زندگی

 

زندگی رسم خوشایندی است

 زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

 پرشی دارد اندازه عشق زندگی

 چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

 زندگی جذبه دستی است که می چیند

 زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است

 زندگی بعد درخت است به چشم حشره

 زندگی تجربه شب پره در تاریکی است

 زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

 زندگب سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

 زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست

 خبر رفتن موشک به هوا لمس تنهایی ماه

 فکر بوییدن گل در کره ای دیگر زند..............

 

بيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و

بيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم

بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم

عزيزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگي برايم مفهومي

جز تاريكي و سياهي ندارد!

دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ،

دوستت دارم چونكه مرا باور داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني!

تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگي ام در كنارتو باشم

و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم

عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه اي است

از طرف من به تو!

از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!

عزيزم تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستي كه

معناي واقعي عشق را به من ابراز كردي و آموختي!

آموختي كه عشق يعني تا پايان زندگي ماندن و تا پايان زندگي دوست داشتن!

عزيزم به جز تو كسي براي من دوست داشتني نيست و

به جز تو كسي لايق اين قلب بي طاقت من نيست

هر جاي دنيا كه هستي بدان كه در اين دنياي بزرگ

كسي هست كه عاشق و ديوانه تو مي باشد !

هر جاي دنيا كه هستي بدان كه من به انتظار تو مي مانم تا تو را ببينم و

در آغوش خود بفشارم!

بارالها !

 من ذالذی ذاق حلاوة محبتک فرام منک بدلا

و من ذالذی انس بقربتک فابتغی عنک حولا

خداوندا !

 کیست که ساغر محبت از دست تو نوش کرد

و حلقه بندگی دیگری به گوش کرد؟

 امیدا ! 

 کدامین کهکشان بر گرد تو گشت و

 واله و حیران تو نگشت؟

 عزیزا !

 کدامین نیلوفر آبی به عشق تو سر فرا آورد و

 جاذبه مهر تو دید و به برکه گریخت؟




زندگی

 

زندگی رسم خوشایندی است

 زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

 پرشی دارد اندازه عشق زندگی

 چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

 زندگی جذبه دستی است که می چیند

 زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است

 زندگی بعد درخت است به چشم حشره

 زندگی تجربه شب پره در تاریکی است

 زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

 زندگب سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

 زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست

 خبر رفتن موشک به هوا لمس تنهایی ماه

 فکر بوییدن گل در کره ای دیگر زند..............

 


کوچه

 


كــوچـــه

 

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

 

 

                                                     فریدون مشیری

                                                     

ستاره ها

ستاره ها

 

ای ستـــــــاره ها که بر فراز آسمـــــان

 

با نگــــــاه خود اشاره گر نشسته اید

 

ای ستــــــاره ها که بر فراز ابـــــرها

 

بر جــــــهان ما نظاره گر نشسته اید

 

آری این منم در دل سکــــــوت شب

 

ای ستاره ها اگر به دل من مدد کنید

 

دامن ازغمش پر از ستــــــاره می کنم

 

ای ستــــــاره ها چه شد که در نگاه من

 

درگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد

 

ای ستـــــاره ها چه شد که بر لبان او

 

آخر آن نوای گرم عاشــــــقانه مرد

 

ای ســـــــتاره ها مگر شما هم آگهید

 

از دو رویی و جفای ساکنـــــان خاک

 

کاینچنین به قلب آسمــــان نهان شدید

 

ای ستاره ها , ستاره های خوب و پاک

 

من که پشت پا زدم به هرچه هست و نیست

 

تا که کــــــام او زعشق خود روا کنم

 

لعنت خدا به من اگربه جز جفـــــا

 

زین سپس به عاشــــــقان وفا کنم

 

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک

 

سربه دامـــــــن سیاه شب نهاده اید

 

ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

 

روزنی به سوی این جهان گشاده اید

 

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

 

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟

 

ای ستاره ها , ستاره ها , ستاره ها

 

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

 

«فروغ فرخ زاد»

  

دل تنگی

دل تنگی.............................................................................................

