردیم![]()
پ.ن۴:فک می کردم این چند روزه باقی مونده ی تابستون دیگه حالم خوب باشه ولی...بازم...
چند وقته هر چقدر خودمو مشغول می کنم فایده نداره دیگه خسته شدم چقدر تو خودم بریزم ترسم از روزیه که دیگه بترکم و بخوام خودمو خالی کنم اونوقت...
همین باعث شد دوباره دفترچه خاطراتم افتتاح بشه.یه وقتی بود که اونقدر دلتنگیام زیاد شده بود که نه حوصله ی گفتنشو داشتم نه حوصله ی نوشتنش از همون موقع دیگه ننوشتم همین شد که یه مدت خیلی به هم ریختم هر چند مدت یه بارم حرفام فوران می کرد و باعث قضاوت غلط خیلیا در موردم شد چون فقط یه گوشه شو می شنیدن خیالی نیست بذار قضاوت کنن بذار هیچ وقت نفهمن بذار ...
نمی گم خودم خیلی قاضی خوبی هستم ولی یه چیزایی واقعا" دل آدمو می شکنه.بازم می گم منم قضاوت اشتباه کم نداشتم ولی سعی کردم بگم و قضاوت اشتباهمو تو ذهنم حک نکنم و خیلی وقتا هم تغییر عقیده دادم.
پ.ن۵:کلیپ جدید سلنا گومز رو دیدید؟من که خیلی دوست دارم![]()
پ.ن۶:چقدر تایپ کردم!دستام درد گرفت
تازه جاتون خالی امروز با دوستان رفته بودیم بیرون از قنات تا پاسداران پیاده رفتیم چرا؟اختلاف نظر.هر کسی می گفت یه جایی بریم.دارم از خستگی می میرم![]()
امروز نمی تونم خبرتون کنم
ولی سه شنبه همه رو خبر می کنم![]()
فعلا"![]()
راز زندگی
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب ز خنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر می کنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
قیصر امین پور

**GODISNOWHERE**
"it can read as "god is no where
"or it can read as "god is now here
every thing in world depends on your thinking
#every time think # POSITIVE

طورى کار کنيد که انگار نيازى به پول نداريد،
طورى عشق بورزيد که انگار هرگز آرزده خاطر نشدهايد،
طورى برقصيد که انگار هيچ کس شما را نمیبيند،
طورى آواز بخوانيد که انگار هيچ کس صداى شما را نمیشنود،
و بالاخره طورى زندگى کنيد که انگار زمين، بهشت است

پ.ن۱:این پستو که تموم کردم دیدم حیفه که این نوشته از سهراب سپهری رو هم ننویسم:
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
پ.ن۲:یادتون نره امشب منو دعا کنید اینجوری نباشه که بگین دعا می کنم ۵ دقیقه ی دیگه منو یادتون بره ها
موقع دعا یه یادی از منم بکنبن![]()
پ.ن۳:تازگیا گیر دادم به آشپزی!یکی دوبارم یه چیزایی پختم
ولی خب به قول مامانم:نکرده کار که کار کند...![]()
خلاصه این که این تابستون یه ذره از وقتم استفاده ی مفید کردم.البته فعلا" که داره تموم می شه![]()
پ.ن۴:دقت کردین تازگیا چقدر سطح رمان های ایرانی پایین اومده
اه اه من که دقیقا" چهار تا رمان با پایان شبیه به هم خوندم یه رمانم که نزدیک بود موقع خوندنش موهامو بکنم از بس تکراری بود برام.البته می گن امانت عشق قشنگه ولی من که نه وقتشو دارم نه حوصله ی حرص خوردن
جالبه ماشالا همشونم پر فروش![]()
فقط یه رمان کودک و نوجوان از نمایشگاه داشتم رو خوندم که خیلی پر محتوا بود![]()
پ.ن۵:یه نکته ی خیلی مهم رو داشت یادم می رفت به خاطر اعتیاد شدیدی که احساس می کنم به نت پیدا کردم تصمیم گرفتم از این به بعد هفته ای دو بار بیام که ترک کنم ولی بازم سعی می کنم به همه سر بزنم![]()
التماس دعا![]()
آه اي زندگي منم كه هنوز
با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فكرم كه رشته پاره كنم
نه بر آنم كه از تو بگريزم
همه ذرات جسم خاكي من
از تو اي شعر گرم در سوزند
آسمانهاي صاف را مانند
كه لبالب ز باده ي روزند
با هزاران جوانه مي خواند
بوته نسترن سرود تو را
هر نسيمي كه مي وزد در باغ
مي رساند به او درود تو را
من تو را در تو جستجو كردم
