صحبتی بادوستان
27سلام دوستان امیدوارم از وبلاگ خوشتون بیاد هر سوالی درباره دانشگاه پیام نور یا رشته های ان داشتید مطلب بزارید جواب میدم نوشته های پیشین دربخش ارشیودرسمت چپ وب قابل دیدن است نظریادتون نره مرسی از همه
27سلام دوستان امیدوارم از وبلاگ خوشتون بیاد هر سوالی درباره دانشگاه پیام نور یا رشته های ان داشتید مطلب بزارید جواب میدم نوشته های پیشین دربخش ارشیودرسمت چپ وب قابل دیدن است نظریادتون نره مرسی از همه
لعنتی سلام مرا به غرورت برسان و به او بگو بهای قامت بلندش تنهاییست…!!
قدش به “عشق” نمی رسید؛ “غرور”م را بهانه کردتا به عشقش برسد !
گفت:
بی من چه میکشی؟
گفتم:
نفس…!
محکم تر از آنم که برای تنها نبودنم؛
آنچه را که اسمش را غرور گذاشته ام
برایت به زمین بکوبم …
احساس من قیمتی داشت؛
که تو برای پرداخت آن فقیر بودی …
تو را من “تو” کردم
وگرنه “او” هم زیادت است
پس اینقدر برایم ،شما,شما نکن…
عشق هایت را مثل
کانال تلویزیون عوض می کنی
و افتخار می کنی،
که عشق برایت این چنین است !
و من می خندم …
به برنامه هایی که هیچکدام ،
ارزش دیدن ندارند . . .
سلامِ مرا به وجدانت برسان و اگر بیدار بود بپرس
چگونه شب ها را آسوده می خوابد . . . ؟
.
تنها بودن قدرت می خواهد ،
و این قدرت را کسی به من داد ،
که روزی می گفت تنهایت نمی گذارم …
یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام
برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم …
آنقدر تمـــــــــیز میخندم
که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی …
و من در جیب هـــایــــم
دست های خالـــی ام را فریب دهـــم
که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده انــد …
کاش می فهمیدی که تــــــــــو از دید من زیبا بودی ؛
دیگران حتی نگاهت هم نمی کردند ،
و تـــــــــو چه اشتباهی مغرور شدی …
و آخر هم به واقعیت می پیوست…
یکی بــــود…یکی نــــــبود…!!!
نه روزنـــامه
نه چمـــدان…
عـــاشقت شدم…
از کجا می فهمیدم مســـافری ...
باهم باشیم
نه یک سال بلکه یک عمر ...
بگذارآوازه ی باهم بودنمان چنان در شهربپیچد ...
که روسیاه شوند آنهایی که برسر جداییمان شرط بسته بودند
من عاشقانه هایم را روی همین دیوار مجازی می نویسم !
از لج تو … از لج خودم …
که حاضر نبودیم یک بار این ها را واقعی به هم بگوییم !
وقتـــی می بینی ....
دیگــه به هیچ کـدوم از رفتارا ت اعتــراض نمی کنم ...
فکــر نکن آدم ایــده آلی شــدی ... نــه ..
این زنگ خطــره ...
دارم نسبت به " تــو " بی تفاوت می شــم ! ! !

عزیز ِ دلم
هنوز وقتـے آسمان ِ دلمـــ ابریست
لمس ِسبك ِ دستان ِ مهربانت را روے ِ مو هایمــ حس مـےكنمـــ
...
تو هنوز با تمام ِ نبودنت
تنها پناهگاه ِ من از این آدمهایـے ...
مهم نیست فردا چی میشه......
مهم اینه که امروز دوستت دارم.......
مهم نیست فردا کجایی........
مهم اینه که هر جا باشی دوستت دارم........
مهم نیست تا ابد با هم باشیم .......
مهم اینه که تا ابد دوستت دارم........
مهم نیست قسمت چیه.....
مهم اینه که قسمت شد دوستت داشته باشم........
این پست مطلب توسط حسینو گذاشته شده هنوز زنده هستم پرانرژی درخدمت شما ( من که میرم چرا هلم میدی ؟ هه هه هه)![]()
دم از بازی از حکم میزنی!؟دم از حکم دل میزنی!؟پس به زبان قمار برایت میگوییم!قمار زندگی را به کسی باختم که تک دل را با خشت برید!باخت زیبایی بود!یاد گرفتم به دل دل نبندم.یاد گرفتم از روی دل حکم نکنم..دل را باید برید.جایش سنگ ریخت..که با خشت تک بری نکند...
