سخن دوست
گم شدم در خود نمي دانم کجا پيدا شدم
گم شدم در خود نمي دانم کجا پيدا شدم
شبنمي بودم ز دريا غرقه در دريا شدم
سايه اي بودم از اول بر زمين افتاده خوار
راست کان خورشيد پيدا گشت ناپيدا شدم
زآمدن بس بي نشانم وز شدن بس بي خبر
گوئيا يکدم برآمد کامدم من يا شدم
مي مپرس از من سخن زيرا که چون پروانه اي
در فروغ شمع روي دوست ناپروا شدم
در ره عشقش چو دانش بايد و بي دانشي
لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم
چون همه تن ديده مي بايست بود و کور گشت
اين عجايب بين که چون بينا و نابينا شدم
خاک بر فرقم اگر يک ذره دارم آگهي
تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدم
چون دل عطار بيرون ديدم از هر دو جهان
من ز تاثير دل او بي دل و شيدا شدم![]()
(ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش)
| ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش | بر در دل روز و شب منتظر یار باش | |||
| دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است | رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش | |||
| دیدهٔ جان، روی او تا بنبیند عیان | در طلب روی او روی به دیوار باش | |||
| ناحیت دل گرفت لشکر غوغای نفس | پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش | |||
| نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال | لیک تو باری به نقد ساختهٔ کار باش | |||
| لشکر خواب آورند بردل وجانت شکست | شب همه شب همدم دیدهٔ بیدار باش | |||
| در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن | تو به یکی زندهای از همه بیزار باش | |||
| گر دل و جان تو را دُر بقا آرزوست | دم مزن و در فنا همدم عطار باش |


