خون بهای دختر آقای دیانتی [جلد اول]

جوان - مردد - جلوی در قهوه خانه ایستاده بود و سیگاری بر لب داشت - خاموش - به زمین خیره شده بود . همهمه ی داخل قهوه خانه در پس ذهنش مانند نجوایی آرامش دهنده می نمود و گاهی صدای بلندی او را به خود می آورد . " عباس ، یه قلیون بده میز سه " . " ممدآقا باز این زغالتون خاموشه که ... ای بابا " . جوان - مصمم - سیگار را از لب گرفت و به زمین انداخت - نماد : خشم و ثروت  - و پس از وارسی اجمالی اطرافش و چشم در چشم شدن با دختری که مسافر تاکسی بود - نماد : شهوت - وارد قهوه خانه شد .

ناگهان همهمه که تا انگار نجوایی بیش نبود زبانه کشید و شعله ور شد . سمت چپش میز چوبی نسبتن بزرگی قرار داشت که قسمتی از شیشه ی رویش شکسته بود و زیر شیشه ی شکسته تکه روزنامه ای به چشم می خورد که حاوی مطلبی در باب قتلی بود که سالها پیش جلوی در قهوه خانه اتفاق افتاده بود . " شب خونین قهوه ی خانه ی حسن آباد " . مردی پشت میز نشسته بود میانسال و لاغر با پوستی که انگار سمباده رویش کشیده باشند و پیراهن آبی رنگی که کثیف و مندرس می نمود . لبخندی به لب داشت که مصنوعی تر از گل هایی بود که سالها مادربزرگش - مرجع ضمیر : جوان - در گلدان چوبی بزرگی روی بخاری خانه ی خیابان هاشمی نگاه می داشت . " میز خالی نداریم رئیس " . نگاهش به جمعیت ، قلیان و انتهای قهوه خانه بود . " حواست هس رئیس : می زه خا لی نه دا ریم . بیرون وایسا می گم عباس صدات کنه " . " با حسین کار دارم ، میز نمی خوام " . " کدوم حسین ؟ " . " مگه چندتاشو اینجا نگه می داری ؟ " . " خیلی واسه کار باهاش اوتوکشیده ای مامانم اینا " . " تو هم داری با زر زرات وقتمو می گیری ، میز آخری جلوی دسشویی می شینه دیگه ؟ " . با نگاهی خصم و خشم آلود و صدایی خطاب به عباس : " عباس ، رئیس رو راهنمایی کن کنج ، کار داره " . با لحنی کنایه گونه " ای به چشم سرور خودم "

عباس جوان را از میان میز های مملو از جانی - در اینجا هر دو معنی مورد نظر است : 1- جان دار 2- جنایت کار -  به انتهای قهوه خانه هدایت کرد . نگاه حسین از به پرادوی مشکی بود که آن سمت خیابان پارک شده بود . منتهی میدان دیدش به واسطه ی "ه" ی برچسب بزرگ "قهوه خانه" که روی شیشه ی بزرگ مغازه چسبیده بود ، تنگ بود . بدون منحرف کردن نگاهش قندی از قندان آب طلا که رویش شاه قاجار لبخند به لب تماشا می کرد ، برداشت و در استکان کمر باریک سرخ رنگی که شاه قاجار رویش کلاه بلندتری تا قندان داشت و بخار چای از رویش بر می خاست ، زد و چای مثل خوره به قند افتاد و سپس قند را در دهانش کرد و چای را در نعلبکی ریخت و رویش دمید و بالا کشید . " ماشینته ؟ " منتظر جواب نشد و " قشنگه " را هم اضافه کرد . موهایش بلند و فر بود و کمی از جلویش ریخته بود که اقتضای جنایت و اکتفای رفاقت و قبول عام است . ریش هایش ناشیانه با ماشین کوتاه شده بود . سبیلش بلند و پرپشت و پرده ای تیره تر از موهایش بود . " ببین بچه ، من اینجا نمی شینم که سوسولای شاسی بلند سوار اوتوکشیده ای مثه تو بیان و یه پولی بدن که رقیب عشقیشونو خط خطی کنم . گرفتی ؟ " . " منم واسه ی همچین چیزی نمی کوبم از تجریش بیام حسن آباد " . جوان دستش را در جیبش فرو برد و عکسی بیرون آورد و به سمت حسین گرفت و حسین که نگاهش را همچنان به بیرون دوخته بود ، زیرچشمی نگاهی کرد و عکس را دید . ناگهان با شتاب صورتش را چرخاند به سمت جوان و خطی که چاقو از بالای ابروی چشم چپش تا زیر چشمش می آمد نمایان شد و " این که اصغر لوطیه " . " آره . خط خطی کمشه و اگه مشکلت پوله ، دو برابر دیه ش رو بهت می دم " . " خیلی دست و دلبازی بچه ، اینجا همه زیر دیه می دن چون خودشون بلدن آدم بکشن صرف نمی کنه بیشترش " . " آره منم بلدم ، تا حالا نکشتم ولی بلدم ، اما این عوضی ارزششو نداره " .

