راز سکوت 2


جمعه ها غروب بی اختیار دلم می گیرد

دست خودم نیست از دست یار دلم می گیرد

 

مثل طفل صغیری بهانه گیر می شوم

گوشه گیر ، پریشان ، بی قرار ... دلم می گیرد

 

حوصله ی هیچ کاری ندارم و حتی من

از «عملیات گلعذار» دلم می گیرد

 

چشم به راه تقدیرم نشسته ام این روزها

آه که من از این دست انتظار دلم می گیرد

 

حیف که بسته است دستان مرا روزگار! حیف!

تا زمین  نیاویزم ب دار دلم می گیرد

 

از سکوت خود، دلم گرفته این جمعه هم

حرف بزن! از این سکوت خوار دلم می گیرد

 

جمعه ها غروب میلاد دیگریم انگار

در هوای یار، بی اختیار دلم می گیرد


+ میلاد حقیقی

سمر

سال هاست تک و تنها با غم در به دری می سازم

با دیوانگی ام، با تو(!)، با هر قدری می سازم

 

تنها می نشینم در غم غربت خویش در غزل

با مژگان سیاهت شب تیره تری می سازم  

 

بعد در نیمه های شب که کس دیگری بیدار نیست

از رخسار تو در آسمان شهر قمری می سازم

 

با آن یک نگاه در ظهر زمستان سرد دی ماه

از چشمان تو در یاد جهان سمری می سازم

 

از رونق که افتاد تابلوی خنده ی مونالیزا

می فهمی که از لبخند تو نقش سری می سازم

 

بی تاب و خمار در حسرت نوش لبت می سوزم

نیستی ببینی از تاب و تبم محشری می سازم 

 

کاری داده دستم پیچش موی تو در دست باد !

با هر پیچ و خمش سلسله وار اثری می سازم

 

امشب عاقبت از راز دلم پرده بر می دارم

می دانم دلت با من نیست و ... دردسری می سازم

 

بعدش  از چهارچوب و چهار پایه و چند متر طناب

در ستون حوادث فردا خبری می سازم ...

 

+ میلاد حقیقی 

کافیست بخندی


تو که دلت بگیرد

شهر از جنب و جوش می افتد...

 

خیابان ها را آب در بر می گیرد

و بلوار ها را غم !

 

برگ درختان

زیر پای عابران جان می دهند

و پاییز...

             پاییز خیال می کند کسی است !

 

بخند...

             بخند تا  کرک و پَرِ پاییزِ امسال هم بریزد!


+ میلاد حقیقی


گل مریم


به چشم دلم انگار هزار سال است که آشنایی

بخند که گدای خنده هات آمده است گدایی


هزار و چند سال گذشت هنوز در عجبند چشمانم

هنوز به تو خیره اند ... شگفتا ...! تو چـــــقدر زیبایی !


تو آن گل مریمی که شب در دل خواب می روید

« تو مثل دعای مادرم، از ته دل می آیی »


به عشق هم، تا یکی کنیم آهنگ نفس هامان را

نتی بنویس شگفت ... شعری می سرایم رویایی


تو ای بت بی شریک قلبم ! بی تو شهر تاریک است

بیا ! پیش از آن که سر به صحرا نهم از تنهایی ...


+ میلاد حقیقی

آخرین شب دنیا


دستانت را به من بده تا دنیا مال من باشد

تا رویا را بسازم و ... تا فردا مال من باشد

 

گاهی به من نگاه کن و لبخند بزن به رویم! من

عمریست ثنای چشم تو گویم ، تا مال من باشد

 

من دیوانه عادت بدی دارم که اطرافم

یا باید چیز خاصی  نباشد یا مال من باشد !!!


عشقی خاص را به روشنی روز حس می کنم امسال

بی تأمل حاضرم بمیرم اما مال من باشد

 

همراه مهر ، حسادت دل هم بالا گرفت ؛ حتی

تنها ماندم که بار غمت تنها مال من باشد !

 

از عشق خواهم نوشت دم آخر اما نگو نیستی !! 

