پرستو خسته بود.خسته بود از
شبهای تاریک.از چهره های خشن و سیاه
از کالبدهای بی روح و از نفس های خسته
پرستو تنها بود.تنها تر از همیشه
صدایش را کسی نمی شنید با اینکه فریاد می زد
پرستو آرزوی مرگ می کرد
او می خواست بال بگشاید و پرواز کند سمت آسمان
ولی بالهای پرستو را بسته بودند.دیگر نمی توانست پرواز کند
ازاو می خواستند جغد شود ولی او دوست داشت پرستو باقی بماند
پرستو عاشق بود.عاشق گل یاس
ولی شب سیاه گلش را پرپر کرد
پرستو دلش برای گل پرپرش تنگ شده بود
پرستو دلش دریا بود
خودش نور
پرستو خسته بود.خسته تر از همیشه
پرستو احساس دلتنگی می کرد
و شاید سخت ترین لحظات عمر خود را تجربه
او غربتی داشت به عمق دریا
حرفش را کسی نمی فهمید
پرستو از دریا حرف می زد
ولی آنها به قطره فکر می کردند
پرستو می خواست شب را سفید کند
ولی شب خیلی تاریک بود
نمی دانم.نمی دانم
چگونه می توان نوری را شکافت
دریایی را حبس کرد
قلب خسته ای را رنجاند؟؟چگونه؟؟!!
بالاخره شب کار خودش را کرد
پرستوی خسته آزاد شد و کوچ کرد.آنهم برای همیشه
و شب تاریک شد.تاریک تاریک
پرستو به آرزویش رسید.به گل پرپرش رسید
پرستو می دانست که صبح نزدیک هست
پرستو سپیدی را به همه ارمغان آورد.