" گناهش چقد می ارزه ؟ "
جوان لحظه ای درنگ کرد . " به اندازه ی یه تجاوز ... به خواهرم "

تقدیم به مسعود کیمیایی
Bill
تقدیم می کند :
"خون بهای دختر آقای دیانتی "

دخترجوان در حالی که با یک دست لیوان آب پرتقال را از روی میز برمی دارد و با دست دیگرش کوله پشتی اش را نگاه داشته که نیفتد ، بلند می گوید : " عفت خانوم ، من دیرم شده ، بابا بیدار شد بهش بگو من خودم رفتم . " سپس آب پرتقال را یک نفس تمام کرد و بر قطره ای که روی مانتوی آبی نفتی اش ریخت لعنت فرستاد و با عجله به سمت در رفت . چیزی از رفتن دختر نمی گذشت که پسر از پله های طبقه ی بالا دوان دوان پایین آمد و " آتش ، آآآآ تش " . صدایی از سمت آشپزخانه بلند شد که : " پیش پای شما رفتن آرش خان . صبحانتون حاضره گذاشتم روی میز " . آرش به سمت میز رفت و یکی از دوازده صندلی را که دورش بود عقب داد و رویش نشست و مشغول شد . " عسل نداشتیم عفت خانوم ؟ " . " داریم ولی خانوم گفتن شما شیرینی زیاد می خورید قندتون می ره بالا ، گفتن براتون عسل و مربا نذارم " . " از دست مامان " . این را با صدایی گفت که عفت خانوم نشنود سپس از جایش برخاست و به آشپزخانه رفت و " عفت خانوم گفتی عسل کجاست ؟ " . عفت خانوم که در حال شستن ظرف های مهمانی دیشب که به مناسبت تولد بیست و پنج سالگی آرش و آتش برگزار شد ، بود ، برگشت و به سمت آرش : " شرمنده آرش خان ولی من اجازه ندارم بگم " . " ببین چیزه ، بابا بیدار شده ، برای اون می خوام" و همه ی خانواده ی دیانتی می دانند که عفت خانوم روی خواسته های "آقا" خیلی حساس است که این نیز پیشینه ای دارد که بیانش دردی از کسی دوا نمی کند .

وقتی آرش با شیشه ی عسل به سمت میز بازگشت ، آقای دیانتی آرام آرام از پله های طبقه ی بالا پایین می آمد و با پارچه ی کوچک آبی رنگی که در دست داشت ، شیشه ی عینکش که فریم گردی داشت را پاک می کرد و پس از به چشم زدن آن رو به آرش گفت : " خواهرت کجاست ؟ " آرش با بی حوصلگی عامدانه ای پاسخ داد : " نمی دونم اومدم پایین رفته بود . " . " مگه دانشکده نرفته ؟ پس چرا کوله پشتیش رو نبرده ؟ " . اشتباه راوی : دخترجوان در حالی که با یک دست لیوان آب پرتقال را از روی میز برمی دارد و با دست دیگرش کیف مشکی اش را نگاه داشته که نیفتد ، بلند می گوید ...

آتش دوان دوان به سمت X3 سفید رنگی که سر خیابان منتظر است می دود و درش را باز می کند و می گوید : " ببخشید دیر کردم ، خواب موندم " اما در لحظه ای لبخند شرمسارانه ای که بر لب داشت جای خود را به لبخند نگرانی داد که : " ببخشید اشتباه سوار شدم ، آخه منم منتظر یه همچین ماشینی بودم " . " نه اشتباه نیومدی ... بیا بالا " و آتش بالا رفت . بگذارید علتش را از چاقویی که به سمتش نشانه رفته بود بپرسیم یا از پسری که دست و پا و دهانش بسته و روی صندلی عقب انداخته شده بود ...