بگذار تا آخرین شب این دنیا ... مال من باشد


+ میلاد حقیقی

راز سکوت


از روز میلادم مثل بیمار روانی

هی می نویسم شاید بیایی و بخوانی

 

دردا که رو در رویت توان گفتنم نیست

باشد که این چند بیت را بخوانی و بدانی :

 

 دل کندن از رخ همچو ماهت کار من نیست

تاریک تاریکم بی تو ماه آسمانی !

 

یا رب مددی کن ! تا به کی چشم انتظاری؟

خون می چکد از چشمانم از بی نشانی

 

پاییز دوباره ها رسید دوباره از راه

اما دریغ از یک سیب سرخ آن چنانی !

 

من آن کلاغی هستم که در بند سیاهی است

تو از نژاد رها ترین کبوترانی

 

من برکه ای کوچک روی زمینم ولی تو

دریاست دلت ... دریایی سراسر مهربانی

 

راز سکوتم را یک غزل فریاد زنان گفت :

دور از تو می مانم تا که نزدیکم بمانی


+ میلاد حقیقی

بی پروا



چند صباحی است زندگی بی تو معنا ندارد

ترس دل هم ریخته، از چیزی پروا ندارد 

 

از چه می ترسانیم ؟ از زمستان ؟ از هوایش ؟

"باغ بی برگی" که باکی از سرما ندارد 

 

من همان روز اول که دل می سپردم

قید دنیا را زدم ! قابلت را ندارد ! 

 

گفته بودم دوستت دارم ... تو گفتی که اما ...

تا همین جا کافیست ! دوستی که اما ندارد !

 

من خودم فهمیده ام از سر من زیادی !

من که می دانم دلت برایم جا ندارد !

 

از تو همین قدر برایم کافیست که بخندی

غیر از این، دل انتظاری، به خدا ندارد !


+ میلاد حقیقی

بُتِ من


اصل معنا را به مضان ابهام می کشد

آن که عشقش را به حساب ارقام می کشد

 

آه از آن روزی که نقاش ازل تو را

دلبری بی رحم ، مرا عاشقی خام می کشد

 

مرغکی شکسته بالم ، مرا با هرنفس

هوس ِیک دانه خاطرت به دام می کشد 

 

ماه آسمانم شدی، وسوسه پا می شود 

شب چهارده مرا تا پشت بام می کشد

 

من بتی ساختم که ابراهیم ها را تا ابد 

شعله های آتش نمرود به کام می کشد !


تو که از رفتن بگویی دلم می سوزد و

این غزل می میرد و کار به اعدام می کشد

 

پس بخوان چشمان خیس و تر شعر مرا

تا بدانی عاشقت بی تو سر سام می کشد ...


+میلاد حقیقی


ساده ... برای تو !

فهمیدنم که سخت نیست، ساده تر از همیشه‌م

چند برگ غزل... نترسی! قطور نیستم... گُزیده‌م

 

تویی که هیچ نخواستی چیزی از من بدانی!

ببین من از تو گفتم هر جا نفس کشیده‌م

 

به من بگو بدانم دلت کجاست...؟ کجایی؟

حواس تو به من نیست هوس شدم ... غریبه‌م!

 

نفس نفس به عشقت به زندگی دمیدم

دمی اگر نباشی کم آوردم بُریده‌م!

 

کمی به من نگاه کن کمی هواییم کن    

کمی بجنب! نجنبی من از قفس پریده‌م

 

غزلِ من پراز توست... فقط تویی... فقط تو

فهمیدنش که سخت نیست ساده تو را سروده‌م!

 

+ میلاد حقیقی

نقش سیاه

در دفتر نقاشیم غنچه ی بازی می کشم        

بعد هم برای چیدنش دست درازی می کشم

 

یک خانه‌ی نقلی،چند تا بسته‌ی سیگار،یک پدر      

در دفتر نقاشیم بچه ی نازی می کشم ...


+ میلاد حقیقی

 

گناه شیرین !

