صـــــــــــــدای مـــــــــــــــــــن

با عرض معذرت از این به بعد نظرات رو توی وبلاگ خودم جواب میدم

خداوندا ! دوستانی دارم آیینه تمام نمای عشق, رسمشان معرفت,کردارشان جلای روح و یادشان صفای دل,پس آنگاه که دست نیاز به سوی تو می آورند پر کن از آنچه در مرام خدایی توست.

آخر قصه ی ما را همان اول لو دادند 

همان جایی که گفتند: یکی بود و یکی نبود . . .

#ff0000

دیـــــــوار


گاهی باید دور خود یه دیوار کشید
نه برای اینکه دیگران را از خوددور کنی
برای اینکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند


خسوف...

مقدمه ی یک کتاب سایتی بود که خیلی ازش خوشم اومد...امیدوارم که نویسنده هم با گذاشتنش مشکلی نداشته باشه


آمدم بی تو مهتابِ فریدون را زمزمه کنم...
گفتم بی...
زبانم لال شد،
مگر قرار نبود «بی» نباشد بین ما؟!
آمدم بگویم بی تو...
صدا در حنجره خفه شد...
دردهایم گلوله شد...
بغض شد...
خفقان شد...
سد راه شد...
بغض را فرو دادم...
نفس برون شد...
بی تو مهتاب...
اشک هایم روان شد...
فریدون،
بی او،
مهتاب شبی از آن کوچه گذشت...
بی تو،
اما،
نه مهتابی...
نه کوچه ای...
نه نور دیده ایی...
نه تنی همه چشم شده...
نه نگاهی خیره...
نه پایی به گذشتن...
بی تو...
دل مرده...
دل سوخته...
دل گرفته...
دل من به درَک...
دلِ ماه گرفته...
بی تو مهتاب مرده...
بی تو مهتابِ من...
یعنی...
خسوف...!

ادامه عشق...درس...دردسر

سلام دوستان به خاطر اینکه زیاد به وبلاگ سر نمیزنم نمیتونم داستان روکامل آپ کنم 

به همین دلیل آدرس صفحه ی نوشته رو توی سایت نودهشتیا براتون میذارم هم میتونید ادامه داستان رو بخونید هم میتونید از نوشته های دیگه استفاده کنید


  عشق ، درس ، دردسر | shiva-68 کاربر انجمن

عید مبارک



لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید
رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن
روزهایت رنگارنگ
سال نو مبارک . . .

عشق ، درس ، دردسر-قسمت هشتم و نهم و دهم

قسمت هشتم و نهم و دهم

عشق

درس

دردسر
ادامه نوشته

عشق ، درس ، دردسر-قسمت ششم و هفتم

قسمت ششم و هفتم

عشق

درس

دردسر

ادامه نوشته

عشق ، درس ، دردسر-قسمت چهارم و پنجم

قسمت چهارم و پنجم

عشق

درس

دردسر

ادامه نوشته

عشق ، درس ، دردسر-قسمت سوم

قسمت سوم 

عشق 

درس

دردسر
ادامه نوشته

عشق ، درس ، دردسر-قسمت دوم

قسمت دوم 

عشق

درس

دردسر 

ادامه نوشته

 عشق ، درس ، دردسر-قسمت اول

قسمت اول

عشق

درس

دردسر 

ادامه نوشته

عشق ، درس ، دردسر//مقدمه


به نام حق...

سلام دوست جونی های خودم

خوبید؟ خوشید؟ امیدوارم آب و هوای دلتون برعکس آب و هوای کشورمون

استوایی و گرم باشه...

 من اومدم نمیدونم با کدوم اعتماد به سقفی ولی میخوام دوباره

بنویسم...

یک فکر اومد به ذهنم ،اونم کجا ... به نظرتون کجا؟ ؟؟وسط کتابخونه...

مثلأ داشتم درس میخوندم و تمام تلاشم رو برای امتحانا میکردم! ولی

حالا نمیتونم نسبت به این فکر بی توجه باشم

امیدوارم با همراهیتون به من دلگرمی بدید و برای ادامه ی کار تشویقم

کنید

داستان (عشق ... درس ... دردسر) رو از زبان دخمل قصه مینویسم.

داستان هم که عشقی و اجتماعی هست اش یه جورایی تکرار و یه

جورایی جدید سعی میکنم حرفی برای گفتن داشته باشه یه همخونه ی

دیگه با یه داستان تازه و متفاوت

خلاصه:یک دختر با یک لب و هزار لبخند!!! ...یک دختر که برای رسیدن به

هدفش یک راه بیشتر نداره ...راهی که توسط پدرش تعیین شده ...یک راه

که پدر عشق ...روزگار تقدیر ... و دختر دردسر و اجبار میخواند.

لحظه ای با عشق ...درس ...دردسر:
با پوزخند وسیعی که روی لبش بود کاری نداشتم من با سیاهی

چشمانش آشنا بودم رنگی که لحظه های گذشته رو برام مرور میکرد

...لحظه های خرد شدن و شکستن ولی حس این سیاهی برام آشنا نبود

...نه ، فقط رنگش سیاهه!