یک روز از زندگی آقای احمدی

آقای احمدی پشت میز چوبی اش - که لایه ای شیشه ای رویش قرار دارد و انواع و اقسام کارت ها و کاغذ های یادآوری زیرش قرار گرفته - نشسته و با ماشین حساب کاسیوی بزرگش که دکمه ی دو صفر دارد ، حساب و کتاب می کند ، گاهی از زیر عینکش - با فریم مستطیلی و از جنس کائوچو و به رنگ سیاه - به عدد ظاهر شده روی صفحه ی نمایش نگاهی می اندازد و عدد را با خودکار بیک مشکی اش وارد کاغذ A3 ای که زیر دست راستش روی میز پهن کرده ، می کند . در آن روز گرم تابستانی هشت ، نه نفر در کارگاه مشغول ساختن یخچال هستند .

آقا رضا - سرکارگر کارگاه - که لباس سرتاسری به رنگ آبی و کفش ایمنی به پا دارد وارد دفتر شده و لیوان چای را که در دست دارد روی میز آقای احمدی قرار می دهد . " آقای احمدی ، این وانته اومده ، کندانسورا رو اورده (Ovorde) " آقای احمدی که به کار خودش مشغول است و کمترین توجه را به آقا رضا دارد ، دسته ای دو هزار تومنی را روی میز هل می دهد سمت آقا رضا و آقا رضا مدادی را که مانند نجار ها پشت گوشش قایم کرده در می آورد و از جیب لباسش کاغذ کوچکی بیرون می آورد و چیزی روی آن یادداشت می کند ، پول را بر می دارد و به سمت در باز می گردد . هنوز از درگاه خارج نشده که مکس می کند و بر می گردد و با لحنی شیطنت آمیز می پرسد : " لیست حقوقه دیگه آقای احمدی ؟ نه ؟ " و وقتی جوابی نمی شنود - چیزی که عادتش را دارد - راهش را می گیرد به سمت در تا بار وانت را به کمک ایمان و حسین خالی کند .

در قندان را باز می کند ، از قند های درشتی که توی قندان است - متوجه می شویم خودشان قند ها را خرد کرده اند - یکی بر می دارد و گوشه ی دهانش می چپاند و چای را بر می دارد که از موقع نوشیدنش گذشته و کمی سرد شده ، تلفن زنگ می زند ، قند را توی لیوان تف می کند و گوشی را با دست چپش بر می دارد و جلوی گوش راستش قرار می دهد چون لیوان هنوز در دست راستش قرار دارد و شاید بپرسید چرا گوشی را با دست چپ برداشت که به زودی خواهید فهمید . " صنایع برودتی یخ سازان بفرمائید " .

آقای حضوری وارد دفتر کار می شود - این را هم اضافه کنم که برای ورود به دفتر باید از بین کارگاه عبور کرد و به همه سلام کرد - و به آقای احمدی سلام می کند و می نشیند روی مبل قهوه ای بلندی که چند ماه پیش هنگام تعویض مبل های خانه ی شان برای دفتر آورده که ارباب رجوع روی آن بنشیند . آقای احمدی منتظر " چه خبر ؟ " آقای حضوری نمی شود و خودش شروع می کند که : " از رفاه مرکزی زنگ زدن و گفتن که برای شعبه ی زنجان یخچال و فریزر می خوان که با این حساب ما باید برای تنظیم قرارداد اولیه فردا بریم زنجان بعدم بچه ها رو بفرستیم که کار رو اجرا کنن " و آقای حضوری که شدت گرما تقریبن گوشش به حرف های آقای احمدی نبوده پارچ آب یخ روی میز را با دست چپ بر می دارد و روی لیوان یک بار مصرفی که کنارش قرار دارد و چندین بار مصرف شده می ریزد که چون شدت ریزش آب زیاد است لیوان لنگر می اندازد و می افتد و آب روی میز پذیرایی ارباب رجوع جاری می شود و آقای حضوری همان مقدار آبی که داخل لیوان مانده را یک نفس ! می رود بالا .