 

به من نگاه می کنی چنان نگاه می کنم 

که سیب سرخ دیده ام چنین گناه می کنم 

 

به جای عکست عزیز ، ز قاب پنجره ها 

ز بس که ماهی نگاه به روی ماه می کنم 

 

که گفته عشق آخرش به غصه ختم می شود ؟

بدون تو عمر خود ، چه طور تباه می کنم ؟

 

سبک نگاهم نکن که بیستون پودر کنم 

به تیشه فرهاد نکرد که من به آه می کنم 

 

چگونه این حس ناب به خط اسیر می شود ؟

فقط بدان جانمی ! سخن کوتاه می کنم 

 

+ حرف دل میلاد

هوای تو

هوایت را نفس می کشم این روز ها

پزشکان

از سرفه هایم

آلودگیش را تشخیص دادند

و کارشناسان

از اشک هایم

ابری بودنش را ...


خیالت لحظه ای هم رهایم نمی کند

سایه ام شده !

عجیب تر آن است که

غروب ها عجیب قد می کشد این سایه !!!

آری ...

خیالت قد می کشد و

                              دلم رنج !


هوای رنجی !

هوای رنجی دیگر چه صیغه ای است ؟!

خودمانیم ...

عجب هوای داری هاااا !!!


+ میلاد حقیقی

بخند ...


عجب سالی بود !

دل از من برکندی و من

دل می تکانم ...

عجب قصه ای گفتی !

آرامم گرفتی و شدیآرام جانم !

ولی تو بخند ...

 

سال تمام شد و

هنوز بر سر زبانم

جز نام تو ندانم !

ندانم ...

آن پاییز سرد که یادت هست 

آن پاییز سرد که آشنای دل شدی  

طی شده اکنون

اکنون درگیر زمستانم !

سپید و برفی !

برف را که خیلی دوست داشتی

پس بخند ...

 

سال که جدید و قدیم ندارد عزیز

تو که رفتی

من می مانم

همین جا

من از اهالی همین زمانم

اسیر همین هزار و سیصد و...

به خدا هزار سال دیگر هم

چیزی عوض نمی شود

من همانم !

همان که به او می خندیدی

بخند ...

باز هم بخند ...

 

با همین دل ِ برگشتی هم

 من ثروتمند ترین مرد جهانم

وقتی برآن مهر لبخند توست !

وقتی تو عزیز جانی

وقتی از غمت خسته و گریانم !

قصه به تلخی تمام کردی و بیدارم هنوز

خوابم اگر نمی برد عزیز

مرگ که هست !!

روزی اگر نبودم و یادم کردی

اشک نریزی...

آتش نزنی به جانم

تو بخند !

تو فقط بخند !

حتی بر سر مزارم

 

باز هم حُقه ام گرفت

خندیدی ...

سال من تحویل شد !

سال تو مبارک


+ حرف دل میلاد

غزل " پیله ! "


  نـیمه شب قصه ای نــــاتمام پس می زند خواب را      

                                                              در نگاهی خسته و تار ســر می بــرد مهتـاب را

 

  شـب پیــاله شد و عکس ِ تو بـــــاز شــــــراب ِ من      

                                                              دیـــده پی در پی ِ هم سـر می کشد شـراب را

 

  سـرم گیـــــج می رود  روی  زمینی  که  هــر  روز      

                                                               پـــای ِ زیبـایی مــاه ، دور می زنــد آفتـــــاب را

 

  عقل عمری حدیــث دوست نوشت ، لعنت به  دل         

                                                              رد ِ چشمـی زده آتش ، خـرمـن ِ ایـن  ثواب  را

 

  این دل ِ در به در ســــر  اگر  می ســــاید  به  مُهر     

                                                              پـی ِ دالداری ِ تو ، اشـک پُر می کند محراب را

 

  رسم عشق که سکه شد،دل هزار و یک تکه شد     

                                                              تو بگو،قاضی کِه شد این حساب بی کتاب را ؟

 

  پیله سنگیــن است، امیــدی به پروانگـی نیست        

                                                              جان چه نوشد جــــام زهرت را که تشنه آب را !

....................................

+ حرف دل میلاد

 

دلت خانه کیست ؟

نگاهم به صفحه گوشیست 

منتظر همان شماره همیشگی ...