خدایا یادت هست؟دستشو گرفتم آوردم پیشت گفتم:من فقط اینو میخوام.گفتی:این نه!! بهتر از اینو واست گذاشتم کنار.پامو کوبیدم زمینو گفتم:من اینو میخام!اروم توی گوشم گفتی:اخه اون از من قول یکی دیگه روگرفته!!!


کاش تا وقتی اغوشمان باهم هست قدر یکدیگر را بدانیم نه وقتی که ازهم جداشدیم افسوس لحظه های با هم بودن را بخوریم
آدمی که میخواهد برود
میرود...
داد نمیزند که من دارم میروم...
آدمی که رفتنش را داد میزند...
نمیخواهد برود...
داد میزند که نگذارند برود...
ﮔــــﺎﻫــﯽ ...
ﻓﻘـــﻂ ﺍﺯ ﮐـــﻞ ﺩﻧﯿــــــﺎ ...
ﺩﻟﺖ ﯾﮑـــﯽ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﺧــــﻮﺍﻫــﺪ ...
ﻭ ﻣـﯽ ﺩﺍﻧـــﯽ ...
ﺗـﺎ ﺍﺑــﺪ ﻫـﻢ ﮐــﻪ ...
ﺧــﺪﺍ ﺧــﺪﺍ ﮐﻨــﯽ ...
ﺑــــﻪ ﺩﺳﺘـــﺶ ﻧﻤــﯽ ﺁﻭﺭﯼ ...
ﻣـﯽ ﺩﺍﻧــﯽ ﮐــﻪ ...
ﺑـــﺎﯾـــﺪ ﺑﮕــﺬﺍﺭﯼ ﻭ ﺑﮕــﺬﺭﯼ !!...
ﻭ ﭼﻪ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ...
ﺍﯾﻦ ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ... !!
روی دلـــــم نوشتم :
لطفــــــــاً دست نزنیــد !!!
فروختـه شـد...
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری..
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی...
چون زمانی که از دستش بدی...
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی...
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید..

به سلامتی دختری که
دیوونه بـآزیـآش
خنده هـآش
شوخی هـآش و لوس بـآزیـآش
فَقَـــــــــــط و فَقَط واسه عشقشه
عـــشـــق يـــعنــــــي ايـــنکـــه وقــــــتـــي ميـــخـــواي بخـــوابي
يـــه اس ام اس ازش ميــــــاد حتـــي قبـــل ايـــن کـــه بـــدونـــي چـــي نوشـــته
لبـــخنـــد مـــياد روي لبــــــت…
هميـــن که يـــه لحـــظـــه بهـــت فکـــر
ميکــــــرده واســـت انــــــدازه يه دنــــــيا مـــيارزه…....
چطور بگم که دلتنگ توام تویی که مونس شب های دل بی قراری ام بودی
چطور بگم که باغ دلم به غم نشسته واز دوری تو دلتنگ شده؟
چطور بگم که وجود تو... گرمای صدای دلنشین توبه من آشفته
زندگی می بخشه؟
چطور بگم که این دل بی طاقت بهانه تو را می گیرد؟
چطور بگم که دستانم گرمی دستانت را می خواهد؟
ای تنهاترین ستاره زندگی من
پشت پنجره دل تنگم به انتظار لحظه با تو بودن می مانم
تا با آمدنت دل بی قرارم را آرام کنی
با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا
بـه هـر زبـانی که بـدانی یـا نـدانی !
خـالی از هـرتشبیه و استعـاره و ایهـام …
تنهـا یکــ جملـه برایـت خـواهـم نوشت :
دوستت دارمــ خاص ترین مخـاطب خـاص دنیـا
آب و هوای دلم آنقدر بارانیست
که رخت های دلتنگی ام را
مجالی برای خشک شدن نیست
اینگونه است که دلم برایت همیشه تنگ است . .