نه در آن خوابهاي رويايي
در دو دست تو سخت كاويدم
پر شدم پر شدم ز زيبايي
پر شدم از ترانه هاي سياه
پر شدم از ترانه هاي سپيد
از هزاران شراره هاي نياز
از هزاران جرقه هاي اميد
حيف از آن روزها كه من با خشم
به تو چون دشمني نظر كردم
پوچ پنداشتم فريب تو را
ز تو ماندم تو را هدر كردم
غافل از آن كه تو به جايي و من
همچو آبي روان كه در گذرم
گمشده در غبار شون زوال
ره تاريك مرگ مي سپرم
آه اي زندگي من آينه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روي آينه ام سياه شود
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عاشق روزهاي باراني
عاشق هر چه نام توست بر آن
مي مكم با وجود تشنه خويش
خون سوزان لحظه هاي تو را
آن چنان از تو كام مي گيرم
فروغ فرخزاد


گفتگوی یک سوسک با خدا
سوسک گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن …
خدا هیچ نگفت .
سوسک گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است .
خدا هیچ نگفت .
سوسک گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .
خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .
مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیست الا زیبایی ...
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.
پ.ن۱:به خاطر تاخیر بین این آپ و آپ قبل از همتون معذرت می خوام توی نظرات گفتم چرا نتونستم آپ کنم یه مدت که سفر بودم یه مدتم توی همون حالت دلتنگی بودم حرف تازه ای نبود![]()
پ.ن۲:منبع نوشته ی بالا یه وبلاگه که توش از این جور نوشته ها زیاده اگه مثل من این متنا رو دوست دارین می تونین یه سری بهش بزنین![]()
پ.ن۳:توجه بکنین به قسمت مومن همه را دوست می دارد با این که این نوشته مستند دینی نیست ولی از نظر منطقی که شما نگاه کنین چیزی که این جا گفته شده درسته و قابل قبول
پس بیاین مثل بعضیا دیگرانو به جرم بازم به قول همون بعضیا بی ایمانی متهم نکنیم و هر چی به ذهنمون می رسه نثارشون نکنیم![]()
یاد بگیریم لاک روی دست صرفا" نشانه ی بی نمازی نیست اصلا" یارو نماز نخونه به کسی چه ربطی داره؟مثلا" اگه می خوان جامعه ی اسلامی بسازن بیان اول جامعه ی اسلامی قبلشونو درست کنن.
اینایی که من می نویسم شما می خونین شاید به نظرتون درست بیاد ولی شاید توی زندگی عادی و صحبت های روزمرتون بخواین سریع قضاوت کنین به همین سادگی این فکرا و قضاوتا و بعدشم حرفا پیش میاد خیلی خیلی ساده و بی سر و صدا اصلا" هم چیز زشتی نیست به نظرتون.
اشکالی داره اگه واسه نظر دادن راجع به دیگران پیگیر این که نماز می خونن حجاب دارن یا نه نباشیم خدایی شما به من بگین چه اشکالی پیش میاد؟خیلیاتون می گین تو درست می گی خوب و بد بودن آدما هیچ ربطی به این چیزا نداره.ولی چند نفرتون به طور ناخودآگاه راجع به این چیزا کنجکاو نمی شین؟می گم به طور ناخودآگاه.صادقانه بگم من خودم تا چند وقت پیش یه آدم خوب که می دیدم دلم می خواست بدونم این خوبی از کجا سرچشمه می گیره؟طبیعیه نه؟ولی الان می فهمم مهم نیست از کجا سر چشمه می گیره مهم اینه که من این خوبی رو یاد بگیرم.حواستون هست حرف از سرچشمه که می شه ذهن هر کس به یه طرف میره یه طرفش همین نماز و تا چه حد قبول داشتن اسلامه.خب دیگه من حرفمو زدم نوبت شماست به سوالای پیش من جواب بدین.اگرم اشتباه می کنم بگین
پ.ن۴:تازگیا دارم خودمو مشغول می کنم شدید
چرا می خندم؟آخه نمی دونین چی کار می کنم که؟
![]()
می رقصم می خونم علاف می چرخم خوشحالم دیگه
حالا ببین من به چی می گم مشغول
حال می کنی؟وقتیم دلتنگم به زور اشک خودمو در میارم که یه موقع از غصه نترکم
ببین هی نیشم بازه یعنی شدم یه دیوانه ی تمام عیار
گفته بودم که!
