کجایین دوستان؟

اونقدر این روزها دلتنگ روزهای شکوفایی وبلاگ نویسی ام که تصمیم گرفتم بیام و آدرس حال حاضرم رو تو تمام وبلاگ های قبلیم بذارم

اون روزها که همه با هم می نوشتیم و همه با هم میخوندیم و کیف میکردیم چقدر خوب بودن.

من اینجام

http://hedayatmandam.blogfa.com/

امیدوارم بعضیهاتون هنوز بنویسین

بیاین خود جدیدمون رو بنویسیم

روزی که حکمت وداع رو نوشتم و با این وبلاگ خداحافظی کردم تو ادامه مطلب آدرس وب جدیدی که اون موقع قرار بود ماهها بعد نوشته بشه رو گذاشتم اما انگار خیلی ناشیانه این کارو کردم که تعداد خیلی کمی متوجه اش شدن

یادم نیست به کیا رمز اون ادامه مطلب رو داده بودم یادمه برای اونایی رمزو گذاشتم که برام تو چندتا پست قبل کامنت گذاشته بودن میدونستم خیلیها بدون کامنت میخونن میدونستم خوانندهء خاموش دارم آدرس وب بعضیها رو نداشتم

فکر میکردم اگر کسی رو ناخواسته جا انداخته باشم و اون دلش بخواد چیزی از من بخونه همینجا سراغمو میگیره اونوقت منم آدرس وب جدیدو براش میبرم

اما دیدم خیلی از کسانی که رمز رو هم داشتن متوجه اون آدرس نشدن

همینجا هرکی خواست و کامنت گذاشت آدرس وب جدیدو بهش میدم

بلاگفا خلوت شده

انگیزهء نوشتن از بین رفته

یکی از دلایلش اینه که ما حاضر نیستیم از تغییراتمون بنویسیم

فکر میکنیم باید به همون شیوهء قبل ادامه بدیم در حالیکه دیگه نوشتن به سبک قبلیمون راضیمون نمیکنه برای همین بی انگیره میشیم و کلا میذاریمش کنار

یه زمانی هر پست من 100 تا کامنت میگرفت. الان همون مدل پستها بدون کامنت میمونه

ما گذر کردیم

قبول کنیم که گذر کردیم و همه نیاز به یه تحول داریم

کنارش نذاریم

خود جدیدمون رو بپذیریم و بنویسیم

از خود جدیدمون بنویسیم

نوشتن و اظهار خود باعث رشده

جلوی رشدمون رو نگیریم

بنویسیم

هرطوری که راضیمون میکنه و دلمون میخواد بدون توجه به قضاوت کسی و محدودیت هایی که خودمون برای خودمون ایجاد کردیم بنویسیم

حکمت وداع

 

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

 

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر.

 

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

 

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت

سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز

با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

 

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم ‌امروز بسازی

که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست

و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد.

 

کم کم یاد می‌گیری

که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

 

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی

به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

 

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...

که محکم هستی...

که خیلی می‌ارزی.

 

و می‌آموزی و می‌آموزی

 

با هر خداحافظی

یاد می‌گیری.

 

خوزه بورخس




این نوشته رو قبلا تو نفس پاک قبلی گذاشته بودم و خیلی دوسش داشتم


137

یکی گفت

اگر تصمیم داری کاری برای آینده ات انجام بدی و دوستش نداری انجام نده

اگر قراره امروز به خودت سختی بدی تا یه چیزی در آینده به دست بیاری ولی اونو الان دوست نداری، نکن

به آینده فکر کن براش برنامه بریز در راهش قدم بردار اما کاری رو برای ساختنش انجام بده که همین الانم ازش لذت ببری

زجری که الان میکشی و فقط با این امید دوام میاری که یه دوره سختی به این شکل تحمل میکنم شرایط آینده بهتر میشه باعث میشه شرایط آینده هم بهتر نشه باعث میشه وقتی اون چیزی که مد نظرت هست تا در آینده بهش برسی، وقتی رسیدی دیگه برات لذتبخش نباشه یا بگی واقعا ارزش داشت که من اینهمه سال به زحمت بیفتم؟

اون تصمیمی برای آینده درست و کامله که باعث بشه از همین الانت و از راهی که قراره برای رسیدن به اون طی کنی هم به اندازهء کافی لذت ببری. اونقدر انگیزه ایجاد کنه که برای رسیدن بهش شور و اشتیاق لذتبخشی داشته باشی.

