روزای ساده ی سابق :)

دو سال پیش همین روزا بود ...واسه ارشد میخوندم... "ف"  باردار بود ... یه وقتایی هوا که خوب بود میرفتیم تو حیاط پشتی خونه باباش اینا میشستیم... ترکیب هوای سرد و آفتاب گرم و سکوت و چایی چقدر می چسبید. یه روزایی درسمو تند تند میخوندمو ماشینو بر میداشتیم با خواهراش میرفتیم کوهای نزدیک خونمون... اونجا هواش سردتر بود اما آسمون آبی انقدر تمیز و آروم بود که لم میدادم تو افتاب و چایی میخوردم و کیف میکردم. 

نمی دونم چرا یاد اون روزا افتادم. شاید چون الان از اونجا دورم و هوا همون شکلیه. سرد و آفتابی :) 

 

روزگار ترانه و اندوه...

رسیدم به دوراهی...انتخاب کردم ...

اما حالا چرا نمی تونم چشم از راهی که نرفتم بردارم ؟

دیگه نمیتونم اون راه رو برم. این راه منطقی تر بود. من آدم تصمیمای منطقی بودم. چرا وقتی همچین راه مهمی رو واردش شدم چشم ازون راه نمیتونم بردارم؟ چرا هر دو قدمی که بر میدارم بر میگردم و به اون راه نگاه میکنم و به آدمایی که دارن اون راه رو قدم میزنن حسودیم میشه؟

ترس از تغییره؟ نمیدونم. خوبیای این راه رو نمیبینم؟ میبینم. بدیای اون راه رو نمیبینم؟ میبینم. پس من چمه؟

پا گذاشتم توی یه جاده آسون و منطقی و شفاف...

چرا چشمم به اون جاده سخت و مه آلوده؟ 

 

یه تریلی محال دارم!

دلم واسه روزایی که حالم خوب بود تنگ شده. واسه غروبای بهاری ترم دو جلو بازارچه دانشگاه شیراز... اون غروبا هوا  واقعا بوی بهشت می داد یا من حالم خیلی خوب بود؟ دلم تنگ شده واسه شیرازگردیا و کافه گردیا و خنده های بی دلیل ترم 3 و 4 با "س" ...یا اون تابستون قبل از سال آخر دانشگاه که  کتابای آن شرلی رو خریده بودم و بدون اضطراب صبح تا شب و شب تا صبح میخوندمشون... دلم تنگ شده واسه وقتایی که زندگی یه جشن بی پایان بود برام...

حالا زندگی شده یه جنگ و من یه جنگجوی گیج و مضطربم که تیک تاک زمانی که داره میگذره گوشمو کر کرده وهیچ جایی رو ندارم که بهش پناه ببرم...

 

+ باز اون حس و حالا رو تجربه میکنم؟ اون سرخوشیا؟ اون خنده ها؟ اون بهارا ؟

ای  "صبا"  نکهتی از خاک ره یار بیار

برای صبی.

 

اولین بار که اومدم وبلاگت فقط میدونستم یه خانم معلمی که چشماتو تازه عمل کردی. همینقد غریبه!:) اما کم کم انقد برام عزیز شدی که میتونستم ساعتها باهات حرف بزنمو حرفاتو بفهمم. اون روزا همش میگفتم یعنی میشه یه وقت بشه تو یه شهر زندگی کنیم و چند وقت یه بار بتونم ببینمت و کلی از هر دری حرف بزنیم؟ که ساعتها حرفای فلسفی بزنیم و خزعبل بگیم و بخندیم و ...صبا هفت سال ازون روزای اول گذشته. میدونم زندگیمون به آسونی اون روزا نیست و ماها هم دیگه اونقد دل خوش نیستیم.  

اما من بلخره دارم میام تهران. ارشد قبول شدم!

صبا چند وقته کجا گذاشتی رفتی؟ تلگرامتو که بستی رفتی. اس ام اس دادم نرسید بهت. امشب اومدم از زمی حالتو بپرسم دیدم حتی اونم خبری نداره ازت. آخه دم اومدن من باید از همه جا می بریدی؟ کی تموم میکنی این مسخره بازیو صبی؟ :( 

 

+ اینا رو مینویسم اما برام محال ترینه تصورش که بیای و اینجا رو بخونی! منم مثه زمی میگم : هر کجا هست خدایا به سلامت دارش. اما اون ته مه های دلم همیشه  منتظر خبری ازت میمونم.