پ.ن۵:ماه رمضون!آخ جون!دوسش دارم
یکی نیست بگه خب مثل آدم تبریک بگو دیگه بچه.
شروع ماه رمضان را به همه تبریک می گم.البته با تاخیر.
ببینین چه قشنگ تبریک می گم![]()
نصیحت نوشت:آشنای غریبه ی عزیز این کارو نکن خواهشا" این جا نصیحتت می کنم که بدونی چقدر برام مهمه که اون چیزی نفهمه من می دونم آدم باهوشی نیست ولی می ترسم![]()
ازش نمی ترسما ولی خوشم نمیاد بفهمه ما انقدر تحویلش می گیریم که...
به خاطر من اسمتو عوض کن!باشه؟مرسی
ببین چقدر مهم بوده که این جا نصیحتت می کنم.
پ.ن۶:عزیزان نصیحت من خطاب به یه نفره بقیه بی خیال شن.
سعی می کنم فاصله ی آپام کم بشه دعوام نکنین دیگه![]()
![]()

باغبانی پیرم
که به غیر از گلها ، از همه دلگیرم
کوله ام غرق غم است
آدم خوب کم است
عده ای بی خبرند
عده ای کور و کرند
و گروهی پکرند
دلم از اینهمه بد می گیرد
فک کنم این اولین درد و دلم تو این وب باشه قبلا" به عنوان پ.ن بود ولی این روزا فرق می کنه.چرا؟
دقیقا" نمی دونم چمه اما خوب نیستم احساس می کنم یه چیزی رو قلبم سنگینی می کنه آرامش ندارم اشکام منتظر یه بهونن که بریزن ولی...
دلیل خاصیم نداره حداقل یکی می گه عاشق شدم یکی می گه قلبمو شکوندن ولی من فقط دلتنگم.
اینجایی که هستمو دوست ندارم اینجا دورنگی هست آدمایی داره که همدیگرو درک نمی کنن دم از احساسی می زنن که داره زیر غرورشون له می شه.فقط نمی دونم کجا برم که این چیزا نباشه.جای دیگه ای نیست نه؟آرزو می کنم کاش بعضی چیزارو نفهمم و نبینم.چه اشکالی داره منم می شم مثل بقیه اونوقت شاید آروم بگیرم.
گاهی فک می کنم کاش ما آدما با چشمامون حرف می زدیم عشق و نفرتمون معلوم بود اما الان حتی خودمونم با خودمون صادق نیستیم خود من همیشه حداقل نفرت که نه بی علاقگی تو چشمام معلومه حوصله قایم کردن این یکیو ندارم آخه از بس حرف نگفته دارم که دیگه دارم می ترکم.
فقط ازتون می خوام برام دعا کنید این مدت زودتر بگذره من مشکلمو خودم حل می کنم آرامشو خودم به خودم برمی گردونم عادت می کنم به الکی خندیدن با خودم می گم آدم دیوونه الان از همه خوشبخت تره بذار همه فک کنن من دیوونم.
دعا کنید خدا بهم کمک کنه برام دعا کنید٬همین.
