Hey God And Co! Listen To My Profession

باید چیزی بگم ، وقت چرب زبونی نیست ، فقط باید ، گزارش کاری بدم...

لیستی از ترس ها تهیه کنم ، چهارزانو بشینم ، همین جا روی قالی و ، یکی یکی اعتراف کنم...

بیارمشون بیرون ، تعارف رو یواشکی ، تو غذاها بریزم ، و با نیش باز ، به جاودانگی دعوت کنم...

لباس های بلندی تنم کنم ، در ساعات خماری ، شیطنت کنم ، و به پای منبر ، ریشه کنم...

ایرادی در کارها موجود نیست ، نگران نباش ، درد کشیدن ، اونقدرا هم که میگن ، دردناک نیست...

 دوست دارم حرف بزنم ، خرافات رو بزارم کنار و ، برای همه ، یه قیام پدر مادر دار ، دست و پا کنم...

با نقشه ی قبلی ، تمام چشم هایی ، که از سوراخ در ، به انتظار آویزونن رو ، احضار کنم...

یه انبر بردارم ، بگم که رفقا آماده باشین ، تا آخرش با من همراه باشین...

من ، برای آزادی آسایشم مسئولم ، برای خاطرات آینده ، نگران که نه ، ولی کمی دل مشغولم...

خودآزاری رو بزار کنار ، دردی در کار نیست ، پای هیچ مجازاتی هم ، فعلا در میان نیست...

بیا ، کمی ناز بکشیم و ، برای درد های یتیم دم در ، زار نه ! کمی حرف بزنیم...

 

خب همون طور که عرض کردم ، فقط خواستم بگم اینا رو...

یادم باشه عصر تکالیف فیزیکو از بچه ها بگیرم... هیچ بایدی در زندگی نیستا ، ولی واسه دل کنکور هم که شده ، باید درس خوند !!

من وقتی حس کنم که مجبورم حتما ۱ فروردین یه چی بزارم و تبریک بگم ، ناجور استرس میگیرم lol واسه همین پیشاپیش میگم : عیدتون مبارک !

من شاید رفتم ناهار خوردم...

Teacher's Top Student

می خواهم مدرسه بسازم...

با شاگردانی بی آب و رنگ ، می خواهم یک نقاش باشم...

روی ستون های بلند کلاس ، می خواهم فواره بکارم...

گوشتم رو فرو کنم در دندون ها ، می خواهم دست و دلباز  نابود باشم...

ببرم پای تخته ، بی درنگ و چون و چرا ترسناک باشم...

بگم که به من زل بزن ، تمام ترس و فکرهای بیخودت رو دار بزن...

تکراری نباش خلق کن ! طوطی دلقک ها نباش سعی کن !!

این فرقه های نازک رو پاره کن ، وارد من شو و بی صدا ، بین اصوات مریض گم شو...

اینجا کمی تاریک است ، پس نترس و قدم قدم ، برای پیروزی رسوا شو...

عصای من رو قبول کن ، پادزهر مغزتو ، از توی این مه پیدا کن...

گفتم که به من نگاه کن! ممتاز باش و این گداها رو ، از روی زمین جارو کن...

دست هر مفلوکی بدون انگشت نیست ، این رو یادداشت کن...

هر تیر خورده ای سزاوار ناز و نوازش نیست ، کمی روش کار کن...

ببین که هیچ کس ، در عمق وجودش بی باک نیست...

ببین که چطور روی تارها ، چیزی جز خون رقیق و لرزون نیست...

بدون که طعمه های ما ، به هیچ وجه ، بدبخت و مظلوم نیستند...

اشتباه نکن اون ها ، به دار روی درخت ، آویزون که هیچ ، فقط در حال تاب خوردنن...

شبیه کورهان اما ، چشم ها پر است از ، سرتاپا نگاه های مشکوک...

مشکوک و به قول سردسته مشروع ، با کاسه های خون ، ویژه برای مقتول...

گیج بشو موردی نیست ، اما به من اعتماد کن ، معلق های قهرمانت ، فقط استاد های بدذاتن...

سرنگی در دست دارند ، به خودت توجه کن اون ها ، اشک هات رو بدون جواز ، در وسط کوچه ریختند...

 

 

مامان بزرگ خوب و مهربونم ، خوش حالم که آرامش پیدا کردی... امیدوارم منو به خاطر همه کارایی که کردم ببخشی ، نمی خوام زیاد حرف بزنم چون دیگه الان قشنگ میدونی تو ذهن همه ی ما چی میگذره... فقط میگم تو واقعا قوی بودی ، خیلی دوستت دارم هم من هم مامان و  بابا و خواهر برادر هممون که بیشتر از عمر من با هم بودیم ، روحت شاد :)

Crazy Sickness

به تازگی ، فهمیدم مدت هاست ، که یک بیمارم...

چشم بسته ، در ذهن خاطرات گندیده ، دنبال یک انگلم...

ایستاده ، روی دل و روده ی گم شده ، تسلیمم و ، خوراک تهمت خونخوارم....

توی سطل آشغال ، به دنبال یک آواز ، برای خوابوندن درد و خمارم...

کرم های لیز و بی دندون ، چندش آوره اما ،  مثل اون ها ، خرد و خمیرم....

محکوم به زجر و تکه پارگی ، برای کشتن اذان وجدان ، قاضی و محکومم ...

منم که همراه نفرین ، با بقچه ی گره کور استخون ، مسافر شهر محزونم...

برای اتفاقات فانتزی ، تو در و دیوار مجلس ، در خیرات حلوا و ذره ذره ی انفاسم...

خواستم ، کمی واقعی باشم و ، عین آدم های افسرده ی درمان شده ، بیام بیرون...

هوایی بخورم و ، قبول کنم که وجود من ، از ابتدای اعتقادم ، چشمه ای قرمز نبود...

این زخم ها زمانی بی وجود بود ، بی آزار بود و متمدن ، در رگ و زردپی من مدفون بود...

اینکه حق من خورده شد ، باورت نشه اما ، خون های روی لباسم ، واقعا برای من بود...

Static Body

زیر درخت حیاط ، آینه به دست مشغولیم...

روبه روی تقدیر ، در حال نیشخند و  مظنونیم...

میشه گفت که حالیمون نیست ، از دست رفته و مفلوکیم...

پشت در روی زمین ، از رای دادگاه محرومیم...

مقتول قاتل های قبلیم ، برای تلافی هم کابوس طفل معصومیم...

ادعا داریم که پرخونیم ، پای درختیم و سیرآبیم...

اینجا همش مال ماست ، مقر سحر و جادوی ماست...

روده در دهن هاست ، خوراک ماست دندون مار...

حرف ها از شاخه هاست ، حیات ماست حیاط باغ...

همه ، در سلاح صاف هم ، بنظر سیاه و کج و کوله ایم...

در بازتاب ها ، عین آرزوی عقده ها ، یک قاتل تمام وقتیم...

بی رحم و درنده ، خوراک عکاس های ارواحیم...

در این انعکاس ، کلا ما یه چیز دیگه ایم....

تبر ها رو کشتیم ، و در حال نفرینیم...

با دهن خیس خوابیدیم ، و برای تنه ی مرده گریستیم....

در اشک های بی رنگ افتادیم ، و دیدیم که چقدر ، ترسناک و مظلومیم...

********

مرضیست به نمایش گذاشتن آشفتگی ، شایدم هم نوعی خودنمائیست....

ویرایش: من اصلا (اکثر اوقات یعنی) حس ندارم تو وبلاگ مردم کامنت بزارم ، یا اینکه بشینم با دقت مطالبشونو بخونمو عین آدم نظر بدم... برا همینم نه توقع دارم که درست نوشته هامو بخونید ، و نه اینکه نظر بدید و آدم حسابم کنید...

Death Dress

جایی خوندم ، که کفن ها ، سفید و مظلوم هستن...

زیر اون چهره ی ویر ، پر از وهم و لرزون هستن...

اینکه در کثافات تشنه ، یه پوست نازک و مرطوب هستن...

عروسک در دست  زیر آوار ، شمارنده ی بندبند همراه هستن...

خودم دیدم که چطور ، با افتخار ، در حال غسل هستن...

در آغوش غریبه ی متروک ، به نجواهای فاسد وفادار هستن...

گوش ها رو بزار دم قبر ، ببین که چقدر حرف ها تلخ هستن...

کمی جرئت داشته باش ، زمزمه ها همه لمس هستن...

قهرمانان ناچار ، تا خرخره ی اجساد برازنده هستن...

لال و بدون چاره ،اون ها به حفاظت محکوم هستن...

Repentance

کمی عقده ای هستم... 

بیزار از گفتن خوبی ها هستم...

افکار دشوارم مسئول هستن ، اما ، فکر کنم که کاملا کثیف نیستم...

خوشم اومد که کور باشم ، مار رو خشک کنم و عصادار باشم....

ادعا کنم که در این تاریکی هم ، باید باور هامو داشته باشم...

اینکه عدالتی بسازم و ، در کتابم ، شفاف و لزج یکی باشن...