 

عقل من میگه این تئوری درسته

از کجا معلوم بعد از اون دوره سختی اصلا من زنده باشم که بخوام از دستاوردم لذت ببرم؟ و آیا اطرافیان من بدون من، اون دستاورد براشون لذتبخش هست؟

136

نیچه، فیلسوفی که خودش اعتقاد داشت دویست سال زود به دنیا اومده و من میگم حتی بیشتر از اینها زود به دنیا اومده

 

یکی از تاثیرگذارترین و لذتبخش ترین کتابهایی که تو زندگیم خوندم کتاب " و نیچه گریه کرد " بود (نوشتهء اروین یالوم)

جمله های نقل شده از نیچه در این کتاب واقعیه و تو کتابهای مختلف نیچه وجود داره

یکی از اون اعتقادت منحصر به فرد نیچه این بود:

 

هرگز هیچ کس کاری را به خاطر دیگری انجام نمی دهد.

تمام کارها متوجهء جهت خود آدم است.

تمام خدمات برای خود و تمام عشق ها، عشق به خود است.

حتی اگر به عزیزترین و نزدیک ترین کس خود فکر کنید و عمیق فکرکنید پی خواهید برد که کسی که شما دوست دارید او نیست چیزی که شما دوست دارید، احساس مطبوعی است که چنین عشقی در شما بیدار میکند.

آدم در نهایت عاشق آرزوها و اشتیاق های خود است.

 

این جملات میتونه جبهه گیری ایجاد کنه و خیلی ها بگن نخیر من اگر انسان خیری هستم برای کمک به مردمه...من فلانی رو دوست دارم...فلان چیز و فلان کس برای من مهم ترن و .....

ولی من یکی وقتی فکر کردم دیدم اگر کار نیکی هم در جهت رفاه مردم میکنم به خاطر حس خوبیه که از اون کار به خودم دست میده

به کسانی که دوستشون دارم که فکر میکنم می بینم به خاطر حس خوبیه که دوست داشتن اونها تو قلب خودم زنده میکنه

من با این جملات میتونم اندازهء 10 تا پست دیگه حرف بزنم ولی فکر میکنم بهتره اجازه بدم هرکی خودش فکر کنه

و شاید مرتبط با این نوشته شاید، خوندن پست طولانی ولی خوب I.sa بد نباشه

135

دیروز داشتم به همدم این روزهام (جویس مایر) گوش میکردم کسی که تغذیهء روح منو تازگی ها به عهده گرفته... یه قیچی باغبونی بزرگ گرفته بود دستش و میگفت هرکسی از درد و رنجی که بهش وارد شده نالانه یه دونه از اینا بگیره آویزون کنه تو خونه اش جلوی چشمش، تا هر وقت به رنجی افتاد یادش بیفته خدا یه دونه از اینا گرفته دستش و داره شاخه های به درد نخورش رو که فقط باعث سنگینی و زشتیش شده ازش جدا میکنه تا به وقتش جونهء جدید بزنه شاخهء جدید در بیاره و زیباتر از قبل بشه

میگفت درختهایی که هرس میشن تو فصل بهار زیباترن

یاد یه پستی افتادم که تو به خودآ نوشته بودم که میذارمش تو ادامهء مطلب

چقدر فرق کردم این روزها

دیگه اون ایده رو قبول ندارم

اینکه شاخهء اضافی درخت لازمه تا پرندگان روش بشینن و آفات درختان رو بخورن و از بین ببرن

دیگه اینو قبول ندارم فکر میکنم همون شاخه های اضافی هستن که باعث به آفت کشیده شدن درخت میشن

و اگر اون شاخه های اضافی از بین برن درخت نفس تازه میکشه بیشتر از قبل رشد میکنه شاخه های جدید و درست و زیباتر درمیاره و پرندگان بیشتری هم روش می شینن نه برای خوردن آفت که آفتی نخواهد داشت بلکه برای زندگی کردن روی درخت

و در انتها جویس مایر تشبیه زیبایی کرد و گفت درخت رو به آسمون و به سمت خدا میره اگر شاخه ای داشته باشه که به سمت خدا و هماهنگ و موزون با کل درخت نیست خدا اون شاخه رو جدا میکنه تا کل درخت رو به سمت خدا باشه

چقدر دلم برای عکس گذاشتن تو وبم تنگ شده بود

ادامه نوشته

134

به نظر من تفاوت زیادی هست بین "مهر ورزیدن" و "مهربون بودن" با "ترحم کردن" و "دل سوزوندن" برای کسی