هوا را هر چقدر نفس بکشی باز هم برای کشیدنش بال بال میزنی
مثل تو
هر چقدر که باشی ، باز هم باید باشی
می فهمی چه میگویم ؟
بودنت مهم است

رسم زندگی این است روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی ؟ این رسم زندگیست پس تنها آوازبخوان
آمد به سر قرار تنهایی من
به کوپهای از قطار تنهایی من
آمد چمدان بهدست آرام نشست
تنهایی تو کنار تنهایی من
***
بیهوده نه از زیاد و کم حرف زدیم
نه لحظهای از شادی و غم حرف زدیم
تا صبح من و خدا نشستیم و فقط
درباره تنهایی هم حرف زدیم





این روزها دچار سر گیجهام
تلخ تر از تلخ…
زود می رنجم ، انگار گمشدهام! حتی گاهی میترسم …
چه اعتراف بدی…
شاید لحظه کوچ به من نزدیک شده، دلم هوای سردی غربت دارد
دلتنگـی ؛ پیچیــده نیســت...
یک دل..
یک آسمان..
یــک بغــض
و آرزوهــای تـَـرک خـورده !
به همین ســادگـی ...!...
احساس خوبی به آدم دست می ده،
وقتی از یه نفر می شنوی " مواظب خودت باش " !
اما احساس خيلي بهتري بهت دست مي ده،
وقتي مي شنوي،
"خودم مواظبتم"...!

بعضی وقتاهم هست که
باید بعضی ها رو فراموش کنی
نه به خاطـــــــر اینکه برات مهـــــــم نیســـــتن
فقط و فقط برای اینکه اونا بهت اهمیتی نمیدن 
یه سری آدما هستن که...که عارت میشه بهشون بگی آدم...
همونایی که نه شخصیت دارن نه فرهنگ...
ولی خیلی ادعاشون میشه...
نه پدر و مادر میدونن چیه نه خونواده...
فقط پای غریبه ها که میاد وسط سینه سپر میکنن...
نه عشق میدونن چیه نه محبت...
فقط حرف بوووق که میاد وسط از خود بی خود میشن...
حرف پول که میشه دیگه بیا و جمعشون کن....عاشقت میشن..
وقتایی که بهت نیاز دارن عزیز میشی براشون...
تازه....خیلی وقتام ازت طلبکارن...
خجالتم نمیدونن چیه!!!
اینارو بهشون میگن احمق...همین!!!
ترجیح میدم همچین کسایی دور و برم نباشن..
(منظورم از این آدما پسرا نیستن...
منظورم هر کسی هستش که این رفتارارو داره
چه دختر و چه پسر..)
فَقَطــ ” خــُـــداحــــــــــافِظـــ …
اِلتِمــــــــاس مــــــالِ دیـــــــروز بــــود
مـــــــالِ وَقتـــــــی بـــود ڪــــﮧ ســـــــاده بودم
اِمــــــــروز میــــــخــــوای بـــِــری ؟؟؟
هیــــــــــــــس !!!
فَقَطــ ” خــُـــداحــــــــــافِظـــ …
هميشه منتظر كسي باش
كه تو رو با همه ديوونگيت و خل بازيات قبول داشته باشه
و تو رو به همه نشون بده و بگه:
اين ديوونه خل.....عشق و جيگر منه
می خواهى بروى؟
بهانه مى خواهى؟
بگذار من بهانه را دستت دهم..
برو و هركس پرسید چـــرا؟
بگو لجوج بود! همیشه سرسختانه عاشق بود..
بگو فریاد مى كرد! همه جا فریاد مى كرد که فقط مرا مى خواهد..
بگو دروغ مى گفت! مى گفت هرگز ناراحتم نكردى..
بگو درگیر بود! همیشه درگیر افسون نگاهم بود..
بگو بی احساس بود! به همه فریاد ها، توهین ها و اخم هایم، فقط
لبخند می زد..
بگو او نخواست! نـخـواسـت كـسـى جـز مـن در دلــش خـانـه كـنـد......
در این بازاره نامردی به دنبال چه میگردی؟
نمیابی تو هرگز نشان از عشق و جوانمردی
برو بگذر از این بازار.از این مستی و طنازی
اگر چون کوه هم باشی،در این دنیا تو می بازی
آنقــدر مــــرا سرد کـــرد ؛
از خــــودش ..
از عشـــق..
کــه حـــالا بــه جـــای دل بستن ، یــــخ بستــه ام!
آهــــای !!! روی احســاســم پــا نگذاریــد
لیـــــــــــز می خوریــد!
تنهایی را دوست دارم چون بی وفا نیست...
تنهایی را دوست دارم چون عشق دروغی در آن نیست...
تنهایی را دوست دارم چون تجربه کردم...
تنهایی را دوست دارم زیرا خدا هم تنهاست...
تنهایی را دوست دارم زیرا....
در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست
و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد!
هی غریبه...