تا پاره شدنش هم ، پشت کنم و ، مدعی غلط تایپی باشم...

به نیکی های مشکوک بی شک باشم....

شایدم کمی مشکوک بشم و ، با این حال همون کور باشم... 

 

دورانی بود برای مدتی...

به ازای یک مریضی ، بخور بخوری بود در این حوالی...

بیماری باورهای بیخودی ، از این تصورات قدسای توخالی...

تصمیمات آب دوغ خیاری ، و باز ، کلنجارهای از خود راضی...

همه ی این ها ، یه پا از من هستن...

با من هستن و خب ، این هان که من هستم...

بیماری های من مهمان نیستن...

همه با هم ، دشمن های فرضی هستن....

الان ، خون هایی  میبینم ...

رازهاش به کنار ، اما ، واضح و کمی دردناک... 

یکدست و دنباله دار ، تا اوج روزهای اصل و نسب دار...

فکر کنم که شاید ، گول میزنم و ، واقعا کور نیستم...

اینکه فقط ، چشم ها رو بستم و ، دیدم که هی!!

انگار اورژانس من یه اجباره ، انگار که اون بیرون ، روشن و درخشانه...

***********

من امروز ۴ بسته اسنک خوردم!

My Days

روی هوا ، خرناس هایی میشونم...

مه و ابرهایی محدود ، به وهم درویشها خلق میکنم...

تنظیم میکنم و یکی یکی ، مژه ها رو گره میزنم...

تو این بالا ، قبلا خبرایی بود...

با دوربین که دید میزدم ، ضیافتی بود...

در رگ ها همه باز بود ، همه جا رنگی و زنده بود...

غلت خوردن باتلاق مرسوم بود...

آروم و بی صدا ، راز و نیاز ، آفت لب سگ ها بود...

زیر سموم شفا ، حل شدن محلول حتمی بود...

در نهایت ، بی رنگی و بی آبی کاسه ، تقدیر یود...

زمین در حال تغذیه بود ، هورت میکشید و بی نزاکت بود...

چیزی به نام نرم موجود نبود ، گوشت به تن متواضع و فروتن بود...

اون طور که باید می بود نبود ، از نوعی تمیز ، مبهوت و در هپروت بود...

رویایی و نوشته شده نبود ، تلخی زخمش از زیر اون آوار هم قابل لمس بود...

قبلا ، کافه ی غم ، تکراری ، و فوق العاده مضحک بود...

کمی رمانتیک و ننر بود ، تخته هم برای درهاش زیاد بود...

له و لورده ، یه سرگرمی برای لخته خون های لاس زن بود...

در قبالش هم هیچ گناهی ، به دادگاه هم جنسش بدهکار نبود...

هنوز هم ، ته مونده ی آثار ، در حال فعل و انفعاله...

در ته دیگ ، مشغول کمک به قار و قور جنونه...

گاهی اوقات ، حتی بدون عینک مرحوم ، باز هم میبینم...

چند وقتی هست که با نذر ، تو قبر لنز ها شکارم...

کتاب رو بستم و ، از مقتول استخونم در حال عبورم...

میرم به اون ته و شکاک ، بین بوته ها گم و گور میشم...

به خار پیوند میخورم و داد میزنم....

که حقیقت رو اهدا کنم....

با چشم های خودم اینجا ، به سفر بپردازم...

خرده ها رو بچینم به هم و یکبار ، ویرانی رو تاریخ کنم...

بنویسم که اینها رویا نیست ، فقط ، از قهقه ی پوست ها کمی باک بود...

 حال و احوال ارواح در لیست اخبار بود ، این ها همش کمی چرت و پرت بود...

I Will...

میخوام یه چی بگم...

دهن رو وا کنم و خرناس بکشم...

از بدجنسی مرموز باشم...

با نیت قبلی بیفتم توی مرداب...

وانمود کنم که شنا میکنم و ،اصل وجودمو قایم کنم...

میخوام با اعتقادم ، روراست باشم...

فقط و فقط ، برای ابهت گروهم صادق باشم...

توی دود روحم گم و گور بشم...

لبخونی نکنم و مستقیم ، خونبارون بشم...

نفس بکشم و بی حواس، به حباب های اطرافم باشم...

میخوام کمی کافر باشم ، به چشم هام فرصتی بدم...

لوح تقدیر رو بردارم و خط خطیش کنم...

بلرزم و عقده های اسیرمو آزار بدم...

خلت مچالمو ببندم...

عصاشو بشکنم و با این وضع قورتش بدم...

میخوام راستکی ، به هر قیتمی که هست...

دست بندازم به ته دلم ، و از همون جا بخندم...

به گردنم چنگ بندازم و ،

ثابت کنم که اگه بخوام ، از طناب دار هم کابوس ترم...

به من نگاه کن ، بخواه که اشک هامو با ورد زنده کنم...

مرطوبشون کنم و ، به کاسه ی خالیم رنگی بدم...

بخواه که با نفرین شرط بندی کنم...

ریسکی کنم و زندگی رو نجات بدم...

قبول کن که فقط ، یه معترفم ، برای خالی نبودن عریضت...

دلم میخواد بدون شرم ، عاجز باشم...

بشینم روی قبرم و با کیسه ی خونش جشن بگیرم...

به فلش جهت بدم و اریب برم...

در رو به روی خاطرات باز نکنم...

محتوای ذهنتو پس بدم و بی خبر ، خودمو غریب کنم...

وارد حریمت شم و اونجا ، با خودم خلوت کنم...

میخوام همین طوری ، دستی به رحمتم بکشم...

میخوام یواشکی ، جسدمو بیرون بکشم...

*********

شرمنده هستم بابت بی حوصلگیم... بابت بی مسئولیتیم... و صد البته بابت بی کفایتیم...

و اینکه کم سر میزنم بهتون....

Rained

ببار...

آروم باش و در اون کنار ، یه دزد مکار باش...

همین جا ،  منو ببین...

فقط جان مادرت ، ابر های بالا سرم رو نبین...

پرگار رو تنگ کن و در همون دور باش...

درکم کن که مریضم ، و  از نگاهم پنهان باش...

ببین و این طور ، زخم ها رو در دریا غرق کن...

مراقب باش ، که لثه هامو تجدید کن...

آبدار و دردناک ، من رو با اصل اولم یاد کن...

کنار من ، اونجا باش...

آبروداری کن و از جنس مرغوب باش...

سرفه ها رو ول کن ، گفتم که در بارش باش...

بارون چاره نیست ، وانمود کن و با رگبار در خیرات باش...

Unknown Ways

خسته و مونده...

چشم ها ، مریض و تو راه حل سوخته...

باندها ، رو زمین و در خون لولیده...

وصف ها ، نجس و تا قسمتی جهنده ...

 

بی معنی و بی منظور...

با انگشت ته حلق...

قوز کرده و بدون کفش...

طعم بد و مزه ی لمس...

در حال ابتکار ، و بازسازی مقتول...

ختم کلام ، دو جفت ۵ یار مشغول...

 

کف دست ها !! همه جمع!! یه جا و یه بار... 

همه به طرف رویاها...

رویاهای قشنگ و معصوم...

همون سموم ذهن های مسموم...

بدون هیچ گول و پول زور...

فقط یه امتداد قطور ، یه هدف شرعا کثیف و ، مقدور...

 

****************

من توقع ای ندارم که نوشته هام (اینا شعر نیستن!!) همیشه معنای خاص و خفنی (خفن چیه... شاخ؟؟ نه بدتر شد...) داشته باشن ، واسه همین هیچ تضمینی نمی کنم که حتما برداشتی کرده باشید....

به تازگی یاد گرفتم که چطور این ویرگولای فارسی رو میذارن... و از اینا هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! خواستید بگید بهتون یاد بدم.... هیچم ضایع نیست!!

عجیب به این آهنگا و رادیوشو های ترنس معتاد (معتاد چیه دیگه... وابسته)  شدم...

حالم از انتخاب عنوان بهم میخوره... همیشه فقط یه چی می نویسم که بی اسم نباشه...

از اینکه فعل ها رو هم جدا بنویسم خیلی بدم میاد...

ولی ، نمی دونم چرا ، بدم نمیاد از این چرت و پرتایی که تو "پ ن" مینویسم... ولی هی! دلم میخواد سانسور باشم کلا...

The Liar Brave Story

با هم آواز می خونیم...

از تنبلی شجاعت ناله میکنیم...

به خرناس های سر ظهرش اشاره میکنیم...

اینکه چطور سرمست این معجون شد...

در چشم هاش رو بست و غرق حرف های روشن شد...

به اندازه ی سختی استخون , قاطعانه تسلیم شد...

سرشو خاروند و به زیر انداز خونین قانع شد...

پشیمونی رو توی قلبش نگه داشت...

فقط خورد و خوابید و کک ها رو بی خبر  گذاشت...

کلی دشمن داشت , مقصود سوءقصد بود و نیاز به یه سلاح داشت...

رودها رو از لیست خط زد , از  تف مال شدن فرار کرد...