                       خیلی وقته که دیگه دلت واسم تنگ نمیشه


گل ابریشم من گل که دلش سنگ نمیشه


                      خیلی وقته که یه پیغومی ندادی واسه من


آخ چه قد قشنگه ازعشق تودیوونه شدن


                          تو میای تموم میشه هرچی غمه


روز دیدار تو روز عشقمه


                         زندگی عشق همین دقایقه


زنده باد هرکی هنوز یه عاشقه


                            مثل تو عاشق عشقم منودیوانه ندون


بازیه روز دستایه گرمتو به دستمام برسون


                           با خودت عشقو بیار گذشته هامو بسوزون


میدونم باز یه روزی تموم میشه فاصلمون


                               تو میای تموم میشه هرچی غمه


روز دیدار تو روز عشقمه


                              زندگی عشق همین دقایقه

تنهایی ماه

در تمام طول تاریکی
سیرسیرکها فریاد زدند
ماه ای ماه بزرگ
در تمام طول تاریکی
شاخه ها با آن دستان دراز
که از آنها آهی شهوتنک
سوی بالا می رفت
و نسیم تسلیم به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز
و هزاران نفس پنهان در زندگی مخفی خک
و در آن دایره سیار نورانی شبتاب
 دقدقه در سقف چوبین
لیلی در پره
غوکها در مرداب
همه با هم ‌ ‚ همه با هم یکریز
تا سپیده دم فریاد زدند
ماه ای ماه بزرگ ...
در تمام طول تاریکی
 ماه در مهتابی شعله کشید
ماه
دل تنهای شب خود بود
داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید
                                                                               <<فروغ فرخزاد>>

دل شکسته

دل شکسته

 

دل من یه قفله اما دست مثل کلیده

می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده

یه سئوال عاشقونه بگه هرکسی می دونه

اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده

چه قدر دعا کنم من خدارو صدا کنم من

دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده

گفتم از عشق تو میخوام سر بذارم به بیابون

گفت تو عاقل ت از اینی این کارا از تو بعیده

التماس کردم که یکشب لااقل بیا تو خوابم

گفت که هذیون و تموم کن انگاری تبت شدیده

گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی

گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده؟

اونی رو که دوست نداری دنبالت میاد تا آخر

اونی که دنبالشی تو, چرا دائم ناپدیده

تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد

رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده

سر نوشت گریه نداره خودت اینو گفتی اما

تو دل من نمیدونم چرا باز یه کم امیده

تو منو گذاشتی رفتی اما میخوام بنویسم

چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده

 

دعا کردن

دعا کردن

 

سپیده ای دیگر دست به دعا بگشاییم و تمام کینه ها را

به آب بسپاریم . بیا سرزمین تاریک دلمان را با فانوسی

از عشق الهی روشنایی بخشیم . بیا باران چشمانمان را

در جامی از عشق به شقایقها هدیه کنیم .

چشمان من سیاهی شبهای ساکت چشمهای لیلی

را ندارد ٬ چشمان من دریا نیست ٬ موج ندارد . چشمان

من شکوه جنگل را ندارد ٬ چشمان من ته مانده قلب

سوخته ای است که از شعله عشق تو خاکستر شده

است .

عشق

عشق

عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد

عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد

عشق يك فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن

عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن بينايي ميدهد

عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان

عشق همواره با اشك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير

از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر

عشق هرچه ديرتر ميپايد كهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر

عشق نيروئيست در عاشق ، كه او را به معشوق مي كشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، كه دوست را به دوست ميبرد . عشق تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري كه ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و كينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد ه همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري كه ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه (( هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند )) كه حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است ، يك ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست

عشق ريسمان طبيعي است و سركشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، كه عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقي است كه انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميكند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يك (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – كه طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يك حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است