روکسی دست گذاشتی که همه دنیای من است...
بی وجدان آنقدر راحت به او نگو عزیزم!!!


دِلــــم بــاران می خواهــــد
بــارانی آرام….
امــــا طـولانــــــــــــی
تا دسـت در دسـتِ قطــــره هـایش
و پـا به پـایِ نمنــــــاکـی اش
تمــــام کـوچــه بــاغ ها را
با پـــاهایی بِرَهنــــــــــه قــدم زنــــم
مــن بُغـــــــ ــــض کنــم
آسمــــــان ببـــارد
آسمـــــــان بُغـــــــ ـــــــض کنــد
مـــن اشکــــــــ ریــزم
آنگـاه هـــــــر دو آرام شَویــــــــــــــــم
زنانگی های قشنگش رو با مهربونیت به اوج برسون تو ای مردِ خوب♥♥
مرد باید
وقتی عشقش عصبانیه، ناراحته، می خواد داد بزنه
وایسته روبه روش بگه:
تو چشام نیگا کن، بهت می گم تو چشام نیگا کن
بعد عشقش داد بزنه ،گله کنه ،فریاد بکشه، گریه کنه
حتی با مشتای زنونش بکوبه تو بغل مرد
آخرش خسته میشه میزنه زیر گریه
همون جا باید بغلش کنه
نزاره تنها باشه
حرف نزنه ها، توضیح نده ها
فقط نذاره احساس کنه تنهاست
مرد باید گاهی وقتا مردونگیشو با سکوت ثابت کنه.....!
ماسه هافراموش کارترین رفیقان راهند پا به پایت می ایند انقدر که گاهی از سماجتشان در همراهی حوصله ات را سر میبرند اما کافی است تا اندک بادی بوزدیاخرده موجی برخیزد تا برای همیشه ازحافظه ضعیفشان پاک شود من از نسل ماسه نیستم از نسل صدفم صدفهایی که به پاس اقامتی یک روزه تا دنیا دنیاست صدای دریا را برای هر گوش شنوایی زمزمه میکننكاش تودنيادورنگ وجودداشت:قرمزوسفيد
قرمزهامال تو وسفيدهامال من،كه اگه تومنوفراموش كردي گلهاي قرمزت پرپربشه،ولي اگه من توروفراموش كردم گلهاي سفيدكفنم بشه
به رفیق اعتماد کردم خیانت کرد
با غرور سر یکی داد زدم شکایت کرد
به کسی که دوسش داشتم نزدیک شدم،ولی اون دورتر شد
به همه خوبی کردم ولی همه جفا کردند
محبت کردم ولی حسابم نکردند
یکی بودم برابر صدهانفرولی یکی بودندبرابرم صدهانفر
راز نگه داشتم ولی رازمو رو درودیوار نوشتند
امتحان کردم و شانسی نیاوردم
روی خوش نشون دادمو اخماشون رفت تو هم
وجود داشتم ولی بی وجودا بی وجودم کردند
همه چی داشتم ولی همه رو یکجا خواستند و دادم
صاف و ساده بودم ولی اونا همیشه حیله گر
فرصت دادم و وقت خودم تموم شد
خوب بودم و اونا از بدم بدتر
راست گفتم و طرفام بودند یه مشت دروغ گو
اما...
به یکی دل بستم گفتم با این خودمو میسازم ولی زد دلمو شکست
برای یکی میمردم ولی اون یکی دیگه رو زنده کرد
نگاش کردمو سرم منت گذاشت
به یکی حرف دلو گفتم و فکر کردم تا ابد باهمیم ولی هیچی نگفت رفت
طاقت خوشبختی دل ما را نداشت
پیش پای ما سنگی گذاشت
بی خبر از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت رنج و فراوان بود و بس...
برای اشکی که هیچگاه جرئت هق هق شدن نداشت
برای اشکی که خشک شد اما رفتنت را باور نداشت
برای تمام لحظات گذشته و آینده ام
برای آنچیزی که آنرا خوب یا بد نامیده ام
برای کودکی که هیچگاه جرئت بزرگ شدن نداشت
برای کودکی که رفتنت را هیچگاه باور نداشت
برای زندگیم که در آن مجنون وار تنهایم
برای بغض همیشگیم
برای لحظه های تلخ بی تو
برای صمیمیت اشکم با این دو خط شعر
برای شعر بی وزنم
برای نیامدن امروزت
برای اینكه نمیتوانم نبودن فردایت را هق هق كنم
برای خودم
برای اشکی که هیچگاه جرئت هق هق شدن نداشت
سخت میگریم... سکوت نیمه شب مرا به فکر کردن وا میدارد
بی خوابی و نیاز به شنیدن صدایت
اما افسوس که نمیتوانم صدای شیرین و
دلنوازت را
بشنوم
چقدر سکوت شب بد است
از تاریکی بیزارم و از تنهایی هم
ای کاش «تو» در کنارم بودی
چه آرزوی محالی!