با شرکا بهم زد و هم زادو کبود و لت و پار کرد...

کمی احمقانه بود , اما تو اوج بدبختی هم کله شق بود...

فقط خط زد , کسی طرفدارش نبود...

خودش هم طالب خرحمالی در احساسات نبود...

شاید با این وصف , عاقل و واقع بین بود...

کتاب ها هم از قبل , به قبر پدربزرگ پناه بردن...

بدون غسل وارد شدن , چینی به دماغ ها هدیه دادن و آلوده شناخته شدن...

به جون قفل و زنجیر افتادن و خیلی دروغکی , دیوونه شدن...

برچسب رو قبول کردن و با زبون درازی , به جهنم فرار کردن...

تنها شد با یه عده آواز خون...

با یه دست رخت استراحت , کلی خواب های خوش و کسالت آور...

برای توجیه این ننگ به ما پیوست...

کف ها رو با جارو احضار کرد...

دندون ها رو طبیعی کرد...

از اون پایین قالی , قاتلی شد و , با ما هم لنگر  شد...

در این آیین خالی , بدون گوش شد و , جانشین شترمرغ شد...

سر کشید و کم کم بو برد...

ول شد و دستش برای رفقا رو شد...

ردای مهمانشو از سر برداشت....

مثل یه بنگ صدا کرد و کلی هزاهز تولید کرد...

ترسوی ماجراشو رو کرد و یه تضاد ایجاد کرد...

چشمکی به ستاره های بی گوشه زد و....

کار خاصی نکرد , مثل همیشه...

فقط خورد و خوابید و , حتی ما رو هم عاصی کرد...

More PainFull , More Strength

اوه , چقدر اینجا سر و صدائه...

دست بی انگشت نوچه چقدر پر هیجانه...

اینکه آمار شعار های شفابخش رو به اتمامه...

بدون رخصت و طمانینه , عزرائیل این دیار چقدر تو خشونت پرغروره...

نشستیم و دور هم , حرف آخر اجساد رو شناسایی میکنیم...

چاره ها رو چال کردیم و ناله های آخر رو تله پاتی میکنیم...

 دنبال تکه های له شده میگردیم...

به خرده های خشکیده تف میکنیم...

دستپاچه جلوه میکنیم و , روی سر و کله ی ناقص هم دندون تیز میکنیم...

شکافی ایجاد میکنیم و , استعداد های وحشی همدیگه رو آزاد میکنیم...

اخبار متروک مغز مغذی مریض های خیابونه...

کش و قوسی میاد و , رو پرش چشم درویش متمرکز میشه...

میدوه این ور و با جاپا , یه یادگاری هدیه میده...

همه رو طرح دار میکنه و , به طراحی یه نقشه فرا میخونه...

تو این مقر , وسط این دریای الکلی...

کشتی نوح یکم برای روح ما بزرگه...

 بدون ادب و نزاکت شاید باشیم...

کمی آزاد دهنده , خاکی هستیم...

کلی زدحالیم و اهل اسراف دردانه ها نیستیم...

کمی افاده داریم و هر جمجمه ای رو به دیوار قاب نمیکنیم...

عین بچه ها ننر هم هستیم !! با قاتلان عام فقط در حال گردشیم....

طرد میکنیم و به  همکار های چشم زرد میخندیم...

گردن میشکونیم و با خون های غصبی گردن کشی میکنیم...

و ایناهاش !! پیشرفت جنون وار ما در اینجاست...

که سیخ ها خودی نشون میدن...

ورقه ی استعفا رو رو میکنن , از تو گوشت و استخون در میان و مرگ رو ترک میکنن....

میان وسط و مثل کرم های تو خاک , تکیه گاه پوتین ها میشن...

مست میشن و خیلی آروم , کلک وزن حرفهای سنگین ما میشن...

تعظیم عبادت رو تعریف میکنن و با قژقژ , به زیر مجموعه ی قویتر ما ملحق میشن....

نیش های شیطانی رو سیقل میدیم و خدا !! بگو که امدادهای شفابخشت در راهه...

همه های و هوی میکنیم و هورا !! راه فرار بی چون و چرای ما تنبل ها در پیشه...

ماموریت در حال انجامه , عامل این ریخت و پاش در خفای امراضه...

ذهن من دردناکه , با نگاه اول همه چیش عریانه...

مرگ روی زانوهاشه , توی ورقه های خونین کارمندای سابقش مغروغه...

کمی بی انصافیه , اما این قانونه...

قویتر , حتی با عیب و ایراد جوون تر , رخنه کرده...

دستی انداخته به گردنش و , اون رو به خودش دچار کرده...

کاپیتان سوتی زد , مقصد از اون دور پشتکی زد....

نور مضحک به ازای تنباکو , نفس تو چشم ها زیادی تمیزه...

روی پل همه در تکاپو ,  فریادهای مسموم  چقدر رو اعصابه...

 

 

تولدم مبارک !!

Last Wish

شمشیرها رو قلم کن , جنگ مبادا رو شروع کن...

حرف ها از کمر میشکنن , از حلقوم سقوط میکنن و به شش ها چنگ میزنن . در حال مردنن و بازم به لکنت من میخندن . پایین می پرن و با قدح وصله دار اسید می پاشن  , بند کفشمو به چرخ تانک میبندن و  روی دوپا می ایستن , ارابه ها رو به راه میندازن و پنبه ها رو در میارن . روی "قرچ و قروچ" من ماشین سواری میکنن و جار میزنن که کیست؟؟ بقیه ی نخ رو به زبونم گره میزنن و به فریاد های دردم میگن هیس...

عقده ی اجساد رو حس میکنم , به گلوم ورز میدم و از درز ها اسمی نمی برم , ساکت میشینم و یواشکی از لونه های زالو جنس وارد میکنم , چشمک چندشی میزنم و دونه دونه هوا قاچاق میکنم . زخم میشم و زنده , به راه مقتول ناچار میشم .  صورتم رو بررسی میکنم , چپ و یکم از راست ,  زور میزنم , یه شمارش , یه ژست اخمو و , از جا درش میارم . خیس و مرطوب کادوش میکنم و عزرائیل رو خبر میکنم . طناب دار رو به گردن میندازم و همین یه بار , تقاضای گردش میکنم...

*******

ناقص میزنه... ولی حس کامل کردنش نیست!!(هیچ وقت انقدر از ته دل حرف نزده بودم)

Criminous...

از اون بالا...

روی تیکه چوب دار...

به همراه نیش کشیده ی مار...

برای خودم فلوت میزنم...

شیرین میزنم و سایه های قرمز رو دید میزنم...

استرس های تو رگ زیادن , ریل ها سر راه من زیادن...

قربانی ها کنار مغازه زیادن , قاتل های راه قطار زیادن....

خیلی عجیب و صادقانه , خود قطارها هم کم نیستن..

اجساد در ماکروفر مرطوبن...

ارواح تو اتمسفر محبوسن...

اوضاع رو دیوار زندان مکتوبن...

با بارون کات میکنم...

چتر رو باز میکنم...

لجش کمی زیاد در میاد...

با لشکر زمین و زمان به سراغم میاد...

آژیر عشوه ای شتری میاد , صداش در میاد و اوه!

از اون بالا سیل میاد...

سفارش آرزوهای خطرناک میاد...

با آب درگیر میشیم...

دست و پا میزنیم و زنده زنده خفه میشیم...

کاسه های گدا پر اسید میشه...

خون ها بار دیگه دوباره خیس میشه...

اطفال به آبتنی میرن...

غلت میخورن و , از سیاهچال آسمون سر در میارن...

رکب میخورن و , به نام اسید پاش ها دل و روده در میارن...

کباب میخورن و , با استخون های بدن شورشو در میارن...

کلی به کاراشون میخندم , چه کاربردی داره...

از عمق قضیه سر در نمیارم , مگه اهمیتی داره...

کنار نم نم , روزمو تموم میکنم...

بی اعتنا به گردن زنجیری های ریل قطار , کرکره رو پایین میکشم...

********

اول از همه : پوزش بابت کم اعتنایی (و گاهی روم به دیوار بی اعتنایی) نسبت به نیمچه کامنت های وبلاگ. گفتم بگم که ثابت کنم بی نزاکت نیستم:دی

میدونم "بار دیگه دوباره" یه جورایی تکراره , ولی کلا مدلشه ! اینم گفتم بدونین من شاید بهم نیاد , ولی خیلی چیزا رو میدونم:دی رکب هم میزنن معمولا :دی

First Step

برگرد..

بیا به نقطه ی اول...

وایستا همین جا و به افق آخر زل بزن...

پیش من باش و یه اردنگی به برنده ها بزن...

بمون همون جا و نفر آخر باش...

گول پیروزی رو نخور و منطقی باش...

حواست باشه , که محل نزاری...

به سرای این شروع عق بزن...

برای سیراب شدن این روح به مجله ی آینده زل بزن...

فکر تغییر رو بیرون بنداز , یکم به فکر سلامتیت باش...

