" پوشیدن تنهایی"در نمایشگاه کتاب تهران
دیدار با شما در :
سالن شبستان _ راهرو 2 _ غرفه 6
انتشارات هنر رسانه اردیبهشت
و شعری از پوشیدن تنهایی که مجوز نگرفت
خون
بهای آزادی گلوله بود
خونبهای آزادی
گلوله
" پوشیدن تنهایی"در نمایشگاه کتاب تهران
دیدار با شما در :
سالن شبستان _ راهرو 2 _ غرفه 6
انتشارات هنر رسانه اردیبهشت
و شعری از پوشیدن تنهایی که مجوز نگرفت
خون
بهای آزادی گلوله بود
خونبهای آزادی
گلوله
"پوشیدن تنهایی" را می توانید از این مراکز تهیه کنید
فروشگاه روزبهان : تهران، خیابان انقلاب، روبروی دانشگاه تهران، شماره 1342 _ تلفن:66408667
فروشگاه انجمن شاعران ایران : تهران، خیابان انقلاب، روبروی دانشگاه تهران، پاساژ فروزنده _ تلفن: 66970121
فروشگاه پیشگام : تهران، خیابان انقلاب، روبروی درب اصلی دانشگاه تهران، جنب پاساژ فروزنده، پلاک 406 _ تلفن: 66973963
آوردگاه هنرواندیشه : تهران، خیابان کریمخان زند، نبش کوچه عسجدی، پلاک 83 _ تلفن: 88311350
فروشگاه منوچهری: جمهوری شرقی، روبروی سینما اروپا،پلاک109 _
تلفن: 33116218
فروشگاه بهجت: خیابان ولیعصر، دوراهی یوسف آباد،شماره 804 تلفن: 88967176
چهار کوتاه از "پوشیدن تنهایی"
1
تنها سنگ می داندپایین آمدن از کوه
سخت تر است
2
اشک هایم را پنهان نکردم
باران می بارید
3
تصویر سالخورده ای ست
کودکی
با طعم توت ترش!
4
رود رفته بود
رود
بود
پ.ن: مراکز دیگر پخش در پست های بعدی اعلام می شوند
دوستان خوبم
بهار شمایید که جوانه ها و سبزه ها در دلهایتان
و خورشید مهربان در نگاهتان هر لحظه را تحویل می شود
...
{ فرخنده این نویی }
دو بهاری از "پوشیدن تنهایی"
۱
صنوبر صدایم کن
شاید این کوه بر آمده از ما
بهار را باز گرداند
به طبیعتمان...!
۲
خاک می کنم
تمامی واژه ها را
بهار در سکوت می گوید:
...چقدر دوستت دارم
پ.ن: پوشیدن تنهایی به چاپ رسیده و به دلیل تقارن با تعطیلات بهاری مراکز پخش در پستهای بعدی اعلام می شود...
1
پرده ها را می کشیم
سرخ
کبود
زرد
برف که بیاید
پاییز هم
از یاد این بوم می رود
2
پیش بینی زمستان درست بود
آدم برفی دروغ نمی گفت
گاهی
چوبین بودن به تر است
سه شعر از "پوشیدن تنهایی" در
1
پاییز
جایی نمی رود
برگ ها به یادش می افتند!
2
غربت
همیشه رفتن نیست
گاهی
غریب
می مانی
3
می توانستم ابر باشم
پرنده
یا درخت
اما...
عاشق تو شدم!
1
سگتازیانه پارس کرد
از انقراض شیرهای جوان می ترسید
ماده گربه ی پیر!
2
مرگی که می خواند
زیستنی که می نویسد
ما
واژه هایی شعله وریم
که مدام
سو
سو
می زنند
3
نترسدل ندارم
دوباره عاشق شوم!
پوشیدن تنهایی
دومین مجموعه ی شعری ست که انتشارات هنر رسانه ی اردی بهشت از سروده هایم منتشر خواهد کرد. ۱۰۱ شعر کوتاه که درونمایه زندگی، مرگ و عشق غالب آنها را در بر می گیرد...
چند شعر از این مجموعه
.
.
.
۱
زنده باد مرگ!
لبخند تیز و تشنه ی گرگ
صادقانه تر است
تا
دشنه ی کند و کهنه ی چوپان
۲
باید به زندگی پر و بال داد
وقتی آسمان از تو دریغ می شود
باید
به زندگی
پر و بال
داد!