ساعت پنج صبح است ، آقای احمدی مثل همیشه زودتر از صدای زنگ ساعت از خواب بلند شده و با ریش تراش قدیمی که از پدرش به یادگار مانده ریش هایش را می زند و سرش را می شوید و با سشوار خشک می کند که اعتراض پسر بیست و پنج ساله اش را که خواب است به همراه دارد . لباس هایش را می پوشد و به همسرش سفارش می کند که پنیر و گوجه و خیار بگذارد که صبحانه را توی راه خواهند خورد و در جواب این که " چرا همه چیزو توی می بری ؟ " می گوید : " فلاسک ( فلاکس ؟ ) چایی رو اون میاره "

وارد فروشگاه می شوند . سالن اصلی بسیار بزرگ است و در انتهایش پله هایی مشاهده می شود که به طبقه ی دوم که محل فروش لوازم خانگی است راه دارد . در کنار پله ها ، میز مدیر فروشگاه قرار دارد که مشغول نوشتن است . ( احتمالن پیش نویس قرار داد ) . آقای احمدی و شریکش از بین قفسه ی چای و کنسرو ها می گذرند - کنسرو لوبیا چیتی با قارچ نظر آقای احمدی را جلب می کند - و به میز مدیر شعبه می رسند که تا متوجه حضور آنها می شود ، می ایستد و کتش را مرتب کرده و به آنها خوش آمد می گوید و از آنها " خواهش می کند " که " بنشینید " و آنها هم می نشینند . قبل از اینکه مدیر شعبه که از این به بعد آقای صارمی نام دارد به آنها ملحق شود ، آقای منصوری را خبر می کند تا نوشیدنی خنک بیاورد . آقای صارمی رو به آقای احمدی اعلام می کند که همین چند دقیقه پیش نسخه ای از قرار داد آماده کرده که آقای احمدی قرارداد اصلی را از کیفش در می آورد و به مدیر می دهد .

پس از توافق نهایی بر سر قیمت ، آقای احمدی و آقای حضوری برای صرف ناهار به یکی از رستوران های سنتی زنجان رفتند . یکی از مشکلات ما این است که عادت کرده ایم هر چی می خوانیم یا می نویسیم پیامی داشته باشد که توی سر مخاطب بکوبد و تا عمق افکارش رسوخ کند ، در اینجا باید بگویم در این مورد منتظر پیام اخلاقی نباشید چون این فقط " یک روز از زندگی آقای احمدی " بود . 

تولد عید شما مبارک

اینجا رامسر ، صدای جمهوری Bill :

در صورت تمایل تولدم را تبریک گفته و بوسی ارسال نمائید .

نظر Bill چه کم از داور اسکار دارد ؟

حال نداشتیم تا 26 ام صبر کنیم ... برنده ها های لایت شده اند .

بهترین وبلاگ سال                                                                                                              

* زرشک پلو با کچاپ

* Hollywood 21

* بانوی نیمه شب

* دیوانه خانه ی شماره ی 5

* در تماشاخانه ی دنیا

* "خدا"ی نامه

بهترین نویسنده ی سال

* تیله ( زرشک پلو با کچاپ )

* طاها ( معروف به " طه " !! ) ( Hollywood 21 )

* بانوی نیمه شب ( بانوی نیمه شب )

* آژی دهاک ( دیوانه خانه ی شماره ی 5 )

* مژگان شیخی ( تحلیل ادبی و طرح یک لبخند در گور )

* "خدا" ( "خدا"ی نامه )

بهترین پست                                                                                                                      

* Al Pacino Biography ( نوشته شده در وبلاگ Hollywood 21 )

* Rock On ( نوشته شده در وبلاگ تحلیل ادبی و طرح یک لبخند در گور )

* Taxi & Cigarettes ( نوشته شده در وبلاگ زرشک پلو با کچاپ )

* پیام بازرگانی ها ... آگهی ها ... پیشنهاد ها ... جمله ها ... و چندین " ها " ی دیگر ( نوشته شده در وبلاگ دیوانه خانه ی شماره ی 5 ) 

* "خدا"ی نامه .70  ( نوشته شده در وبلاگ "خدا"ی نامه )