پ.ن۱:یه چیزی بگما من خودم از غم و ناامیدی بدم میاد با این حال فک می کنم یه قسمتی از زندگی آدم با این دوتا سپری می شه و کسی که ادعا کنه این حالاتو نداره یا دروغ می گه یا جزء آدمایی که من به این امید و انرژیشون غبطه می خورم در هر صورت اگه این پستم رنگ غم گرفته واسه اینه که من این وبو واسه دل خودم ساختم و از اون جایی که عادت به درد و دل با کسی ندارم اینجا واسم بهترین جاست![]()
پ.ن۲:جالبه بدونید وقتی چند جمله ی اول این آپو می نوشتم یه وبلاگی رو باز کردم (من همیشه چند تا کارو با هم انجام میدم
) که با این متن به بازدیدکننده هاش خوش آمد می گفت:
پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا!و در آن باز کسی می خواند که خدا هست خدا هست
چرا غصه؟!چرا؟
(دیگه من چی بگم
)
پ.ن۳:من یه تشکر بکنم از کسایی که سایت آپلود معرفی کردن از همتون ممنونم![]()
بالاخره از aks98.com استفاده کردم که خیلی خوبه![]()
پ.ن۴:من یه معذرت خواهی به چند نفر بدهکارم آخه این چند روز حال خیلی خوبی نداشتم منم که کلا" به بعضی وبا دلی سر می زنم (کلا" حال می کنم باهاشون
)یه ذره دیر سر زدم بهشون البته بلاگفا هم خیلی از نظرامو که تو بعضی وبا دادم قورت داد![]()
پ.ن۵:تازگیا آهنگ زیرهشتو که می شنوم یاد تیتراژ رستگاران میفتم پارسال فک کنم همین موقع ها پخشش می کرد کلا" از آهنگای سریالای سیروس مقدم خوشم میاد خیلی دنبال دانلود زیر هشت رفتم آخرش یه دانلود گیرم اومد بعدش که گذاشتم گوش بدم نصفه بود انقدر حالم گرفته شد![]()
![]()
پ.ن۶:اینم گذاشتم که تعداد پینوشتام ۶ بشه آخه عاشق این عددم عدد شانسمه![]()
![]()
خب دیگه بای
اگه فاصلـــه افتاده
اگه من با خودم سردم
تو کاری با دلم کردی
که فکــرشم نمی کردم
چه آسون دل بریدی
از دلــی که پای تو گیــره
که از این بدترم باشی
واسه تو نفسـش میره
نمی ترسم اگه گاهــی دعــامون بــی اثــر می شه
همیـشـه لحظه ی آخـــر خـــدا نزدیک تر می شه
تو رو دستِ خودش دادم
که از حـالم خبــر داره
که حتی از تو چشماشـو یه لحظه برنمی داره
تو امـید مـنی امـا
داری از دسـت مـن مـیری
با دسـتهای خودت داری
هـمه هسـتیمو می گیری
دعـا کردم تو رو بـازم
با چـشمی که نـخوابـیده
مگه مـیذاره دلتـنگی
مـگه گـریه امـون مـیده
مریـضـم کـرده تنـهایی
ببـین حـالم پریـشونه
من اونقدر اشـک مـی ریزم
کـه برگردی به این خـونه
حسـابش رفته از دسـتم
شبـایی رو کـه بـیدارم
شـاید از گـریه خوابـم بـرد
درها رو باز مـی ذارم
نمی ترسم اگه گاهــی دعــامون بــی اثــر می شه
همیـشـه لحظه ی آخـــر خـــدا نزدیکتر می شه
تو رو دستِ خودش دادم
که از حـالم خبــر داره
که حتی از تو چشماشـو یه لحظه برنمی داره
پ.ن۱:نمی دونم شمام فاصله ها رو می بینید یا نه؟خب من از اون جایی که بیکارم و معمولا" از جو فیلمای سهیلی زاده خوشم میاد می بینم
اما از همون روز اول یه چیزش برام خیلی مسخره و خنده دار بود اونم این که فاصله ها فقط یه تقلیدی از ترانه مادریو دلنوازانه.چند روز پیشم یه نقدی ازش خوندم برام جالب بود گفتم لینکشو اینجا براتون بذارم اگه دوست داشتین برین بخونین خیلی زیاد نیست.اینم از لینکش:
فاصله ها تقلیدی از ترانه مادری
پ.ن۲:من گفته باشم من خودم خیلی باهاش موافق نیستم به نظر من راجع به بازیگرا زیادی بی رحمی به خرج داده انقدرم بد نیستن بیچاره ها!