۳
ما عاشق هم بودیم
از آغاز خلقت
همه چیز درست بود
جز جای قلب های مان
۴
خاکستر
سرخ سرخ می خندید
دل بسته بود
به باد
- آهااااااااااااااااای تو که از ریسمون سیاه و سفید میترسی!
من مار نیستم. میفهمی! گرگم . گرگ.
هیچ ربطی هم به گم شدن شنگول و منگول ندارم.
- گیرم حبه انگور رفته یه گوشه پنهون شده. گیرم هی مست میکنه،هی هااااااااای هاااااااای گریه میکنه، هی یه تصنیف قدیمی رو هزار بار گوش میده، هی حرفهای بی ربط میزنه:
این اتفاق باید میافتاد. این اتفاق باید میافتاد تا من بفهمم اونقدر ها هم بره نیستم!
هی انگشت میزنه و بالا میاره روخاطراتش
هی انگشت میزنه زیر برگه های توافق نامه...
هی انگشت میزنه تو چشمش که اگه یه نفر پرسید چی شده؟ گریه میکنی؟ بگه ههههه هیچی، نه بابا، یه چیز خیلی کوچیک - یا شایدم خیلی بزرگ - رفته تو چشمم !
گیرم یادش بره بقیهی عمرش باید بدون خودش زندگی کنه. یادش بره ماه که کامل شد اونم بشه یه گرگ گرسنه. یادش بره وسط فکرای فلسفی مسخرش بپرسه : خوب آقا گرگه اگه گوشت میخواست چرا نرفت قصابی؟ چرا هوس گوشت تازهی بره کرد؟ چرا من هنوز اینجام، بدون اینکه اینجا باشم؟!
گیرم خیلی چیزای بزرگو، خیلی دردای بزرگو یادش بره . گیرم انقدر فراموش کار باشه که وقتی طعم خون تو گلوش پیچید تازه بفهمه که همه چیز براش داره تکرار میشه.
ولی اینو میدونم که دیگه محاله واسه تولد کسی بزنه زیر آواز
چون محاله یادش بره به یاد آوردن بعضی لحظه های شیرین
تلخ ترین کار دنیاس.
دوست تر دارم
حقیقتی مرا آزار دهد
تا اینکه دروغی آرامم کند!
مدتی نیستم
در هیچ کجای این دنیای مجازی!
بالهایت را به باد بسپار
اوج بگیر
از ارتفاع
چیزهای بیشتری
برای دیدن هست...



پ.ن1: در هیچ کدام از عکسها افکت کامپیوتری استفاده نشده.
پ.ن2: این خانه تنگ است.شاید به جای بهتری رفتم...!
تنها آرامش پرواز می تواند اینچنین غوغا کند
تا ابد خواهم کوشید که تن خویش را پاک نگاه دارم
زیرا می دانم که تماس زندگی بخش تو
بر یک یک اعضای پیکرم هست
تا ابد خواهم کوشید
که همه ناراستی ها را از اندیشه خود دور سازم
زیرا می دانم که تو آن نور حقیقی
که فرود ادراک را در من به تابندگی واداشته ای.
تا ابد خواهم کوشید
تا همه بدی ها را از قلب خویش بیرون رانم
و گل محبتم را شکوفا نگاه دارم
زیرا می دانم
تو در درون عبادتگاه دل من مکان داری
این غایت آمال من است
که ترا در کردار خویش نشان دهم
زیرا می دانم
که قدرت توست که توان عمل می دهد.
"سرود چهارم گیتانجلی - رابیندرانات تاگور"
................................................................................
آنچنان در آغوشم کشیده ای که...

ماهی پرسید:
این آب که از آن سخن می رانند کجاست؟
رود
همانگونه که می خروشید
آرام گفت:
نه او کمی کمتر از آنچه شاید،
بزرگتر است
نه تو کمی بیشتر از آنکه باید،
کوچکتر
"تنها هنگامی بینا می شوی
که بی-نا شوی"
و در تلاقی دریا
خود را گم کرد.
پ.ن1- متن، برداشتی شخصی و شاعرانه است از افسانه ی ماهی و دریا
پ.ن2- از این پس گاهی عکسهایم را نیز با شما به اشتراک خواهم گذاشت
.............................................................................................................