بهترین تایتل پست

* پیام بازرگانی ها ... آگهی ها ... پیشنهاد ها ... جمله ها ... و چندین " ها " ی دیگر ( در " دیوانه خانه ی شماره ی 5 " )

* خاک بر سر من ( در " در تماشاخانه ی دنیا " )

* Raising Cinema ( در " Maestro ")

* جزعبلات الجمالیه ( در " بانوی نیمه شب " )

* کبوتر با کبوتر ، باز با باز / بی نام تو نامه کی کنم باز ؟ ( در " دنیای عجیب شهرت " )

بهترین پروفایل 

* پروفایل طاها ( Hollywood 21 )

* پروفایل 10 ( DreaMing 2010 )

* پروفایل آژی دهاک ( دیوانه خانه ی شماره ی 5 )

* پروفایل الهه ( دنیای عجیب شهرت )

* پروفایل بانوی نیمه شب ( بانوی نیمه شب )

بهترین قالب وبلاگ

* قالب وبلاگ " دیوانه خانه ی شماره ی 5 "

* قالب وبلاگ " در تماشاخانه ی دنیا "

* قالب وبلاگ " Enemy Slayer "

* قالب وبلاگ " Maestro "

* قالب وبلاگ " دنیای عجیب شهرت "

* قالب وبلاگ " The Maddest Man In The World "

بهترین پست سینمایی در یک وبلاگ

* بیل را بکش !  ( Hollywood 21 )

* 13 فیلم پیشنهادی برای 13 روز نوروز ( دیوانه خانه ی شماره ی 5 )

* از گلدن گلاب تا اسکار ... ! ( زرشک پلو با کچاپ )

* آرزو هایی از جنس اسکار ( .:: توت فرنگی وحشی ::. )

* آمادئوس ( Hollywood 21 )

بهترین ترکیب عکس و درباره ی وبلاگ 

* زرشک پلو با کچاپ

* Maestro

* بانوی نیمه شب

* یک دل تنگ که دوست داره حرف بزنه 

* .:: توت فرنگی وحشی ::.

بهترین جمله !

* " خانه ی من نمایشگاهی از افکار من است " ( در " .:: توت فرنگی وحشی ::. " )

* " هر کی کلاه می ذاره یعنی موهاش ریخته " ( در " دیوانه خانه ی شماره ی 5 " )

* " The Graveyard Invited Me " ( در " The Maddest Man In The World " )

* " بعضی دوستا مثل چایی کیسه ای می مونن " ( در " یک دل تنگ که دوست داره حرف بزنه " )

* " امیدوارم روزی تصویر بهتری از مردم ببینم " ( در " Maestro " )

* " یکی بود یکی نبود ... زیر گنبد کبود یک دختری بود که تحفه ای هم نبود .." ( در " در تماشاخانه ی دنیا " )

* " کانال هفت داره زنان مسلمان تگزاس ( ! ) رو نشون میده " ( در " زرشک پلو با کچاپ " )

نشان سرخ دلیری برای جنس دوم

* تیله ( زرشک پلو با کچاپ )

* مژگان ( تحلیل ادبی و طرح یک لبخند در گور )

* غزال ( در تماشاخانه ی دنیا )

* زهره ( کلاف سبز )

* راد ( یک دل تنگ که دوست داره حرف بزنه )

* تبسم ( .:: توت فرنگی وحشی ::. )

نشان سرخ دلیری برای جنس اول                                                                                        

* آژی دهاک (دیوانه خانه ی شماره ی 5 )

* طاها (Hollywood 21 )

* مجید قبادی ( Pollywood )

* 10 ( DreaMing 2010 )

* Maestro

* The Mad Man

بهترین اسم برای یک وبلاگ

* زرشک پلو با کچاپ

* دیوانه خانه ی شماره ی 5

* تحلیل ادبی و طرح یک لبخند در گور

* قهوه و سیگار

اسب نقره برای بهترین پست از اون لحاظ !