دلم میخواهد وقتی چشمانم را میبندم ،
فقط خواب «تو» را ببینم
آرزوی همیشگی من!
اما «تو» آنقدر نامهربانی
که حتی در خواب هم به سراغم نمی آیی!
من از شب شاکیم ...
گوشه اي كز ميكنم و ميشينم،
براي يه لحظه تنم يخ ميكنه...
براي يه لحظه دستام دستاتو طلب ميكنه...
براي يه لحظه چشمام نگاتو تكرار ميكنه...
براي يه لحظه همه چيزايي كه ميخوام رو ميبينم...
فقط براي يه لحظه...
صداي پايي كه روي راه پله ها ي چوبي حركت ميكنه،
منو به خودم مياره...
ابروانم رو در هم ميكشم...
دلم نميخواد خلوتم به هم بخوره،اما ميخوره...
شمعداني كه با نور سه شمع،
اطرافم رو روشن كرده رو برميدارم و بلند ميشم...
در اتاقك رو باز ميكنم ...
سرمو بالا ميارو و به راه پله نگاه ميكنم...
از چيزي كه ديدم شك ميكنم،
چشمام رو ريز ميكنم...
.
.
.نه اشتباه نميكنم،
به شدت خودم رو در آغوشش مياندازم و
بغضمو رها ميكنم...
دستمو ميكيره و به چشمام نگاه ميكنه ...
و باز منو در اغوش ميكشه....
وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی
به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه
فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه
قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی
خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی
حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم
امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم
حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو
فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو
حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی
حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی
حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات
به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات
وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری
تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری
حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دساش نره
حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره
حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر
امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر
حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی
بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی
حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی
رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی
حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن
دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دست تکون بدن
حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن
کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن
حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت
مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت
وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری
دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری
حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه
به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه
حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی
غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی
حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ
عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ
حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی
پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی
حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن
پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن
وقتی کسی رو دوس داری ، صاحب کلّی ثروتی
نذار که از دستت بره ، این گنجِ خیلی قیمتی
تو یه یک کویر دور یه درختی خسته بود
یه درختی نا امید که دلش شکسته بود
روی اون درخت پیر یه طناب پاره بود
اون طناب دار یه عاشق بیچاره بود
شبی از شبهای غم که هوا گرفته بود
رفتنش رو به کویر به کسی نگفته بود
رفت و رفت تا که رسید اون طناب دار و بست
به دلش گفت که باید دیگه از دنیا گسست
طناب دار و گرفت دور گردنش گذاشت
چشماشو بست و دیگه رو لبش خنده نداشت
اما پاره شد طناب تا جوون قصه مون
بدونه که حتی مرگ نمیشه چاره ی اون
چشمش افتاد به درخت به طناب بوسه ای زد
طناب دارش و کشت یه دفعه ناله ای زد
ناله زد از بی کسی که فقط یه چاره داشت
رنگ خود باوری را توی خاطرش گذاشت
رفت و تا آخر عمر دست به خودکشی نزد
به شبای بی کسیش رنگ خودباوری زد
حالا اون تو این زمونه دیگه دل شکسته نیست
بی کسی شو پس زده فکر عمر رفته نیست
کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت
کی بود که با نگاه تو
خواب و خیال عشق و دید
کی بود که واسه تو از همه دنیا دل برید
نگو کی بود کجایی بود
اون که برات دیوونه بود
رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود
من بودم اون که دلش رو ساده
به پای تو گذاشت
اون که واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت
من بودم اون که دل اخر عشق تو رو خوند
اون که به جای عاشقی حسرتشو به دل نشوند
حسرت دوست داشتن تو همیشگی بود
روز اول که تو را دیدم تنفر بود و خشم
اما روزها از پی هم گذشتن ...
