به
بهانه روز بزرگداشت فريدالدين عطار نيشابوری
نامش محمد و لقبش فرید الدین است و چون خود و پدرش شغل
عطاری داشته اند مشهور به عطار است.
در مورد انقلاب درونی او و گرایشش به تصوف، آمده که درویشی
از او چیزی طلب میکنه و عطار بهش نمیده! درویش بهش میگه: تو چطوری میخواهی بمیری؟
عطار می پرسه: تو خودت چطوری میمیری؟ درویش کاسهء چوبیش رو زیر سرش میذاره و جان
به جان آفرین تسلیم میکنه.
عطار با مشاهدهء این صحنه دگرگون میشه و شغلش رو رها میکنه
و راه زندگیش عوض میشه.
عطار به ابوسعید ابوالخیر ارادتی خاص نشون میده و در آثارش
مکرر ازش یاد میکنه.
اون طور که عطار میگه شیخ ابوسعید در کار حلاج سیری داشته
و همین بارقه (درخشش) در جان حلاج شعله گرفته... مولانا هم گفته نور منصور بعد از
150 سال بر روح عطار تجلی کرد و مرشدش شد.
عطار در مورد بهای آدمی از نظر ابوسعید ابولخیر می نویسه
بوسعید مِهنه شیخ محترم
بود در حمام با پیری به هم
سخت حمامی خوش و دمساز بود
زان که آب و آتشش همساز بود
پیر گفت: ای شیخ حمامی خوش است
وز خوشی هم دلربا هم دلکش است
شیخ گفتش: هیچ دانی خوش چراست؟
گفت: می دانم بگویم با تو راست
چون در این حمام شیخی چون تو هست
خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست
شیخ گفتش: زین بِهَت خواهم بیان
پای من چون آوریدی در میان
پیر گفتش: تو بگو شیخا جواب
کانچه تو گویی جز آن نبوَد صواب
گفت: حمامی است خوش از حد برون
کز متاع جملهء دنیای دون
نیست جز سطل و اِزاری با تو چیز
وانگهی آن هر دو نیست آن تو نیز
مِهنه : نام قریهء ابوسعید
دم ساز: سازگار
زین بِهَت خواهم بیان: بیانی بهتر از این از تو میخواهم
اِزار : لنگ
من بعد از خوندن این شعر دلم یک حمام داغ خواست ...
این شعر من رو یاد زوربای یونانی انداخت که وقتی همه چیزش
با خاک یکسان شد و هیچی براش نموند جز خودش و لباس تنش، شروع کرد به رقصیدن و گفت
خلاص شدم