اینجا خبرهاییست , دهن ها باز است و معجزه هاییست...
شیشه خانه ی خون است , پنجره برای خودکشیست...
نفس ها همه دزدی اند , در فرارند و طی تعقیب...
تازگی ها قفسی در کار نیست...
همه چی در حال پیشرفت است , زندان دیگر مختص تبهکارها نیست...
آسمان از هم درید , ماه زجه زد و اشک ها پوسید...
حقایق از در و دیوار ریخت , ناله ای کرد و در راه پاشید...
بی خبر آخر شد , مقصد اینجا بود , بین ما فاضلاب های خونین...
با ما عیاق شد , وانمود کردیم که دایه ی مهربانتر ماییم...
تازه واردی بود , از هویت ها خبر نداشت , که همه قاتلن...
سر نوزاد رو میبرن , دیوانن و از گریه ها عمر رو ذخیره میکنن...
اینکه , پوست های زخمی براشون مثل لواشکه , تف میکنن , با کف دهن های در رفته حمام میکنن...
اهمیتی نداشت برای ما , این ها همونی بود که هستیم...
دستشو گرفتیم , حنجره ی دروارده ی روی زمین رو بهش هدیه دادیم...
گوش کردیم و با بدجنسی به لبخندش خندیدیم...
به قدرت تعظیم کردیم , در یه فرصت ملوس , کار رو تموم کردیم...
سرشو بین میله ها شکستیم , شکستیمش و , بین لجن های ملتهب دل دفنش کردیم...
در باغچه ها گلی نیست , جمجمه ای از کف خاک برداشتیم...
دعای آخر رو خواندیم و براش سنگ قبری کاشتیم...
از شایعات قتلش دوری کردیم , فقط از مردنش حرف زدیم...
حالا هم اینجاییم , نشستیم و به اخبار خیره شدیم...
نگاهی به اطراف کن , اینجا همه دود میشن...
سیاه میشن , از نور سرد رد میشن...
صندلی ها یکی یکی خالی میشن , جاها برای بعدی ها باز میشن..
همه تبریک گفتند که به به ! سایه ها از بین رفتند...
به دام دارو افتادند و با طنابش رفتند...
سایه ای در کار نیست , سیاه ها خودشان در کارند...
حقایق در دلم مدفون است , چنگ میزند و حال من مخدوش است...
وجدان ها در کما هستند , خودشان نیستند اما , کابوس هاشان هستند...
مثلا دروغ در پنهان است ولی , لباس هایش همه پاره است...
همه چی نمایان است , دل مردم شهر از دم ملتهب است...
دکور ها همه در تغییر است , جای 2 گودال در صورت من خالی است...
واقعیت دیگر نیست , ولی کار لنگ ما هم در شفا نیست...
حقیقت باور خود ما هم این نیست , این داستان در کتاب شعر های قشنگی بیش نیست...
ماسک ها همه بر صورتن , با اینکه رنگ هاشان , احضار شدند و از جای خود پریدند...
چنگ هاشان برهم فرو رفت , خون ها قاطی شد...
طیف ها تماما بر هم پیوسته شد...
عوض شد و همه چی سیاه شد...
سایه هم به درد نخور شد , مسموم شد و منقرض شد...
حرف راست دیگر نیست , اما چه فایده , رنگ های سنگر هم دیگر نیست...
قلممو تا ته حلق هلاک شد , مرد و در بی رنگی موهاش خنده ی حقیقت آشکار شد...
خندید و کپک زد , خدای من , چه بوی گندی...
کاسه ها مال خونند , اعتراض وارد نیست , آش ما از اول پاک نیست...
بخور و چشم هات رو باز کن , نیمچه رنگ هاتو قایم کن...
ظاهر رو بساز , با چکش لونه ای از خبرها بساز...
حقایق تماما فاسدند , اما باز هم در یخچالند , دل ها از انوار سرد دلسردند...
توبه ای در کار ما نیست , سایه , حتی روح محوتر از خودش هم , از کینه در امان نیست...
جنگ ها در حال برنامه ریزیست , خطرناک است اما , حرف منابع فاسد یکیست...
**************
حس میکنم که... خیلی... یکطرفه شده... این جادم...
دلم لک میزنه... برای... ویراژ دادن... تو جاده دو طرفه...
یا حتی... می ترسم بگم... ویراژ دادن... تو همون جاده ی قبلی...با اینکه اونم...شاید یه طرفه بود... اما من..بهش ایمان داشتم...
با این حال , تغییرات این است دیگر :دی
برای اولین بار : حالم از بی ربطی وبلاگم بهم میخوره...