 

 

 

 

فكرشم نكن :))

كتاباى "ص" رو برديم خونه ش و چيديم تو كتابخونه ش. سر راه هم رفتيم به يكى دوتا دوستاى دبيرستان و راهنماييمون كارت عروسيشو داد. 

داشتيم برميگشتيم . 

يهو خواننده خوند "فكرشم نكن، دوباره مثل اون روزا يه عالم حرفاى دوتايى باشه بين ما دوتا" ... پرت شدم به زمانى كه واسه اولين بار شنيدم اين آهنگو. مرداد ماه ٩٢ بود.

با ص و باباش داشتيم ميرفتيم يه شهرى دو ساعت اونور تر تا واسه انتخاب رشته كنكور بريم پيش مشاور. تا آهنگو شنيدم تو گوشيم نوشتم متنشو تا بعد ازينكه رسيدم خونه دانلودش كنم.

چقد تو يه دنياى ديگه بوديم! :))) 

شيش سال تو يه چشم به هم زدن گذشت. حالا اون داره ازدواج ميكنه. بزرگ شديم.

عوض شديم.يه روزى هم مياد اون بچه داره و هى اين دوستى كمرنگ تر ميشه. گذر زمان همينقد مسخرس. مسخره اما نجات بخش(نجات بخش كلمه درستيه؟:دى) 

 

پى نوشت: چرا من وارد بلاگفا ميشم انقد نوستالژيك ميشم و تو گذشته غرق ميشم؟ اونم فقط سال چارم دبيرستان و كنكورو اينا؟ دست خودم نيست:))) 

 

 

+دبيرستانى بودم. هنوز اتاقمو عوض نكرده بودم. زمستونا اتاقم تاريك و سرد بود. هر روز از مدرسه خسته برميگشتمو به زور يه ناهار  مى خوردمو با حس رهايى مى خزيدم زير دوتا پتو و تا سه چهار ساعت ميخوابيدم :)) شيرين ترين خواباى عمرم بود.بعدشم بيدار ميشدم و تازه شروع ميكردم به مسيج دادن به دوس پسرم :)) يا ول چرخيدن تو وبلاگا:)) اين روزا اگه عصر خوابم ببره نيم ساعت بعدش با استرس كه وقتم داره تلف ميشه از خواب ميپرم! 

++هميشه بعد از كنكورا حداقل تا يه روز حس خوشبخت بودن و رهايى سرمستم ميكرد! امسال مدت طولانى درگير خوندن برا ارشد بودم.چه روزاى سختى! فك ميكردم كنكور تموم شه خوشبخت ترين خواهم بود. از جلسه كنكور اومدم بيرون و فقط ذهنم پر از فكر به آينده بود.هى ميگفتم الان تو شوكم دو ساعت ديگه اون حال خوبه مياد سراغم! يكم گذشت و گفتم امروز تو شوكم از فردا حس رهاييه مياد سراغم! هى خودمو گول زدم اما دو هفته گذشته و حسه نيومد كه نيومد! فقط تو ذهنم فكر به آيندس و راه هاى پيش روم ! 

+++راستى راستى زندگى از كى انقد جدى شد كه ديگه عصر خوابيدنا كيف نداد بهم؟ از كى انقد جدى شد كه ديگه حس خوشالى از رها شدن بهم دست نمى ده ؟ 

 

++++من آدم غمگينى نيستم فقط ديگه ١٧ سالم نيست.٢٤ سالمه و فهميدم زندگى هزارتا راه پيش پام نميزاره! اون موقع ها آينده دور و دراز و پر از اتفاقاى عجيب غريب و سينمايى بود. حالا آينده نزديك و جديه و انتخابا محدود.زندگى ام به اون مهربونى نيست!