* Republic Of Iran Idiot Box ( زرشک پلو با کچاپ )

* بانو مسموم می شود ( بانوی نیمه شب )

* دیوانه ها 23 ( دیوانه خانه ی شماره ی 5 )

* "خدا"ی نامه .66 ( "خدا"ی نامه )

یک عمر فعالیت سینمایی

* طاها ( Hollywood 21 )

* تیله ( زرشک پلو با کچاپ )

* آژی دهاک ( دیوانه خانه ی شماره 5 )

* Maestro

* تبسم ( .:: توت فرنگی وحشی ::. )

* مجید قبادی ( Pollywood )

گل سرخ صلح                                                                                                                    

* غزال ( در تماشاخانه ی دنیا )

* The Mad Man

* مژگان شیخی ( تحلیل ادبی و طرح یک لبخند در گور )

* تیله ( زرشک پلو با کچاپ )

* راد ( یک دل تنگ که دوست داره حرف بزنه )

یک عمر فعالیت مثبت در زمینه ی وبلاگ

* تیله ( زرشک پلو با کچاپ )

* راد ( یک دل تنگ که دوست داره حرف بزنه )

* آژی دهاک ( به خاطر " در گوشی ! " )

یک عمر اطلاع رسانی و مفید بودن                                                                                        * 10 ( DreaMing 2010 )

* آژی دهاک ( دیوانه خانه ی شماره ی 5  و در گوشی ! )

* الهه ( دنیای عجیب شهرت )

* طاها ( Hollywood 21 )

* Maestro

جایزه ی ویژه ی هیئت داوران

* "خدا"ی نامه                                                                                                                               

توجه : آدرس تمامی وبلاگها در بلاک " جایی برای پیرمرد ها نیست " موجود است .


توجه 3 : پاره ای از تبلیغات به دستمان رسید ، در ادامه ی مطلب بخوانید !

هر کس حق 1 رای - به غیر از وبلاگ خودش - برای بهترین وبلاگ از نظر بقیه دارد . که می تواند در یک کامنت رای خود را اعلام کند . ( کامنت ترجیحا خصوصی باشد ) .

توجه : هنوز بهترین وبلاگ از نظر بقیه به انتخاب نرسیده ...



ادامه نوشته

پیش نمایش برادر آقای صادقی در " بفرمائید شام "

برادر آقای صادقی را می بینیم که لباس گل گلی را که خواهر اقدس خانوم از سوریه آورده را پوشیده ، سه دکمه ی اول را باز گذاشته و موهای سینه اش را ریخته بیرون و یک گردن بند آب طلا آویزان کرده  ، موهایش را مدل " جان کانر " در " ترمیناتور " ژل زده و ریش هایش را زده و سبیل گذاشته و دارد " منیو " را می خواند : " راویولی " سرش را طوری تکان می دهد که انگار می داند " راویولی " چیست . 

- من " را " رو خیلی دوست دارم . همیشه توی خونه ننه برام درست می کنه و خیلی خوشمزه ست  - دست در دماغش می کند و به غنائمی دست می یابد که بلافاصله به سمتی پرت می کند ، بیشتر با این کار می خواهد ناخن انگشت کوچکش را نشان دهد که بلند کرده و البته انقدر نشسته چرک زیرش موج می زند و همین طور انگشتر عقیقی که از حاجی طاهر توی بازار قرض کرده -  " ویولی " رو هم بدم نمی یاد اما کمتر پیش میاد که بخورم ، حالا نمی دونم ترکیب " را و یولی " چه جوری بشه . ( با قیافه ای متعجب به فکر فرو می رود ) .

( صدای طغرل ) : زاییدی !

- دسر هم - دست در گوشش می کند و می خاراند - خوبه " میلک شیک " . برام جالبه که " میلک شیک " باشه چون معمولا خودم که می خوام برای خودم دست کنم ، اصراری ندارم " شیک " باشه ، همون معمولی رو درست می کنم . ( پشت سرش در حیاط دو عدد از بچه های کوچک فامیل به دوربین " وی " نشان می دهند ، برادر آقای صادقی متوجه حضورشان می شود ، بر می گردد نگاهشان می کند و می خندد و ادامــه می دهد : ) فکر می کنم خیلی خوش بگذره ...



منتظر باشید ... بزودی ... از همین جا !

* می توانید در "www.vol2.blogfa.com" اسکار های Bill را بخوانید ...

خدا کنه زامبی ها حمله کنن !

تب و تاب جشنواره می خوابد . پرونده ی جذاب و جنجالی " مسعود فراستی " و توهینش به دیگر مسعود بزرگ مملکت - رئیس سینمای ایران - هم به خیر و خوشی تمام می شود و چیزی برای پیگیری نداریم .