ومن شدم عاشق ودلباخته کسی که بیش از هر کسی از او تنفر داشتم
روزها می گذشتند ارتباط چشمیمان بیش تر بیشتر می شد
دلیل نفس کشیدنم تو بودی
اما چرا
به کدامین گناه مرا سوزاندی در عشقی که حتی تنفر بود
تو باعث شدیی
اری تو تویی که انقدر مهربانی کردیی
که جای تمام مهربانانم را گرفتی
اما حال
خودت را از قلبم بیرون کشیدی
بیچاره قلبم چه قدر زشت است
وقتی عشق تو را ندارد
جایت همیشه خالی است
عشق یعنی پرتلاطم مثل موج
عشق یعنی مهربانی فوج فوج
عشق یعنی خاک پای دوست بود
درجواب دوست جان؟ باید نمود
عشق یعنی من یعنی تو یعنی ماشویم
دردوعالم یکّه وتنها شویم
عشق یعنی درجوانی پاک بود
عاشق ویک رنگ!درچالاک بود
عشق یعنی مطلق ازهرفاصله
فاصله نه! بلکه شاید حادثه
حادثه گفتم خیالم کج بود
عشق نبوَد! حادثه در رج بود
عشق یعنی شعر کوتاه ممل
مثل تنهایی وغربت پراثر
برای آن مینویسم که روزی دلش مهربان بود ،
مینویسم تا بداند که دل شکستن هنر نیست ،
نه دیگر نگاهم را برایش هدیه میکنم
و نه دیگر دم از فاصله ها میزنم ،
و نه با شعرهایم دلتنگی را فریاد میزنم .
مینویسم تا شاید نا مهربانی هایش را باور کند
باز باران با ترانه
میخورد بر بام خانه...
خانه ام کو ؟
خانه ات کو ؟
آن دل دیوانه ات کو ؟
روزهای کودکی کو ؟
فصل خوب سادگی کو ؟
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین ؟
پس چه شد دیگر٬ کجا رفت ؟
خاطرات خوب و رنگین ...
در پس آن کوی بن بست
در دل تو ٬
آرزو هست ؟
کودک خوشحال دیروز ، غرق در غم های امروز
یاد باران رفته از یاد ، آرزوها رفته بر باد ...
باز باران ... ،
باز باران می خورد بر بام خانه
بی ترانه
بی بهانه
شایدم گم کرده خانه !باز باران بى ترانه گریه هایم بى بهانه
مى خورد بر سقف قلبم
باورت شاید نباشد خسته است این قلب تنگم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
دلم برای آدمهای خودپسند میسوزد،
وقتی همیشه خودشان را لایق بهترینهایی میدانند که ساخته
و پرداختهی تخیلاتشان است!
و از کسانی که صادقانه برایشان جان میدهند، میگذرند!
برای اینکه فکر میکنند کسی یا چیزی شدهاند در حالی که
اندک جوهرهی خود را نیز از دست دادهاند!
برایتان آرزو میکنم هیچوقت گذر این آدمها به مسیر زندگیتان نیفتد!
همه میگویند هوس بد است...
•وقتی اسم هوس را می آورم با تعجب نگاهم میکنند...
•ولی من هوس هایم را دوس دارم...
•هوس با تو بودن...
•هوس غرق شدن در آغوش تو...
•هوس بوسیدن لب های تو...
•هوس عطر تن تو...
•و هزاران هوس دیگر...
•من با این همه هوس ذره ای هم احساس گناه نمی کنم...
•برایم مهم نیست دیگران چه فکری می کنند...
•دیگر چه فرقی می کند...
•من عاشق تو ام...
یکی گم می کند دلدار خود را
یکی پیدا کند غمخوار خود را
یکی از درد می سوزد شب و روز
یکی هم می زند مرحم؛تن خود را
یکی از دست داده عشق خود را
یکی دیگر بدست آورده است دلدار خود را
یکی نالد چرا که محرم رازی ندارد
یکی حفظ می کند در این جهان رازدار خود را
یکی از بی کسی حیران مانده
یکی گلچین کند دوستدار خود را
یکی در جنگ می ترسد ز دشمن
یکی هم در نبرد یاری می کند سردار خود را
یکی مغلوب عشق و جنگ گشته
یکی در عشق چون منصور بردار کرد خود را
می بخشم کسانی را که هر چه خواستند
با من ، با دلم ، با احساسم کردند
و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند
و من امروز به پایان خودم نزدیکم ،
پروردگارا. به من بیاموز در این فرصت حیاتم
آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند...