نگاهی به بدن های تو موزه بنداز , یکم از جنازه ها عبرت پذیر باش...


جای دوری از این ورا نرو , دم خونه باش و عین آدم زندگی کن...

به خون تو جوب نگاه کن و یه بار برای همیشه هشیار شو...

نقاشی رو مرخص کن و برای اولین بار واقعی شو...

میدونی از ناله ها فراریم , فقط فرار میکنم و کاملا عاصیم...

راه این راه رو میشناسم و باهاش یکیم...

واسطه ی تو و این خاک منم , این حرفم کفر نیست , بلیط فروش اینجا منم...


سرت رو پایین ننداز , اینجا محضر عقد نیست...

جلوی پاتو نگاه کن , دربار تو قصه ها هم نیست...

برای من جو زده نشو و ادای ماجراجوهای نجس رو در نیار...

عین یه بچه , آدم باش و صداهای بیخود در نیار...

کلا از این ترس ها , از این حرف ها , کاملا به دور باش...

قالشو بکن و در همون نقطه ی اول باش...

نه اینکه آخرش بد چیزی باشه...

خار داشته باشه و سوراخ سوراخت کنه...

این راه مدام تکرار میشه , پر پیچ و خمه و از وضع خودت مستت میکنه...

آخرشم انگار سرجای اولی , بی حرکتی رو شعورت دور میزنی , اوه...


اون روز تو مغازه , دیدی همه ی گداها دور هم جمع بودن...

تو رو دور زدن و رفتن به پیشخون محکوم...

عینکی زدن و شدن کپی فروشنده ی مرحوم...

دایره ی کور و کچل رو گرفتن , لپاشو کشیدن و بازش کردن...

یه ترفند ارائه دادن و تو رو ریزوندن....

یه خط راست تحویلت دادن و گارانتی رو پیچوندن...

اون دور و ورا ولت کردن , اگه نخوام بی آبروت کنم...

جلوی چشمات مثلا گولت زدن , اگه نخوام بهت توهین کنم...


مستقیم میری و می چرخی , دلت خوشه که در حال پیشرفتی...

به سقلمه بی اعتنایی و می چری , حالیت نیست که تا خرخره تو لجن خالصی...

تو این لوله گیر کردی و وقت رژیم نداری , هوا نداری و تو هول و هوش انقراضی...

نه اینکه ایراد از تو باشه , این راه تا مقصد جیبتو بد تیغ میزنه...

اون وسط فلجت میکنه و با مه و هاله ی آخر افسونت میکنه...

خیلی رذل صفته , خاطرخواهش نباش...

برای همینه که میگم همین جا باش...

این راه قاتل هزار تا سینوسه...

واقعا داناست و , حریص به آرزوهای معصومه...

The Sick Crime

اینجا...

سرزمین اجساد ولرم...

زیربنای احکام بدل...

همین دور و ورای یتیم بی دست...

کمی , واسه ی ما تنگه...

سگرمه هاش بهمه و یه پاش به پاس ما لنگه...

سطل آشغالی میخرم , دل و رودمو از یخچال بیرون میارم و همه چی رو دور میریزم . از گفته هات کار میکشم و عرقشو میکشم , بطریش رو کمی تکون میدم و به سگ تشنه هدیه میدم .  پای ثابت رو قطع میکنم ,  سیم ها باید همه سیار باشن , تنظیمات داشته باشن و قابل حمل باشن . باید با من همراه باشن , فرمانبردار زهرها باشن , روی کلوخ بخزن و آماده باش کفار باشن...  تیمار میشم , نه !  به لطف نیم نفس های قربانی بیدار میشم , هشیار میشم و از پزشک های دخمه سیراب میشم . گونی رو برمیدارم , به گوش ها برش میدم , سفت و سخت سکوتی ابدی میدم . رو چنگک های باقی مونده متمرکز میشم , از سلاح ها چیز زیادی باقی نیست , کار تمومه و حرفی برای انتشار نیست .  مچاله ها رو یکی یکی پرتاب میکنم .  صفحمو از هست های بی مورد خالی میکنم . بدون رحم , دل ننر رو چال میکنم . بدون شرم , با نیاز های یک قاتل پرواز میکنم . بدون شک , از حرف های این قدیس تهی میشم , خالی میشم , از درون بی وزن میشم . از حرکت می ایستم و , یک خیمه شب باز میشم . همه رو به چوب لب زندان میفروشم , خودم هم اون بالا , با کلاه گیس پروانه ها بازی میکنم , های های احساسی میشم و با دندون های تاقچه بای بای میکنم... چشم ها مثل اینکه همه سنگه , نفهمه و عمق وجود براش تنگه , حرف آخر لوسه و کمی بی آب و رنگه... زمزمه ها لرزون نیست , معانی دبیران آشنا نیست , اینجا که هیچی نیست , اما هیچ چیز , چیز خاصی نیست ,  که در این هذیون های خوشحالی , زالوی گردن نباشد , حالیش نباشد و واقعا , بیماری بی گناه باشد...  با همین نجواها تشویق میشم , حرفه دار میشم و , برای خون های آینده جادار میشم...

**********

همچنان بدون فوتو!!

اگه خیلی چرت و پرت شده شرمنده...فعلا از این چیزا تو ذهنم زیاده...

واقعا... نمی دونم...این حرفا هم یکی از هموناست...

دوست دارم یه چی بگم , یه حرف خوب و درست و دوست داشتنی:دی

راستی: تو فکر یه اسم جدیدم....

یه چی دیگه : تازگی ها آهنگ خوبی که راضیم کنه پیدا نمی کنم... راک ها :دی که ول معطل شدن... تو آهنگای متال هم چیزی خوب گیر نمیارم.... قبلنا بهتر نبودن؟؟ پرابهت تر و بدون هارت و پورت؟؟

یه چی دیگه هم هست... نمی گم ولی :دی فعلا نمی گم حالا...


فعلا دیگه:دی

Lost Eye

اینجا نشستم , پاها بیهوشن...

ثابت ایستادم , ثانیه ها کیسه خوابن...

مثلا من بیدارم , همگی با من خبردارن....

رگ و رگ رگه ها پخشن , باورها تو ردیف پریروزن...

همه با هم گمن , بین ارواح بدهکار پنهانن...

همین چشمای من , از کار و کاسبی در حال فراره...

فراریه و مثل دیو دو سر طی تعقیبه...

مسته و همیشه دهن لق و پاتیل به دسته...

با همه چی یکجورم...

با صدای زندان همخونم , با معتاد رگبار همجوبم...

با زنگوله ها همدردم , با خنده های دردناک همسطحم...

از جارو سواری خستم , با بال های خفاشک  همراهم...

اینها همه مال ماست , همه چی هست و کار ها روبه راست...

به حرف های بازار گوش نکن , این ها توطئه ی استکباره...

عجز و زجه های بودار , این ها همش یه مشت دروغه...

مترسک هر قدرم که ژنده پوشه , اما در نهایت نوکر اربابشه...

پرحرف و لاف زنه , چشمش به جیب وصله دارشه...

مستقیم ما مثل همه جا صافه...

دهن ها همه پر خونه...

لونه ها بدون شک بی باغبونه....

نگاه ها پی عزیزان لب بومه...

کمی دقت کن , گمشده ی من کمی نالون و ناشکره...

اوه همین جاست!! چشمای من در کف این قاشق بی شرمه...

Some Other...

رنگ ها برعکس میشن...

از دیوونه خونه خسته میشن...

دور از چشم صاحبخونه دست به کار میشن...

یواشکی به آرایشگاه میرن...

لباس های بلندشون رو تاب میدن...

تیغ رو میزنن به رگ , و خودآرایی رو شروع میکنن...

گردبادی میدن به خلق , و هوای ریه ها رو خالی میکنن...

با تیپا نقل مکان میکنن و , به قلمرو دیو وارد میشن...

با همه بگو مگو میکنن , میشینن لب حوض و عکس عمل رو انجام میدن...

چشم ها رو کور میکنن و به نقاشی مرگ زل میزنن...

گوش ها رو کر میکنن و برای هم آواز غاز میخونن...

دست ها رو قطع میکنن و به دزد ها مدال افتخار میدن...

پاها رو هم از ته میزنن , با طبل و دهل قیامت می رقصن...

پوست ها همه بی حسن , چنگ های پر زرق و برق بی اثرن...

زبون ها پلاسیدن , میوه ها در شاخه های اسارت گندیدن....

اعصاب ها همه خوراک موش میشه , اینجا حال وخیم همه درک میشه...

کسی حوصله ی مزاحم های موازی رو نداره....

حس خاصی به چاقو های بیخ گوش نداره...

عکسی از خاطره ی قبل شهروندیش نداره...

در عین حال , کسی متوجه نیست , که خودش یه پا عکس اون دورانه...

فرزند زمان و آلوده به گناه های خونماله...

اینکه رگ ها رو کشیده و باهاش رفته به داخل چاه...

با تیکه گوشت ها ماسیده و شده قاتل سایه ی ماه...

موضوع عکس یا عدم عکس نیست...