مخصوصا" اون شاهرخ با این که من خیلیم ازش خوشم نمیاد از اول استایل بازیش همین شکلی بوده و ربطی به غرورش نداره
کلا" من بیشتر چیزارو تقصیر سهیلی زاده می دونم
شما نظرتون چیه؟
پ.ن۳:راستی تازگیا دارم به علی لهراسبی علاقمند می شم
صداش که محشره![]()
پ.ن۴:یه چیز دیگه اینایی که من اینجا می گم فقط نظرات خودمه قسمت نظراتم متعلق به شماست
اینو واسه طرفدارای شاهرخ گفتم که می دونم کمم نیستن![]()
![]()
پ.ن۵:یه سایت خوب می خوام واسه آپلود عکس یکی معرفی کنه شدیدا" احتیاج دارم
آخر من از دست این فیلترینگا سکته می کنم![]()
بای بای![]()

پيش از اينها فکر مي کردم خدا
خانه اي دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق کوچکي از از تاج او
هر ستاره پولکي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنين خنده اش
سيل و طوفان نعره ي توفنده اش
دکمه ي پيراهن او آفتاب
برق تير و خنجر او ماهتاب
هيچ کس از جاي او آگاه نيست
هيچ کس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود ،اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين از آسمان از ابر ها
زود مي گفتند اين کار خداست
پرس و جو از کار او کاري خطاست
هر چه مي پرسي جوابش آتش است
آب اگر خوردي عذابش آتش است
تا ببندي چشم کورت مي کند
تا شدي نزديک دورت مي کند
کج گشودي دست ،سنگت مي کند
کج نهادي پا ي لنگت مي کند
تا خطا کردي عذابت مي دهد
در ميان آتش آبت مي کند
با همين قصه دلم مشغول بود
خواب هايم خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم که غرق آتشم
در دهان شعله هاي سرکشم
در دهان اژدهايي خشمگين
بر سرم باران گرز آتشين
محو مي شد نعره هايم بي صدا
در طنين خنده ي خشم خدا ...
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن يک درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ مثل خنده اي بي حوصله
سخت مثل حل صد ها مسئله
مثل تکليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تا که يک شب دست در دست پدر
راه افتاديم به قصد يک سفر
در ميان راه در يک روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا کجاست
گفت اينجا خانه ي خوب خداست
گفت اينجا مي شود يک لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست و رويي تازه کرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟اينجا در زمين؟
گفت :آري خانه ي او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي کينه است
مثل نوري در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
خشم نامي از نشاني هاي اوست
حالتي از مهرباني هاي اوست
قهر او از آشتي شيرين تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست معني مي دهد
قهر هم با دوست معني مي دهد
هيچ کس با دشمن خود قهر نيست
قهر او هم از نشان دوستي ست
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديکتر
از رگ گردن به من نزديکتر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين با اين خدا
دوست باشم دوست ،پاک و بي ريا
مي توان با اين خدا پرواز کرد
سفره ي دل را برايش باز کرد
مي توان در باره ي گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سکوت آواز خواند
مي توان مثل علف ها حرف زد
با زباني بي الفبا حرف زد
مي توان در باره ي هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا:
پيش از اينها فکر مي کردم خدا...
قیصر امین پور
پ.ن۱:چند وقت پیش یه کتابی می خوندم همش می گفت از خدا بترسینو از این حرفا.من که فقط تونستم یکی دو تا صفحشو بخونم آخه بین خدای منو خدای نویسنده خیلی فاصله بود.شاید حرفم خیلی درست نباشه ولی من خیلی وقته خدامو از خدای خیلیا جدا کردم.خدای من همون خدای مهربونیه که عاشق همه ی بنده هاشه.پس به نظر شما با این طرز فکر واقعا" ترس لازمه؟اگه من بدونم عشق خدا به همه ی آدما یه اندازس دیگه به خودم اجازه نمی دم به اونا توهین کنم برام فرقیم نمی کنه باحجاب بی حجاب باایمان بی ایمان یا هر چیز مخالف نظرم باشن مهم اینه که خدا عاشق اوناس و منم عاشق خدام.حالا این جوری بهتره یا این که مثل بعضیا واسه خودم خدایی کنم...قضاوت کنم و خودمم تو همین دنیا راه بیفتم دنبال آدم بدا!(خودتون می دونین چی می گم دیگه)حالا شما قضاوت کنین یعنی من دارم اشتباه می کنم؟؟
یکی منو روشن کنه انقدر با خودم فک کردم کم کم دارم دیوونه می شم
شما نظرتون چیه؟![]()
پ.ن۲:اما در مورد شعر بالا٬ این شعرو شاید تو خیلی وبلاگا دیده باشین اما من که خیلی اعصاب مصابم از دست این کتابه خط خطی بود این شعرو گذاشتم.خلاصه اگه تکراری بود شرمنده![]()
پ.ن۳:یه چند روزی دارم میرم مسافرت به نت دسترسی ندارم اینه که ممکنه یه ذره دیر نظرات تایید شه بازم شرمنده
ولی من تا برسم نظرارو جواب می دم آپ هم می کنین خبر بدین من برگردم خدمت می رسم![]()
بای بای![]()
"به نام وجودی که وجودم ز وجود پر وجودش به وجود آمد"
بچه که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم
اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم
کاش دلهامون به بزرگي بچگي بود
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش
را از نگاهش مي توان خواند
کاش براي حرف زدن
نيازي به صحبت کردن نداشتيم
کاش براي حرف زدن فقط نگاه کافي بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

دنيا را ببين...
