زندگی...

چه زیباست...

زمانی که میخندم ٬زمانی که می خندی...٬زمانی که می خندیم...

زندگی چه زیباست...

زمانی که نگاهت میکنم٬زمانی که نگاهم می کنی٬زمان که همدیگر را نگاه می کنیم...

و زندگی چه زیباست زمانی که می بینمت و حال زندگی تلخ است٬چون تو نیستی...و نخواهی آمد

و من چه راحت این جا نشسته ام و می نویسم و قضاوت می کنم که زندگی زیباست یا نیست....

نمی دونم این عشقو باید  ادامه بدم یا نه....

این عشق با یک سلام شروع شد و من نمیخوام با خداخافظی  تمومش کنم....

نمی دونم اگه دوباره ببینمت چشمانت رو به من میدوزی یا با یک نگاه سرد منو از زندگیت میرونی...

نمی دونم تو هم تشنه بوی عطر من هستی یا فقط من در جستجوی بوی بدنت عطر فروشی ها رو زیر و رو میکنم....

هیچی از آیندمون نمیتونم بگم.....چون نمی دونم

میترسم سرنوشت عشق منو تو رو له کنه....

در هر حال من این عشقو ادامه چون  دوست دارم......

 

سردمه ٬خیلی سردمه.. یه لحظه بهت فکر می کنم٬قلبم آتیش میگیره٬از آتیشی که توی قلبم بر پا میشه گرم میشم....

اونقدر گرمم میشه که عرق میکنم٬یه لحظه به نبودنت فکر می کنم و سردم میشه.....

دوباره بهت فکر می کنم تا گرمم بشه.....

روزی که منو تو بغلت بگیری و در گوشم بهم بگی دوست دارم٬دیگه ازخدا هیچی نمیخوام....

روزی که دستانم رو بگیری و بهم بگی مهم ترین اتفاق زندگی ات هستم٬ دیگه از خدا هیچی نمیخوام....

روزی که حلقه ی نامزدیمان را دستم کنی٬دیگه از خدا هیچی نمیخوام...

و روزی که به من بگی که عاشق او شدی و دیگه منو مثل سابق دوست نداری٬از خدا فقط تو رو میخوام..

فقط تو.....

متنفرم وقتی منو مجبور میکنن کاری رو انجام بدم که دوست ندارم!متنفرم

متنفرم وقتی بهترین کسا تو زندگیم نمیتونن کمکم کنن...متنفرم

متنفرم از این قانون ها که هدفشان غم برای دیگرانه...متنفرم

متنفرم از اونایی که آزار دیگران رو یه نوع سرگرمی میدونن ....متنفرم

متنفرم از این که در کنار کسانی باشم که باهاشون هیچ نقطه مشترکی ندارم...متنفرم

و الان همه دست در دست هم دادن که منو از این دنیا متنفر کنن.....

وقتی منو دیدی٬لبخندی رو لبانت بود.....

لبخندی که مرا تشویق میکرد تا از زندگی ام برات بگم٬از این سال ها که بی تو بودم و نفس کشیدم ولی

 زندگی نکردم...

چشمانت منو وادار به لبخند زدن میکرد٬چشمانی که بعد از سال ها اجازه داد با صدای بلند بخندم....

حرفهایت به من اجازه می داد که بهت خیره بشم....

و موقع خداحافظی وقتی زیر لب باهات خدافظی کردم دوباره برگشتم به خلع٬دوباره تنهایی در خانه ام رو زد.......

و من ماندم و تنهایی

ندیدمت ٬ولی بهتر از هر کی دیگه میشناسمت....

ندیدمت٬ولی با نگاه های مختلفت آشنام....

ندیدمت٬ولی صدایت رو از هر آهنگی تو این دنیا بیشتر دوست دارم

ندیدمت ولی تو رویاهام اشکاتو پاک میکنم...

ندیدمت ولی وقتی بهت فکر می کنم حس میکنم که داری ازم حمایت میکنی

به امید اون روزی که ببینمت.... 

دلم گرفته....

نمیدونم از کی

فقط دلم گرفته....

میدونم الان حتی اسمم یادت نمیاد

اگه سالها دیگه منو ببینی میگی :این همون دخترس که عاشق من بود چقدر بهش میخندیدیم....

شایدم اصلا منو به خاطر نیاری!

آره عشق یا به وجود نمیاد یا اگرم بیاد یه طرفس........

ای کاش من عاشقت نمیشدم٬ای کاش فقط دوست داشتم...

 

فکر می کردم اگه ماه ها بگذره٬تو رو یادم میره

فکر می کردم اگه روزا بگذره٬نگاهت از یادم میره

فکر می کردم اگه لحظه ها برن خنده هات هم از یادم میره

فکر می کردم دقیقه آخری که همر و می بینیم  زیر لب دوستت دارم رو میگی

ولی....

هیچ ٬لحظه آخر با یک نگاه پرمعنی رفتی

و من موندم با خاطره هات و هر روز که میگذره  شعله ی عشق سوزان تر از دیروز میشه....

به دیوار اتاقم تکیه کردم....

نمی دونم چی داره که منو به خودش جذب کرده.....

سفیدی زیادش یا صداقتش.....

صافی بیش از حدش یا سختیش....

این چیزایی که این دیوار داره رو هیچ کدوم از ما نداریم....

خوبی هامون اونقدر سفید نیس....

صداقتمون انقدر زیاد نیس...

صبر مون هم به اندازه ی این دیوار نیس که وقتی ساعت ها بهش تکیه می کنیم تحمل مون میکنه....

شونه های هیچ کس به اندازه ی این دیوار نمیتونه تکیه گاهمون باشه....

پس سلامی دوباره به تکیه گاه ابدیم٬دیوار