نگاه از رنگ و حس ِناشناس گرفتم و یک قدم ازش دور شدم

هنوز با اون پوزخند مسخره نگاهم میکرد که صدا و سوال دوستش باعث

شد سوت پایان سکوتش نواخته بشه

پسر:بابا ایول داری پسر ...چی تو این سیاهی ریختی که دختر مردم دل

نمیکند؟
پسر:بس کن سینا ... و با پوزخند در ادامه ی حرفش من رو مورد خطاب

قرار داد:پسر خوشگل و خوشتیپ ندیده بودی؟جستجو تموم شد یا هنوز

ادامه داره؟با پوزخند وسیع شده ادامه داد: نصف شب شد بابا اجازه مرخصی میفرمایید؟

غرور ، خودخواهی و یک دنیا خودشیفتگی بود که از حرفاش به آدم القا

میشد ...درسته که حس چشماشون یکی نیست ولی شخصیتشون

خیلی به هم شبیه ِو ناجور اعصاب رو داغون میکنه.

سعی کردم به خودم بیام پس مثل همیشه صاف و محکم ایستادم و

لبخندی روی لبم جا گرفت ، یک لبخند که برای آدم روبرو هزار تا حرف

نگفته داشت
-خدا رو شکر که قسمت شد پسر خوشگل و خوشتیپ ببینم ...همین جا

هم اعلام میکنم جستجو تموم شد و شما هم آزادید و اجازه ی مرخصی

دارید.

به چشمهای سیاهش که حالا یکم خشمناک بود نگاه کردم و وسعتی به

لبخندم دادم که چال کنار لبم مشخص بشه.

با اجازه ای گفتم و به سمت کافه ی همیشگی روان شدم البته تو فکرم

داشتم پسر مغرور ِچشم سیاه رو دعا میکردم که باعث شد برای چند

دقیقه ، فقط چند دقیقه شرط بابا رو فراموش کنم ...

ادامه نوشته

تشکــــــــــــــــر



سلام به همه ی دوستای خوبم امیدوارم همیشه خوب و خوش باشید

چند روز پیش تولدم بود و دوستای مهربونم منو به یاد داشتن و برام کامنت

گذاشتن میخواستم ازشون خالصانه تشکر کنم و بگم خیلی دوستشون

دارم
داداش امیر شهاب عزیز مرسی فراموشم نکرده بودی و چند روز جلوتر

بهم این روز رو تبریک گفتی

رها و سنای عزیزم آبجی های ماهم ممنون که به یادم بودید و شرمنده

اگه کم سر میزنم ولی باور کنید خیلی دوستتون دارم

داداش جواد (خانه سبز) مرسی از اون پست و ممنون یه خاطر این محبت

امیدوارم بتونم جبران کنم

مینای نازم مرسی فداتشم

زیـــــــــــــ اربعین ــــــــــنب

یکی گفت «مسلم ابن عوسجه»،

دیگری نوشت «حُر».

هیچکس اما نفهمید

زینب بود،

شهید اول کربلا!




سپر پدر

انگشتر برادر

گهواره اصغر

همه را برگرداند؛

گوشواره مادر اما

جایش خالی بود...!

یلـــــــــــــدا

در این آشفته بازار

بودنِ تو

خوب بودنِ تو

شاید

تنها امید است

برای خورشید

که هر روز صبح انگیزه ای برای طلوع کردن داشته باشد

يلدا مبارك


دلـــــــــــــــــــــــ...؟

من اناری می کنم دانه،
به دل می گویـــــــــــــــــم:
خوب بـــــــــود این مــــــــــردم؛
دانه هــــــــــای دلشان پیــــــدا بود...

.  .  .  .  .

راستی روسپی !!

از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو زنی زنانگی اش را بفروشد

که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون میزند

اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش

آزاد شود این«ایثار» است !

مگر هر دو از یک تن نیست؟ بفروش! تنت را حراج کن....

من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به به قیمت

دنیاشان.

شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن میفروشی نه از دین......


فریدون فرخ زاد

کبود

قاصدک را

فوت هم که کنی،

پرپر می شود؛

چه رسد به سیلی!!!

شام غریبان

مرا بزن

هر چقدر که می خواهی،

وای به حالت

اگر عمو برگردد!!!

لالایی

بگذار غارت کنند،گهواره را

طفل را

برای همیشه خواباندند.

رتبـــــــــــــه

محـــــــ ــــحسینــــ ــــــرم


آنها که بی سر اند،


سردار تر اند.

سیاه مشق

بی مقداران


گر قدر می دانستند غدیرت را،


 دیگر


عاشورایی مـُقدّر نمی شد!

ندا...........

سلام خواهری خوبی؟

ما دلمان تنگیده بود خوشحال شدیم کامنت گذاشتی بسی بال درآوردیم خواهری

خیلی ماهی دومست دارم زیاد

عید تو هم با تاخیر مبارک عسلم

پـــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــان

ادامه نوشته

آرامگاه عشق ...قسمت صد و بیست و سوم تا صد و بیست و نهم

123 تا 129 ....


سلام دوستای گلم عیدتون مبارک

به امید خدا عصر یا فردا هم قسمت های آخر رو براتون میذارم ممنون که این مدت کنارم بودید


ادامه نوشته

آرامگاه عشق ...قسمت صد و هجدهم تا صد و بیست و دوم

118 تا 122 ....


ادامه نوشته

آرامگاه عشق ...قسمت صد و سیزدهم تا صد و هفدهم

 113 تا 117 ...


ادامه نوشته

آرامگاه عشق ...قسمت صد و هشتم تا صد و دوازدهم

108 تا 112 ...


ادامه نوشته

آرامگاه عشق ...قسمت صد و سوم تا صد و هفتم

103 تا 107 ....


ادامه نوشته

آرامگاه عشق ...قسمت نود و ششم تا صد و دوم

96 تا 102 ....


ادامه نوشته