فقط اینکه , تغییر میکنی , آلبوم ها رو میندازی تو تنور , و پخته میشی...

انگشتتو گاز میگیری , خونتو از جونت پس میگیری ...

عذای آینده رو میگیری , یه ضربدر گنده برای عقاید لپ قرمزیت میگیری...

برعکس خودت کبریت روشن میکنی , میسوزونی و بازمونده ی خودت رو نابود میکنی...

ناخن بلند میکنی , هشیار میشی و برای خودت سلاح درست میکنی...

از راهت ترسی نیست , راهزن تو بوته دزد نیست...

انعام گداها مرسوم نیست , دل همه یه مدل صاف نیست...

خواهش و تمنا کارساز نیست , برای بردن , این کار لازم نیست...

***********

حالم از این تیپ تغییرا بهم می خوره...

هر کاری کردم , نفهمیدم... همه چی دارم... اما , بازم یه چی اساسی کمه...

Posioned Girandole

همه جا خونیه , یکی دهنش رو شسته...

همه جا سفیده , یکی ابرا رو بهم دوخته...

همه جا پر از کثافته , یکی انگشتش تو گلو مونده...

میل رو بر میدارم , چشمای سر راه رو بهم می بافم...

سرنخ رو ول میکنم , ماهیت و اصل و نسبش رو گم میکنم...

کلاف رو از خونه بیرون میکنم , میکشمش و به جنازه تبدیلش میکنم...

میرم دنبالش و میسوزم , دراز میکشم و تو امواجش می لولم...

اهل این کار نیستم , اما مقصر هستم...

مثل دیوونه ها آواره هستم , با دوست های جون جونی جنون وار هستم...

آدم باهوشی هستم , افکارم از تپه های سه گوش هم بالاتر هستن...

فقط گوشه هاش کمی تیز و برنده هستن , به من وصلن و چنگک خرخره ها هستن...

با این حال همه هم تقصیر من نیست...

راه های راه راه من آنچنان هم هموار نیست...

مثلا آچار دست من نیست , چرخ های کاروان پنچر هستن...

درها برای من سد نیست , قفل های زنجیری دکور هستن...

شخصی به دنبال خنده های من نیست , عکس های جرواجرم بی ارزش هستن...

به حضور داشتن احضار میشم , ورقه به دست بسته میشم...

مردم در مردمکم وول میخورن , جلوی من رژه میرن و کنار پام لیز میخورن...

یعنی لیز که نمی خورن , زمین میخورن...

از دل و روده تهی میشن و سیلی میخورن...

برعکس انتظار چنگ میندازن , چقدر خشمگین...

با من هم صدا میشن , چقدر وهمگین...

بی حرکت کنار من احضار میشن , چقدر غمگین....

از مدل های تکراری خسته میشم...

یواشکی میمیرم و با افکار ممنوعه زنده میشم...

میزنم کنار و جای مجسمه ها رو پر میکنم...

اینجا مثل کف میدون جنگه , قطره ای پیدا نیست اما همه جا خیسه...

از همه چی معلومه , از تو قنداق قلابی... همراه با کارد و مخلفات قصابی...

کلاغ ها فعلا تو بورسن , ارث جد و آباداست...

تابلو ها همه نمناکن , کلام زبون بسته هاست...

درسته حرف ها براقن , اما به زور جعل جلاست , با باج گیری از جنس طلاست...

هشیار و حساس به حرص هواست....

پس پیشنهاد که متفرق شید , این جا چرخ و فلک مقر ماست....

************

واقعا اسم اینو باید چی گذاشت؟؟

چقدر زندگی یه جوری شده... انگار زمین زیر پای آدم غیب شده.....

خیلی بی ظرفیت شدم , 4 ساعت میرم کلاس تمام بعدازظهرشو میخوابم!! قبلا این ریختی نبودم:دی

Our Way

یک دو سه...

زمین چاک میخوره...

از هم میپاشه و سوگند جدایی میخوره...

خودشو گم میکنه و با رفقای ناباب برمیخوره...

شب و روزش معلوم نیست , میشینه گوشه  بار و برای خودش عرق سگی میخوره...

پاشو میزاره رو منبر و کفششو واکس میزنه...

آستینا رو میزنه بالا و برای فک در رفته ها مسواک میزنه...

در پرورشگاه رو قفل میکنه , چشماشو میبنده و با آهنگ ناخن بلند ها همراهی میکنه...

حرف هاشو میریزه تو کاسه و هم میزنه...

سرنگو میزنه به رگ و برای خودش حال میکنه...

خبردار میشه و به خون سیاهش سلامی میده...

درخت ها فریاد میزنن , دایره ها بیضی میشن...

شمع ها آب میشن , میریزن تو رودخونه و یاور درخت میشن..

کار خوبیه این کارها , این روزا ارزش زخم به نمکشه , به کبودی بزاق تو دهنشه...

قصاب های جوجه قاتل میشن...

چمن ها رو هرس میکنن و مترسک میکارن...

میریزن تو کوچه و ارازل و اوباش میشن...

چاقو و قیچی رو کنار میزارن و به سنت ما پشت میکنن...

تفنگ کوکی میخرن و تو حیثیت ما یونجه ی گاو میکنن...

میرن تو سبزی فروشی و تربچه ها رو قرمز میکنن...

پلاکارد ها رو پاره میکنن ,چکمه میپوشن و اعلام وجود میکنن...

و خب , موقع معرفی به ما هم اشاره میکنن...

دست در دست جمع میشن و من رو تو وسط میکارن...

اقتصاد وضعش بسیار خرابه!! اینجاست که باید ورزی داد...

مثل زالو چسبید و هنری جلوه داد...

رنگ قوانین این روزگار یکرنگه , مثل رژ لب های دهاتی قرمز یاقوتیه....

از ماست و با ماست !!  و گره خورده به افکار تیغ دار ماست...

گرسنست و تشنه به خون اجساد در کمدهای ماست...

پول ها فقط سر سربریده رد و بدل میشه...

معلم با انگشت بریده آموزش میده , میره پای تخته و چشماش رو هدیه میده...

رمال ترفیه رتبه میگیره , میره تو دخمه و دستور العمل جادوگری رو میگیره...

آبخوری تبدیل به آبکشی میشه , جنازه جنب میخوره و به خودشوئی مشغول میشه....

همه چی رو به سخره میگیرن , میزارن کارم تموم شه و من رو از خودم میگیرن...

با دست های قطع شده زمین جارو میزنن....

برقش میندازن , همدیگه رو بغل میکنن , من رو شکنجه میکنن...

**************

اینهایی که میبینین حاصل چیزاییه که یادم مونده بود... متن اولی خیلی کامل تر بود ولی همش پرید!! پرید و همراه خودش رنگ منم پرید!! خیلی تیکه های خوبش یادم نمیاد... چقدر حس بدی بود , وقتی دیدم پرید...

اگه باز چیزیش یادم اومد اضافه میکنم...

حرف داشتم , ولی همش پرید!! شب خوش...

Fell The World

ساعت زنگ زد , زمان طلا فرا رسید...

کاغذ خط زد , چشم سفید بی دردسر به در رسید...

پسر لب زد , لاغر شد و زهر مغزم رو از بیخ چشید...

دختر هم حرف زد , روی کاغذ نقاش زخمی من رو کشید...

کاشف دست زد , سنگ شد و از صورت حساب کف دستش نالید...

شد و نشد , زیر خاک دیگه جا نیست...

همه زدند به زیر خاکی , چنار هم لرزید و با کابوس حق پوسید...

در این حین , قاتل هم برای خود چرخید...

دست به گردنم انداخت و در همان وضع گریخت...

کارد زد , سرفه کرد و اعتقاداتم رو از هم درید...

خون رگه رگه ام رو خورد و خود در رگهای تنگ خزید...

کشته ای به جا نگذاشت , فقط گلوهای خیس را از هم درید...

به نفس ها سوزن زد و با مرگ دیرین رقصید...

جنگید , راحت گند زد و به هم نوع بی غیرتش خندید...

***********

حس میکنم برگشتم به زمان قبل , فقط یه جورایی فرق میکنه کلی :دی

دلم تنگ شده برای عده ای (گفتم عده ای!! نه همه :دی) کلی :دی

میخوام عوض شم... نه اینکه تغییر ماهیت بدم اونی شم که اینجا هستم...یعنی میشه...

دارم خوب میشم... چقدر خوبه این حس سلامتی کلی :دی

نگاه تو رو خدا مثلا خواستم چیزی نگم :دی یه چی میگی بقیه هل میدن میان جلو :دی

فعلا خوش باشید :دی

نه! و اینکه : کلی آرزو دارم که قاطی شدن پای هم... یکی کمک کنه جمشون کنم... یعنی میشه آدم برسه به این آرزو ها :دی ایشاا.. بشه کلی خوب میشه :دی

Liar Speaker

جستجو میکنم...

برای هیولا نقشه میکشم...

چشمامو در میارم و دوربین میکارم...