و چند شعر از "پروانه های ابری"
1
هر صبح
درود می فرستم به تو
-در آینه ها-
که نه در آن ها
در منی
2
از انقراض کابوسها نگو
دنیا
خوابی ست
که در انتهای آن
تعبیر می شویم
3
مرغی که بالهایش
طعم پرواز بگیرد
خاک را نمی چشد
تا
.
.
.
بمیرد
4
دانه
دلش شکست
گریست
سبز شد.
از تمامی دوستان و علاقه مندان به شعر دعوت می شود
جلسه ی نقد کتاب "پروانه های ابری"
زمان: دوشنبه، 10 مرداد، ساعت 18
مکان: کانون ادبیات ایران
تهران ، ميدان هفت تير ، خيابان مفتح جنوبي ، كوچه ي اردلان (روبروي ورزشگاه شيرودي) ، پلاك 25
منتقدین ارجمند، آقایان:
فرهاد امینی حبیب محمد زاده فرهاد کربلایی
با سپاس از جناب آقای شهرام میرشکاک و انجمن ادبی نیماژ
............................................................................
پرسید
چند سالگیت را فوت می کنی؟
من
به انقراض بیست و پنجمین شمع گریان
می اندیشیدم
"پروانه های ابری"
و هفت شعراز همین مجموعه
در سایت تخصصی شعر کوتاه "آنات"
این روزها تمام دلم شعر می شود
حتی چکیده های قلم شعر می شود
می آیم از کنار سپیدار ها ورق بخورم
دستی به زلف برگ ببرم -
...شعر می شود...
90/4/8
........................................................
چهار شعر کوتاه از "پروانه های ابری"
1-
عینک آفتابیت را بردار
این جا
_ همیشه _
هوا برای تو ابریست
2-
گمان نمی کردم
زمین
آن قدر گرد باشد
که روزی
انسانها
از چشم هم بیافتند
3-
انارها می دانند
چقدر سرخ می شوی
وقتی
هزار قلب تپنده
در تو باشد
4-
هیچ کس مرا
آن گونه که بودم ندید
تار می شود
چشم ها
از پشت نقاب!
پروانه های ابری در خبر گذاری کتاب ایران
......................................................................................................
لبخند بزن
دنیا
چیزی جزتصویر تو
در آینه ها نیست
پروانه های ابری/ش16
جشن رونمایی مجموعه ی "پروانه های ابری" و ۲۴ هم صدای تازه ی دیگر
سه شنبه ۲۴ خرداد - ساعت ۱۷
تهران - شهرک غرب - فرهنگسرای ابن سینا

حضورتان بانی خرسندی است
ببخشید مرا
گاهی از یادم می رود
برگهای زرد!
بوسه های بهار
هر بار
بهانه ی تازه ای می خواهند
برای عریانی
از دستانم
اتفاق تازه ای
نیفتاده
جز نامی
که هیچگاه
نشد
دهان مرا
به بادی که این فصل را برد
ببخشید!
..............................................................
و شعری از کتاب پروانه های ابری
کجاست کبو تر سپیدی
که شاخه ی تر سبزی داشت
خونش
کدام مرکب شد
باَلش
کدام باِلش ؟
با سپاس فراوان از استاد بزرگوارم جناب آقای سید ضیاء الدین شفیعی
که مرا در پرواز پروانه های ابری فراوان یاری نمودند.