انسانهای زیادی هستن که نیازی به ترحم ندارن هرچند اونو گدایی می کنن اما همهء انسانها نیاز به مهربونی دارن

ترحم کردن برای بعضی از آدمها سَمه و از اونها موجوداتی ضعیف و بی دست و پا بار میاره که دیگه نمی تونن بدون ترحم دیگران زندگی کنن

مهر ورزیدن به تمام موجودات و انسانها اعم از انسانهای خوب و بد لازمه  اما ترحم نه

آدم میتونه با یه آدم کش و جنایتکار با مهر حرف بزنه ولی آیا میشه برای اون دل سوزوند وقتی جون تعداد زیادی از آدمها رو گرفته و بی رحم بوده؟

درست نیست به یه آدمی که خودش رو ناتوان میدونه و از پس زندگی خودش برنمیاد ترحم کنیم و دائم از خودمون واحساسمون و زندگیمون و وقتمون و خیلی چیزهای دیگه مون براش خرج کنیم و اونو بیشتر از قبل وابسته کنیم به گدایی محبت کردن اما میشه باهاش مهربون بود و راه و چاه رو یادش داد میشه براش وقت گذاشت بهش مهر ورزید و کمکش کرد تا قوی تر بشه حتی لازمهء این مهرورزیدن گاهی سختگیریه

با ترحم به بعضی ها بهشون خیانت میکنیم و بعد اسم خودمون رو آدمهای مهربونی میذاریم و میگیم چکار کنیم ذاتمون مهربونه حالا همه از ما سوء استفاده میکنن ... بعد هم میشنیم کلی برای خودمون دلسوزی میکنیم در حالی که حتی با خودمون مهربون نبودیم وقتی داشتیم زیادی از خودمون خرج میکردیم

و چطور کسی که نمی تونه به خودش مهر بورزه می تونه با دیگران مهربون باشه

چقدر می تونم مثال بزنم برای تشخیص فرق این دو

1-      خیانت کردیم به بچهءگدایی که سر خیابون نشسته اگر بهش پول بدیم چون ازش میگیرن و به خاطر همین اونجا نشوندنش اما اگر یه ساندویچ درست حسابی بدیم دستش که لااقل یه روز غذای حسابی خورده باشه باهاش مهربون بودیم

2-      خیانت کردیم با گریه کردن و دلداری دادن به دوستمون که همش در حال نالیدن و شکایت از زمین و زمانه و به خاطر همین انرژی منفی دائم هم از زمین و زمان براش میباره چون دائم باید همینکارو براش بکنیم اما اگر کمی بهش سخت بگیریم و کمکش کنیم دست از افکار منفی خودش برداره تا نگرشش به زندگی درست بشه و حالش بهتر بشه مهربون بودیم باهاش

3-      مادری که دلش برای تلاش بچه ای که تازه میخواد یادبگیره دمر بشه میسوزه و کمکش میکنه تا دمر بشه در حق بچه اش خیانت کرده چون اون دیگه هرگز خودش نمیتونه خیلی چیزا رو انجام بده و خیلی کارهای نابخردانهء مادرهای امروز که چه بلایی دارن سر بچه هاشون میارن به خاطر دلسوزیهای بیجا

4-      ............

5-      ............

.

.

کلا خواستم بگم هرچقدر مهربونی کردن و آدمهای مهربون و البته سختگیر و جدی رو دوست دارم از ترحم کردن و دلسوزی های الکی بیزارم

آدم مهربون میتونه با همه مهربون باشه اما آدم دلسوز فقط دلش برای آدمهای بدبخت میسوزه

133

تو یه مصاحبه ای با لوریس چکنواریان که پارسال انجام شده بود حرفهای قشنگی توسط چکنواریان گفته شد

یه بحثش رو خیلی دوست داشتم

اونجایی که گفت:

یه هنرمند حق نداره به هنرش غره بشه چون مال اون نیست. میتونه تو مدرسه ساختار هنر رو یاد بگیره اما روحی که برای هنرمند شدن در او وجود داره مال خداست و او بهش امانت داده، مال اون نیست که حالا بخواد به خاطرش فخر بفروشه

اگر چکنواریان اینو درک نکرده بود آیا امروز این چکنواریان بود؟

 

 

این شعر خط به خطش درسه شاید بخوام روزها به همین بپردازم حالمو خوب میکنه

 