شماره آشنایی که دیریست سراغم نمی گیرد !

من آن صدای آشنا را دوست دارم، 

آن خنده های بی هوا را ...

شنیدنش هوای نفس های من بود

خیالش ماند و این به تنهایی 

درد از سرفه های گاه و بیگاهم نمی گیرد !


من در لوح سپید نگاه تو 

چه شعر ها که سرودم به سپیدی برف 

به روشنایی دل !

چه نقش ها که کشیدم به سادگی خواب 

به زیبایی تو !

افسوس ...

افسوس که آن نگاه آتشین سرد شد و این خاکستر ، یخ نگاهم نمی گیرد! 

اگر تو سرد شدی 

من سخت شدم ...

هر چه تو دور شدی

من سنگ شدم ...

وقتی کسی دست ناله کمک خواهم نمی گیرد 

دیگر من با دیدن چپاول پاییز

حتی دیدن چهره ی خونی برگ های درخت انگور ، که اشک و آهم نمی گیرد !


من آن کشتی شکسته ام که 

تنها دل به دریای غمت زدم 

با گرداب ها جنگیدم

با بادبان ها رقصیدم

حال که به خشکی رسیده ام ، ساحل پناهم نمی گیرد !

می دانم که خسته ای 

زخم بال هایت را دیده ام 

اما تو صبوری کن 

بیا از اعماق دره عادت 

اوج بگیریم تا روشنایی خورشید 

تا یکی شدن 

تا خدایی شدن ...

تا آن جا که چشمانت ، دنیا را به پر کاهم نمی گیرد !

تو که می گویی قلب بزرگی داری

به خدا یاد نحیف من یک ذره جا هم نمیگیرد !


ای که پشت هر خنده ات غمیست پنهان 

دلت خانه ی کیست ؟ 

آن که این آتش به جانت انداخته ،

به خدا لایق عشق تو نیست 

دل در طلب تو و تو در طلب غیر

این تلاش بیهوده من بهر چیست وقتی دستان مرا ماهم نمی گیرد ؟

گفتمت که همه حرف این روز های منی 

گفتی : جداست راهمان !

در جوابت اگر هیچ نگفتم از بی خیالیم نیست 

گوش چشمی کافیست تا 

بدوزم خاکی زمین به آبی آسمان !

بیستون که سهل است ، کوه پولاد هم سر راهم نمی گیرد!


اگر چنین دیوانه 

چنین مجنون شدم 

بر من مگیر لیلی من 

دست خودم که نیست 

آخر دیگر با هم آغوشی خیالت هم خوابم نمی گیرد !

سرم سودای سفر دارد 

دلم هوای قصه  ...

وای بر این سر از این جاده لغران

وای بر این دل از این هزار و یک قطره باران !

.........................................

حرف دل میلاد + 

 

بهانه من باش !


از سقف شب تاریکی چکه می کند

دیوار های این خانه بوی غربت می دهد

بوی تنهایی ...

ماه من ! 

طلوع کن ،

             "تو" بیا چراغ خانه من باش !

 

از پس آن نگاه محتاطانه

آن سلام شرم آگین

من با خودکار آبی می نویسم :

« برای سرودن

برای ماندن

برای زیستن

                 "تو" تنها بهانه من باش !

مرا به نام بخوان

با آهنگ صدایت ،

                     قلب ترانه من باش ! »

 

در جوابم از فاصله ها حرف می زنی

از سختی راه

و من از این همه چون و چرا در کلامت می ترسم .

در این رو یا رویی عقل و احساس 

                                        کمی هم دیوانه من باش !

من مرد راهم ، از دیار فرهاد ها

مرا از بیستون نترسان

بیستون با من ،

                    تو فقط شیرین زمانه من باش !

 

گُل من 

در سکوت دل های عاشق ما

بیا و ...

            همه حرف این عاشقانه من باش !

-----------------------------

+ حرف دل میلاد

+ تقدیم به "تو"

رنگین کمان

تو ای رنگین کمان هفت خط !

دیگر برایم رنگی نداری ...