سرتاسر  چرخ میخورم , ته سیگار های رو زمین رو میخورم...

کف با سقف تا قیامت قهر میکنه ,  به من لطفی میکنه , آغاز گشت و گزارم رو ممکن میکنه...

تاریک و روشن دیگه دمده میشه , هوای گرگ و میش همه جا مد میشه...

قژ و قژ به قدم ها فکر میکنم , اتاق کنیز رو برانداز میکنم...

با ننو تاب سواری میکنم , در این نم چسبیده به سقف حموم میکنم...

این ور و این ور پلک میزنم  ,  برای نور خط خطی کف میزنم...

عطر و گلاب رو بیرون میندازم , این چند ضلعی بدون گوشه رو به گردن میندازم...

دست رو گلو میزارم و سوت ها رو بیرون میکشم...

من تماشاچی اینجا نیستم , فقط یادآور روانم میشم...

جلف و مزخرف هم نیستم , فقط کمی احساساتی میشم...

عروسک های چشم دوخته آویزون میشن , خون تو مغزشون جمع میشه و , روی من زوم میشن...

اینجا برای من ناآشناست , اما , اعتقاد دارن که اینجا متعلق به منه...

مال گوشت و خون بو گرفته ی منه...

دسته جمعی بندبازی میکنن , کوک میشن و حرفاشون رو به گوشم منگنه میکنن...

ایما و اشاره که بیا پیش ما تا فلجت کنیم , حرف های قبیلمون رو به ذهنت تزریق کنیم...

غضروف رو زبونتو له کنیم , از کار بندازیمش و با غریزه ی ریه ی پیرت زمین گیرت کنیم...

لای پرده ی حریر پنجره سنگر بگیر ! میخوایم با تیزدندون عقدت کنیم...

قلیون رو بگیریم به دست و , با زندگی اطفال پذیرفتت هلهله کنیم...

با دکمه های در رفته نگاهم میکنن , مثل گوشت های تو سردخونه حالم رو بد میکنن...

روی فرش لیز میخورم , در هاله ی رقص و پایکوبی تودهنی میخورم...

اتاق رو میجوم , انتقام اعصابمو از سنگ ها میگیرم...

شیشه ی چشمام رو میکشنم , ریخت  کوک های چرخ شده رو از بین میبرم...

هنوز تموم نمیشه , تف ها رو قورت میدم و...

با موهای ریخته شده خون به پا میکنم...

همه سرجاشون نوسان دارن , چشما رو جا میندازن و کراهتی به لب دارن...

دلم برای آواره های این اتاق میسوزه...

کف ترک خورده ی حیوونی  ,سقف گریون زیر شیروونی...

به هر زوری که هست جستجو میکنم...

زیر تخت رو بیرون میکشم , دل و رودشو میبینم و اوه ! به عمق فاجعه پی میبرم...

هوش و حواسم سرجاش نیست , اونا تیغم زدن...

اثری از لولوخورخوره موجود نیست , اونا گولم زدن...

************

یعنی واقعا wow ! به این همه حرف و حدیث لب جوی....

امروز هم سر ناهار , و هم شام! داشتم خفه میشدم !! بس که تو ذهنم حرف میزنم....

Bloody Bones

همه چی از دست میره...

اسکلت اسیر به ریش لاشخور ریسه میره...

قاچاقی یه نمایش به راه میندازه...

از این کارا خوشش که نمیاد , ولی چیکار کنه...

اون دیگه فقط به درد خیمه شب بازی میخوره...

دلقکی بشه و غم هاشو تو دنده ها قایم کنه...

عصای نورانی رو برداره , چرخی بهش بده و  همه ی بی چشم ها رو هدایت کنه...

با هم به پیاده روی میرن و خوش میگذرونن...

پشتک میزنن  ,  با دهن های صافشون ساز میزنن...

کسی ترسی از ارباب نداره , آخه یه جورایی شبیه هم هستن...

کسی از ریخت ارباب هم خبر نداره , شاید اینم دلیلی برای این بیخیالی باشه...

خوشحال های سیاه ما نمیدونن , که ارباب شاید شبیه موش کور باشه...

اما مدلش فرق داره , ارباب با همون چاله های سیاه هم میتونه ببینه...

شاید تنها کاری باشه که بتونه بکنه , البته غیر از شاباش بازی های تازه تازش...

غیر از کارهای جلف و ناراحت کنندش , بدبختیست به تمام معنا برای گذشتش...

ارباب خودشم اسیره , اربابش دور سرش پرواز میکنه...

همیشه که خودش نمی چرخه , برای تنوع ستاره ها رو هم استخدام کرده...

ارباب ارجع کهنه و قدیمیه , استخون های اسیر رو صد سال سیاه هم ول نمیکنه...

اما اسیرش توجهی نمی کنه , کارشو دوست نداره اما , اربابشو هم دوست نداره...

دوست داره دوست داشته بشه , رو موج جدیدی با اسیرهاش سواری کنه...

همه چی داره از دست میره , گوشت قلمبه سلمبش مدتهاست که تیک میخوره...

اما هی , انقدر ناراحت نباش...

به اندازه ی کافی خورده شدی , انقدر خودتو بابت سربری های تو کوچه نخور...

نصیحت که نیست اما , جلوی اسیرات از جایزه ی سر اربابت حرف نزن...

چیکار داری اصلا , یکم به فکر خودت باش...

بیا زیر نور ماه , برده ها رو سوار کالسکه کن و برای خودت پاپیونی بخر...

بیا از خون خشک شدت دفاع کن , کار سختی نیست باور کن...

همه ی این ها که اینجان با تو هستن , اراده کن و ماهیت رئیس ها رو عوض کن...

انقدر عنق نباش !! همه چی داره از بین میره؟؟ 

بیا یه بازی , یه حرکت برای رضای خدای راضی...

بیا رنگ های رو خودتو خشک کن , با سشوار غوغا کن و به فکر اتوی ایرادهات نباش...

مراقب افرادت باش , خون خودتو در قبال آفتاب بخار نکن....

بیا یکم سعی کن , در تخیل مشت آهنین و پایین اوردن دیوار ها نباش...

عین بچه ی آدم باش! و دستاتو زخمی کن...

برای هم گروهات قلاب بگیر , علامت بده و بالا برو...

این کار دزدیه شاید , اما تو کتاب ها هم هست...

که دزدی از ارباب لاشخور رایج است , پسندیده و بسی حلال است...

استخون هات رو خیرات نکن !  فقط سوراخ کن و بالا برو...

برای تعویض تاریخ لازم نیست همه چی رو برگردونی...

فقط از باقی مونده دفاع کن , خونتو سپر کن و استخنتو شمشیر کن ...

یه دستی بجنگ , به چیزای خوب فکر کن...

اینکه رادیو رو روشن میکنی , گوششو میگیری و توش نعره میزنی : همه چی همینه که هست...

نمایشت رو کامل کن , کمی شعبده بازی کن و , همه چی رو درست کن...

بی ایراد و پری وار نه ها! همون طور که هست کن...


***************

چی خواستم بنویسم چی شد!

فردا تولد دوستمه :دی مبارک باشه :دی

سرما خوردم در حد مرگ!! کاشکی میشد ویروسا رو اتچ کرد همه فیض ببریم:دی

یکی دو روز پیش یکی نصفه شب از تو خیابون نعره زد : کییییییییه!! (با کمی اغراق و دخل و تصرف:دی یعنی من که نشنیدم , ولی بقیه میگن این طور بوده ماجرا) :دی

Mirror Traducing

افکار همه در آینه ها هستند...

از دعای رمال منعکس میشند و ناراحت هستند...

با اینکه آینه ها کدر هستند , اما خون های گرمش دائما در دید هستند...

آشکار و صریح نیستند , فقط این ور و اون ور بخش و پلا هستند...

مات ها بلیت در دست  هستند , متضادها صددرصد در دسترس نیستند...

ذهن ها از سوزن توهم پر هستند , افکار همگی در آینه ها هستند...

قلب ها هم همه در دهن هستند , کرم ها در گودال خالی تارعنکبوت بستند...

فضولی نگاه ها گل میزند , همشان مثل دستمال دست به کار میشوند.... 

استعدادها محبوس هستند , آینه ها فریبنده و خودخواه هستند...

افکار ما هم احمق هستند ! که گول این شفافیت امانتی را میخرند...

با مردگان به چاه سفر میکنند و در کف راه گیر میکنند...

با موهای اجنه های زیبا بسته میشند و روبه روی خلق محاکمه میشند...

شمشیر در کمر حرکت داده میشند , از نور مثلا روشن انعکاس داده میشند...

ثانیه ای بعد هم , اوه خدا من نگاه کن! آن ها رسوا شدگان هستند...


