ساعت 2 ..
خوابم نمیبره ...خیلی خوابم کم شده
رفتم حمام ...توی تاریکی به گوشم میخوره
مکالمه تکراری رفتی حمام؟ بدو برو سشوار بکش کولر رو خاموش کنم سرما میخوری ها فاطمه ...
انگار سِر شدم ...
افسردگی بعد از مامانم داره دوباره میاد سراغم یقمو گرفته ...
باباحاجی ...انگار من تو و مامانم رو باهم از دست دادم ...
اصلا انگار خودمم با شما از دست رفتم ...
همش توی اون روزام ...
من دختری ام با روحیه فوق حساس ...
اما تو...تو بابا
کجایی ؟ حالت خوبه؟ دیگه درد ک نداری؟
همش ب تو فکرمیکنم ...
لابد مامانمو دیدی از حال و احوالش باخبری ...
اصلا باهاش حرفم زدی ؟گفتی این دوتا دختر و این مرد بعد از تو چی کشیدن ؟
خود تو بابا ؟
کجای این دنیایی ؟
چیشد اصلا
اتفاقی ک سالها اضطراب افتادنشو داشتم افتاد ...تو از دست رفتی باباحاجی ...
عذاب وجدان ندارم
انقدر ک غم دارم ...گاهی اوقات اشک کم میارم
هق هق نفسم میگیره اما اشک نمیاد ...
۸سال اشک فراق مامانم کم بود حالا رفتن تو هم اضافه شد ...
کاش بفهمی ک چجور هنوزم دلم برات میتپه عزیزم ...مهربون
قربون خنده هات برم من چی ب روزت اومد یهویی ...
میگفتم هنوز چن سال دیگه عمر میکنی ...
یهویی ک رفتی ...
متلاشی شدم ...
برام دعا کن
دعاکن بتونم از غم روحی سوگ تو فرار کنم ...
انگار احتیاج دارم به ی آشنای قدیمی ...
یکی ک نمیدونم کیه ...کجاست ...
فقط بشینم حرف بزنم ...نمیدونم روزها ساعتها ...
انگار دارم تقلا میکنم ک خودمو برسونم ب موتور زمان ...
اما انگار گیر کردم ...
کاش یکی پیدا بشه ...ک بشه ساعتها حرف زد باهاش ..اشک ریخت
اینجور مواقع بابام باشه راحتم ...اما اون الان نه ...
اون داغداره ...پدرش
و بعد مامانم ...
آخ از دلش ...همش بلند بلند گریه میکنه ...
بابا ...
تو خودت دنیایی غم رو دلته ...
نه دیگه...غم من دیگه نه ...
الهی ک سبک بار از غم بشی ...
حالم خوش نیست ..
تو برزخم انگار...دیشب اصلا خوب نخوابیدم ..همش خواب میدیدم
خنثای خنثام ...
کلافه ام ...
عصبی ام...
خدا رحم کنه به اطرافیانی ک دارن تحملم میکنن ...
میدونم ک الکی نق میزنم الکی قیافه میگیرم حتی الکی گیر میدم بخصوص ب بنده خدا همسرم
بخدا هیچی نیست ...
فقط دلتنگم ...سوگوارم ...باید این روزهای جهنمی بگذره
هنوز ب پذیرش نبود باباحاجیم نرسیدم
یهویی ب خودم میام میبینم اشکای داغ میریزم و بچه هام پاک میکنن با دستای کوچولوشون ...
انگار مامانم تازه رفته ...
آخ باباحاجی ...امان از تو و دلتنگی تو...
عزیزم ...خیلی دوستت داشتم ...
همیشه اضطراب این روزا رو داشتم ...
کاش بودی تا بوست کنم و بگم جوجه پنبه ای ....
کاش بودی تا مثل همیشه بگی بابا داغت نبینم ...
عزیزم تو با رفتنت بازم منو داغ کردی ...هرچی ساخته بودم بعد از مامانم پودر شد با رفتنت
اوموقع بچه ها نبودن راحت تر میشد حتی گریه کرد
الان هی باید بشینم منتظر تا بخوابن تا تنها بشم ...
اه عزیز از دست رفته ی من ...بابا
چندسالی میگذره ک مامانم از بینمون رفته ...
ولی هربار بازم ترس از دست دادن داشتم...
وقتی ی سرمای کوچیک میخورد میمردم ...میترسیدم ...
خیلی دوسش داشتم .باباحاجیمو میگم
هربار میرفتم پیشش لحظه آخر با اضطراب نگاش میکردم نکنه بار آخری باشه ک میبینمش ...
سالها این ماجرا تکرار شد ...
تنها باری ک این فکررو نکردم بار آخر بود
باباحاجیمو از دست دادم ...
همیشه فکرمیکردم بعدمامانم شاید چیزی دلمو اونجور نلرزونه ...