مجموعه ی پروانه های ابری درنمایشگاه بین المللی کتاب
انتشارات هنر رسانه ی اردیبهشت
پنجشنبه 90/2/15 و پنجشنبه 90/2/22
پروانه های ابری را در غرفه ی نشر همراهی خواهم کرد
دوست خوبم منیره حسینی در انتشارات دفتر شعر جوان
میزبان شماست
با مجموعه ی بی حواس ترین زن دنیا
در وبلاگ شخصیش بیشتر در باره ی کتاب زیبایش بخوانید
ایام را از شما مبارکباد
ایام میآیند تا بر شما مبارک شوند
مبارک شمائید
(شمس تبریزی)
روزهای خوش بهاری پیشاپیش بر شما
فرخنده باد
شعری با حال و هوای این روزها از مجموعهی پروانه های ابری
سفرهی دلم را
برایت میگشایم
تو
هفت ستاره میشوی در آن
و به برکت سبزهی نگاهت
ماهی سرخ دلم
تنگش را
میشکند
و بخوانید از همین مجموعه
سه شعر در ماهنامهی تخصصی شعر کندو
سه شعر در پایگاه فرهنگی و ادبی گرگ و میش

مرکز فروش: خیابان انقلاب - روبروی دانشگاه تهران - پاساژ فروزنده - فروشگاه خانه شاعران- تلفن: 6970131
وبلاگ دوست نازنینم منیره حسینی با شعر های زیبایی
از مجموعه ی "بی حواس ترین زن دنیا" جمعه ها به روز است
"لحظه هاتان همواره بهاری"
پروانه های ابری
مجموعه ی از انتشارات هنر رسانه ی اردیبهشت منتشر شد
اولین مجموعه ی شعر من شامل صد و بیست و شش کوتاه سروده
سه شعر بر بال پر وانه های ابری
1)
از اشک هایم
به چشمهای تو می آیم
گوشه ای می نشینم
اینجا همیشه هوا خوب است
و هیچ وقت باران
آنقدر شدید نمی بارد
که نقش قلب روی شنها را
پاک کند!
چهار چوب ها
اگر نبود
نه عکس مادر بزرگ بر دیوار
کوچک می شد
نه من
در گشادی قاب پیرآهن
بزرگ
3)
در باران ثانیه ها
ساعت ها
زنگ می زنند!
پروانه های طلایی بیشماری
روی شانه هایم نشستند
و از فانوس هایی گفتند
که به اندازه چشمان تو نزدیک است
بالهای خسته شان
پلکهایم را تکاند
و من
هزار خورشید رنگارنگ را دیدم
که از دستان ما
طلوع کرده بود
جورابهایم را
امسال
وصله می زنم
آرزوهایم
دیگر
از چشم تو
نمی افتند
پاپانوئلِ عزیز!
1)
تو
تنها پولادِ پر تحمل تاریخی
که بعد از این همه
داغ
آب ندید!
.
.
.
.
.
.
2)
با گلوی کوچکش
چه گفت؟
که مرثیه اش را
بر دل تمامی قطره ها
داغ کرد
سجده ی تیر
روز
پیروز
در پیکار با سیاهی
و مدال طلا برگردن
آویز نقره آسمان
با لبخندی از شکافتن ظلمت
نشسته در میان دانه های تسبیح گسسته شب
و ما
با برنزهایی در تاریک روشن خویش
همواره تعبیری از تلاقی شب و روز
تا کدام سیاهی را بشکافیم
تا کدام نور با شیم در ظلمتطفلی گریز پای
در ازدحام بلوغ شاخه های ُترد
بودن را از یاد ُبرد
از روزهای بطالت و بازی
از غصه انهدام پولک و ماهی
از گریههای بی بهانه زیبا
از من
از ما
گریخت
َرستن را ز ثانیه های کال
ُُرستن را ز ماه های مدام
از بر، شدست او
در پای تخته محبوس رو سیاه
بر پشت نیمکتهای مکرر محکوم
روی برگهای بی سبزینه گیاه
قد میکشد
بلند
هم قد سایهاش دم غروب
که از روی باغچهها هم عبور کرده بود
واز بوی باور دستهاش
شبدرهای پنج پر بارور میشدند
بلندتر
اندازهای که میشود
طاقچه های خواهش را
دنبال نقلهای مخفی شده معطر معصوم
بکاود
اندازهای که میتواند یکی برای خودش باشد
حتی بدون صفر
همواره در سفر
از قد حصار لب باغ
از بته های بی اجازه مملو از چراغ
بالا بلندتر
دستش به خواهران گیلاس
دستش به ساقه نورس یاس
میرسد
اما دگر
از سازش نسیم و نیایش گلهای بارور
خبرش نیست
َرستست او ز خویش
او را ز ما
با اتهام بزرگی ربوده اند