**********

من و موزیک کلاسیک؟؟ باورم نمیشه یعنی :دی

ناخن هامو از ته گرفتم... خیلی حس خوبی دارم :دی

یه جا تو یه فیلم (که نمیشناسین احتمالا) یکی میگفت که من نمی دونم چی کار باید بکنم , به هم ریختم... همیشه حس میکردم میدونم تو زندگی چی میخوام , اما یه لحظه گذشت و , الان حس میکنم که , دقیقا اون چیزی رو میخوام که همیشه فکر میکردم خوب نیست...(یه چی تو همین مایه ها) نظرتون چیه در مورد این سخنان فصیح:دی

عنوان رو درست نوشتم؟؟

حوصله هیچ حرکت مفیدی رو ندارم , خدایا ! عاقبت من رو بخیر کن لطفا !!

The Dead Info

گلبرگ ها دستمالی میشن , ناله میکنن و زجری میکشن . تابلوی پسر پدرخوانده رو پاره میکنن و ادای دیوونه ها رو در میارن . با حال و هوای کودکستانی های گل به دست جنون میگیرن و خاک های گلدون رو دردآلود میکنن . در سوراخ های کنار بیابون میخوابن و زحمت گورکن رو کم میکنن . عطر لونه های بی تخم رو بخار میکنم و از دل لاشخور خبر میگیرم , نصایح لاشه ها رو یادداشت میکنم و به سمت گودال های به تازگی مسطح پیش میرم . از گل های آش و لاش شده نفسی میگیرم و با چشم های درویش نوازششون میکنم . کارت شناساییم رو نشون میدم و طبق اصول کج منقارها دست به کار میشم , داخل یکی از اون دوراهی های باقی مونده میشم و با لطافت خونین میشم , تکه تکه شروع میکنم و  با آیا میشود و نمیشود! خلاصشون میکنم...

بین دیوار های شیشه ای قایم میشم و کالسکه ی متروک رو به قبرستون رو نشونه میگیرم . از تک شاخ های حمالش خون میگیرم و جنازه ی این اسب های شیک درشکه رو کباب میکنم . نبش تابوت میکنم و مرده ها رو یکی یکی به صف میکشم . گردن تابوت فروش قوزدار رو میچرخونم و تمام کارهای دور و برش رو نشونش میدم . با لگد ته صف جا باز میکنم و مرده ی گرم رو به کلکسیونم اضافه میکنم . شیشه ی گرم و قرمزم رو به صورت میزنم و لذت جاودانگی  رو زیر تک تک سلول هام دفن میکنم . حلق های بودار رو باز میکنم و  قطره قطره از خون شاخ دار نثارشون میکنم . گرمای ابدی رو بینشون تقسیم میکنم و ذره ذره خشکی فلج رو از وجودشون بیرون میکشم , آهای زنده شدگان! حرف بزنید تعریف کنید!!از عالم مردگان برای من بگید . به اطلاعاتی نیاز دارم , خجالت نکشید ! از آداب و رسوم مردمان بدون خون برای اربابتان صحبت کنید...

دیوارها برای روح برانکاتی من تنگ میشن , با نیزه نیشگونش میگیرن و بین خون های روحانی غرقش میکنن . از پشت میله های آهکی هجوم میارم و با همه چی فریاد میزنم : طاقت بیار!! دستمو به قلبم میگیرم و با انگشتام بهش ریشه میزنم . به لرزش از مرگ در رفتش اهمیت نمیدم و اجازه ی ثبت التماس های آخرش رو نمی دم . میچلونمش و با خشونت از درخت دنده دنده میچینمش . دور میگیرم و به طرف روح خفه شدم پرتابش میکنم . حرف ها در دهنم زیر میشن , چشم ها ثابت میشن , گوش ها یکطرفه میشن , انگار وقت ها تازه بیدار میشن , چراغ های خاموشی من هم روشن میشن... نگاه به خون های رو زمین میکنم و رفتن جاری شده ها رو بدرقه میکنم . می ترسم , من هنوز اطلاعات کافی رو بدست نیوردم , هنوز خیلی از برده ها رو به حرف در نیوردم . بازدم روح روی قلبم رو میشنوم , تپش تیک دار قلب نگهبان روحم رو حس میکنم , چشم هام به دنبالشون هستن , اوناهاشن! در میون سیل کنار هم هستن , دست تکون میدن , منو در سفر توشه ناقصم همراهی میکنن...

***********

برای اطلاع علاقمندان : خون تک شاخ شفا بخش و جاودانس...

و اینکه : خیلی جاها دو تا فعل پشت سر هم اومدن... میدونم از نظر دستوری اشتباهه , اما آهنگش... دیگه این است گاهی استایل طراوش شده ها :دی

True Shadow

اینجا خبرهاییست , دهن ها باز است و معجزه هاییست...

شیشه خانه ی خون است , پنجره برای خودکشیست...

نفس ها همه دزدی اند , در فرارند و طی تعقیب...

تازگی ها قفسی در کار نیست...

همه چی در حال پیشرفت است , زندان دیگر مختص تبهکارها نیست...

آسمان از هم درید , ماه زجه زد و اشک ها پوسید...

حقایق از در و دیوار ریخت , ناله ای کرد و در راه پاشید...

بی خبر آخر شد , مقصد اینجا بود , بین ما فاضلاب های خونین...

با ما عیاق شد ,  وانمود کردیم که دایه ی مهربانتر ماییم...

تازه واردی بود , از هویت ها خبر نداشت , که همه قاتلن...

سر نوزاد رو میبرن , دیوانن و از گریه ها عمر رو ذخیره میکنن...

اینکه , پوست های زخمی براشون مثل لواشکه , تف میکنن , با کف دهن های در رفته حمام میکنن...

اهمیتی نداشت برای ما , این ها  همونی بود که هستیم...

دستشو گرفتیم , حنجره ی دروارده ی روی زمین رو بهش هدیه دادیم...

گوش کردیم و با بدجنسی به لبخندش خندیدیم...

به قدرت تعظیم کردیم , در یه فرصت ملوس , کار رو تموم کردیم...

سرشو بین میله ها شکستیم , شکستیمش و , بین لجن های ملتهب دل دفنش کردیم...

در باغچه ها گلی نیست , جمجمه ای از کف خاک برداشتیم...

دعای آخر رو خواندیم و براش سنگ قبری کاشتیم...

از شایعات قتلش دوری کردیم , فقط از مردنش حرف زدیم...

حالا هم اینجاییم , نشستیم و به اخبار خیره شدیم...

نگاهی به اطراف کن , اینجا همه دود میشن...

سیاه میشن , از نور سرد رد میشن...

صندلی ها یکی یکی خالی میشن , جاها برای بعدی ها باز میشن..

همه تبریک گفتند که به به ! سایه ها از بین رفتند...

به دام دارو افتادند و با طنابش رفتند...

سایه ای در کار نیست , سیاه ها خودشان در کارند...

حقایق در دلم مدفون است , چنگ میزند و حال من مخدوش است...

وجدان ها در کما هستند , خودشان نیستند  اما , کابوس هاشان هستند...

مثلا دروغ در پنهان است ولی , لباس هایش همه پاره است...

همه چی نمایان است , دل مردم شهر از دم ملتهب است...

دکور ها همه در تغییر است , جای 2 گودال در صورت من خالی است...

واقعیت دیگر نیست , ولی کار لنگ ما هم در شفا نیست...

حقیقت باور خود ما هم این نیست , این داستان در کتاب شعر های قشنگی بیش نیست...

ماسک ها همه بر صورتن , با اینکه رنگ هاشان , احضار شدند و از جای خود پریدند...

چنگ هاشان برهم فرو رفت , خون ها قاطی شد...

طیف ها تماما بر هم پیوسته شد...

عوض شد و همه چی سیاه شد...

سایه هم به درد نخور شد , مسموم شد و منقرض شد...

حرف راست دیگر نیست , اما چه فایده , رنگ های سنگر هم دیگر نیست...

قلممو تا ته حلق هلاک شد , مرد و در بی رنگی موهاش خنده ی حقیقت آشکار شد...

خندید و کپک زد , خدای من , چه بوی گندی...

کاسه ها مال خونند , اعتراض وارد نیست , آش ما از اول پاک نیست...

بخور و چشم هات رو باز کن , نیمچه رنگ هاتو قایم کن...

ظاهر رو بساز , با چکش لونه ای از خبرها بساز...

حقایق تماما فاسدند , اما باز هم در یخچالند , دل ها از انوار سرد دلسردند...

توبه ای در کار ما نیست , سایه , حتی روح محوتر از خودش هم , از کینه در امان نیست...

جنگ ها در حال برنامه ریزیست , خطرناک است اما , حرف منابع فاسد یکیست...

**************

حس میکنم که... خیلی... یکطرفه شده... این جادم...

دلم لک میزنه... برای... ویراژ دادن... تو جاده دو طرفه...

یا حتی... می ترسم بگم... ویراژ دادن... تو همون جاده ی قبلی...با اینکه اونم...شاید یه طرفه بود... اما من..بهش ایمان داشتم...

با این حال , تغییرات این است دیگر :دی

برای اولین بار : حالم از بی ربطی وبلاگم بهم میخوره...

BlooD Drunk

رگ ها گریانند , شبنم ها همه نمگینند...

کارد و شمشیر مثل کتابند , قفل و زنجیر شده کف زندانند...