هفت تیرت را قلاف کن

بگذار یک رنگی طلوع کند .

......................................

+ رنگ ها وقتی با هم  اند ، فقط یک فریبند !

فقط یک رنگیست که زیباست ...

فقط تنهایی یک رنگ دیدنی است ،

مثل آسمان !

+ حرف دل میلاد

+ مخاطب اول خودم !


عطر تو

باز هم همان عطر آشنا ...

باز هم کلافه می شوم

مرتب نگاهم را می چرخانم

دیگر حرف های " م د " را نمی شنوم

این عطر مرا کر می کند

کور می کند

دیگر نه چیزی می شنوم نه چیزی می بینم !

بی اختیار زمزمه می کنم :

- داره میاد ...

- میلاد ! چیزی گفتی ؟

و من مات در نگه شیشه ای اش می شوم که نزدیک می شود

نزدیکتر ...

نفس هایم عمیق تر می شود !

نزدیک تر ...

نگاه را می دزدم

می ترسم !

از برندگی نگاهم می ترسم

از پاکی نگاهش هم !

نزدیکتر ...

آه که چقدر درد دارد !

این سلام بی تفاوت و سرد

واژه ها میان کلامم یخ می زنند

و او می گذرد ...

بی هیچ تغییری نسبت به دیروز !

قرار دلم دور می شود

دورتر ...

و نگاه من رو به آسمان پاییز

می بارد ... من هم !

دور تر ...

عطرش هنوز هم حس می شود

- میلاد ! پسر کجایی ؟

و من به این می اندیشم که :

پاییز امسال چقدر سرد است !

 ----------

+ حرف دل میلاد


این روزها

 

 

این روزها

حرفی برای گفتن ندارم  

هرچه هست سکوت هست و سکوت  

 

این روزها

لحظه های ناب جوانیم

زیر گرمای بی رحم مرداد

عرق سردی می شود و می نشیند بر پیشانی عمر من

پر از تکرار

بی هیچ هیجانی

بی هیچ اشتیاقی

و بی هیچ عشقی ...

 

این روزها

احساس می کنم به طرز عجیبی ، عجیب شده ام !

این روزها از سرمای پشت لبخند آدمکا پشتم می لرزد

یخ می بندم

حتی امروز موسیقی بدون کلام را به صدای "م.ی" ترجیح دادم !

این روزها

گاهی خدا را حتی هنگام نماز ، گم می کنم !

و بعد میان ذکرها

در به در دنبالش می گردم .

گاهی هم نشانی اش را

از خنده های معصوم دختر بچه همسایه

از نگاه پر مهر مادرم

از لا به لای اشک های جوان قرآن به دستی که دیشب تلویزیون نشان می داد

پیدا می کنم ... می فهمم ...

می فهمم و تازه می رسم به مصرعی آشنا

 که هزار بار زمزمه اش کرده ام :

« و خدایی که در این نزدیکی است »

می فهمم که من خودم را گم کرده ام

می فهمم که دردم بی بهانگی است !

 

این روزها

بوی تنهایی گرفته ام !


+حرف دل میلاد

سهم من از تو

 

دریایی از حرف های ناگفته ام

گاهی طوفانیم و پرخروش

گاهی آرام

عمری است در خیال خوش بودنت خوابم

مات در رقص سوال های بی جوابم :

- کجای جاده به دنبال ردی از تو باشم ؟

- تو از کجای اشک های من سایه شدی ؟

.

.

.

مدت هاست که خود را در حصار سنگی خواستنت زندانی کرده ام

سلول من ساکت و آرام است

دیوارهای سیاه نمناک

دری پولادین

و کمی هم پنجره

قاب عکست به روی دیوار...

تو لبخند می زنی ، من هم !

تمام سهم من از تو این است

و من به سهم خود راضی !


+ حرف دل میلاد

 

سراب


نمی دانم ...

نمی دانم به دنبال چه هستم ؟

 

شب و روز

تنهاییم را سکوت می کنم

نبودنت را فریاد !

دردم را پنهان می کنم

دلتنگیم را نفرین !