بچه بوديم از آسمان باران مي آمد
بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!
بچه بوديم همه چشماي خيسمون رو ميديدن
بزرگ شديم هيچکي نميبينه
بچه بوديم تو جمع گريه مي کرديم
بزرگ شديم تو خلوت
بچه بوديم راحت دلمون نمي شکست
بزرگ شديم خيلي آسون دلمون مي شکنه
بچه بوديم همه رو ۱۰ تا دوست داشتيم
بزرگ که شديم بعضي ها رو هيچي
بعضي هارو کم و بعضي ها رو بي نهايت دوست داريم
بچه که بوديم قضاوت نمي کرديم و همه يکسان بودن
بزرگ که شديم قضاوتهاي درست و غلط باعث شد که
اندازه دوست داشتنمون تغيير کنه
کاش هنوزم همه رو
به اندازه همون ۱۰تای بچگي دوست داشتيم
بچه که بوديم اگه با کسي
دعوا ميکرديم ۱ ساعت بعد از يادمون مي رفت
بزرگ که شديم گاهي دعواهامون سالها تو يادمون مونده و آشتي نمي کنيم
بچه که بوديم گاهي با يه تيکه نخ سرگرم مي شديم
بزرگ که شديم حتي ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نميکنه
بچه که بوديم بزرگترين آرزومون داشتن کوچکترين چيز بود
بزرگ که شديم کوچکترين آرزومون داشتن بزرگترين چيزه
بچه که بوديم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شديم حسرت برگشتن به بچگي رو داريم
بچه که بوديم تو بازيهامون همش اداي بزرگ ترها رو در مي آورديم
بزرگ که شديم همش تو خيالمون بر ميگرديم به بچگي
بچه بوديم درد دل ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به کسي مي گوييم,هيچ کس نمي فهمد

بچه که بوديم بچه بوديم
بزرگ که شديم بزرگ که نشديم هيچ؛ ديگه همون بچه هم نيستيم.
منبع: rozanehonline.com
پ.ن:چند روز پیش برای دهمین بار قلبم شکست.جالبه!هیچ وقت کسی صدای شکستنشو نمی شنوه. این دفعه خودمم نشنیدم ولی می دونم شکسته.شایدم نشکسته ولی می دونم که هیچ وقت اون روزو یادم نمیره,هیچ وقت نمی خوام غمگین باشم ولی باید خودمو یه جا خالی کنم دیگه! برای همین این چند روز برای هزارمین بار آرزو کردم کاش هنوزم بچه بودم تا یا اصلا" از اون موضوع ناراحت نمی شدم یا از یادم می رفت یا این که خودمو با یه گریه ی بچگونه خالی می کردم.تا این که تصمیم گرفتم هر چی تو دلمه توی این محیط مجازی با استفاده از متن بالا بگم پ.ن۲:من ویژگی هایی که بیش تر دلتنگشونم قرمز کردم.خوشحال می شم شمام توی نظرات بم بگین بیشتر دلتنگ کدوم ویژگی بچگیاتون می شین
![]()
![]()
![]()
فعل مجهول
بچّه ها صبحتان به خير...سلام
درس امروز ما فعل مجهول است
فعل مجهول چيست می دانيد؟
نسبت فعل ما به مفعول است
در دهانم زبان چو آويز
در تهيگاه زنگ می لغزيد
صوت ناسازم آنچنان که مگر
شيشه بر روی سنگ می لغزيد
ساعتی داد آن سخن دادم
حقّ گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
ژاله را زآن ميان صدا کردم
ژاله! از درس من چه فهميدی؟
پاسخ من سکوت بود و سکوت
ده جوابم بده کجا بودی؟
رفته بودی به عالم هپروت؟
خنده ي دختران و غرش من
ريخت بر فرق ژاله چون باران
ليک او بود غرق حيرت خويش
غافل از اوستاد و از ياران
خشمگين، انتقامجو، گفتم
بچّه ها! گوش ژاله سنگين است
دختری طعنه زد که: نه خانم
درس در گوش ژاله ياسين است
باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پيگير می رسيد به گوش
زير آتشفشان ديده ي من
ژاله آرام بود و سرد و خموش
رفته تا عمق چشم حيرانم
آن دو ميخ نگاه خيره ي او
موج زن در دو چشم بی گنهش
رازی از روزگار تيره ي او
آنچه در آن نگاه می خواندم
قصّه ي غصّه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدايی که سخت لرزان بود
"فعل مجهول" فعل آن پدريست
که دلم را ز درد پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سيلی کوفت
مادرم را ز خانه بيرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شيرخوار من ناليد
سوخت از تاب شب برادر من
تا سحر در کنار من ناليد
از غم آن دو تن، دو ديده ي من
اين يکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود
گفت و ناليد و آنچه باقی ماند
هق هق گريه بود و ناله ي او
شسته می شد به قطره های سرشک
چهره ی همچو برگ لاله ي او
ناله ي من به ناله اش آميخت
که غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز، قصّه ی غم توست
تو بگو، من چرا سخن گفتم؟
"فعل مجهول" فعل آن پدريست
که تو را بی گناه می سوزد
آن حريق هوس بود که در او
مادری بی پناه می سوزد؟
سیمین بهبهانی
پ.ن:بچه ها دقت کردین از دیروز بلاگفا فیلتر می شه بعد دوباره باز می شه من که نفهمیدم قضیه چیه شما فهمیدین به منم بگین
پ.ن۲:یه چیزی ته دلم مونده بود باید می گفتم چرا معلما فک می کنن اگه شاگرد حواسش سر کلاس نیست حتما" در عالم هپروته؟بابا جان حتما" یه دلیلی داره