سلاح ها در کیمیای وهم غلتانند , مات و مبهوت محکوم به تغییرند...

جادوگر بو میکشد , به شاگردان درس میدهد و همه از هم راضی اند...

تن ها را از هم می پاشند , پنبه به گوش میزارند و شاهد تصویرند...

معجون غل میزند , فریادها در این حباب کمی معلومند...

وقت برداشت محصول است , باید از سلاح خبری نباشد....

با هپروت آغشته اند , ولی عجیب است , انگار که قوانین صلح در نقضی اسیرند...

مریضان قدح گیجند و کمی مست , اما باز هم در چشمان کثیفند...

باز هم دستیار کشتارند , در لباس توری , زیر زیرکی پیرو درویش درونند...

مثلا از بخشیده های این قتلند , اما...

به توبه های حفظی در طومار خندانند , حالم بهم خورد چقدر نمک نشناسند...

کارها به کل واگذار است , رمالان با دردهای آلوده مشغولند...

زمین و زمان در خراشند , جماعت کاسه به دست دوان دوانند...

قرار بود همه جور دیگری باشند , در جام شیرجه بزنن و با این ماهیت خداحافظی کنند...

چشم رگ ها از دم سرخند , اشک ها دیگر باقی نیستن...

درست است , نقشه ها در مسیری دیگر بودند...

همه دوست داشتند کمی خوب باشند , به شعار ها جسمی بدند و آدم باشند , اما...

در ته چشم ها می دانند , که شراب ها هم خودشان درگیرند...

دیوانه ی این بوی اشتها آور خونند...

این ها همه تشریفات است...

چرا که همه با هم , محتاج همان چاله های نمدارند...

می نوشند و مثل مشک از آن سیرابند...

Death Eater

کفن خالی است , کارگر قبرستان قاطی است...

نگاهها همه به ردپا است , لکه ها در در و دیوار پخش است...

خزانه ی دربار کلی نگران است , پژمرده ی بودار در تعقیب است...

همه جا ناامن است , خون و لجن از هم نامعلوم است...

تشریفات تقریبا حاضر است , پرده ی دار هم شسته است...

با اینکه میز ناهار آماده است , اما...

قاشق من تازگی ها خالی است...

دندانمم هم چند وقتیه که کند است...

گورچی  کمی لرزان است...

از عرق خیس است , به دنبال یک توجیه داغ است...

جانش به قربانم است , این را میدانم...

کمی بی تقصیر است , برای من هم شفاف است...

از دستش کاری ساخته نیست , درک من بالا است...

کفن ها خالیست , آشپز من بیکار است...

چاره ی این قحط چیست , دل سیاهچال من گرسنه است...

Friendly Killer

دور شید ! تا در سایه ها کنارتون نزنم , از صحنه ی این شب بی ناز محوتون نکنم....

با نغمه ها سواری میکنم , به گردباد نمناک گره می خورم و از نوازش ها زجر می کشم . صلیب تک فام رو برمیدارم , نامه ای می نویسم و بر تن پاکش میکشم , همون طور معلق در هوا گیر میکنم , و بادبادک پستچیم رو برای همسایه میفرستم . مدت هاست که از دسته جا می مونم , جنگ های کاسبان رو به یاد میارم . جنگی شد و همه نشخوار کردن , دسته پهن شد به زمین و یه سری گوشت و خون ادامه دادند , کشته ها متولد شدن و من به همراه متولد شدم , از درون اون اعماق تنها شدم . ترسیدم و دیگر دوری کردم , به شرف سوراخ ها رو کردم , با نور فانوس کور سر کردم , رفتم و به امید شکست دادن این نوزاد همزادم , برای همسایه نامه نوشتم , شاید که باز مردم , و به سرکارم برگشتم . من اهل این کار ها نیستم , این کارها در رسوم رسم نیست , اما گردن زنی بچه یتیم نیست , ریا خواری روزهای عذا هم نیست , اهلش نیستم اما , کفر و جرم کهن نیستن , آرامش بخشه این کار , با اینکه بهش سازگار نیستم...

سر آبراه وایمیستم . پول خردها رو به قلاب میکشم و دست فروش های حریص رو صید میکنم . بساط خون و خوراک رو راه میندازم و همه جا داد و هوار میزنم . مفت خورها رو تور میکنم , شکم ها رو مفتکی گنده میکنم . لبخندی در خفا میزنم , به پول های غارت شده فکر میکنم . اینها همه در آغلن , کمی سردرگمم . این کار منظورش چیست... یعنی کار درستیست؟؟ معلوم نیست , اما , فکر کنم , که خیلی هم بد نیست , این کار من فریب نیست , بالاخره اینجا هم شهریست , برای مجازات باید ترفندی ریخت.... تارم رو بر میدارم . مینوازم و منتظر زمان شومم هستم , گناه های سرسفره رو میشورم و همگان رو مست آهنگ غمم میکنم . میخوابم و در خواب , با طمانینه راه میرم , دستی میکشم و با ناز , سر و گردن مهمان ها رو به تار میکشم , خون های گرم و متفاوت رو میچشم . تغییر رنگ ها رو احساس میکنم , مینوازم و به قدم بعدی نگاه میکنم . نمی خوام مثل بالادست های عالم دستان باشم , با این حال از آخرین طبقه وحشت دارم , از عنکبوت های جلاد و چسبناک دیار حسرت دارم , نگاه به بی غمی افراد دارم , از بی آه و کساد نفرت دارم... به فساد ارواح احضار میشم , بی رنگ میشم , فشرده میشم , خرد و خمیر میشم . خون ها هنوز رو دندونن , ساکن شدن و با منن . کلاهم رو به زمین میزارم , موهام مثل کپک شدن , همه فاسد شدن , تاریخ مصرف ها تماما گذشته شدن...

****************

کی گفته نوشته حتما باید سه پاراگراف باشه؟؟ واسه چی برا خودم قانون میسازم؟؟

Damed Time

صدای ناونگ رو در میارم و بین عقاید مرده مین گذاری میکنم . رگ و پی منفجر شده ها رو بیرون میریزم و برای خودم کیسه ای از جنس اموات میبافم . سنگ های مجازات رو به درونش میریزم و در انحنای محل کار تک تک آنالیز میشم . کیسم رو به رخ کفن دارها میکشم و برای شغل های شریف سبیل تجسم میکنم .  به طنازی ها سنگ میزنم و تشنگی این حلق رو به همراه وجدانم قورت میدم .  تنگ آب تو قوطی رو دوجداره میکنم و با ولع قحط زده ها از نگاه خودم تغذیه میکنم . از هشت پای سخنگو دزدی میکنم و به دنبال دروازه ی زنجیر شده ماسیده میشم . این حرف ها گفتنی نیست , تا حدودی هم مفهوم نیست , اما وظیفه دارم که بی ربط ترین جنون های این دیار رو بازگو کنم...

یک و دو رو جا میندازم و یکجا روی سومین قعر زانو میزنم . از فریاد عقبی ها موشک درست میکنم , نشونه میگیرم و هی ! همراه کاپیتان سوت و کور ها فرود میام . با نظم و ترتیب روی در قفلم میکنن و در دهنم داد میزنن . زبون رو به فانوس میبندم و تق ! از تمام اصول زیرابی میرم .  صف ها رو به میل میگیرم و همون جا نیمه کاره تمومشون میکنم .  از سمپاش قلب ها پادزهر آفات رو جویا میشم و ناخن سوهان کشیدم رو بهش هدیه میکنم . دیگران با خنده روده بر میشن , ریش ریش میخندن و تا مرز دل ها پیش میرن . به آغل این هپروت بسته میشم و ساعت ها رو درجا جا میزارم . بحث اینجا مال زمان نیست , نیزه رو بر میدارم و به جنگ با عقربه ها میرم...

با پر و بال لاشخور خدا بیامرز به بر و بیابون میزنم و انگشت به دهان !! برای غرور عقاب های سلطان اسفند دود میکنم . میخ روی میله رو بیرون میکشم و تپشوار به جون خط های باستانی میفتم . مثل اینکه چاره نیست , سری به تاریخ زندانی میزنم و با اکراه سخنان خون وار اسیران رو به دیوار میکوبم . از کالاها گرونی میخرم و روی تاقچه ی کناردستم عتیقه جمع میکنم . همه چی نایاب میشه , سطل آشغال آدم دزد میشه و برای باتلاق جنس میبره... همه ی حرف ها سرطانی میشه , روی تخت دراز میکشه و تیکه برداری میشه... سالن ها تماما پر میشه , از لجن و جسد مغزها سرریز میشه... همه چی هر چی به هر چی میشه , منم گرسنه میشم , فرصت ها رو قورت میدم و امضای اعدا وقت ها رو جعل میکنم . از توی تانک شتاب میگیرم , روی هدف دقیق میشم و غلط دیکته ها رو فاکتور میگیرم...

**************

افسرده شدم کلی...

تنها شدم کلی...

و خب , حس میکنم به ده سال قبل برگشتم کلی....