اما وای از غم تو بابا ..
حدود ده روزی ک تو بیمارستان بودی آب شدم ...شب گریه روز گریه ...
و زمانی ک خبر پرکشیدنتو بهمون داد اونجا بودم ولی چرا نتونستم بیام خودم بدرقه ات کنم نمیدونم ...
عزیزم...
قبر مامانم بعد از ۸سال باز شد میخاستن تورو روش دفن کنن بابا...
انگار انرژی مامانم میومد ...اصلا انگار مامانم تازه مرده بود ...
روز و ایام سختی بود و در حال سپری شدنه ...
باباحاجی عزیزم ...خیلی دوستت دارم
هیچوقت مهر و محبتتو فراموش نمیکنم ...
دیدار به قیامت
هروقت از دلتنگی عبور میکنم میام اینجا
روزی برنامه ها داشتم برای آیندم اما چیشد الان کجام رسیدم ب معلمی
تو حال خودم نشستم و ورزش بچه هارو تماشا میکنم ...
خودم میدونم منظورم چیه دقیقا
خیلی جاها اشتباه کردم .......
میدونی مامان ...
بارها ب خودم میگم کاش من جای تو مرده بودم ...تو بدرد بخور بودی ولی من بود و نبودم فرقی نداشت ...
اه از تو مامان ...چقدر دلم برات تنگ شده
خیلی جاها کم آوردم ولی مادر نبود ...
ذوق داشتم میخاستم تعریف کنم ولی مادر نبود ...
گریه کردم ...مادر نبود ...
ندیدمت و نمیدونم دستای کوچولوت الان چقدی هستن روز ب روز داری توی وجودم رشد میکنی و بزرگ و بزرگتر میشی این سختی هارو برای دیدنت هزاربار تحمل میکنم ...انشالله به سلامت برسی مسافر کوچولو ...اینو بدون آبجی مهنا و من و بابایی برای دیدنت لحظه شماری میکنیم ...
غمگین نبود ؛ اما حوصله زندگی را نیز نداشت!
خوابی میخواست عمیق ، طولانی وبدون بیداری…
زندگی خیلی خر تر از اونی بود که فکر میکردم ...اه
آدمها از یک جایی به بعد دست میکشن و میرن ...باید رفت ..
مادر امروز که داشتم بهت فکر می کردم بی اختیار یه قطره اشک از گوشه ی چشمم افتاد !! فهمیدم که باز دلتنگت شدم، محتاج حضورت شدم ... امروز که دلتنگت بودم راه میرفتم و گریه می کردم، داخل ماشین گریه می کردم کنج خونه گریه می کردم، هرجایی که میدیدم کسی نیست گریه می کردم !! گریه امانم را بریده بود ... امروز که دست از گریه برداشتم دیدم که جای خالیت اینجا چقدر خالیه چقدر نبودنت داخل چشم میزنه، چقدر از تکه پازل های زندگیم کمه !! پس شروع کردم به دنبال تکه های پازل گشتن ... امروز که به دنبال تو می گشتم حسرت مرا رها نمی کرد فکر های عجیب غریب مرا رها نمی کرد چشم هایم دنبال بهونه می گشتن !! باید دوباره به تو فکر می کردم ... امروز که به تو فکر کردم بی اختیار یه قطره اشک از گوشه ی چشمم افتاد :)
همیشه هر اتفاقی رو نشستم اینجا نوشتم و حتی زمانی ک مطمعنم اینجا متروکس و هیچکدومتون نیستید
این روزا دارم حس جدیدی رو تجربه میکنم ک البته هنوز انقدرا احساسی ندارم یعنی در حقیقت حسش نمیکنم
من این روزها دارم مادر میشم و مدرسه رفتن برام ی ذره مشکله ولی ی مادر پر مشغله ی معلم ...دانش آموزام پسرن و بشدت اذیت میکنن و تمام انرژیمو میگیرن ولی مهم اینه ک عاشق کارمم و رهاش نمیکنم ...
نمیدونم شاید ما رو خیلی در دری بارمون آوردن
جمعه ها هزار برابره دلتنگیش ...هزار برابرهه سنگینیش
هزار تا حرف رو هی میگم بیام اینجا بنویسم ولی وقتی وارد میزکار میشم ب همین یکی دو جمله اکتفا میکنم ...شاید همش خلاصه میشه تو همینا اگه کسی بفهمه
شد یکسال دقیق...
یکسال پر از غم و اندوه و هزاران حسرت و آرزو ب دل...
لعنت به غروب 10 خرداد ک تورو ازمون گرفت ...
اصلا لعنت به این دنیا ...
پارسال مثل امروز 12خرداد رفتیم تورو پزشکی قانونی تحویل من داد ...چ لحظات سختی رو تو اونجا تحمل کردم ...دیشب تا صبح پلک رو هم نذاشتم...یعنی میشه یکساااااال ک ندیدیمت مامان ...؟چ الکی ...