سماع سوختن

عشق شادی‌ ست، عشق آزادی ‌ست

عشق آغاز آدمی زادی ‌ست

عشق آتش به سينه داشتن است

دم همت بر او گماشتن است

جنبشی در نهفت پرده ء جان

در بن جان زندگی پنهان

زندگي چيست؟ عشق ورزيدن

زندگي را به عشق بخشيدن

زنده است آن که عشق می ‌ورزد

دل و جانش به عشق می ارزد

آدمی بی زلال اين آتش

مشت خاکی ‌ست پر کدورت و غش

صنما گر بدی و گر نيکی

تو شبی بی چراغ تاريکی

چون درخت آمدی ذغال مرو

ميوه‌ای پخته شو کال مرو

خشک و تر هرچه در جهان باشد

مايه‌ء سوختن در آن باشد

شاخه در کار خرقه دوختن است

در خيالش سماع سوختن است

دانه از آن زمان که در خاک است

با دلش آفتاب ادارک است

سرگذشت درخت می داند

رقم سرنوشت می خواند

گرچه با رقص و ناز در چمن است

سرنوشت درخت سوختن است

آن درخت کهن منم که زمان

بر سرم راند بس بهار و خزان

دست و دامان تهی و پا در بند

سرکشيدم به آسمان بلند

آذرخشم گهی نشانه گرفت

گه تگرگم به تازيانه گرفت

بر سرم آشيانه بست کلاغ

آسمان تيره گشت چون پر زاغ

مرغ شب خوان که با دلم می ‌خواند

رفت و اين آشيانه خالی ماند

آهوان گم شدند در شب دشت

آه از آن رفتگان بی برگشت

گرنه گل دادم و برآوردم

بر سری چند سايه گستردم

دست هيزم شکن فرود آمد

در دل هيمه بوی دود آمد

کنده‌ء پير آتش انديشم

آرزومند آتش خويشم

هوشنگ ابتهاج (سايه)

132

داشتم به ریشهء حرص خوردنهامون فکر میکردم

اینکه چی میشه که آدما حرص میخورن؟ یه کم دقیق شدم دیدم

اکثر عصبانیت ها براساس دو دلیل بروز میکنه:

1-      که به نظر من بیشترش به خاطر اینه:

توقع

توقع هامون از دیگران و دنیا و روزگار و همه چی

قبلا هم یه پستی در مورد توقع داشتن نوشتم و نوشتم هرچی پر توقع تر بدبخت تر و خوش به حال اونهایی که میتونن بدون توقع زندگی کنن

این تقصیر خود ماست که از چیزی بیرون از خودمون میخواهیم که به میل ما رفتار کنه چیزی که اصلا دست ما نیست و سخت نیست خلاص شدن از شر این دلیل برای عصبانی شدن


2-      دلیل دوم که فکر میکنم بیشترمون دچارش هستیم و زیاد تقصیر خودمون نیست وقتیه که یکی حق ما رو پایمال میکنه

چیزی که مال ماست رو از آن خودش میکنه؛ هرچند با دقت که نگاه میکنم ریشهء اینم برمیگرده به اون توقع که چون توقع داریم دیگران درک کنن اون چیزی که مال ماست، مال ماست. وقتی یکی بهش دست درازی میکنه عصبی میشیم اما این توقع اشتباه نیست! هست؟

اما میشه عصبانی نشد و با آرامش از حق خود دفاع کرد؟

میشه طوری رفتار کرد که بدون درد و خونریزی حقمون رو بگیریم؟

شاید تو جوامع کوچکی مثل خانواده و محل کار و مدرسه و دانشگاه و محله مون بشه اما تو جوامع بزرگتر میشه؟ (اینم شاید بشه اگه همه مثل هم به قضیه نگاه کنیم)

 

کاش روزی برسه که یاد بگیریم عصبانی نشیم به هیچ دلیلی

131

بعد از خوندن کتاب "یازده دقیقه" پائولو کوئیلو و تمام کتابهای نوشته شدهء قبل از اون سراغی ازش نگرفته بودم

تقریبا 4 ساله... بعد از رفتن آرش حجازی

تازگی ها که با توجه به روحیات یک دوست، کتاب "بریدا" رو بهش پیشنهاد کردم خودمم هوس کردم دوباره یه نگاهی به حرفهای کوئیلو بندازم

یه جایی هست تو کتاب "راهنمای رزم آور نور" میگه:

رزم آور نور (که منظورش هر انسانیه که به سمت خرد و دریافت حقیقت در حرکته) می داند که

نتیجه و هدف، وسیله را توجیه نمی کند.

