+دبيرستانى بودم. هنوز اتاقمو عوض نكرده بودم. زمستونا اتاقم تاريك و سرد بود. هر روز از مدرسه خسته برميگشتمو به زور يه ناهار مى خوردمو با حس رهايى مى خزيدم زير دوتا پتو و تا سه چهار ساعت ميخوابيدم :)) شيرين ترين خواباى عمرم بود.بعدشم بيدار ميشدم و تازه شروع ميكردم به مسيج دادن به دوس پسرم :)) يا ول چرخيدن تو وبلاگا:)) اين روزا اگه عصر خوابم ببره نيم ساعت بعدش با استرس كه وقتم داره تلف ميشه از خواب ميپرم!
++هميشه بعد از كنكورا حداقل تا يه روز حس خوشبخت بودن و رهايى سرمستم ميكرد! امسال مدت طولانى درگير خوندن برا ارشد بودم.چه روزاى سختى! فك ميكردم كنكور تموم شه خوشبخت ترين خواهم بود. از جلسه كنكور اومدم بيرون و فقط ذهنم پر از فكر به آينده بود.هى ميگفتم الان تو شوكم دو ساعت ديگه اون حال خوبه مياد سراغم! يكم گذشت و گفتم امروز تو شوكم از فردا حس رهاييه مياد سراغم! هى خودمو گول زدم اما دو هفته گذشته و حسه نيومد كه نيومد! فقط تو ذهنم فكر به آيندس و راه هاى پيش روم !
+++راستى راستى زندگى از كى انقد جدى شد كه ديگه عصر خوابيدنا كيف نداد بهم؟ از كى انقد جدى شد كه ديگه حس خوشالى از رها شدن بهم دست نمى ده ؟
++++من آدم غمگينى نيستم فقط ديگه ١٧ سالم نيست.٢٤ سالمه و فهميدم زندگى هزارتا راه پيش پام نميزاره! اون موقع ها آينده دور و دراز و پر از اتفاقاى عجيب غريب و سينمايى بود. حالا آينده نزديك و جديه و انتخابا محدود.زندگى ام به اون مهربونى نيست!