نامه ای به دوست دیروز(نقد بر اندیشه های شاهین نجفی)

در این کلام کوتاه، تلاش نه در راستای معرفی شاهین نجفی و نه در شناساندن و دیرینه شناسی سبک ها و متودهای موسیقی اعتراضی است. بل بیشتر نحوه گذار ترانه های او بود از سبک اعتراضی و شاید بهتر است بگوییم ادبیات اعتراضی (که به طور واضح، روشن وشفاف در نحوه اعتراض، با کلامی شیوا و رسا به جنگ بر میخواهد) تا ورود او به ترانه ها، ادبیات و حتی نوع موسیقیایی است که در غباری از دو پهلویی و نافهمی برای طبقه ای است که باید بیشتر در معرض این نوع اعتراض ها باشند. به عبارتی دیگر باید گفت که او از دو تفکر عمده خویش که همان دفاع از طبقه کارگر و مبارزه با خرافه پرستی(فرهادیسم) است فاصله گرفته و وارد دنیایی از روشنفکرگرایی نامفهوم و ناخوانا(کیارستمیسم) شده است. موسیقی فارسی که در منجلاب خوشی ها و عادات روزانه مدگرایی غرق بود (و اکنون خفه شده است) و حتی خوانندگانی که از نزدیک(آنان که در ایران بودند) با مشکلات و مصایب مردم آشنا بودند با نوع لس آنجلس موسیقی درگیر شده و یا اگر هم در گیر مشکلات توده مردم می شدند با نوعی مدیحه سرایی و مداحی گری خود درد و آلام را شدت می بخشیند و آگاهی های کاذبی را به توده مخاطبان تلقین می کردند. موسیقی ای که حتی سبک های رپ و راک آن نیز غرق در خوشی هایی بورژوایی شده بود. شاهین نجفی خواننده ای اعتراضی به مناسبات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه ایرانی است که با آمدنش دنیای غرق شده موسیقی را به ساحلی امن رساند(هرچند که شاید او نیز این نوزاد پرورش یافته به دست خویش را از تشنگی هلاک کند). خواننده ای که در انواع سبک های موسیقی اعاده اندام کرده است. او که از سبک های رپ و راک و ادبیاتی مدرن، عاصی و شاید با زبانی شاملو وار با کوچه و بازار همراه شد و برای رساندن مفهومی روشن و گیرا تلاش کرده است. او که نه غار نشین بود و نه خود را مضحکه دست بورژوایی ایرانی کرده است(البته در ابتدای راهش) خود را صدای خلق دانسته و به هر زبانی که مورد ظلم و تعدی قرار داشت فریاد سر داد. از ندای سر بریده شده در خیابان تا ژاله دزدیده شده، را با فریاد خویش اعتراض بوده است. شاهین نجفی معتقد به مکتب آنارشیسم بوده که به معنای حکومت بدون وجود دولت است. هر چند که این مکتب دارای شاخه های مختلفی است و مخالفانش آن را بیشتر به هرج و مرج طلبی معنا می کنند. مخالفانی که بیشتر طرفداران وجود دولت های تمامیت خواه و ایدئولوژیک هستند. در درون این مکتب می توان شمه ای از تمامی تفکرات متعلق به فلسفه غرب یافت. از مارکسیسم گرفته تا دموکراسی و طرفداران محیط زیست را می توان در این نوع تفکر به خوبی یافت. شاید بهتر است به جای استفاده از کلمه مبارزه کلمه اعتراض را در ترانه ها و موسیقی شاهین نجفی استفاده کرد. اعتراض به مذهب خشونت گرا و دولتی، اعتراض به ثروتمند رانت خوار و دولتی در مقابل فقیر یکی از از دو نوع روش اعتراض شاهین نجفی از هزاران ایده و تفکر نابی است که از ابتدای راهش تاکنون داشته است. شاید شاهین نجفی از تفکرات، ایده ها و افراد مختلفی دفاع کرده و در ترانه های خویش فریاد می زند اما دو نوع ایده که بیشتر او را بر سر زبان ها انداخته و به قول خودش به جای قوت نان شد دشمن جانش، یکی