زیرا نتیجه ای در کار نیست.

اگر فقط به هدف بیندیشد، نمی تواند به نشانه های راه توجه کند.

اگر فقط خود را بر یک سوال متمرکز کند، پاسخهای بسیاری را که کنارش است از دست خواهد داد.

رزم آور خود را تسلیم راه میکند.

اینو به یه شکل دیگه تو خاطرات یک مغ هم میگه

وقتی به سمت مقصودی حرکت میکنی، توجه به جاده بسیار مهم است.

جاده بهترین راه را برای رسیدن به مقصود به ما می آموزد و هنگام پیمودنش، ما را سرشار می کند.

کتاب ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد کوئیلو رو از همه کتاباش بیشتر دوست دارم و تو اون کتاب هم، این جمله اش رو ، که خیلی هم بی ربط نیست به جمله های بالا

اگر زندگی کنی

خداوند با تو زندگی میکند.

اگر حاضر نباشی خطرات خداوند را بپذیری، او هم به آن بهشت دور دست، واپس می رود و صرفا تبدیل می شود به موضوعی برای بحث های فلسفی.

130

مکالمه‌اى بين لئوناردو باف و دالايى‌لاما

 

لئوناردو باف يک پژوهشگر دينى معروف در برزيل است. متن زير، نوشته اوست.

 در ميزگردى که درباره «دين و آزادى» برپا شده بود و دالايى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسيدم: عالى جناب، بهترين دين کدام است...

پیش خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: "بودايى" يا "اديان شرقى" که خيلى قديمى‌تر از مسيحيت هستند.

دالايى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خيره شد ... و آنگاه گفت:

"بهترين دين، آن است که از شما آدم بهترى بسازد."

من که از چنين پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسيدم:

آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چيست؟

او پاسخ داد:

"هر چيز که شما را دل‌رحم‌ تر، فهميده‌ تر، مستقل‌ تر، بى‌طرف‌ تر، بامحبتتر، انسان دوست‌ تر، مسئول‌ تر و اخلاقى‌ تر سازد. دينى که اين کار را براى شما بکند، بهترين دين است.

129

ویولن کهنه ، اونقدر فرسوده و پر از لکه بود که مرد حراجی فکر میکرد ارزشش رو نداره که برای فروشش وقت صرف کنه اما اونو با لبخندی بالا برد

چه کسی پیشنهاد قیمت می کنه؟

یک  دلار، یک دلار

سپس دو دلار....فقط دو دلار ؟ سه دلار؟ سه دلار ، یک، سه دلار دو، فروخته شد به ....

اما نه از اتاق پشتی مردی مو خاکستری جلو اومد و آرشه رو برداشت

خاک نشسته روی ویلون رو پاک کرد و سیمهای شل اون رو محکم کرد و آهنگی روحنواز و ناب نواخت

چونان آوای فرشته ای نغمه سرا........

نوای زیبای موسیقی فروکش کرد و مرد حراجی با صدایی که آروم بود و ملایم گفت: برای این ویلون کهنه چه قیمتی پیشنهاد کنم؟ و اون رو با آرشه اش بالا گرفت

هزار دلار؟ چه کسی دوهزار دلار پیشنهاد میده؟

دوهزار دلار؟

سه هزار دلار؟

سه هزار یک، سه هزار دو ....سه هزار فروخته شد

مردم فریاد شادی کشیدند و عده ای گفتند چی بر ارزش اون افزود؟

بی درنگ جوابی شنیده شد

نوازش دست یک استاد

 

هستند بی شمار افرادی با زندگی ناموزون و پر نشیب و فراز، خمیده و فرسوده، همچون آن ویولن کهنه

در حراج زندگی به بهایی بسیار ارزان به مردم بی خبر عرضه می شوند

آنها "فروخته می شوند" یک، "فروخته می شوند" دو، "فروخته می شوند".

اما در این میان استاد می آید و جمعیت نادان هرگز کاملا در نمیابند

ارزش یک روح و "دگرگونی" ایجاد شده در آن به واسطهء دست نوازش گر استاد ازلی است.

 

دگرگونی ایجاد شده در یک روح ........

ارزش یک انسان به واسطهء دگرگونی ایجاد شده در روحش!!!!