اميدوارم همواره به جاي عشق ورزيدن ها  به معشوقتاان ان را صادقانه دوست بداريد

 

 

                                                                                                      علی شریعتی

 

خدایاحال هر چه به آسمان می نگرم

 ستارهای نمی یابم

او از این آسمان رفته است

بدانم به کدامین اسمانت رفته است

خوب می دانم وخوب می دانم

 که دیگر بر نمی گردد

این را زمانی فهمیدم که می رفت

این را از رفتنش احساس کردم

ولی ای کاش برای یک بار

 برای آخرین باربه آسمان بر می گشت

 هرچند کوتاه

ای کاش می آمد ومی درخشید

 برای لحظه ای

فقط برای لحظه ای

سخنی از دکتر شریعتی


دوستان عزیز سلام توصیه می کنم این متن را که از دکتر شریعتی است بخوانید:

 

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی كه بچه بودم هر شب دعا میكردم كه خدا یك دوچرخه به من بدهد.. بعد فهمیدم كه اینطوری فایده ندارد. پس یك دوچرخه دزدیدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن ؟

دکتر شریعتی


در قلبی است که برای تو می تپد ...

در قلبی است که برای تو می تپد ...

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ...

خدا آنجاست ...

خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست ، در جمع عزیز ترین هایت است ...

خدا در دستی است که به یاری می گیری ...

در قلبی است که شاد می کنی ...

در لبخندی است که به لب می نشانی ...

خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ...

لا به لای کتاب های کهنه نیست...

این قدر نگرد.

گشتنت زمانی است که هدر می دهی ...

زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد.

**********************

 

حکمت زندگی در یافتن آرمان است و

آنرا بر آرزوهای شخصی ترجیح دادن

به خاطر آن زندگی کردن و به خاطر آن مردن

**********************

آنها که به سر در طلب کعبه دویدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
رفتند که بینند درآن خانه خدا را
بسیاربجستند...خدارا ندیدند
چومعتکف خانه شدند از سرتکلیف
ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند
ای خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ
آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند

************************

ای مهتاب عشق بتاب ، ای باران عشق ببار
ای خورشید محبت بسوزان فریاد جنگ و كینه ها را
آی آدمها بیایید بشوییم گرد وغبار سینه ها را
این همه حرص و طمع برای چیست ، آخه این دنیا مگه سرای كیست
شاهان همه رفتند كاخها به جا مانده ، شاه وگدا مردند دنیا به جا مانده
مهتاب عشق بتاب ، باران عشق ببار
چه كسی با خود برده ذ ره ای از مال د نیا را
چه كسی پیمان بسته كه ببینه صبح فردا را
وقتی آدم یه روزی فنا میشه ، میمیره روح از بدن جدا میشه
پس دیگه جنگ وجدال واسه چیه
اونی كه مونده تو این دنیا كیه ، اونی كه مونده تو این دنیا كیه
شاهان همه رفتند كاخها به جا مانده ، شاه وگدا مردند دنیا به جا مانده
مهتاب عشق بتاب ، باران عشق ببار
انسان چرا وقتی كه به قدرتی میرسه خودش رو گم میكنه ، این همه ظلم میكنه
این عمر كوتاه ما تموم میشه یه روزی طعمه خاك میشویم نیست وهلاك میشویم
شاهان همه رفتند كاخها به جا مانده ، شاه وگدا مردند دنیا به جا مانده
مهتاب عشق بتاب ، باران عشق ببار
خدای توانا فرا خوانده مارا سوی آدمیت به نور حقیقت
خداوند عاشق فرا خوانده ما را به عشق ومحبت نه بر خشم ونفرت
ما همه از خاكیم دوباره بر خاكیم نه باقی مطلق نه بام افلا كیم
شاهان همه رفتند كاخها به جا مانده ، شاه وگدا مردند دنیا به جا مانده
مهتاب عشق بتاب ، باران عشق ببار
اثری از استاد بابك رادمنش

*******************

باز هم از ایشان تشکر می کنم و با کمال شرمندگی بعلت مشغله کاری زیاد که نتوانستم شعری در خور ایشان تقدیمشان کنم. امیدوارم عذرخواهی من را بپذیرند 

 

خداوندا(سخنی از دکتر شریعتی)


     

 

خداوندا!