دفاع از کارگر در مقابل طبقه بورژایی و دیگری اعتراض به مذهب خشونت گرا و ایدئولوژیک است. اما همانطور که در ابتدای مقال نیز بیان شد او فاصله ای هر چند زیاد از این دو تفکر عمده گرفته و به پوست همان ترانه های دو پهلو و نا مفهوم خزیده است. به بیان دیگر فاصله از ترانه و( یا بهتر بگوییم) ادبیات مدرن و پیوستن به ادبیات پست مدرنی که جز طبقه تاج نشین روشنفکران (البته به عنوان خویش) کسی از آنها سر در نمی آورد. ادبیات پست مدرنی که اعتراض را از ذهن مردم عاصی و تخیان گر ستم دیده می گیرد و به خلوت تفکرات موهوم و با آینده ای نامعلوم سوق میدهد. باید گفت که تفاوت ادبیات مدرن با پست مدرنی را می توان در یک جمله کوتاه بیان کرد و آن نامفهوم بودن ادبیات پست مدرن است که اندک کسان هم از آن سر در نمی آورند. نقد اول گرایش شاهین نجفی به ادبیاتی موهوم، دو پهلو، نامفهوم (و هر چیزی که دو شاخگی و تار بودن را در ذهن مخاطب ایجاد کند) است و او خود نیز در اکثر ترانه هایش با آن گلاویز بوده و آن را ادبیاتی کمری میخواند و نباید مخاطب را با این ادبیات و یا بهتر اراجیف سر گرم کرد. هر چند نویسنده این مقال با ادبیات پست مدرن به شخصه مشکلی نداشته و آن را برای دوره ای از ادبیات فارسی نیز لازم الوجود میدانم اما باید بگویم که جامعه کنونی، کنونی، کنونی (با تاکید فراوان جامعه کنونی) ایران نیازمند به آگاهی های روشن و گیراست و نه ادبیاتی که دچار سردرگمی کند. نقد دوم نیز که در راستای نقد اول قرار می گیرد، فاصله گرفتن از شعارهایی است که منافع طبقه کارگر و تهیدست جامعه و مخالفت با خرافه پرستی است. که من آن را گرایش از فرهادیسم به کیارستمیسم می خوانم. همانطور که در حوزه هنر و به شکل خاص فیلم سازی ایرانی میبینیم تفاوت دو فیلم ساز عمده ایرانی است که هر کدام دقدقه ای متفاوت دارند. کیارستمی که بیشتر به دنبال ساخت فیلم هایی است که برای طبقه ای خاص تولید می شود و به طور خاص مخاطب آن جامعه روشنفکر ایرانی است و اصغر فرهادی که پی گیر ساخت فیلم هایی است که نه تنها طبقه روشنفکر بلکه طبقه توده مردم را نیز مورد خطاب قرار می دهد. اما شاهین نجفی از ابتدای راه خویش فاصله گرفته و مخاطب خویش را نه در کوچه و بازار و بالای شهر(یا بهتر تمامی جامعه) جستجو می کند بلکه دیگر این مخاطب مرفه است که به دنبال او می رود( این مخاطب نیز دچار نوعی خلسه گی است) و توده و مخاطب عام که صدای اعتراض خویش را در آن میدیدند از او فاصله گرفته اند و باید گفت که اگر در ابتدای راه برد با هر دو طرف بود اما در ادامه راه ضرر با هر دو است(هم شاهین نجفی و هم مخاطب عام). دلیل این گرایش چیست؟ بر ما نیز روشن نیست و شاید بتوان جواب های مختلفی به آن داد و تنها جواب قانع کننده را باید از خود شاهین نجفی عنوان شود( و در موسیقی و ادبیات سال های بعدش شنید). شاید فاصله گرفتن او از جامعه زخم دیده ایرانی است. شاید آشنایی با شاعرانی است که در حوزه ادبیات پست مدرن به کار مشغول هستند و دغدغه ای فراتر از آگاهی و بیدار باشی مردم را در سر می پرورانند و شاید مهمتر از همه هم کاسگی او با جامعه ایرانی مرفه خارج از گود است (که مصداق همان فریاد لنگ بر هوا کن، است) جامعه مصرف گرای لندن، پاریس، آمستردام و.... ادامه دارد...