 

صدای قدم های تو هنوز هم در گوش کوچه می پیچد

و کوچه کلافه از رد نگاه من

و نگاه من لبریز انتظار ...

 

چقدر تلخ !

بازهم

«چقدر زود

دیر شد !»

 

به دنبال چه هستم ؟

نه ... قفس تنگ من را هیچ روزنه ای نیست ...

باید رفت ... باید رفت...

 

 بار سفر بستم

خاطره ها را در دفتری زندانی کردم

ودفتر را در کوله ام    

و کوله ام در دستم

 

نگاهم غوطه ور در جاده

جاده غرق در سراب

و سراب ... دروغ بزرگ جاده بر ای فریب نگاه من !

کوله را در آغوشم می فشارم

دل به دریا می زنم

و به دل سرابی دیگر...

+ حرف دل میلاد

خطوط موازی

چه پنج شنبه دلگیری

چه حال و هوای غریبی

حس می کنم

غریب ترین مرد این شهرم

آه غربت چه درد سنگینی است !

امروز برای اولین بار نالیدم :

اصلا ریاضی به چه دردی می خورد ؟

و از هندسه بدم آمد

امروز آرزو کردم کاش

هرگز مفهوم خطوط موازی را نمی فهمیدم !

حتی خطوط موازی اتاقم هم مرا اذیت می کند !

اصلا همه ما انسان ها مقصریم

انگار

قرار است هیچ چیز

هیچ وقت

به رسیدن نرسد !

نمی دانم چرا جاده هایمان را موازی آسمان می سازیم ؟

مگر نه که مقصود رسیدن به خداست ؟

و دوستم ( م . ن )

چه غریبانه سخن می گوید :

- چقدر این هوا را دوست دارم !!!!

همیشه فکر می کردم

من دو ضلع مثلث قائم الزوایه ای هستم

که وترش تنهایی است

اما هیچ وقت نفهمیده بودم که

من فقط یک خطم

موازی خطی فوق العاده زیبا و دوست داشتنی

آری ... دوست داشتنی .

و کاش هرگز نمی فهمیدم !

کاش ریاضی نبود !

کاش قانون خطوط موازی هیچ وقت اثبات نمی شد !

اصلا

فاصله دو خط موازی که زیاد نیست

پس چرا هیچ وقت به هم نمی رسند ؟

چرا هیچ ریاضی دانی به این معما فکر نمی کند ؟

چرا فکر نمی کنند که شاید جنس این خطوط از دل باشد ؟

چرا ؟

- خدایا ... خدای من ...

مگر می شود دوخط موازی نشکنن و به هم برسن ؟

خدا ! نمی شود فقط یک بار

یک بار این قانون لعنتی نقض شود ؟

+ حرف دل میلاد

اعتیاد

انگار

این روز ها تنهاترم

خسته ترم

دلگیرترم

در خانه کوچک دلم امشب

قاب عکسی خالی

به من دهان کجی می کند

و آینه - فاتحانه -

رخ زردم را به تماشا نشسته است

و یک شمع !

شمعی که چه غریبانه می سوزد و

زیر بار سنگین تاریکی ، آب می شود

اما من همچنان به پنجره می نگرم !

- آسمان ، تو از چه دلگیری ؟

- هیس ... گوش کن ... صدای ظلمت باد را نمی شنوی ؟

و دل من هم تنگ تر می شود

زبان واژه هایم بند آمده

و ... سکوت ...

آری ، من به تنهایی خود معتادم !

+ حرف دل میلاد

بهار می رسد از راه


دل تکانی می کنم 

به صورت خسته ام آبی خواهم زد

غبار از قامت تنهاییم خواهم زدود

شاخ و برگ آرزوهایم را جلایی می بخشم

از شور و اشتیاق شعری خواهم سرود

نوروز فرا رسیده

و من پلک چشمم می پرد

انگار

کسی خواهد آمد

از میان هیاهوی حجم سخت روزگار

به مهمانی دل من

این حس غریب را با که بگویم ؟

حسی سرشار از انتظار

خوشبختی در نگاه من می خندد

بهارم می رسد از راه به همراه بهار !