 

"مایرا بی. ولش"

128

یک نیروی اولیهء وحشی در وجود همهء موجودات وجود داره

نیرویی که وقتی مرگ نزدیک میشه فعال میشه تا زندگی ادامه پیدا کنه

مثل نیرویی که در گلهای وحشی باعث میشه گل کنن بعد از اینکه جنگل به طور کامل سوخت

خیلی از انسانها از اون نیروی درون خودشون می ترسن ... هیچوقت فعالش نمیکنن ... ترس از طرد شدن، ترس از بد قضاوت شدن، ترس از قدرت ، ترس از تغییر ، ترس از از دست دادن ، ترس از ......

و تعداد خیلی کمی شجاعت بیرون ریختن اون نیرو رو دارن و بعد از رها کردن اون به احساسی دست پیدا می کنن که تمامی آفریده ها به دنبال اون هستن

 

"آزادی"

127

گر نیک و بد نزد خدا یک سان بُدی در ابتلا

با جبرئیل ماه رو، ابلیس هم سیماستی

 

ور رازدارستی بشر پیدا نکردی خیر و شر

هر چه که ناپیداستش بر وی همه پیداستی

 

این حس چون جاسوس ما شد بسته و محبوس ما

چون می‌نبیند اصل را ای کاشکی اعماستی

 

بنشسته حس نفس خس نزدیک کاسه چون مگس

گر کاسه نگزیدی مگس در حین مگس عنقاستی

 

استاره‌ها چون کاس‌ها مانند زرین طاس‌ها

آراستش بر طامعان ای کاشکی ناراستی

 

خاموش باش اندیشه کن کز لامکان آید سخن

با گفت کی پردازیی گر چشم تو آن جاستی

 

از شمس تبریزی ببین هر ذره را نور یقین

گر ذوق در گفتن بدی هر ذره‌ای گویاستی

ادامه نوشته

126

به بهانه روز بزرگداشت  فريدالدين عطار نيشابوری

نامش محمد و لقبش فرید الدین است و چون خود و پدرش شغل عطاری داشته اند مشهور به عطار است.

در مورد انقلاب درونی او و گرایشش به تصوف، آمده که درویشی از او چیزی طلب میکنه و عطار بهش نمیده! درویش بهش میگه: تو چطوری میخواهی بمیری؟ عطار می پرسه: تو خودت چطوری میمیری؟ درویش کاسهء چوبیش رو زیر سرش میذاره و جان به جان آفرین تسلیم میکنه.

عطار با مشاهدهء این صحنه دگرگون میشه و شغلش رو رها میکنه و راه زندگیش عوض میشه.

عطار به ابوسعید ابوالخیر ارادتی خاص نشون میده و در آثارش مکرر ازش یاد میکنه.

اون طور که عطار میگه شیخ ابوسعید در کار حلاج سیری داشته و همین بارقه (درخشش) در جان حلاج شعله گرفته... مولانا هم گفته نور منصور بعد از 150 سال بر روح عطار تجلی کرد و مرشدش شد.

عطار در مورد بهای آدمی از نظر ابوسعید ابولخیر می نویسه

بوسعید مِهنه شیخ محترم

بود در حمام با پیری به هم

سخت حمامی خوش و دمساز بود

زان که آب و آتشش همساز بود

پیر گفت: ای شیخ حمامی خوش است

وز خوشی هم دلربا هم دلکش است

شیخ گفتش: هیچ دانی خوش چراست؟

گفت: می دانم بگویم با تو راست

چون در این حمام شیخی چون تو هست

خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست

شیخ گفتش: زین بِهَت خواهم بیان

پای من چون آوریدی در میان

پیر گفتش: تو بگو شیخا جواب

کانچه تو گویی جز آن نبوَد صواب

گفت: حمامی است خوش از حد برون

کز متاع جملهء دنیای دون

نیست جز سطل و اِزاری با تو چیز

وانگهی آن هر دو نیست آن تو نیز

مِهنه : نام قریهء ابوسعید

دم ساز: سازگار

زین بِهَت خواهم بیان: بیانی بهتر از این از تو میخواهم

اِزار : لنگ

 

من بعد از خوندن این شعر دلم یک حمام داغ خواست ...

این شعر من رو یاد زوربای یونانی انداخت که وقتی همه چیزش با خاک یکسان شد و هیچی براش نموند جز خودش و لباس تنش، شروع کرد به رقصیدن و گفت خلاص شدم