کنــارت هستند..
تا کـــی؟
تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند..
از پیشــت میروند یک روز..
... کدام روز؟
وقتی کســی جایت آمد..
دوستت دارند..
تا چه موقع؟
تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند..
میگویــند عاشــقت هســتند..
برای همیشه..!
نه......
فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود..
و این است بازی باهــم بودن.....
همیشه میترسیدم...
همیشه ترس...
اضطراب...
از دوس داشتن...
از اینکه کسی رو دوس داشته باشم و دوسم نداشته باشه...
از اینکه کسی رو دوس داشته باشم و ادعای دوس داشتن رو در بیاره...
از اینکه تنها بمونم....
از ترس تنهایی به تنهایی پناه بردم...
از ترس تنهایی به کنج اتاقم دویدم...
از بیم بی کسی خودم رو تو خودم زندانی کردم که لا اقل خودم خودم رو تنها نذارم..
از اینکه میبینم تو این دنیا تنهام..
نمی دونم...
واقعا نمی دونم خوشال باشم و به خودم ببالم یا زار زار به حال خودم گریه کنم..
از اینکه احساس میکنم تنها انسان تو دنیام که هنوز دلش ماشینی نشده..که هنوز احساس براش مقدس هس..
کاش بدونی... الان فقط داری یه نوشته رو می خونی اما من با دل خونم دارم مینویسم...
برات جذابیتی نداره چون نمی تونی درک کنی..نه.. نمی تونی...
درک اینکه دوس داشته باشی کسی که دوسش داری بی هیچ نیازی عاشقانه تورو آغوش بکشه و لبش رو بزاره کناره گوشت و صدای نفسش تو گوشت باشه وبت بگه : دیونه نترس تا آخر دنیا باهاتم..
نمی دونم...
خودمم نمی دونم چی میگم..چی گفتم..چی دارم میگم..فقط دستام رو دادم به دست دلم ...
دیگه خسته شدم از بس نقاب زدم..
از بس همه منو بی روح دیدن و مغرور فرض کردن...
چرا نمی دونن...
پدر دستشو گذاشت رو شونه پسرش و ازش پرسید : تو قویتری یا من ؟
پسر گفت : من..
پدر با کمی دلشکستگی دوباره پرسید : تو قویتری یا من؟
پسر گفت : من
پدر با دلی گرفته به یاد همه زحمتایی که کشیده بود دستشو از
شونه پسرش برداشت و 2 قدم دورتر پرسید : تو قویتری یا من ؟
پسر گفت : شما..
پدر گفت : چرا نظرت عوض شد...
پسر جواب داد:
((وقتی دستت رو شونه ام بود فکر کردم دنیا پشتمه..))
به عشق همه پدران دنیا...
چه این دنیا و چه اون دنیا... عاشقانه هایی که برایت مینویسم
مثل آن چای هایی هستند که خورده نمیشوند!
یخ میکنند و باید دور ریخت!
فنجانت را بده دوباره پر کنم . . .
گوش کن...
جاده صدامیزندازدورقدمهای تورا
چشم توزینت تاریکی نیست
پلکهارابتکان کفش به پاکن وبیا
وبیاتاجایی که پرماه به انگشت توهشداردهد
وزمان روی کلوخی بنشیندباتو
ومزامیرشب اندام تورا
مثل یک قطعه ی اواز به خودجذب کنند
پارساییست درانجاکه توراخواهدگفت:
بهترین چیزرسیدن به نگاهیست که ازحادثه ی عشق تر است کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟
تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند …
از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟!
وقتی کســی جایت آمد …
دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟
تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند ….
میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه ……
فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود !
واین است بازی با هم بودن
روی دیوار روی سایه ایـــــ که به جا مانده از تو چشــــم می کشم و دهانی که بخندد به این همه تنهایی و انتـــظار … این خانه بعد از تو فقـــــط دیوار استـــــ و تکه ذغالی که خطــــ می کشد نیامدنتـــــــــ را … حـالا کـه میـخـواهـی بـروی لطفــا قـدمـهـایـتـــ را تنـدتـر بـردار دلـم را فـرستــاده امـ دنبـالـِـ نخــود سیـــاه . . . !
دنیا پـُـــــر است از پلیـــد ــے
نه به خاطر وجود آدمهـــاــے "بَــد"
بِه خاطر سکوتِ آدمهـــاــے "خوب