آهن نیز نوازش میخواهد...

کوچه

انگار امروز آخر دنیاست.........

خستگی

هنوز دو  سال از اتمام درسم نگذشته و بعد از چند شغل آزاد عوض کردن برگشتم به همون خونه اولم که نمیدونم  چکار کنم. تو ایران امثال من محکوم به فنا هستیم چون جمهوری اسلامی با امثال من مشکل داره نمیدونم چرا ولی با وجود ما احساس خطر میکنه. بعد از ستاره دار شدن تو اطلاعات ایران اسممو تو هر ارگان دولتی میزنم سریع  خط میخورم و بعد تهدید و توهین پشت سرم که بخان تو رو محدود کنن. قصه آینده ما هم شده مثه کسی که داره به انتظار گودو وقت میگذرونه تا شاید کورسوی امیدی برسه و گودوی آرزوهامون از راه برسه و نم نمکی آزادی رو به تن و روح ما  بدمه. حتی  کوچیک در حد یه نسیم عصرانه که میخاد موهای بلندتو کم کمک تکونی بده.

آزادی  و رسیدن به دنیایی که انسان بدنبالش هست بزرگترین آرزوی ماست. آرزویی که شاید به گور ببریم و کسی حالی از مکا نپرسه که  بدونه چکار میکردیم و چطور زندگی میکردیم. اینا رو به حساب درد و دل میذارم چون  تو دنیای مجازی بهترین سنگ صبور این سیستم های مدرن هستندو بس. هر چند که  تو این دنیا هم اونقدر جاسوس هست که هر لحظه زیرتو خالی مکنن و با سر میکوبنت به  زمین....

22/2/93


علف نامه

   ....

    انقدر زمان نداشتن هایم به درازا کشید

                        که ساعت جوانیم از دور افتاد ...

                 

 

                                    قسمتی از هرز نامه جوانی

همسایگان دشمن

کانون بی ادبی های گستاخانه همچون زالو درون حنجره شعر چسبیده و خون های آخرش را می مکد. شاید رسالت این باشد که از همسایگی درد دور شود(هرچند همیشه دور بوده) و اراجیف به خورد ما آدمهای به ظاهر شعر دوست بدهد. دیروز دوستم می گفت که کانون ادبی سعی دارد حوزه فعالیت های ادبی را در راستای تعالی ارزشهای اسلامی و دینی به سطح روستاها نیز گسترش دهد. (شاید همینمان نیز مانده بود بر سر چاه!!!!!!!)

شعر رسالتی فرا مداحی دارد و کسی به خوردش نمی رود که نمی رود یعنی نمی خواهد که بفهمد شعر وظیفه ای پسا مدیحه سرایی های کلاسیک و مضامین فسیل شده دانشگاهی دارد،یا به قول برشت رسالت هنر به معنای کلی و شعر به معنای اخص آن بازنمایی امر واقع است. تازه کتابی را (که شاید دیر شروع به خواندن آن کردم) بانام همسایگان درد را به اتمام رساندم تالیف محمد قراگوزلو .

دلم درد میکند انگار سالهاست درد پریود بودن شعر فارسی را من با خویش حمل میکنم و درمانی ندارم برای مرحم شدن بر این همه زخم و الام بی پایان. شعر های لمپنی که از برای تامین زر و سیمی در میان اهل قدرت برای میحه گفتن و تمجید کردنشان. چی بگویم که نه خوصله ای مانده و نه نای نوشتن مطالبی که تسکینم دهد.

هنر نمیخرد ایام غیر اینم نیست                                 کجا روم به تجارت بدین کساد متاع

 

در هم شکنید این رسوایی را .

ولتر....

نومیدی مرده

 

فردا چراغ تارزن ما روشن نومیدی میره          هذیون نبافین عابدین نومیدی میره

ابر سیاه کج کلک فردا که رد شد از ده ما       بازم میگم در غیب بارون نومیدی میره

                                                                              شیراز/دروازه قرآن

                                                                                اردیبهشت ۹۱

چگونه کرم ها لیسم میزنند

 

 

                          دلم شکسته،

         مثه سنگ توالت خونه های قدیمی.

 

 

جر میزنیم پس جر نده

پلک چشمانت را که بٌر خواهی زد
فاصله را میان ما خط خواهی زد
به کاج بلند لبهای تو کرکسی است
که بر سر بوسه من چگونه جر خواهی زد