در حالی که از روزی که به دنیا آمده ایم با " بهروز افخمی " مشکل داشته ایم - خیلی بیخودی - پا روی مشکلاتمان می گذاریم و " سن پطرزبورگ " را می بینیم . البته باز هم مشکلاتمان با افخمی پایدار می ماند چرا که فیلم جز شوخی های کلامی که همه را مدیون فیلمنامه ی قاسم خانی و تنابنده ( طنابنده ؟ ) است چیزی برای گفتن ندارد ... اه اه حالم از بازی " امین حیایی "بهم می خورد ... تنها چیزی که از خنده روده برم کرد اون یارو Rapper ه بود !!!

( توی پرانتز : دختره یک عروسک سگ صورتی با قلب به جای سوراخ دماغ به پسره هدیه داد تا کفر من بالا بیاد که چرا [...] برای ولنتاین به من هیچی نداد ؟ خب من به مجموعه آثار " کیشلوفسکی " هم راضی بودم )

برای خریدن DVD عازم می شویم تا شاید آنجا چیز دندان گیری بیابیم . یه درمیون فیلم ها The King's Speech هستن و Fair Game . گند بزنن هیچی نیست . بالاخره " In Bruges " انتخاب ما می شود . همیشه بوده و من نخواستم ببینم که هست ولی این دفعه می بینمش . باید ببینمش . یک فیلم هم از " ژان پیر ملویل " می خریم که وقتی شب می آییم خانه در IMDB نوشته محصول 1945 است و اولین فیلم بلند ملویل !!! من نمی دونم این مغازه ها یه چیز هایی رو از کجا میارن ؟! ( توی پرانتز : یک کتاب هم در مورد " اسکورسیزی " به قلم " راجر ایبرت " در اومده که به علاقه مندان توصیه می شود . حتی راجع به Shutter Island هم توش نوشته که یعنی خیلی به روزه !!! )

بر می گردی خونه که فیلما رو ببینی ، می بینی حسش نیس ... خیلی زیاد این حالت برام پیش میاد . خب جهنم با " روبرتو بولانیو " و کتاب " آخرین غروب های زمین " ش می ریم فضا . این هم که نشد ... ظاهرا حس هیچی نیس ... حتی " بخور و نمیر " کتاب جدید " پل استر " یا " کجا ممکن است پیدایش کنم " که مجموعه داستان " هاروکی موراکامی " هست هم فایده نمی کنه . پس چه غلطی کنم ؟ ( توی پرانتز : همین الان که دارم می نویسم ، پرتقال می خورم و به شلوارم آب پرتقال می دهم )

باز کردن " چت روم " و خالی بستن هم خیلی جواب میده اما الان " چت یونان " هم جواب گو نیست ... کامنت هایی که تو وبلاگ های دوستات گذاشتی رو هم کنترل می کنی که جوابگو نیست !! XBoX هم خیلی " کسل " کننده شده ، بحث " کسل " شد ، هیچ وقت از این " ونسان - وینسنت - کسل " خوشم نیومده و نمیاد !    (توی پرانتز : قانون بقای حرص :  داری فوتبال می بینی - یا فیلم - درست لحظه ی گل زدن - یا مهمترین سکانس فیلم - یکی با جنس مخالف قطعا میاد و از جلوت رد میشه و همواره در طول تاریخ دلیلش نامعلومه... )

خیلی زیاد دوست دارم " آتشکار " رو برم سینما ببینم اما سینما تنهایی حال نمیده ، هیشکی هم که پایه نیست . ( توی پرانتز : امروز دوستم گفت : " تا حالا دقت نکرده بودم ، تو ( یعنی من ) چقدر شبیه " سوفیا کاپولا " هستی ... " یه مشت رفت تو صورتش تا شبیه " مرد فیل نما " بشه ، من بیشتر شبیه درخت های کاج تو پارک ملت هستم تا " سوفیا کاپولا " )

یک هیجان واقعی لازمه . حالا می فهمم که دوستم - با همه ی حماقتش - چقدر درست می گفت . چند سال پیش بود که دوستم چنین جمله ای گفت که - احتمالا - هرگز فراموشش نمی کنم : " زندگی خیلی بی هیجان شده ، خدا کنه زامبی ها حمله کنن ! "