يك ميليارد سال پيش بود؟؟ :))

اصولا آدم نوستالژي بازي نيستم. دوست ندارمم باشم.اما گاهي يه سري چيزا كه منو يهو پرت كنه تو گذشته رو دوست دارم.مثل آهنگ "هزار ساله كه رفتي ...از ابي"... يا بلاگفا. وقتي ميام بلاگفا انگار همزمان دارم تو دوتا زمان زندگي ميكنم. برميگردم به سال ٩١،٩٢... روزاي سرخوش چهارم دبيرستان. يادمه تا از مدرسه ميومدم بدو بدو قبل از اينكه لباسمو دربيارم لبتابو روشن ميكردم تا ببينم كي كامنت گذاشته برام.كي كامنتمو جواب داده. كي پست جديد گذاشته:)) حتي خز بازيامون دوست داشتم كه يكي نوه اون يكي بود يكي به يكي ميگفت مامان يكي خواهر ميشد يكي پسر خاله و... :)))))))


به وبلاگ بچه ها سر ميزنم گاهي. بعضيا رو كه اصن يادم نيست كي بودن:)) اما يه سريا محاله فراموش بشن. صبي، الينا، دريا،معين، زمي ، سپيده، محسن،ننه گلاب و.... اكثر بچه ها آخرين پستاشون مال سال ٩٢ هستش. اصن انگار اينجا زمان ايستاده. حس و حالاي همون وقتا هنوز اينجا هست.
بعد از اون سال ٩٢ ، رفتم دانشگاه، دانشگاهمو عوض كردم، عاشق شدم، دو دوره افسردگي گذروندم، شبكه هاي اجتماعي مثل واتساپو اينستا و تلگرام اومد، عقايدم عوض شد ،خودم چقدر عوض شدم، ليسانس گرفتم ، الان دارم واسه فوق ميخونم و.... خلاصه بگم؟ هزار سال بزرگ تر شدم اما وقتي برميگردم اينجا ميشم همون دختر پشت كنكوري سال ٩٢ كه نصفه شب لبتابو ميبرد زير پتو كه مامان باباش نفهمن بيداره و بتونه كامنت بازي كنه :))))

 

 

 

 

هیچ چیز مرا از هجوم خالیِ اطراف نمی رهاند.

نشستم توی تنهایی هایم "دلباختگی" کریستین بوبن را میخوانم و پا به پای محسن نامجو و دیوانگی هایش،روزم را میگذرانم.

آرام شده ام. نمیدانم اسمش افسردگیست یا تغییر یا هر کوفتِ شیرینِ دیگری،اما میدانم فرسنگ ها از همه چیز و همه کس دور شده ام و این دور شدن را پذیرفته ام. امیدوار نیستم و این ناامیدی را پذیرفته ام.خدا ساکت است و این سکوتش را پذیرفته ام.سردرگمم اما این سردرگمی و معلق بودن را پذیرفته ام. م توی بدترین شرایطش هست و این بدترین شرایطش را پذیرفته ام. هزارسال از نرگس سرخوش دور شده ام و این نرگس جدید را پذیرفته ام.شرایط پیچیده است و من عاجز... و این پیچیده بودنش و این عاجز بودنم را پذیرفته ام.همه مشکل دارند و من نسبت به خیلی ها بهترم،این بهتر بودن و این چرت و پرت ها را پذیرفته ام.

میخواستم پا به پای م کنار دریا بروم و دور از مردم زندگی کنم. و این دور بودن از " م "  و دریا و نزدیک بودن جسمی به مردم را پذیرفته ام. میخواستم فرار کنم از این جا و این پاهای عاجز از فرار را پدیرفته ام. میخواستم و نداشتنشان را پذیرفته ام. نمیخواستم و داشتنشان را پذیرفته ام.

پذیرفته ام.... پذیرفته ام.... پذیرفته ام....

بس درِ بسته به مفتاحِ دعا بگشایند...؟؟؟؟؟؟!!

 
عجز.
شاید نزدیک ترین کلمه به حالتی که دارم باشد.
 
توی این روزهاست که  خدایی که قبول کرده ام وجود دارد باید بیاید و کاری کند.
بخدا دیگر وقتش رسیده کاری کند.
 

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

اتوبوس از توی یک روستا گذشت.داشتم به کوچه ها و خانه ها و آدم هایی که توی روستا بودند نگاه میکردم.از این بالا یک ذره کوچک تر شده بود همه چیز.

فکر کردم خدا حق دارد.از آن بالای آسمان هفتم و از آن بالا بالاها  ،من یک ذره ی ناچیزی توی کهکشان هستم که شاید غصه ها و مشکلاتم هم برایش ناچیز و خنده دار بیاید.

آخر او دور و بزرگ است.

آخر من دور و کوچکم.