پارسال مثل فردا خاکسپاریت بود ...
ای لعنت به این پارسال ...
فردا میشه یکسال ک مادر جوانم ...مادر 43 سالمو سپردیم دست خاک ...
اندوه بزرگیه ...خیلی بزرگ
انقدی ک از نوشتنشم قلبمون ب درد میاد و عاجزیم ...
هنوز غمت برای من و بابام و آبجیم ذره ای سبک نشده مامان ...
هنوز تو بهتیم تو غمیم ...
لعنت ب باعث و بانیش ...هزاران بار لعنت ...هیچوقت نخواهیم بخشیدش
قرارمون این نبود ک بری ...ک بری و من و بابام و راضیه رو بین این همه مشکلات بعد از خودت تنها بزاری
قرار نبود وسط خوشبختی زندگیمون بری مامان ...
کاش بودی تا الان ک دلم پره زنگ بزنم بهت از عالم و آدم شکایت کنم تا توهم هی گوش کنی و هیچی نگی بعدم بگی اشکال نداره مامان درست میشه
کاش بودی وسط این زندگی لعنتی ....ای لعنت ب این زندگی بعد از تو
روزی هزار بار ب خدا میگم بیا مامانم بردی حالا چی گیرت اومد ،بجز اینکه من و بابام و راضیه سرگردون شدیم ...بجز اینکه بی کس شدیم چی گیرت اومد ...مامانم ک داشت زندگیشو میکرد اون ماشین لعنتی از کجا اومد و زد بهش ...
مامان ای کاش من بجات مرده بود ...تو ب درد بخور بودی ...بابامو ببین چقد پیر و شکسته شده ...راضیه رو ببین چقد پژمرده و تنها شده ...من و ببین نمیدونم زندگی خودم داره چی میشه ...تو باید باشی اولین سالگرد ازدواجمونو جشن بگیری مامان ...
انصاف نبود رفتنت ...انصاف نبود این همه سرگردونی بشه سهم ما ...انصاف نبود تن جوون تو بره زیر هزاااار من گِل مامان
تو هزار امید و آرزو داشتی مامان ...الهی قربونت برم ...چقد دلم برات تنگ شده ...تو هم دلت برای ما تنگ میشه مامان؟
تو هم میشینی و نگاه ب غروب خورشید کنی و ب این فکر کنی ک حالا دیگه اندازه ی دنیا با دوتا دخترت فاصله داری؟
میشینی ب این فکر کنی ک ما چی میخوریم چی میپوشیم اصلا کجایبم چیکار میکنیم ...
ب بابام فکر میکنی ک قندش نره بالا تنظیم باشه ...غذای چرب نخوره ...
مامان لباس با شکوهی ک برای عروسیم خریدی و همون ی بار تنت کردی هنوز تو کمدت آویزونه نمیخای بیای بپوشیش ...هنوز بوی تو رو میده مامان ...
بعد میان میبینن هرکسی رفته ی جایی دنبال زندگی واقعیش شاید ...بعضیا هم تشکیل زندگی دادن و دارن زندگی مشترک رو تجربه میکنن مثل من ...امیدوارم هرکسی هرجایی رفته دلش خوش باشه و لبش خندون و مهم تر از همه خوشبخت
حس کسی که بد از چن سال میاد وطنش مثلا ...احساس میکنم حتی گم شدم اینجا :|
هیچ کجا برام اینجا و بلاگفا و شما نمیشه ... نه اینستا نه هیچ جای دیگه...
دوستتون دارم ..خیلی
از بچه ها هرکسی هست خداوکیلی بیاد کامنت بزاره
++یاعلی
۱۰شب نوکری واسه اربابمون حسین کردیم
۱۰شب از خستگی ِ کار نفهمیدیم چطور خوابیدیم
این شبای محرم بود و اگه غذایی اضاف میومد پخش میکردیم و اگه کم میومد ب خوردنِ ته دیگ اکتفا میکردیم
تمام این ۱۰شبو بدو بدو کردیم واسه آقامون
عصبانی شدیم،خندیدم؛گریه کردیم اما امسالم بازم گذشت،بازم مشغول باز کردن ِ تکیه هستن
همه دور هم و با عشق نوکری کردیم ک امیدوارم آقامون این نوکری رو قبول کنه
حتی وقتایی که ساعت ۱۲ شب غذا پخش میکردیم و همسایه ها رو بیدار میکردیم و شاید کلی فحشم میخوردیم!
نمیدونم
فقط اینکه،دلم واسه اون ۱۰شب تنگ شده
یجورایی دل هممون اینجا گرفته
فقط میدونم اگه آقام نوکری این شبارو واسه عزاداراش ازم بگیره دیگه هیچچچچچچی ازم نمی مونه
++یاعلی