تقدیرم را زیبا بنویس

کمکم کن آنچه را که تو زود می خواهی من دیر نخواهم

و

آنچه را که تو دیر می خواهی من زود نخواهم

دکترعلی شریعتی


من اگر بودم ...

قلبم را به سوی ملکوت باز می کردم و آن را با آغوش باز می پذیرفتم...

من اگر بودم ...

عشقم را به همه ی دوستان و عزیزانم هدیه می کردم...

از صمیم قلب از آنها تشکر می کردم، چرا که هریک با هر آنچه که هستند

به من برکت داده اند...

من اگر بودم ...

از اقیانوس تشکر می کردم...

و از رود ها و جنگل ها...

ممنون از گل ها،..

گیاهان و حیوانات...

ممنون از ستاره ها، سیاره ها و جهان هستی...

ممنون که مرا توانگر کردید، به کمک شما فهمیدم که تنها نیستم...

با تنها ثانیه ای که باقی مانده به اعماق وجود خودم نگاه می کنم و خود را می پذیرم

 خود واقعی ام را...

دستانم را باز می کنم و خود را در آغوش می گیرم و با شهامت، عشق و امتنان

نفس می کشم...

آنچه را که هست و آنچه را که خواهد بود، می پذیرم...

اگر تنها یک دقیقه مانده باشد، پرواز می کنم...


اگر تنها یک دقیقه از عمرت باقی باشه چیکار میکنی ؟؟


وای از این تنهایی

 
من به آمار زمین مشکوکم تو چطــــــــــور؟

 

اگر این سطح پر از آدمهاســـــــــــــــــــــت

 

پس چرا این همه دلها تنهاســـــــــــــــت؟

 

بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست

 

چه کسی تنهانیست؟ همه از هم دورند

 

همه در جمع ولی تنهاینـــــــــــــــــــــــــــــد

 

من که در تردیدم تو چطور؟

 

نکند هیچکسی اینجا نیســـــــــــــــــــــــــت

 

گفته بود آن شاعر :

 

هر که خود تربیت خود نکند حیوان است

 

آدم آنست که او را پدر ومادر نیســـــــــت

 

من به آمار،به این جمــــــــــــــــــــــــــــع

 

و به این سطح  که گویند پر  از آدمهاست

 

مشکوکم   

 

نکند هیچکسی اینجا نیســــــــــــــــــــت

 

من به آمار زمین مشکوکــــــــــــــــــــم

 

چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟

 

من که می گویم نیست

 

گر که هست دلش از کثرت غم فرســـــــوده ست

 

یا که رنجور و غریــــــــــــــــب

 

خسته ومانده ودر مانده براه

 

پای در بند و اســـــــــــــــــــیر

 

سرنگون مانده به چــــــــــاه

 

خسته وچشــــــــــــم به راه

 

تا که یک آدم از آنچا برسد

 

همه آن جا هستــــــــــند

 

هیچکس آن جا نیست 

 

وای از تنـــــــــــــــــــــــــها یی

 

همه آن جا هستـــــــــــــــند

 

هیج کس آنجا نیســـــــت

 

هیچکس با او نیســـــــــت

 

هیچکس هیچکـــــــــــــس

 

من به آمار زمین مشکوکم

 

من به آمار زمین مشکوک

 

چه عجب چیزی گفت

 

چه شکر حرفی زد

 

گفت:من تنهایم 

 

هیچکس اینجا نیست

 

گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

 

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

 

بر لب کلبه ی محصور وجود

 

من در این خلوت خاموش سکوت

 

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

 

اگر از هجر تو آهی نکشم

 

 اندر این تنهایی

 

به خدا می شکنم به خدا می شکنم

 

من به آمار زمین شک دارم

 

چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