چه می دونم یه مشکلی داره یا مثلا" عاشقه![]()
پ.ن۳:اشتباه نشه من هیچ کدوم از موارد بالا نیستم
من یکی دقیقا" در عالم هپروتم ![]()

























منبع: rozanehonline.com
پ.ن:من نمی دونم اینا بیکارن این قدر تلاش می کنن حروف بسازن ![]()
خودم خوبم هم بیکارم هم خودمو خسته نمی کنم![]()
این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد .

Interview with god
گفتگو با خدا
I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .
So you would like to Interview me? "God asked"
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
If you have the time "I said"
گفتم : اگر وقت داشته باشید .
God smiled
خدا لبخند زد
My time is eternity
وقت من ابدی است .
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی بپرسی ؟
What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
God answered ….
خدا پاسخ داد ...
That they get bored with childhood.
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .
They rush to grow up and then long to be children again.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .
That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.
And then lose their money to restore their health.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند .
By thinking anxiously about the future. That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر می کنند .
They forget the present.
زمان حال فراموش شان می شود .
Such that they live in neither the present nor the future.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .
That they live as if they will never die.
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .
And die as if they had never lived.
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .
God's hand took mine and we were silent for a while.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .
And then I asked …
بعد پرسیدم ...
As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
God replied with a smile.
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .
To learn they cannot make anyone love them.
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .
What they can do is let themselves be loved.
اما می توان محبوب دیگران شد .
learn that it is not good to compare themselves to others.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .
To learn that a rich person is not one who has the most.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .
But is one who needs the least.
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .
And it takes many years to heal them.
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .
To learn to forgive by practicing forgiveness.
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .
To learn that there are persons who love them dearly.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .
But simply do not know how to express or show their feelings.
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .
To learn that two people can look at the same thing and see it differently.
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .
To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .
They must forgive themselves.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .
And to learn that I am here.
و یاد بگیرن که من اینجا هستم .
Always
همیشه
اثری از ریتا استریکلند
منبع: salijoon.com
گیتا صرافی
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز ...
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان٬ غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!!!
حمید مصدق خرداد 1343
پاسخ زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
ونمی دانستی
باغبان
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را ٬ خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک ...
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم
و هنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو ٬ تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان ٬ غرق این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ؟!!!
منبع:وبلاگ دلتنگی های من