+ حرف دل میلاد

دیکته عشق

از همان روز اول که خودکارم

روی اسم زیبای تو ثابت ایستاد

از اواسط ماه دی که

نگاه سردم به چشمان سیاه تو افتاد

پشت دیوار بلند غربت

حس بودن تو

همین نزدیکی ها - چند خیابانی آن طرف تر -

تنهاییم را به قرنطینه فرستاد !

دیگر فهمیده ام که

این حس موقتی نیست

حال دگرگون این روز های من

از فشار درس و روزگار و خستگی نیست !

من به تو محتاجم اما

همه مشکل من اینجا

چیزی غیر از این ترس لعنتی نیست !

حالا که بر سر دو راهی جهنم و بهشتم

می ترسم که تو

غلط بگیری از دیکته هایی که نوشتم !

+ حرف دل میلاد

گل یخ

در آینه چشم هایم

هر روز نگاه سردی می نشیند

نگاهی که زمستانش

انگار هیچ گاه بهار نمی شود

انگار

هزار روز دارد

هزار راز

هزار سوز دارد

سردی نگاه او

یخ غرورم را آب می کند

خستگی آن دو چشم یخ زده

اژدهای سرکش تنهاییم را رام کند

حالا خوب می دانم که

سلاح سرد او بر قلب من اثر کرده

خوب می دانم که

در این شب های برفی بهمن ماه

گلی در باغچه زندگی من روییده ...

گل یخ ...

+ حرف دل میلاد

کجا بهتر از اینجا ؟

 

از شاخه نگاهت افتادم و حالا

فصل فصل سالم پاییز شد

سهم من از عشق

هزار خاطره و یک خیال غم انگیز شد

تو رفتی

مثل تمام لحظه های بعد از تو

مثل یک سراب

تو رفتی و قوره عشق ما نرسیده مویز شد

اما من ماندم

مثل تمام اشک های بعد از تو

مثل هجوم نگاه های سنگین رهگذاران بر برگ زرد نگاهم

من ماندم به قیمت غرورم که خرد و ریز ریز شد

ماندم در مصر نگاهی که رقیبی در آن یک شبه عزیز شد

و خواهم ماند

خواهم ماند در کنار تنهاییم

جایی میان هیاهوی سکوتم

می مانم و به خستگیم تکیه می کنم

می مانم و به این می اندیشم که

چرا شیرین قصه من عاشق خسرو پرویز شد ؟

آری خواهم ماند ، کجا بهتر از اینجا ؟

 + حرف دل میلاد

چتر تنهایی

 

باران می بارد

به آسمان نگاه می کنم

غروب از راه رسیده

بی اختیار پنجره را در آغوش می کشم

تمام کوچه پر شده از قطره های نگاه من

اما انگار امروز هم خبری نیست

مثل دیروز ، مثل روزای قبلش

انگار هیچ نگاهی منتظر من نیست

دلم برایت تنگ تر می شود

من بغض کرده ام و آسمان همچنان می گرید

مادرم از حیاط صدایم می زند :

« بیا ببین چه بارونی میاد !»

اما من هنوز هم اسیر سکوتم

نمی دانم چرا دیگر تجربه باران برایم هیجان انگیز نیست

یعنی دیگر هیچ جیزی برایم هیجان انگیز نیست

از وقتی رفتی بی تفاوت شدم

از وقتی رفتی ...

راستی چرا رفتی ؟

بی رحم

تو همه دنیای من بودی

آن وقت در یک روز بارانی

با یک لبخند سرد 

دستی تکان دادی و رفتی

حالا چتر سیاه تنهایی

لذت تجربه باران را از من گرفته !

------------------

+ حرف دل میلاد


 

 

فریب آسمان


هنوز

باران می بارد

هنوز

کنار این پنجره ایستاده ام

در این غروب خاموش

اتاق تنهاییم تاریک

خیال بودنت غریب است

این نگاه منتظر من

خیس شده از قطره های خیالت

چرا اشک مرا باور نداری ؟

اشک من حقیقی و

اشک آسمان فریب است !

 

                                      تنها ( میلاد )