«...مخاطب خاص...» (28)

خیالت چقدر رنگین است 

زمانی که قاصدک روی شانه های باد به سمتم می آید 

و من در آن لحظه مانند تمام کودکی ام 

قاصدک را پرپر به دست آغوش باد می دهم 

و چشم به آرزوی می دورزم که شاید بار دگر اتفاق می افتد 

و تمام آرزوی من این است که 

باز هم چشمان عسلیت را ببینم ...


«...مخاطب خاص...» (28)


فرقـے نمـے کند !!
بگویم و بدانـے ...!
یا ...
نگویم و بدانـے..!
فاصله دورت نمی کند ...!!!
در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!
جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:
دلــــــــــــــم.....!!!

سپاس


گروه اینترنتی روزنه

اين بار ...

اینــــ  بـــــار  ڪــــہ  آمــــدے

دستــانتــ  را  روے  قلبمـــ  بـــگـذار

تـــــا  بفهمــے  اینــــ  دلــــ 

بــــا  دیــــد نــــ  تــــــــو

نــمــے  تــپـــد

مــے  لـــــــرزد 

قاصدك

قاصدک !
 هان ، چه خبر آوردی ؟
 از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ،
 اما ،‌اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی
 انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
 برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
 در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصدك تجربه های همه تلخ با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
قاصدک  هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
 راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
 برهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند.


" مهدي اخوان ثالث "

خدايا ...

خدایا...

بابت همه چی،ازت ممنونم...

واسه شبایی که داشتم میمردم ولی یه چیز ته قلب داد میزد که من هستم،ناراحت نباش...

واسه هزارتا چیز نخواسته که بهم دادی...

سلامتی،خانواده،دوستام...

واسه چیزایی که حتی فکر نمی کردم یه روز داشته باشم،ولی تو بهم دادی...

منو ببخش به خاطر همه گناهام...

به خاطر همه نمازای نخونده شده...

همه گناه های نخواسته ولی انجام شده...

بهت ایمان دارم...

حتی اگه کل دنیا بگن کسی به اسم خداوجود نداره...

به حرفشون گوش نمیدم...

چون یه حسی از ته قلب،حسی که نمیتونم بیانش کنم...

میگه تو هستی،میگه وجود داری...

دوست دارم...تا ابد..

تولدت مبارك...


دوباره روز تولدت رسید

روزی که غصه سراغم نمیاد

روزی که دستای تنهایی من

بیشتر از همیشه دستاتو میخواد


تولدت مبارک

زيباست ...


 پرستو خسته بود.خسته بود از

 شبهای تاریک.از چهره های خشن و سیاه

 از کالبدهای بی روح و از نفس های خسته

 پرستو تنها بود.تنها تر از همیشه

 صدایش را کسی نمی شنید با اینکه فریاد می زد

 پرستو آرزوی مرگ می کرد

 او می خواست بال بگشاید و پرواز کند سمت آسمان

 ولی بالهای پرستو را بسته بودند.دیگر نمی توانست پرواز کند

ازاو می خواستند جغد شود ولی او دوست داشت پرستو باقی بماند

پرستو عاشق بود.عاشق گل یاس

 ولی شب سیاه گلش را پرپر کرد

پرستو دلش برای گل پرپرش تنگ شده بود

 پرستو دلش دریا بود

 خودش نور

پرستو خسته بود.خسته تر از همیشه

پرستو احساس دلتنگی می کرد

 و شاید سخت ترین لحظات عمر خود را تجربه

 او غربتی داشت به عمق دریا

 حرفش را کسی نمی فهمید

پرستو از دریا حرف می زد

 ولی آنها به قطره فکر می کردند

پرستو می خواست شب را سفید کند

 ولی شب خیلی تاریک بود

 

 نمی دانم.نمی دانم

چگونه می توان نوری را شکافت

 دریایی را حبس کرد

 قلب خسته ای را رنجاند؟؟چگونه؟؟!!

بالاخره شب کار خودش را کرد

پرستوی خسته آزاد شد و کوچ کرد.آنهم برای همیشه

و شب تاریک شد.تاریک تاریک

پرستو به آرزویش رسید.به گل پرپرش رسید

پرستو می دانست که صبح نزدیک هست

پرستو سپیدی را به همه ارمغان آورد.

بعضي وقت ها...

 بـــعضـــی وقـــتـــا دوســـتـــ دارمـــ کـــنارمـــ بـــاشیـــ

مـــحکـــم بـــغـــلـــمـــ کـــنیـــ

بـــزاریـــ آرومـــ گـــریـــهـــ کـــنمـــ

راحـــتـــ بـــشـــم

بـــعد آهـــســـتهـــ تـــو گـــوشـــمـــ بـــگیـــ:
دیـــوونـــهـــ منـــکهـــ بـــاهـــاتـــمـــ....!

گفت وگوي بين ماه و نابينا


نابينا چشمانش را به سوي آسمان گرفت:«دوستت دارم،ماه»

ماه گفت:«توكه منو نميبيني،چطور دوستم داري؟»

نابينا گفت:«اگرميديدمت عاشق زيباييت ميشدم،اماالان كه نميبينمت عاشق خودت هستم.»