تا خاطرات عزیزمان
بوی معاشقه خاک و قطرههای تر باران
عطر غرابت شعمدانی و شاپسند
شیرینی ُکرسی و شهر فرنگ و خروس قند
سرگیجه از دزدی عینک مادر بزرگ پیر
دلواپسی برای شکستن طلسم شهزاد قصههای گم شده در
جنگل تقدیر
فوارهها و لبخند های سرخ واژگون در آب
ظهر و سرایش َننو و آفتاب و خواب
طعم صدای چلچله بر شانۀ شاخه های ناب
تا این همه خاطرات وسیع و ژرف را
اسم کودکی
تعبیر کوچک خوشبختی باشد
برخیز کودکم
از زیر علفهای هرز روییده بر قداست بکرت
برخیز
تا هنوز
وقتی تو خواب زیبایی پریان باغ همسایه را
با تک تک مژگان قاصدک روییده بر بالشت
تعبیر می کنی
من لحظه ای قنوت قاعده ها را
در درههای رو به بیداری دنیای اطلسی
سرریز تر شوم
هنوز تا رسیدن خورشید بر افق راه است
و تا طلوع صبح صادق، سپیده گمراه است
شب از درون چشمهاش روز می بارد
که چشمه ها رود خانه ها پر از ماه است
ز تاریکی این لحظه ها گلایه مکن
که عمر گرگ در لباس میش کوتاه است
تو از درون خویش شروع کن جرقه گشتن را
ز خُرد شعله خس و خاشاک، نور در راه است
به جزر و مد نگاه هایمان سوگند
و فاصله نفسهایمان که یک آه است
من و تو اگر ما شویم می سازیم
جهانی پر از لحظه هایی که دلخواه است
هاله
89/3/9
""تو را من چشم در راهم""
بی سازتر از لحظه هایی
که به هم آوایی گنجشکهای بی حوصله در آمدیم
گره خوردم
کور
لال
روی جاده هایی که نبودنت را آب می پاشم
برای لحظه های رسیدن
و فراموش می کنم
میوه های کال هیچگاه از قانون جاذبه پیروی نمی کنند
سرودم:
بی تار موهات
که نمی شود شانه بود برای زخمه های گریستن
بی پرده چشمهات که نمی شود
خواب ظهر های بیات و قهوه های ترک را دید
بی
گوشه لبهات
که نمی شود
بی نوایان
نبود
.
.
.
و تو
گام هایم را
به مقام
تنها عابر کوچه باغ های مهر نامهربان بدل کردی
زرد
خشک
خش خش نطفه های درخت
جیر جیر لولاهایم
همچون دری
که سالیان درازیست بسته مانده است
کوبه ای که برای مسافران بی بازگشت مرثیه می خواند
ضجه زنجره ها
.
.
.
گره خورده ام
کور
مثل بره هایی که سالهاست دره های مرا می چرند
و تا لحظه انهدام امیدی به سیر شدنشان نیست
لال
مثل پنج پرهای لگد مال شده قالی
.
.
.
رقص انگشتانم را
بر ردیف ساقه های بی صدای فراموشی
با همان چنگی که بغض حنجره ام را شکسته ای
بنواز
من دیگر
ضرب آهنگ گام هایت را
به یاد ندارم.
چقدر
عشق به نور نهادست
در
قلب
دانه های کوچک خویش
آفتابگردان
و ما چه بی خبر از آن
در سایه های بطالت خود
می شکنیمشان
دریا
آیینه مقعر و مواج آسمان
و ماهیان نقره فام
تکه پاره های ماه
در انعکاس شب
زمین
آیینه محدب و متروک کائنات
و ما
تکه های خداییم
در انعکاس روز
در حجم هوا
غلطید
و به ماهی بدل شد
نو
در کام داس های کهنه
و این دهان های گرسنه
راهیم، رهسپار بارانم
در جوار ستاره مهمانم
از خودم، تا دوباره می روم و
تا شب استحاله می مانم
سفری درپیش است.
یعنی میشه دست پر برگردم ؟ آخه، دنبال خودم میگردم!!!
آدم شدنی نبود دستم
حوا شدم و هنوز ........
هستم
بادا که باد
از دستهای خاک
بربایدم
تا در خاکروبه های خاطرات زمین
نپوسم
.
.
.
سبزینه ای توانم بود
باران اگر بگیرد
اما
هرگز کسی
ز شبپره ای کور
انتظارٍ
پرواز سوی نور
ندارد.
نه صد چشم که بازداردش از گزند
نه از برای مخالفان بند
تنها چاهی از برای
آهههههههههههی
.
.
.
نه هرکه را برازنده، نام علی
و نه هر علی سزاوار سروری