
نگاهم به صفحه گوشیست
منتظر همان شماره همیشگی ...
شماره آشنایی که دیریست سراغم نمی گیرد !
من آن صدای آشنا را دوست دارم،
آن خنده های بی هوا را ...
شنیدنش هوای نفس
های من بود
خیالش ماند و این به تنهایی
درد از سرفه های گاه و بیگاهم نمی گیرد !
من در لوح سپید نگاه تو
چه شعر ها که سرودم به سپیدی برف
به روشنایی دل !
چه نقش ها که کشیدم به سادگی خواب
به زیبایی تو !
افسوس ...
افسوس که آن نگاه آتشین سرد شد و این خاکستر ، یخ نگاهم نمی گیرد!
اگر تو سرد شدی
من سخت شدم ...
هر چه تو دور شدی
من سنگ شدم ...
وقتی کسی دست ناله کمک خواهم نمی گیرد
دیگر من با دیدن چپاول پاییز
حتی دیدن چهره ی خونی برگ های درخت انگور ، که اشک و آهم نمی گیرد !
من آن کشتی شکسته ام که
تنها دل به دریای غمت زدم
با گرداب ها جنگیدم
با بادبان ها رقصیدم
حال که به خشکی رسیده ام ، ساحل پناهم نمی گیرد !
می دانم که خسته ای
زخم بال هایت را دیده ام
اما تو صبوری کن
بیا از اعماق دره عادت
اوج بگیریم تا روشنایی خورشید
تا یکی شدن
تا خدایی شدن ...
تا آن جا که چشمانت ، دنیا را به پر کاهم نمی گیرد !
تو که می گویی قلب بزرگی داری
به خدا یاد نحیف من یک ذره جا هم نمیگیرد !
ای که پشت هر خنده ات غمیست پنهان
دلت خانه ی کیست ؟
آن که این آتش به جانت انداخته ،
به خدا لایق عشق تو نیست
دل در طلب تو و تو در طلب غیر
این تلاش بیهوده من بهر چیست وقتی دستان مرا ماهم نمی گیرد ؟
گفتمت که همه حرف این روز های منی
گفتی : جداست راهمان !
در جوابت اگر هیچ نگفتم از بی خیالیم نیست
گوش چشمی کافیست تا
بدوزم خاکی زمین به آبی آسمان !
بیستون که سهل است ، کوه پولاد هم سر راهم نمی گیرد!
اگر چنین دیوانه
چنین مجنون شدم
بر من مگیر لیلی من
دست خودم که نیست
آخر دیگر با هم آغوشی خیالت هم خوابم نمی گیرد !
سرم سودای سفر دارد
دلم هوای قصه ...
وای بر این سر از این جاده لغران!
وای بر این دل از این هزار و یک قطره باران !
.........................................
حرف دل میلاد +